بازگشت به صفحه اول

 

 
 

دربررسی كتاب "در تيررس حادثه":

بيوگرافی نويسی يا سياست پردازی ؟!

رضا مرزبان

مقدمه

     مدتی است كتابی به نام "در تيررس حادثه" در قلمرو فارسی زبانان، گفت وگوی بسيار برپا كرده است؛ صاحب كتاب هم خود در برپايی اين گفت و گوها بی تأثير نيست تا آنجا كه نوعی جبهه بندی گروهی در بارهء كتاب ، شكل گرفته كه از كتاب و تدوين آن  بسيار فراتر می رود.  و برخوردی موشكافانه را با اين جبهه بندی طلب می كند.

      بگذاريد در همين جا وضع خود را در جدال حاضر مشخص كنم: با نام آقای شوكت، 26 سال پيش در استانبول، آشنا شدم ؛ هنگامی كه به انتظار رسيدن اجازهء ورود به فرانسه بودم. ما تيمی شش نفره بوديم كه دونفر وضع معلومی داشتيم و چهار نفر دل به دريا زده بودند و رفيق راه ما بايد راه پناهندگی شان را به آلمان هموار میِ ساخت. واو از دوستش آقای حميد شوكت، برای اين كار كمك گرفت تا با وكيل در فرودگاه فرانكفورت منتظرشان باشد.

      در پاريس هم آن رفيق راه، با كمك آقای شوكت، گزارش اوضاع و احوال ايرا ن دست خوش هجوم"ارتجاع سياه" را برای مطبوعات آلمان تهيه كرد. و اگر خطا نكنم درذهنم نشست كه او نويسندهء يك مجلهء آلمانی است. می بينيد كه هردومورد تصوير مطبوعی در خاطر من  گذاشته بود. بعدها نيز كه نخستين كتاب "نگاهی از درون به جنبش چپ ايران" را با خاطرات آقای "خانبابا تهرانی" منتشر كرد، با آن كه نام كتاب را بسيار بلند پروازانه يافتم،‌ ومتن را هم خالی از ويراستاری لازم ديدم، تصوير مصاحبه گر در ذهنم زياد جا به جا نشد. و با دومين كتاب، كه مصاحبه با آقای "ايرج كشكولی" بود، ا لفت بيشتر نشان دادم. درانديشه داشتم تا چند كتاب ديگر "نگاهی از درون ..." را كه به خاطرات عصيان گران برخاسته از" كنفدراسيون" نظر داشت، نيز پيدا كنم. و اين چهره ها را كه به كارهای افسانه يی در ديكتاتوری شاه دست يازيده بودند، با روايت خودشان ببينم.  تا از طريق نقدی كه آقای دكتر "منوچهر صالحی" بر كتاب "در تيررس حادثه" نوشته بود با كار تازهء آقای شوكت روبه رو شدم كه موضوع آن نيز توجه مرا بر می انگيخت... 

      سال ها پيش ــ به يقين بيش از ده سال ــ  خاطرات مردی صاحب نام را می شنيدم كه از "بازيگران عصر آريامهری" بود. و او هنگامی كه به "قوام السلطنه" رسيد،مكثی كرد و به تعريف از درايت سياسی وی پرداخت و افسوس  داشت كه در آخرين بازی، رودست خورد. طبيعی است كه من با عقيدهء او موافق نبودم . ونقش قوام را در واقعهء آذربايجان هم دوگانه می ديدم: اوهنگامی كه تمام مهره های سياسی معروف به "انگلوفيل"، درمقام نخست وزيری شاه  از گشودن گره كور"مسألهء آذربايجان" در مانده بودند با چهرهء يك دموكرات، پشت ميز بازی قرارگرفت ويكی ازدوبازی را تا پايان برد. گره خارجی مسأله را گشود بی آن كه طرف مقابل هم باخته باشد. و بعد گره داخلی را هرچه توانست كوركرد ؛ تمام ورق های بازی او در ساختن حزب دموكرات، و روكردن به طبقهء كارگر و تعهد به اجرای قانون اساسی در تأسيس انجمن های ايالتی و ولايتی و حفظ آزادی های سياسی، در آتش خشم كورملاكان آذربايجان و نظام مدافع آنان سوخت و خاكستر شد. وخود او در كنار شاه وعوامل شاه با خاطری آسوده، به تماشای كشتاروغارت مردم شهروروستا درآذربايجان وسركوب آزادی درسراسركشورنشست  وبا تقلب رسوا درسامان دادن مجلس پانزدهم، وظيفه اش را به آخررساندو مرخص شد.

      تصور اين كه "استالين" از "قوام" رودست خورد ـ تبليغی كه هواداران قوام راه انداختند ـ ساده انگارانه است؛ استالين، و حكومت شوروی، قوام را از زمان ايالت خراسان، و نخستين دورهء نخست وزيری وی پس از كودتای سيد ضياء الدين می شناختند. و درگيری آنها با شاه و نخست وزيران "انگلوفيل" اويك نمايش قدرت  بود. صدارت قوام به عنوان مهره يی باگرايش آمريكايی، مفری برای پايان بخشيدن به اين درگيری شد.  وتوافق های قوام در مسكو، مانعی در راه حضورنفتی آمريكا در دريای خزرايجاد كرد كه ازسال 1300 خورشيدی و با  كوشش ناكام همين قوام السلطنه زمينه آن  فراهم شده بود وازسال 1322 كمپانی های آمريكايی  باز با دولت ايران مذاكرات محرمانه داشتند. نگرانی روس هاازبازشدن پای  كمپانی های خارجی، اعم از آمريكايی، انگليسی و هر كشور ديگر به دريای خزرو شمال ايران بود. ...

      اما آن روز به كنه نظر آن مرد صاحب نام،پی نبردم كه چرا می خواست پس از نيم قرن فراموشی، از قوام السلطنه سيمايی فرا تاريخ و خادم به ايران و پيروز در سياست ساخته شود.

تا انتقاد آقای دكتر صالحی، و در پی آ ن، نقد آقای "ا. شيرازی" را بر نكات فراوان كتاب "در تيررس حادثه" خواندم و اين دومی بر كنجكاوی من افزود. كتاب را از دوستی به امانت گرفتم وحالا دربارهء آن با شما حرف می زنم. (البته دراين فاصله هم نقد و نكته سنجی آقای دكتر بيات زاده و چند نقد ديگر را خوانده ام و دفاع آقای شوكت را نيز، كه گوياتر از دفاع موافقانش وارد ميدان شده است و موضوع اصلی كه كتاب اوست دارد در اين عرصه گم می شود.  و از  آنجا كه پای تخطئۀ مبارزات ملی و تبليغ سازش و تسليم به سياست بيگانه را در ميان ديدم ـ كه از مقدمه آغاز می شود و تا آخر ادامه می يابد ــ نتوانستم خاموش بنشينم.)

بحث را با ديدارساختاری از كتاب آغازمی كنم:

      1 ـ كتاب شيوه يی‌ روايی دارد. و نويسنده، شوق زده از سبك مسلط نقّالی، پيشاپيش به استقبال مطالبی میِ رود كه بعد بايد طرح كند.  يا بی  اختيار به "پلميك" با مخاطبان نامرئی می شتابد وبرای خوانندهء ناشناس، مصلحت انديشی می كند.

      2 ــ از زندگی ومحيط پرورش  پرسوناژ خود، دستش خالی است. درمجموع اطلاعاتش ازوی بسا كه كمتراز بيشتر خوانندگان مسن تر كتاب باشد. حتی اين خلأ درباره نزديكان قوام نيزبه چشم می خورد ـ كه ا لبته درمورد وثوق الدوله، ازسر مهرورزی به پرسوناژ است ــ

         3 ــ فضايی كه زندگی قوام در آن ترسيم می شود، فضای زندگی اجتماعی و ارتباط های اجتماعی ايران نيست. مثل اين كه "احمد قوام" درخانواده يی ، درمحله يی و در ميان مردمانی در بافت شهری به نام تهران به دنيا نيامده است. بلكه از وسط اپيدمی وبا و طاعون، و بلای قحط و مرگ كه تهران نام گرفته، و فوج فوج آدم هايی كه اشباح هستند تا ا نسان؛ و مثل برگ های پاييزی‌ به زمين آن ريخته اند، ناگهان روييده است. و ترجيع بند " تهران شاه زادگان و رؤسای طايفه های قاجار و امرا و مستوفيان دربار، در تهران اعيان و اشراف و نجبا، تهران درويشان و جارچيان و قلندران، تهران برده فروشان و كف بينان و كفن نويسان " نظير تهران "انبوه باغ ها، ميوه های مرغوب و هوای گاه عفن و لطيف" در حد يك آرايش كلام خيال انگيز و خالی از محتوا، رديف شده تا بساط نقالی را رونق دهد.

        4 ــ جا به جا، چهرهء آدم هايی را از خوب و بد ــ كه ديگران ساخته اند و شمارشان نيز زياد نبست ــ برجسته می كند تا شخصيت كتابش را در سايهء آنها پرورش دهد. پيش از آن كه خود اين چهره ها را از غبار دوقرن پاك كند و ارزش و اعتبارشان را محك بزند. اين نام ها، ــ كه گاه بی ارتباط به پرسوناژ، سايه شان روی نام قوام می افتدــ بی نقد خودشان وگذشته شان چون ابزاری زيركانه برای  پوشاندن ابهام های زندگی و شخصيت واقعی قوام السلطنه به كار گرفته شده اند. 

        5 ــ  به شدت شيفتهء پرسوناژی است كه می خواهد از او قهرمان ملی و تاريخی بسازد و زمانه و مردم ناسپاس و فريب خورده را وادارد از ستمی كه بر او روا داشته اند، احساس شرم و پشيمانی كنند.  وحتی پيش از ساختنِ ِ آن، نه مانند يك پژوهنده، از سر تحقيق و موــ شكافی، بل همانند پدری كه به فرزند دلبند و دردانه اش مهر ورزد، دربرابر منتقدانی كه طی قرن گذشته از قوام به خوبی ياد نكرده اند و امروز ديگر نيستند، جبهه می گيرد و از سر خشم  تا مرز درشت گويی ناهموار به آنها، پيش می رود.

        6 ــ اما، مهم تر از همه، در تمام كتاب، يك طرز فكر قديمی در قا لبی نو، برای تخطئه يا تخدير توجه زمانه به شناخت جهان واقعی، شناخت واقعيت های تاريخی حاكم برنظام قدرت ها ورقابت ها چه درسطح جهانی ومنطقه يی و چه درسطح ملی و داخلی در امر هيرارشی و سلسله مرا تب حكومت بر مردم، آشكارا گسترده شده است. سنگ بزرگی كه می توان ديد، پرتاب آن از توان وظرفيت كتاب بيرون است. و خواننده را با افقی محدود روبه رو می‌سازد.

       گاه، درمتن كتاب ودرنتيجه گيری های نويسنده به عنوان مدعی و نه پژوهشگر ، اين احساس به خواننده دست می دهد كه گويا كتاب در خدمت زمينه سازی برای توجيه تسليم شدن به سياست های مسلط ــ در شرايط روانی حاصل از شكست انقلاب بهمن و استيلای روحانيت بر حاكميت ملی در ايران است، تا ا فتادگان، و نيمه افتادگان را به دنبال حال و هوايی بكشاند كه می طلبد فرو كشيدگان از قدرت شاهی را در صف سرخوردگان از انقلاب جا بيندازد.

      آنچه درهمين جا گفتنی است اين است كه نويسنده، مغروربه قدرت بيان روايی خود، پا در عرصه يی گذارده است كه قرن گذشته نويسندگان برجستۀ اتريشی ـ آلمانی "ستفان زوايگ" و "اميل لودويگ" درآن هنرنمايی كرده اند. اما كافی است بيوگرافی " ژوزف فوشه" را در مقام  مقايسه با بلند پروازی خود در اين تأليف كنارهم بگذارد، تا به روشنی فاصلهء راه را دريابد.

      7 ــ  انبوه منابعی كه به رخ خواننده می كشد، تركيبی از آثار قابل اعتماد و آثار غير قابل اعتماد است . و آثار هدفمند، و غير قابل اعتماد، بخش عمده و اصلی را تشكيل می دهد و در استفاده از آنها، نويسنده مشخص نمی كند، مطلب مورد استفاده را از كدام منبع برداشته است. شيوۀ ارائۀ منابع هم، كمكی به تشخيص سند مورد استناد نمی كند. اين نقص تا آنجا كه به پرداخت صحنه هايی نظير وبا، يا توسعۀ پايتخت مربوط می شود، از حد مسامحه تجاوز نمی كند، ولی به نقل امور سياسی كه می رسد خواننده مردد می ماند كه جز مطلبی كه با شماره مشخص شده، باقی منابع، سند كدام عبارت  يا نقل مطلب است. برای نمونه از يادداشت های 5، 6، 7، 11، 12، 14 ، 15  در فصل اول، نشانی می دهم .

     مؤلف، تمايلی هم به محك زدن ارزش و اعتبار منابع مورد استفاده نداشته است؛ كه خود نكتۀ بسيار دقيقی است. (واين بحثی جداست.)

می دانم كه مطلب به درازا می كشد. اما شما را در فصل فصل كتاب به گردش می برم تا هم از شيوهء موفق روايی نويسنده نمونه داده باشم و هم از ناسازی‌ فضای روايی با بيوگرافی يك مرد سياسی و پر تحرك. فصل اول چنين آغاز می شود: "در تهران ديده برجهان گشود. در تهران شاهزادگان و رؤسای طايفه های قاجار، امرا و مستوفيان دربار، در تهران اعيان و اشراف و نجبا، تهران درويشان و قلندران، تهران برده فروشان و كف بينان و كفن نويسان؛ و سرانجام در تهران "انبوه باغ ها، ميوه های مرغوب و هوای گاه عفن و لطيف".  تاديده بر جهان گشود، تهران چند سالی بود كه حال و هوايی ديگر داشت. قحطی و وبای هولناك سال 1250 شمسی ....... پايان گرفته و ميرزا حسين خان مشيرالدوله .. به رغم دشواری ها، هنوز در پايتخت ناصری بر كرسی صدارت تكيه داشت؛ و اين همه، بيست سال پس از مرگ امير كبير، گويی نشانه ی آن بود كه روزگار نحسی و نيستی به سر آمده و ايّام سعادت و نيك بختی  در پيش است." ( به هم سنگی سپهسالار با  امير كبير، در نگاه نويسنده دقت كنيد)

   اين سير پروازگونه، درباره تهران ادامه دارد:"تهران از دير باز زير نگين پادشاهانی قرار داشت كه در استبداد شهره بودند. پايتخت ممالك محروسه آيينهء تمام نما و چشم و چراغ سر زمينی بود كه سلاطينش جواهرات سلطنتی را زير تخت خود پنهان می كردند و در تشويشی بی پايان از توطئه ی درباريان، شامگاهان را در پناه حراست  قراولان گرجی به صبح می رساندند. سرزمينی كه مردمان بی پناهش در معرض اجحاف و بی عدالتی حاكمان و داروغگان، در اصطبل شاهی بست می نشستند و به عثمانی و فرنگ می گريختند و گاه زير بيرق بيگانه، يا سرانجام، در باغ سفارت خصمی كه هستی شان را ربوده بود، زبان به شكوه  و شكايت گشوده و سر به شورش می نهادند."

     باز مثل كبوتر اهلی، بالای سر تهران می چرخد؛ دور و نزديك می شود. بيشتر روی بام دهه های 1240 و 1250 معلق می زند؛ می كوشد تا تهران را "ا ز هنگامی كه در برج و باروی شاه طهماسبی محصور بود تا روزگاری‌ كه در دارالخلافهء‌ ناصری از خواب قرون بيدار شد" "در چنبرهء قحطی و طاعون و وبا گرفتار" تعريف كند. و برای اين كه نام مرد استخوان داری چون مستوفی الممالك را تيمناً در كتاب آورده باشد به خواننده يادآوری می كند كه شاه اورا وميرزا عيسی خان وزير دارالخلافه را مأمور كرد تا حصار قديمی شهر را خراب و محلاتش را گسترش" بخشند. "در اين روز مبارك" ــ يعنی سال 1246شمسی ــ سلام عام منعقد گرديد.... و "ذات همايونی" با كلنگی كه از نقره ساخته شده بود، حدودشهر را تعيين كرد...." .  ونيز از "لرد‌ كرزن" نقل می كند : " كه مبلغی از وجوهی كه برای كمك به قحطی زدگان سال 1250 شمسی از انگلستان ارسال شده بود، صرف مزد كارگران حفر خندق ها شد"  كه دور"دارالخلافهء ناصری"  می كشيدند.

     اما اين پروازها و چرخ زدن ها چه ربطی به تولد "احمد قوام" دارد كه در سال 1256 چشم به جهان گشود؟ البته خوانندهء كنجكاو، خود بايد با علامت سؤال آن را مشخص كند.

     اين در حالی است كه كبوتر تيزپر راوی ما، بارها و بارها از روی وقايع و رويدادهايی كه خون زندگی در رگ های خودداشتند گذشت و آنها را نديد، يابه آنها اعتنا نكرد: فاجعهء هجوم استعمارغرب به كشوركه با تبانی روس وانگليس ازجنگ های ايران و روس آغازشد  و شكل گيری بخشی از نهاد روحانی در قالب سازمانی متشكل برای پوشاندن سراسر كشورو رواج كشمكش های فرعی ملاها،جای توجه به استيلای قهرآميز سياست استعمارغربی بر اقتصاد  كشور، هجوم كالای خارجی و گسيختن شيرازهء توليد سنتی و مانوفاكتور داخلی، و تسخير كشاورزی ايران، از طريق توليد مواد مورد نيازخارجی،  كه بيكاری و فقررا درروستا ها و شهرها رواج داد. واكنش عمومی  به هم دستی و شكست روحانيت و سلطنت قاجار در جنگ با روس، كه عاقبت در چهرهء قيام باب، آشكار شد و اوج قهرآن در واقعهء شجاعانهء ترور ناموفق ناصرالدين شاه و  سركوب آن با وحدت عمل شاه قاجار و مراجع روحانی‌، تمام تاريخ حيات ناصرالدين شاه و دوران پس از آن را تاامروز پوشانده است. مردان شمع آجين سوار بر قاطر كه قراولان شاهی برای عبرت "رعايا"، دور شهر می گرداندند. و جسد كشتگانی كه دوپاره شده و از دروازه های تهران آويخته مانده بود، به نگاه نه چندان كنجكاو كبوتر تيزپر، در نمی آيد. و چشم ها را می بندد تا فرمان شاه به قتل عام "بابی ها" وشركت دادن تمام اركان حكومت حتی معلمان دارالفنون و ملاها را به طور گروهی، در كشتن آنها نبيند، كه همين مستوفی الممالك هم با مستوفی هاو ديگر نوكر باب های ديوانش مشمول اطاعت امر بودند!

     راوی شيرين كلام ما، سال تولد قوام را به "سرانجام يافتن "  كار توسعهء پايتخت وسپری  شدن " سال قحطی با تمام پيامد های هولناكش" پيوند می زند تا خوش يمن بودن قدم نو رسيده را يك جوری به "تاريخ ناصری" هديه كند. و دربارهء قحط سالی 51ــ 1250 داد سخن می دهد. تا خواننده را دستخوش هيجان سازد.  و از "فريدون آدميت" برای مستند ساختن كلامش مدد می گيرد ومصيبت وبا و طاعون را هم بر قحط نان می افزايد كه با شايعه های متواتر خوردن سگ و گربه و حتی آدم، تكميل شده بود. اما دلايل قحط و غلا را باز نمی كند كه نخستين آن، ازهم پاشيدن نظم سنتی كشاورزی بود. و سپس ترويج انبارداری غلات ازجانب قشر نوخاسته مالكان روييده در پيكر حكومت و روحانيت. تنها "آقا نجفی" بزرگ ترين مقام مذهبی اصفهان نبود كه آشكارا احتكار را رونق می داد؛ در تهران هم آية الله حاجی ملا علی كنی، اين خدمت را به عهده گرفته بود. در همان قحط و غلای 1250، سپهسالار به شاه گزارش داد:".. اگر وجود نظام الدوله (معيرالممالك) و حاجی ملاعلی كنی و غلّهء اين دو نفر نبود، هرگزگندم در تهران از 15 و 18 تومان بالا نمی رفت. اگر گندم 15 تومان بود نظام ــ الملك گفت حتماً كمتر از 20 تومان نمی دهم، ماهم مجبوراً و لابداً خريديم. فوراً حاجی ملاعلی شنيد، گفت نرخ 20 تومان است، همين قسم متدرجاً به 50 تومان رسيد."(انديشهء ترقی و حكومت قانون ــ دكتر فريدون آدميت) . در آذربايجان و خراسان و ساير ايالت ها نيز وضع بر همين منوال بود. اين كه نويسندهء ‌محترم، با وجود در اختيار داشتن كتاب آقای دكتر آدميت، گواهی روشن گزارش به ناصرالدين شاه را ناديده گرفته است كاش تنها از سرتسامح باشد.

     البته تمام تفصيل "قحطی" و "وبا و طاعون" در خدمت برجسته كردن نقش ميرزا حسين خان است ، كه به نظر نويسنده مردی در رديف ميرزا تقی خان امير كبير بود. تا از آن نتيجه بگيرد " روزگار تلخ اين بزرگ مرد تاريخ ايران كه در پاييز سال 1260 (1881ميلادی) به سر آمد"، واين زمان " احمد قوام كه فرمان مشروطيت به خط اوست، چهارساله بود"! 

     و بعد ازآن كه قوام 4ساله می شود، تازه پای نسب او به ميان می آيد كه :"ازتبار محسن خان آشتيانی، از ملاكان و ديوانيان بنام ايران بود. او در دوران حكومت نادر شاه افشار و كريم خان زند ثروت و مكنت بی كرانی بر هم زد و بازماندگانش، نسل در نسل، در دربار سلاطين خدمت كردند و به بركت نفوذی كه يافتند، نام شان با نام و تاريخ ايران عجين شد."

    چون قصد ندارم مردگان قوام را از گور بيرون بكشم و جای نكير و منكر به سؤال و جواب بگيرم، می گذارم تا خودشان درآن دنيا جوابگو باشند كه مثلاً پدر بزرگ قوام، درمقام وزارت خراسان، چگونه "ستارهء اقبالش افول كردو در سال 1240 شمسی كه سالی نامبارك برای ايران بود،..." "فاجعهء مرو" به بار آمد. همان بيان روايی نويسنده در نقل از قهرمان ميرزا سالور و ــ توضيح "فاجعه" و باز خريد مجددخدمت از شاه و وزارت اصفهان وانتصاب به كارگزاری فارس. و پيشكاری ظل ا لسلطان ووزارت گمركات و محاسبات ، تا چهارسال پيش از تولد قوام،  كه در گذشت ــ كفايت می كند.

     پدرش به يمن قدم فرزند دوم، در همان سال از شاه لقب گرفت. برای آن كه روايت جان بگيرد، نويسنده به مدد اعتماد السلطنه، از جشن تولد شاه می گويد كه چهارصد شاهزاده از نوه و نتيجه سر سفرهء ناهار حاضر بودند. و در اطاق گلستان  ... به ميرزا ابراهيم معتمد السلطنه  لقب جنابی مرحمت شد."  اين اندازه برجسته كردن شجره نامه يی كه مردانش حتی پيش از رواج "معجزهء سكه های طلای دولت انگليس" ــ به گفتهء سرجان ملكم ــ با اين معجزه گری خوگرفته بودند، و بعد كم اهميت جلوه دادن خلق و خوی آنان، بايد از سر تصادف باشد!    

     اين جا راوی به ما خبر می دهد كه "ميرزا ابراهيم خان معتمد الدوله با طاوس خانم، دختر ميرزا مجدالملك سينكی كه از رجال بنام عهد ناصری بودازدواج كرد و صاحب دو فرزند به نام های حسن و احمد شد. اما هنوز چند صباحی از اين ازدواج نگذشته بود كه طاوس خانم درگذشت." تا به رخ خواننده بكشد كه" با مرگ او، برادرش ميرزا علی خان امين الدوله كه روزگاری ديگر از صدر اعظم های به نام ايران شد، در كنار معتمدالسلطنه، پدر حسن و احمد بر "مراقبت و حسن تربيت" خواهرزاده هايش همت گمارد."

     وتازه به ياد راوی می گذرد كه بايد از اصل موضوع چيزی بگويد : " احمد قوام درتهران ديده برجهان گشود. پيرامون دوران كودكی اوآگاهی چندانی در دست نيست؛همين قدرمی دانيم كه ميرزا مهدی خان شقاقی، طراح ساختمان بهارستان ومسجد سپهسالار، سه سال پيش ازتولد قوام، طرح خانه ای را برای پدراو كشيده بود" وبعد از نوشتهء‌ميرزا مهدی خان سند می آورد واين كه "دركتاب دارالخلافهء‌ تهران نيزآمده است كه معتمدالسلطنه درتهران خانه ای در محله ی دولت داشت. و می توان گمان كرد دوران كودكی احمد دراين خانه سپری شده باشد"!

      بعد خبر می دهد كه "احمد به دنبال تحصيلات متداول و مرسومی كه. ....برای فرزندان صاحب مال و مكنت فراهم بود، به سياق نويسی وادبيات فارسی و مقدمات عربی و"حسن خط و انشاء" مشغول شد." و "همراه برادرش حسن، نزد شيخ علی نوری و سيدعبدالكريم لاهيجی در مدرسه ی مروی به تحصيل معانی و بيان و منطق پرداخت و تا اندازه ای علوم معقول و منقول آموخت. محمد گلپايگانی ، معروف به اديب گلپايگانی، نيز معلم هردوآنان بود. قوام "علوم جديد" را نزد مسيو بارنئوفرانسوی و ولی الله خان نصر فراگرفت" و يادآوری می كند برای ادعای تحصيل وی دررشته حقوق سياسی مدرسه پاريس دليلی نيافته است.

     اما نكتهء درخورتأّمل اين است كه پژوهندهء خوش روايت ما، كه مكرر ازخط قوام تجليل می كند واز صاحب نظران دراين باره سندتأييد می آورد، هيچ جا از استادی كه خط نويسی را به قوام تعليم داد نام ونشانی نمی دهد.شايد وی را قابل نمی داند تا نامش در كنار شاگرد بيايد هرچند می نويسد خط قوام كليدی بودكه درهای بسته دربار ناصرالدين شاه را به رویش گشود. و اين گشايش با دست دايی او ميسر گشت.

       و از اين جا به توصيف مقام و موقع امبن الدوله می پردازد، تا خلأ ِ خبر آفرين نبودن پرسوناژ خودرا پر كند. وبا او درمقام های مختلف دربار ناصرالدين شاه ودومين سفرشاه به فرنگ، وماجرای امتياز تنباكو پروازمی كند. و ازتأسيس پست خانه وكارخانه كبريت سازی درالهيه وقند كهريزك وايجاد مدارس جديد وسيله ا و وازصدارتش می گويدوناگهان به ياد پرسناژخود می ا فتد و به مقايسهء‌آن دو می پردازد:" ...هردو منشی مخصوص شاه شدند... هردو به وزارت و اندكی بعد به صدارت رسيدند... و هردو روزگاری ديگردر چرخشی تند و ناخواسته در شمار نخست وزيران ناكام ايران در آمدند. ... غرور ويژگی هردو بود.... هردو، دل در گرو زندگی اشرافی داشتند. امين الدوله خانه ی زيبايی در تهران ساخت كه پارك و باغی مصفا داشت و ظروف نقره و چينی آن را ازخارج سفارش داد وخواهر زاده اش، احمد،  ساعت های گرانبهاو به روايتی هزار دست لباس داشت و " عمارت قشنگ و گلكاری باغ او در تهران ضرب المثل بود." هردو در پی اصلاح نظام مالی و اداری كشور و تجديد سازمان ارتش بودند وارتش {كدام ارتش؟} به فرمان هيچ يك درنيامد. هردو می خواستند از خارجه وام بگيرند؛ يكی از بلژيك و هلند يا آلمان و فرانسه و ديگری از آمريكا. يكی می خواست گمركات را به آنان واگذارد وديگری امتيازنفت را.... باكی نداشتند اگر منتسب به همكاری با بيگانگان شوند، كه غوغای عوام را بر نمی تابيدند . نجات ايران را نه در رويارويی با قدرت های استعماری، كه دربهره جويی از كشمكش و رقابت آنان با يكديگرجست وجو می كردند. هردو به عضويت در فراماسونری منتسب بودند....

       تا اين جا، با شيوه نقالی راوی خوب آشنا شده ايد. امين الدوله را كه آردش را بيخته و غربالش را آويخته است، در كفهء ترازويی می گذارد كه كفهء ديگر را به قوام جوان داده و از اين همانی های آن دو می گويد. و زيركانه راه صا ف می كند برای آنچه بعد خواهد گفت.  و چون جز اين كه قوام، برادر وثوق الدوله و پسر معتمد السلطنه و مادرشان طاوس خانم خواهر امين الدوله است وخطی خوش دارد كه دايی، آن را برای راه يافتن احمد به دربار وسيله ساخته است، مطلب ديگری از پرسوناژ خود ندارد، برای مطلب دندانگير و راوی پسند، به سراغ تهران در تدارك جشن پنجاه سالۀ سلطنت ناصرالدين شاه و گزارش كشته شدن ا و به تيرميرزا رضا كرمانی  در حرم شاه عبدالعظيم می رود. و مظفرالدين شاه را به تهران می آورد، و شاه تازه، امين الدوله را به پيشكاری آذربايجان می فرستد. و او، خواهرزاده اش را با سمت منشی مخصوص خود به آذربايجان می برد. و راوی  بازفرصتی پيدا می كند تا به خواننده ياد آوری كند: احمد قوام "اگر نام و نشانی از خود برجای گذاشت، بيش از همه با آذربايجان و بر سر آذربايجان بود."!

     اما دربارهء كار، يا كارهای قوام درآذربايجان مطلبی برای گفتن نداردجزاين كه:" خدمت احمد در تبريز... را می بايست فصلی بس مهم در رشد افكار و چگونگی آشنايی ا و با راه و رسم و رازورمز فعاليت سياسی وچند وچون دستگاه اداری دانست.." و اورا همراه دايی جان به تهران می آورد و امين الدوله را به صدارت می رساند و به خواننده ء مفتون ياد آوری می كند"اين بار، احمدمنشی مخصوص و محرم صدر اعظم شده بود... دست يابی به چنين مقام و مرتبه يی كاری سهل وآسان نبود؛ آن هم نزد"نويسنده دقيق و صاحب خطی مانند امين الدوله"  واحمدكه ديگر ملقب به دبير حضورشده بود... از عهده ی چنين مهمی برآمد" و مستوفی را شاهد می گيرد كه(خدمت ميرزااحمد خان درآذربايجان ودوره پانزده ـ شانزده ماهه ی صدارت امين الدوله را كه اومنشی مخصوص صدر اعظم بود، فاصله ای می داند كه طی آن"كليه كار ها از زير قلم شان می گذشت") [باز تأكيد روی خط!]

      بعد ازفراغ ازاين زمينه چينی، به ياد "مهدی فرخ" از نويسندگان شرح حال قوام می افتد كه "حضوراحمدخان را در تبريز ازمنظری ديگرمورد بازبينی قرار می دهد..." و ازتصنيفی كه شاگرد بناهای تبريز، هنگام كار زمزمه می كردند. و اشاره به روابط جنسی غير متعارف دبير حضور با محمدعلی ميرزا،وبعد حضورش در مجالس "شب های عياشی مظفرالدين شاه" و"معاشقه اش با عين الدوله" با بی اعتمادی يادمی كند وبه تخطئهء نوشته هايش می پردازد  كه "دوراز كاوش و دقت علمی است" و بعد از دفاعی جانانه ازقوام، فرخ را متهم می كند كه ميل به" رسوا" ساختن طرف داشته است. و هنگامی كه اصل قضيه را مورد ترديد خواننده قرار داد، به اختصار يادآوری می كند "قهرمان ميرزا سالورنيز دركتاب روزنامه خاطرات عين السلطنه، گاه آشكار و گاه پنهان، اشاراتی گذرابه زيبايی و رفتار جنسی او دارد." و باز

به كتاب "تاريخ رجال ايران" می پردازد كه روايتی از شوريده، شاعر نابينا و شعاع السلطنه والی فارس نقل كرده است. و با استنادبه كوری شوريده، اصل روايت را تخطئه می كند. و از آن خصمانه ترجبهه گيری نويسنده دربرابر"تقی زاده" است كه در"زندگانی طوفانی" نوشته : " ....مظفرالدين شاه امين الدوله را والی آذربايجان كرد. جوان خوشگلی كه با او به تبريز آمدو تلألؤ می كرد همان قوام السلطنه در اوايل جوانی اش بود". واز آقای شوكت پاسخ می گيرد كه " چرخش كلام تقی زاده در وصف " جوان خوشگلی كه تلألؤ می كرد" يا توصيفی است در حوزه ی بيان زيبايی، آن گونه كه تقی زاده دريافته است، يا در باب مقوله ای است كه، هرچند پوشيده، اما ميل به وسوسه وارضای ذهنيتی كنجكاو در حيطه ی روابط جنسی دارد. و بر توصيف فرخ و پرده دری هايش پهلو می زند."!

      حالا نوبت خواننده است كه در بارهء ميزا ن و اعتبار پژوهش های نويسندهء محترم ترديد كند وبا آگاهی ها كه از دربارو رجال قاجاردارد، و جزاين چند نفر كه دم تيغ آقای  حميدشوكت قرارگرفته اند، دربارهء قوام منابع ديگرمی شناسد؛ ازاين همه شيفتگی حيرت كند. اگر تصنيف 

تبريزی های دوران محمدعلی ميرزا، در دسترس كسی نيست، اما ديوان"ميرزادهء عشقی" (و  شايد "ايرج ميرزا") همه جا هست. او هنگامی كه به يكی از هم طرازان قوام، در مقام افشا ــ گری می گفت " قوام سلطنه نصف توداد، والی شد.." هرگز باور نمی كرد "مثل سائره"ء او درايهام، هشتاد سال بعد چنين مدافعی پيدامی كند. يادمان باشد؛عشقی(يا ايرج) از قوام السلطنۀ والی خراسان حرف می زند.

     پس از بركناری امين الدوله، قوام با پسر او، به اروپا می رود. كی و چه مدت؟ مبهم است. ولی مناسبتی است تا راوی ازهمين جا، تكليف خواننده را با آيندهء پرسوناژخود روشن سازد و بگويد" ظاهراً اين رسم وراه قوام بود كه می خواست يا مصدركاری باشدو يا درايران نباشد"    "..دربازگشت ازاين سفر، كه گويابه درخواست شاهزاده عين الدوله صورت گرفته بود، منشی صدراعظم شد." [يعنی عين الدوله] ..." ... انتخابی كه بر نفوذ و اعتبار قوام می افزود.".

     از اين جا به بعد پيداست ديگرمطلب دندانگيری ندارد؛ و برای جلوه دادن به چند "سند" مبهم در ارتباط با نام دبير حضور، زمينه سازی می كند: " او از همان روزگاری كه وارد دربار شد و لقب دبير حضور را از آن خود ساخت، دامنه ی نفوذ و قدرتش را گسترش داد. اين فاصله ای است كه طی آن درشماری از جلسات و مجامع مهم، رد پايی از او به چشم می خورد." و بعد از ( نامه های مغيث الدوله) می آورد : " شاه منزل اتابك ميهمان بود.... اتابك خودشان از طرف حكام ... هريك تقديمی گذارده اند منجمله يك صدتومان هم به اسم حضرت مستطاب عالی ... مأموروصول هم دبيرحضوراست." و در"يادداشت ها" اضافه می كند: "قهرمان ميرزا سالور نيز با اشاره به آخرين سفرمظفرالدين شاه به فرنگ و خريدهای شاه و نقش قوام می نويسد: "..  عين الدوله آن چه شاه خريد، حسابش و پولش را به دبير حضور واگذاركرده بود" ( البته اين موضوع به سفر سوم مظفرالدين شاه  ومدتی بعدمربوط می شود) و"نمونه ی ديگری از نفوذ ميرزا احمد خان" را "در دايرهء قدرت، شركت او در مجمعی می شمارد كه می بايست، در آستانه ی انقلاب مشروطيت به نارضايتی تجار رسيدگی كند". و با شرح واقعه شكايت تجار، از"اُ فت " روايت می كاهد:" سرانجام مجلسی در دربارمنعقد شد.... از كسانی كه در آن نشست حساس شركت كردنديكی هم ميرزا احمدخان دبير حضور بود.". و باز تجديد خاطره يی با نام امين الدوله، و پايان عمر او در خرداد 1283.

      آقای شوكت، شايد به عمد فراموش می كند كه انقلاب مشروطه چند سال بود از "آستانه" گذشته بودو تيرهايی كه از تپانچهء ميرزا رضا شليك شد، انقلاب را اعلام كرده بود. او حتی برای آن كه  خوانندگانش دچار هيجان نشوند، آنها را از ديدن صحنه رويارويی  ميرزا رضای كرمانی  با ناصرالدين شاه و لحظهء  شليك گلوله ها محروم ساخت و طوری به تماشای  شاه برد كه : "... تا آبدارها و عملهء خلوت اسباب نماز را فراهم كنند، "، "از زير عينك به زنها نگاه می كرد"‌ . بعد هم "ناگهان، در ضلع جنوبی بقعه، صدای شليك طپانچه در فضا پيچيد و تير قضا مصادف آمد". دليل فراموشی هم روشن است؛ ايشان می خواهدآغاز انقلاب را با دست خط " فرمان مشروطيت" پيوند بزند. ونقش مردی را كه ازميان مردم عادی برخاسته بود، از ناصيهء انقلاب بزدايد.  او از انقلاب قبايی می دوزد كه  متناسب  قامت " پرسناژ" روايتش باشد، نه چنان كه اتفاق افتاد. آن هم با روايتی كه در فصل دوم كتاب نقل می كند.

    فصل دوم با عنوان "وزارت و انقلاب" اين طور آغاز می شود:

    (تكيه كلامش " خدای لاشريك له" بود و برای هر حرفی دوازده بار قسم می خورد. می گفتندنمازش ترك نمی شود و از محرمات و مسكرات به دور است و بر خلاف پدر، به زن چندان مايل نيست. ازطوفان و رعد و برق و باران های تند، خوف و وحشتی غريب داشت 

وتا هوا"بنای انقلاب" می گذاشت، به زير عبای سيد بحرينی كه چشم و چراغش بود پناه می برد. پس در سفربه فرنگ نيز اورا باخود به همراه برد تا پس از تماشای آتش بازی برايش روضه بخواند كه "شوق بسيار به گريه داشت".)

    توصيفی كه هم چنان ادامه دارد و در آن، مظفرالدين شاه درسيماهای مختلف تصوير می شود. وراوی، كه خواننده را غافل گير كرده، به نقل نظرهای مختلف دربارهء شاه مشروطه خواه می پردازد. كاری كه با زيركی همراه است. از تذبذب و ترديد اودركارها و تصميم ها و ازجسم عليل و رنجور او در مقايسه با "شاه شهيد" می گويد كه "مشروطه خواهان را بيمناك كرده بود كه مبادا بيماری شاه كه اميدبه بهبودی آن نمی رفت، كوشش های شان را در به امضارساندن فرمان مشروطه نيمه كاره بگذارد". و انجمن های سری ـ بست نشينان سفارت انگليس ـ علما ـ تجار ـ انقلابيان پاك باخته ـ روشنفكران پرآوازه ـ صاحب منصبان عالی رتبه ـ وسرانجام شماری ازنجبا و نزديكان شاه "كه قوام جزو آنان بود" همه را دربيم وهرا س مرگ شاه قرار می دهد. و با اين ترفند، قوام را در شمار" نزديكان شاه" وارد صحنه  می كند.

     عين الدوله،قوام راازسفرفرنگ به تهران فرا می خواندتا به عنوان "منشی مخصوص" صدر اعظم مشغول كار شود. و راوی ، پيشاپيش تير به تاريكی می اندازد: " چنين به نظرمی رسد كه ازهمين جا ­با مشروطه خواهان در"سر وسرّ" بود .. گاه از تصميما ت عين الدوله... آگاهشا ن می ساخت و گاه نزد صدر اعظم برايشان به شفاعت بر می خاست تا از تقصيرشان بگذرد"!! و به عنوان سند، اول نقل می كندكه يك سال پيش از صدور فرمان مشروطه، عين ـ الدوله :".. رئيس نظميه و رئيس قراولان را احضار كرد و... دستور داد تا ملك المتكلمين، سيد جمال اصفهانی وشيخ محمد واعظ رابازداشت كنند". و"قوام با نفوذی كه در دربار داشت، از ماجرا آگاهی يافت و توسط محارمش به آنان خبرداد تا مخفی شوند". 

    و به اين اندازه اكتفا نمی كند:" او با مجدالاسلام كرمانی، از مشروطه خواهان پرآوازه، نيز در تماس بودو اورا از خطری كه در كمينش بود آگاه ساخت" و از نو به تكرار نقل اول می پردازد: " قوام به ملك المتكلمين كه زبان گويای مشروطه و در سخنوری و "منبر، شخص اول ايران " بود، پيغام فرستاد كه عين الدوله دستور داده است شما را دستگير كنند و توقف شما در تهران خطرناك است  و بهتر است كه امشب را به شميران، منزل من يا منزل وثوق الدوله بياييد و شب در خانه نباشيد. " و ملك المتكلمين هم شب را در باغ ييلاقی وثوق الدوله گذراند. وبعد به رجزخوانی نقالانه می پردازد:" بی هيچ شبهه ای، اين اقدامات خالی از خطر نبود. پناه دادن به ملك المتكلمين يا باخبرساختن كسانی كه در معرض بازداشت قرار داشتند، می توانست برای قوام مخاطراتی جدی به بار آورد؛ آن هم هنگامی كه عين الدوله صدر اعظم در پی بيماری شاه قدرتی روزافزون يافته ....بود" و استناد به نامه قوام  در خصوص تحولات آخرين ماه ها و هفته های پيش از امضاء فرمان مشروطه در دربار می كند كه " اغلب با عبارت "كاملاً محرمانه" آغاز می شود " و "حاكی از حساسيت اوضاع و توجه او به اين امر است".

      همين جا بگذاريد دم خروس مشروطه خواهی قوام را كه  آقای شوكت كوشيده با تردستی در لا به لای اسناد كتاب خود پنهان سازد، بيرون بكشيم : آقای دكتر خسرو شاكری، در بارهء دوران دبيرحضوری قوام  می نويسد "در اين سمت بود كه وی در پيگرد مشروطه خواهان شركت فعال داشت" و از تاريخ بيداری ايرانيان  ج 2،صفحه 101 وكتاب نارنجی، صفحهء 268 نقل می كند : در زمانی كه سيد جمال اصفهانی از مشروطه خواهان مبارز ردهء‌اول ، تحت پيگرد  عين الدوله قرار داشت و توسط مشروطه خواهان ديگر پنهان شده بود، دبير حضور قوام ، با كمك جاسوس خودمجدالاسلام، كه ظاهراً از مشروطه خواهان بود، به خفاگاه وی پی برد و آن را به عين الدوله گزارش كرد. در واقع در اين زمان وی نقش رئيس پليس سياسی  عين الدولهء مستبد را ايفا می كرد. اين نشانی آن اندازه روشن است تا دليل احضار او از اروپا، و يا حضورش را در مجمع رسيدگی به شكايت تجار، توجيه كند.

     راوی، آغاز مشروطه خواهی قوام را به زمانی پيوند می زند كه سران روحانی مشروطه خواه به قم كوچ كرده بودند و طی نامه ای  خطاب به آنها توجه داد كه "اراده (ناخوانا) شاه بر آن تعلق گرفته است كه عدالتخانه  تشكيل ودايرشود"‌ وبه آنها اعلام كرد ضروری است تا راپورت "امورواقداماتی كه" صورت  می گيرد،همه " به طورخيلی محرمانه " و"درفوريت" انجام گيرد" آنچه را او نشان هوشياری منشی مخصوص صدر اعظم، نسبت به موقعيت خطير مشروطه خواهان و تنطيم روابط  آنان با تحولات درون دربار " تعريف می كند؛ با زبا ن بی زبانی می خواهد به حساب ايفای نقش رهبری مشروطه خواهان از جانب "دبير حضور" بگذارد كه  " در اين روزگار رئيس دفتر و محرم شاه شده بود" :" در نامه اش به اعلم الدوله، پزشك مخصوص شاه، ....نوشت : بعضی اقدامات را من به واسطه موقعيت مخصوص نمی توانم بكنم و شما كه واسطه هستيدبايد هر روز مراقب باشيد و حضرات را از كليه ماوقع مطلع كنيد. همه مطالب را نمی شود نوشت." و.." بازدو روز است حضرتعالی را زيارت نكردم، در صورتی كه ملاقات اين دوروزه ضروری بوده است ... از شر دشمنان نمی شود ايمن بود. اگر ممكن است امشب سه ساعت از شب گذشته  بنده را ملاقات تا مع الاتفاق به يك محلی برويم" و بی دادن مجال تأمل به خواننده ، به داوری می پردازد: " واين همه بيش تربه رفتار عنصری انقلابی می مانست تا منشی مخصوص صدر اعظم و محرم شاه"!

    در حالی كه اين اسناد بريده بريده وانتزاعی از آنچه در دربار و بيرون دربار می گذشت، تنها می تواند نشان دهد كه  دبيرحضور ومحرم شاه و صدراعظم، با احساس پايان كار استبداد  به خدمت محرمانه مشروطه خواهان درآمده است و آن توصيف های نقالانهء عنصر انقلابی ، و صرف وقت برای  رديف كردن دلايل رابطه با آيت الله طباطبايی ، يا آشنايی با فلسفه همه خالی از وجه است. اتفاقاً نقل مطلبی از" زندگی طوفانی " تقی زاده ، در يادداشت ها، گرهی را كه راوی، جای گشودن، كور كرده، باز می كند: " اين را بگويم كه وثوق الدوله يك حقه ای زد. اين قوام السلطنه داخل آدم ها نبود. برادركوچك اوبه اسم احمد خان بود. منشی وخوشنويس بود.اين ها درمركز انقلاب بودند، هی مطلب نوشتند. گفته بود اجازه بدهيد احمد بيايد كمك بكند  اورا آوردند. يواش يواش داخل دستگاه شد"(اين مطلب ازنقل راوی دريادداشت 8 برداشته شده است.) اما راوی ، جای روشن كردن جايگاه "قهرمان خود، در انقلاب" اول "سندی به خط قوام " رو می كند "كه نشان می دهد شماری ازمشروطه خواهان متنی را به امضا رسانده اند كه طی آن، از مجاهدت برای تحصيل فرمان مشروطيت و برقراری حريت تا سرحد امكان" سخن ددرميان است. نكته ی مهم در اين "قسم نامه" تكيه بر اين اصل است كه "وسيله آقايان قوام السلطنه و وزير همايون و خليل خان اعلم الدوله شاه را آماده اعطای فرمان مشروطيت نماييم و هواخواهان درباری خود را به فعاليت و زمينه سازی برای قبوليت شاه و مبارزه با مخالفين و اعداء عدالت تشويق نماييم" وبعد به تخطئهء نوشتهء تقی زاده می پردازد ومدعی می شود: "همين مطلب و به ويژه نقش قوام در آن روزهای بحرانی در دربار نشان می دهد كه نظر تقی زاده مبنی بر آن كه او نقشی در تحولات آن روزگار نداشته  و "داخل آدم" نبوده است از اعتبار چندانی بر خوردار نيست. شايد ادعای پر تفرعن تقی زاده پيرامون بی اهميت بودن نقش قوام ، حاكی از آن باشد كه تقی زاده، به عنوان سرآمد آزادی خواهان، بر كوشش های به دور از جنجالی كه در راه مشروطيت انجام می گرفت عنايتی نداشته و بی اعتنا مانده باشد؛ كوشش هايی كه دستيابی و تحقق حكومت قانون را، به ويژه در آغاز كار، بر اصلاحات و مبارزه ای آرام و عاری از تكاپوی انقلابی استواركرده بود؛ مبارزه ای كه اگر چه با از خود گذشتگی و هوشياری و توجه به راه و رسم مبارزه در شرايط استبدادی انجام می گرفت، اما بر بردباری تكيه داشته و عاری از تنش ها و هيجانات معمول بود. قوام بی گمان نماينده ی چنين گرايشی شمرده می شد."يا "بی هيچ شبهه ای ، مشروطيت بدون مبارزهء انقلابی با استبداد كه به ويژه پس از يورش محمدعلی شاه به مجلس اجتناب ناپذيرگرديد، ميسر نمی شد اما تأكيد براين واقعيت نمی تواند نافی اهميت و نقشی باشد كه شماری از اصلاح طلبان، چون قوام ، در راه تحقق مشروطيت ايفا كردند."

     از آغاز كتاب تا اين جا دومين بار است كه "راوی" جای "داور" می نشيند و اين بار به دفاع انفعالی از قوام، رو می آورد. اين نوع سرسری گرفتن تاريخ، و"خط نشان دادن" نكتهء كوچكی نيست. قسم نامه يی هم كه " به خط قوام در دست است" وجمله يی از آن نقل می كند، خود سؤال آفرين است: در چه تاريخ و چه كسانی آن را امضا كرده اند؟ اما او بی اعتنابه گرد و غباری كه برپاكرده، به معركه باز می گردد و به روز امضا ی فرمان مشروطه می رسد و نفس تازه می كند: ... سيزدهم مرداد1285، قلب بست نشينان سفارت انگليس با نبض تحولاتی كه در نياوران جريان داشت، در تپش بود. از انقلابيان پاك باخته تا روشنفكران پرآوازه ای كه برای مشروطيت جانفشانی هاكرده بودند، شماری ازعلما وتجارتا صاحب منصبانی كه آينده ی  ايران را درشاهراه ترقی و تعالی می ديدند؛ وسرانجام برخی از اشراف ونجبا كه اساس دولت را بر بنيادی استوارو نه برخاك و خاكستر می خواستند، چشم انتظار فرمان مشروطيت بودند.  دراين ميان تنی چند همراه قوام در كاخ صاحبقرانيه ، با آن تالار آيينه و باغ های مصفا وبوته های گل سرخ، به حضورشاه شرفياب شدند وهريك پيرامون "متن فرمان وكيفيت آن عرايضی كردند" ديگرهمه چيز مهيا بود. " ـ اما روز چهاردهم مرداد است كه "قوام سينی بلورمستطيلی را كه لوازم تحرير شاه درآن جای داشت پيش كشيد ودرحضورشاه روی زانو نشست و فرمان مشروطيت را با خطی خوش كه در آن شهره بود نوشت. آنگاه متن فرمان را برای شاه خواند و او و اعلم الدوله چند بار گفتند : قربان توشيح بفرماييد، مبارك است. و شاه بدون تأمل چنين كرد. .." ( كسروی در تاريخ مشروطه، ايراد می گيرد كه روز توشيح قانون اساسی، كه به گاه شمار قمری نوشته شده برابر با 13 مرداد است اما عقيده به نحوست عدد 13 باعث شده كه در تقويم ها 14 مرداد بنويسند.  می بينيد كه راوی  دل اورا نشكسته و هردو روز را برای  توشيح  نقل كرده است! )

    بهتر از اين نمی شد يك نمايش عروسكی از مراسم توشيح قانون اساسی،  ترتيب داد.  شاه مشروطه خواه، شش ماه بعد به ابديت می پيوندد، و با ورود محمدعلی ميرزا به صحنه، قوام روانهء اروپا می شود. و نزديك سه سال از صحنهء سياست ايران كه دستخوش انقلاب و عرصهء جنگ ها و درگيری های آزادی خواهان و مستبدان و لشكر كشی های خارجی است دورمی ماند.. تا پس از فتح تهران، كه مشروطه خواهان، در غياب مجلس، يك اجتماع بزرگ دربهارستان تشكيل دادند و از ميان خود يك هيأت مديره 22 نفری انتخاب كردند كه درحقيقت قائم مقام رئيس دولت باشد. و دولت جديد زيرنظرهيأت مديره شروع به كار كند، وثوق الدوله كه عضو هيأ ت مديره شده بود، اورا نيز به "كميسيون احكام آن، چون تخته پرشی به معاونت وزارت بعدی، وارد[می] سازد" ( اين عبارت را ازمقاله آقای دكترخسرو شاكری  به عاريت گرفته ام) .  اولين مقام او معاونت وزارت داخله است.در سال 1288 .  و همين جا راوی، از پيش تمام سنگينی بارحكومت انقلاب را بردوش وی نشان می دهد. خوانندهء شكيبا بايد تا آخر كتاب  به تحمل اين نوع رجز خوانی ها عادت كند.

     تاريخ به ما می گويد، محمدعلی ميرزا با شبكهء درباريان ضد انقلاب و روحانيت زيان ديده از مشروطه در داخل و خارج كشوراز همان فردای تبعيد از ايران، برای بازگشت مجدد به قدرت تلاش می كردند. و اين تلاش درسراسرايران محسوس بود. با تأ سيس حزب انقلابی [دموكرات عاميون] و اعتدالی [اجتماعيون اعتداليون] درمجلس دوم، هردوحزب پناهگاه امن ضد انقلاب شد. و مخالفان انقلاب كه بيشتر در صف اعتدالی ها بودند، حتی هنگامی كه دولت را در دست داشتند و از مجلس برای قلع مادۀ ناامنی و آشوب اختيارات گرفته بودند، ناگهان رئيس الوزراء به رشت رفت و آنجا ماند. و تهران در بحران سياسی فرو رفت. هواداران شاه مخلوع، در تهران و شهرستان ها به فعاليت دامنه داری رو آوردند. مساجد و مكان های مذهبی و بازار كانون فعاليت آنها بود. شهربانی  نام چهل تن از عناصر شناخته شدۀ ضد مشروطه را به هيأت دولت فرستاد و تقاضای توقيف آنها را كرد. اما دولت با خودداری از توقيف آنها نشان داد كه سپهدار و عده يی از وزيرانش در نهان از محمدعلی ميرزا هواداری می كنند . مجلس كابينه سپهدار را ساقط كرد و صمصام السلطنه را به نخست وزيری برگزيد كه وزارت جنگ را نيز خود به عهده داشت. با خبر های پی درپی  تداركات شاه مخلوع  و اقدامات عمال او در ميان تركمانان برای بسيج آنها، كه مرتب به مجلس ودولت می رسيد، دولت جديد به توقيف هواداران به نام محمدعلی ميرزا مبادرت كرد. اما او، با لباس مبدل از راه روسيه خودرا به دشت گرگان رساند، در حالی كه مقدار زيادی مهمات جنگی در صندوق هايی همراه داشت كه روی آنها مارك آب معدنی زده شده بود. سالارالدوله نيز نيروی داوطلبی از كردو لرو شهری  و دهقان در غرب ايران فراهم كرد و پس از تصرف باختران به همدان تاخت ... ( ايران در دورۀ سلطنت قاجار ــ 543 به بعد)

     راوی، جای بيان عينی وقايع، از جانب خود به بيان موقعيت دشوار قوام در مقام معاونت وزارت كشور  كابينهء دوم سپهدارمی پردازد و سازمان دهی مشروطه خواهان را در تأ سيس "هيأ ت مديره"  با اختيار تصميم گيری، زير سؤال می برد. و بيش از هركس ديگر، به نقد ناروای تقی زاده سرگرم می شود. شيوهء او، در عين تخطئۀ تقی زاده، به نحوی به "نعل و ميخ" زدن است . و از مطالبات  طرفداران محمدعلی ميرزا، كه مجلس سنا می خواهند، و بهانهء نبودن ديوان عالی  كشور،می گيرند؛ حمايت می كند. و پافشاری تقی زاده را بر ضرورت علنی بودن محاكمهء‌ قزاقانی كه با پليس دولت مشروطه زد و خورد كرده اند، به طنز می گيرد كه:"بيش از آن كه نشان مشروطيتی نوخاسته باشد، حكايت از "عدالت" داروغگان ...داشت". يا پافشاری وی را درمجلس ،برای مبارزه با بسيج آغاز شده وآشكارای ياران و وفاداران شاه مخلوع، به استبداد رأی سخنران تعبير می كند. و"جوهراستبداد" . نقش قوام را در دفاع از "زندانيان سياسی" يعنی كسانی  كه برای برچيدن حكومت مشروطۀ نوپا فعاليت كرده اند، زير سايۀ مشكلات اقليت ها و حقوق آنها و اين قبيل گرفتاری ها می نشاند.

تمركز نيروهای مختلف مجاهدين در پايتخت، كه هم مسلح بودند و هم بی درآمد و بی شغل،به تدريج يكی از گرفتاری  های دولت و مجلس شده بود. و دو لت های روس و انگليس هم  نسبت به حضور آنها در پايتخت حساسيت نشان می دادند. مشكلی كه  سرانجام  با تدبير و تلاش مستوفی الممالك، داشت آسان می شد. ولی درست زمانی كه با تفاهم و همكاری جمعی اجرای خلع سلاح مجاهدان آغاز شده بود، دو تبعۀ عثمانی به محل اجتماع وارد شدند  و آنها را از اين كار منع كردند و شليك يك گلوله به درگيری مجاهدان و نيروی دولتی منجر گرديد.

    راوی، با همان شيوۀ مألوف، می كوشد نقش قوام را در اين واقعه برجسته كند. و اگر نام مستوفی الممالك را كنار نام وی می گذارد برای آن است كه ناكامی قهرمانش را سبك كند.

فصل سوم، باز با رجز خوانی آغاز می شود: "خراسان تا سيزده فروردين 1300 شمسی زير نگين ميرزا احمد خان قوام السلطنه بود." . دوصفحه رجز خوانی ، كه نظير فصل اول، از واقعيت های جاری در خراسان و پيوند های  حكومت با مردم ، و ساختار جامعه يی كه "قهرمانش" با آن دست و پنجه نرم می كند، به دور است. خراسانی كه او می بيند، به اندازهء قهرمانش  غير واقعی است.  شهر مشهد، در مركز اين خراسان، در تمام دوران قاجار، درگير جنگ  های استقرار قدرت اين ايل بوده است. اول با اعقاب نادر شاه و بعد با شاهزادگان قجر. و پس از اعلام مشروطه هم، از كانون های پركشمكش مشروطه و استبداد بوده، و در جدال های  داخلی، هم اسير صف بندی های شريعتمداران، بود و هم قوای روس كه به اشغال ايران، چون حياط خلوت خود نگاه می كرد. و روزی كه قهرمان راوی، وارد مشهد شد، هنوز آثار فتنهء يوسف هراتی ‍[اسكلی] و سيد طالب الحق، و حضور قوای تزاری ، در فتنه تازه بود. و حتم هنگام ورود وی به شهر، راهنماها،به عنوان تازه ترين ديدنی، آثار گلوله های توپ قزاقان روس را روی گنبد و خرابی های  آنها را دربارگاه امام ، نشانش داده بودند. فتنهء طالب الحق و يوسف  اسكلی،‌ برپا شده بودتا محمد علی ميرزا را به تخت بنشاند و ماه ها شهر و حريم آستانه  امام را قلمرو وحشت پراكنی آنها ساخته بود تا سالدات های روس به تسخير آستانهء امام  رو كردند. بی حضور يوسف و سيد طالب الحق هم، روسها در مشهد به تعبيری كميسر نظامی داشتند. 

قوام، در خراسان به كارهايی مقدم بر حضور در كشمكش های ارتش انگليس و بلشويك های روس اشتغال داشت كه بايد "سرقفلی " ايالت را جبران كند. علاوه بر آن، اگر در وقايع  و اشتغال های  ارتش انگليس در آن سوی مرزهای ايران عليه بلشويك ها،خودی نشان داده، ذهن آلمانی شدۀ راوی است كه در خدمت به بزرگ نمايی وی می خواهد پلی بين قهرمانش و آن اشتغال بزند. اين كه قوام روابط  خوبی با خان ها وسران قبايل خراسان داشت نكتۀ درستی است. اما در شرايطی كه قوای انگليس در خراسان و حريم مرزهای روسيه حضور دارد، و نوع رابطۀ  اورا هم با انگليسی ها می دانيم، در آن سوی مرزهای ايران چه نقشی می تواند ايفا كند؟ جز اين كه به راوی فرصت دهد چند صفحه را با رؤياهايی كه برای قهرمانش دارد، سياه كند.  و بعد تأ سف بخورد كه "سرزمين هايی كه در جنگ تركمن ها و تحت فرماندهی  پدر بزرگ قوام از خاك ايران جدا شده اند ديگر بازستاندنی نيستند" !

بعد قوام را در مقام والی حكومتی كه : قرارداد شهريور 1298 (اوت 1919) را امضا كرده است، به جنگ  كمونيست های ايرانی  می برد. و به نقش بلشويك ها در حمايت از نا آرامی های گيلان به رهبری ميرزا كوچك خان، و اقدامات حزب عدالت و سرانجام حضور چند هزار كارگر مهاجر ايرانی در تركمنستان می پردازد كه " دولت ايران، امپراتوری بريتانيا و والی خراسان را با نگرانی های بی پايانی روبه رو ساخته بود" !

بيش از اين اغراق و غلو، از هيچ راوی ديگر ممكن نيست. دامنۀ روايت هم چنان با نقل قول های خارجی ادامه دارد. تا آنجا كه "در تيرماه 1299 در مناطق شيروان و قوچان قيامی به سركردگی خداوردی، از سران عشاير ، رخ داد. در اين قيام شماری از روستاييان و خان های قبايل كوچك دست به مصادره ی املاك و زمين های اربابی زدند و خواستار مجازات خان ها و مالكان بزرگ و اخراج انگليس ها از خراسان شدند"‌. حركت خداوردی  شكست خورد و مجروح به عشق آباد گريخت و جمعی از يارانش گرفتار و تيرباران شدند.

بعد از صحنۀ پرهيجان جنگ  قوام و خداوردی، راوی به ياد می آورد كه رژيم بلشويكی در شوروی از صدور انقلاب به ايران ... دست شسته بود.  اما همين جا فرصت را غنيمت می شمارد كه از سال 1299 به سوی سال 1325 خيز بردارد و به خواننده اعلام كند " گويی تقدير بر آن بود كه اين بار نيز ميرزا احمدخان قوام السلطنه ... ايران را از ورطۀ سقوط برهاند"!

ناگهان به ياد "دشواری های خراسان" می افتد كه " تنها محدود به شورش های ايلی و درگيری های نظامی نبود. اقتصاد نيز موقعيتی آشفته داشت و كسادی بازار و بيكاری گسترش يافته بود" . بعد معلوم می شود كه دولت محلی  قادر به پرداخت حقوق ژاندارم ها نبود. و با استناد به گزارش روزانه سركنسول انگليس  خبر می دهد در مهر ماه 1299 كه قوام به جنگ الله وردی، به قوچان رفته بود "ژاندارم ها و نظميه اورا محاصره و اعلام كردند تا حقوق شان را نپردازد، اجازه نخواهد داشت شهر را ترك كند. قوام به اجبار به تجار مراجعه كرد و موفق شد چهارهزار تومان از آنان قرض كند ... و از مخمصه نجات يابد."

اين واقعه و زمان آن، برای خواننده تأ مل برانگيز است وسيمای  قهرمان قدرتمند راوی را زير سؤال می برد : يك ـ  نمايش ميزان اقتدار قوام در ادارۀ ايالت  و حسن مديريت او. و راز ياغی گری خداوردی را برملا می كند.  دو ـ  زمان اين واقعه  سه سال پس از والی  ـ گری قوام است و بعد از آن وی ديگر فرصتی نداشته است تا به قول راوی " با سازمان دهی ژاندارمری و نظميه و سركوب شورشيان وايجاد امنيت در راه ها وشهرهای خراسان، شرايط را برای بهبود اوضاع اقتصادی فراهم " سازد. (و به نقل قولی می پردازد كه درعين بی پايی، توهينی به مردم خراسان است. و در پناه آن، اشتهار فساد مالی  قوام را، اتهام  می نامد.) سه ـ با عنوان كردن فقرو بيكاری و كساد بازار، ازاعتبار ارقام  وميزان ثروت اندوزی قوام  در سه سال و اندی واليگری ، می كاهد. گرنه، راوی جايی نشان نداده است كه با وضع اقتصادی  ايران در دوران مورد تحقيق خود آشنايی دارد. يا می داند خراسان و آذربايجان در اقتصاد كشور چه جايگاه داشته اند.

( نكته يی را كه بايد در آغاز بحث عنوان می شد، و غفلت كردم، اين جا و دربارۀ لااقل  دو منبع از استناد های راوی ياد آوری می كنم : يكی  ابراهيم صفايی است كه اهل كتاب، با احتياط به كارهايش نگاه می كنند واورا به تعبيری "مورخ دولتی" می نامند.  ديگری تاريخ احزاب سياسی‌ "بهار" است، كه  شميم نيز با وجود احترام بسيار به مقام استاد، در "ايران در دورۀ سلطنت قاجار" صريح از تعلق خاطر وی  به دو برادر (وثوق الدوله و قوام السلطنه)‌ ياد می كند. در ديوان  بهار نيز قصيده يی است در گله گزاری از قوام كه به مسائل سال 25  باز می گردد ،شاعر ضمن خدماتش به دو برادر يادآوری می كند كه "برای خواجه و برادر او، تاريخ نوشته است. و منظورش "تاريخ احزاب سياسی " است كه بعد از شهريور 1320 ابتدا به صورت پاورقی در روزنامهء مهر ايران "مجيد موقر"  انتشار يافت.)

راوی، از سياهۀ اموال و دارايی قوام ، پيش و پس از واليگری خراسان ، كه مهدی فرخ، در كتاب " زندگی سياسی خاندان قوام السلطنه"  آورده، فقط نام می برد. و در پاسخ به ابراهيم صفايی متوسل می شود كه  " قوام كليۀ املاك مزروعی و مستغلات آستان قدس را بر مبنا و ميزان مجموعه مال الاجاره های معمول با سالی شصت هزارتومان اضافه اجاره بها ... برای مدت دوازده سال اجاره كرد وتوليت ... رسماً از او سپاسگزاری نمود" و "نيز از عايدات قوام از محل املاك خالصه سرخس نام می برد" .

لازم نيست خواننده، اطلاعی از قلمرو املاك آستانه رضوی داشته باشد تا بداند چه  منبع سرشاری از ثروت در اختيار والی قرار گرفته است . تنها كافی است رقم شصت هزارتومان  اضافه اجاره بها را كه نسبت به اجاره بهای قبلی پرداخت شده، در نظر بگيرد و آن را با رقم  چهارهزارتومان كه سال بعد برای پرداخت حقوق عقب افتادۀ ژاندارم و پليس شهر قوچان، از تجار شهر وام گرفت، بسنجد.  نكتهء ديگر اين كه  اجارۀ املاك يك  معاملهء صوری بود. و ادارۀ اين املاك را نه والی، كه مباشرانی برای او عهده دار می شدند.  و بنا بر سنتی كه از دوران استبداد مانده بود، از اين طريق، دست والی روی  نان روزانهء مردم قرار داشت.

برای مخدوش كردن شهادت های فرخ، از او و از حسن اعظام قدسی، نقل می كند كه قوام قصد  جداكردن خراسان را از ايران و اجرای كودتا داشته است. اما به علت دوری خراسان از مركز ، انگليس ها از اين كارمنصرف شدند. و در اينجا سرانجام راوی قبول می كند او هنگام واليگری در خراسان ثروت زيادی اندوخت. و می پذيرد كه در اين راه از قدرت و نفوذ خود استفاده كرد. 

راوی كه ابتدا از كساد بازار و بيكاری  و فقر خراسان می گفت بی مقدمه فاش می كند كه "حكمرانی در خراسان به معنای امكان دستيابی  بر منابع مالی بيكران بود " و احمد شاه  "در زمستان 1297 شمسی تصميم گرفت اورا از واليگری خلع كند" اما وثوق الدوله مانع اجرای اين تصميم شد و دموكرات های تهران به حمايت او برخاستند.

     هم زمان كودتای 1299 ، راوی از قهرمان خود اين تصوير را می سازد: " قوام در سال های فرمانروايی خود برخراسان، صاحب شكوه و جلالی بی كران شد. ديگر قدرت، شهرت و نفوذش چنان بودكه اورا"خدای خراسان"می گفتندوگاه نايب السلطنه ی خراسانش می خواندند كه اين لقب در مقام قياس با نايب السلطنه ی هندوستان، معنا و اعتباری ويژه می يافت" !

اين قلم فرسايی بی وجه و بی معنا برای آنست كه پس ازوصفی تازه ازموكب باشكوه والی دربازگشت ازآيين 13 نوروز، ذهن خواننده را زيرضربۀ حادثه قرار دهد :" ميرزا احمد خان قوام السلطنه  و همراها نش به نام شاه و امر كلنل محمد تقی خان پسيان توقيف شدند."

به دنبال توقيف و اعزام قوام السلطنه به تهران، راوی به نقل واقعۀ كودتا و نقش سيدضياء الدين و رضا خان وزير جنگ می پردازد كه چون جدا از بحث در بارهء قهرمان اوست، از نقل  فاصله می گيرم. و يادآوری می كنم كه پيش بينی كودتا، چون يك  نقطۀ ختم شرايط  پس از شكست شاه مخلوع، محور توجه محافل سياسی  و مطبوعات بود.  مطبوعات، دانسته و ندانسته  درآرزوی دستی بودند كه ازغيب برون آيد وكاری بكند. حتی نخبگان تبعيدی انقلاب در انديشۀ  برگرفته از انقلاب فرانسه، به دنبال "ناپلئون" ايران می گشتند. لندن، در مقام واشنگتن امروز،‌ وبا تسلط بيشتربر فضای مستعمراتی آسيا،پس ازسقوط  امپراتوری تزاری حامی سلطنت قاجار، جدی تربه مسألۀ ايران روآورده بود. فوران نفت ازچاه های خوزستان، امنيت كمپانی نفت را در فعاليت هايش، پايۀ سياست انگليس قرار داده بود. و بدنۀ روابط عمومی كمپانی، و وزارت درياداری بريتانيا نقش عمده در پيش بردن طرح های مربوط به سرنوشت ايران داشتند. گروه های مطالعات و برنامه ريز وزارت امورخارجۀ انگليس در تهران با محافل و شخصيت های سياسی وفرهنگی رابطۀ مستقيم ومنظم داشتند. شوربختی ايران اين بود كه از دومحورمدّ نظر آنها قرارداشت: درجنوب، چاه های نفت و درسراسر مرزهای شمال هم جواری  پيچيده با حكومت انقلابی جانشين امپراتوری روسيه. و در شرق همسايگی با شبه قارۀ هندوستان، كه  تاج امپراتوری بريتانيا به شمار می رفت.

پيش از طرح قرارداد 1919  در سطح اروپا گزارش های فراوان در بارۀ وضع آشفتۀ ايران، زندگی قرون وسطايی در اين كشور، و مسا ئل مربوط به ايلات و عشاير، وسيلهء آنها منتشرمی شد . و درتهران، بردولت و درباری مشروطه خواه شده، تسلط كامل داشتند. هنگامی كه آشكار گشت قرارداد 1919 به صورت يك عهدنامه از جانب مردم پذيرفتنی نيست، فكريك كودتا، برای ايجاد تمركز، محور فعاليت ديپلمات ها ونيز كارگزاران نظامی انگليس شد كه بعد از پايان  جنگ جهانی اول هم هنوز در ايران حضور داشتند.

پس از استقرار مشروطه، جز گارد قزاق، كه از زمان ناصرالدين شاه، افسران تزاری برای حراست از شاه تشكيل داده بودند و آن را اداره می كردند؛ و دركودتای محمدعلی ميرزا عليه مشروطه، وارد عمل شد و پس از شكست و خلع شاه، اعتباری نداشت، و خرج نگاهداری آن را انگليس ها می دادند. و گاهی در درگيری های ارتش انگليس به حمايت منشويك ها، شركت می كرد. به دعوت ايران، مستشاران نظامی سوئد به ايران آمدند و ژاندارمری را تأسيس كردند كه نقش ارتش مشروطه را به عهده گرفت. و كادری از افسران جوان  آنجا تربيت شدند كه  حضورشان در وقايع كشور محسوس بود.   

دسته يی از نخبگان انقلاب مشروطه كه در خارج از ايران به سر می بردند، يكی از اين افسران جوان را كه تبار نظامی داشت، و برای تحصيل به آلمان رفته بود، نشان كردند. اين افسر جوان كلنل محمدتقی خان پسيان بود، كه علاوه بر تحصيل نظامی، اولين خلبان ايرانی  به شمار می آمد. او كه به ايران باز گشت، يكی از نامزد های آن دست بود كه بايد از غيب برون می آمد و كاری می كرد. به شهادت بهار در "تاريخ احزاب سياسی"  و دولت آبادی در "حيات يحيی"‌ مأ موران سفارت، دائم به خانۀ اهل سياست و قلم می رفتند و با آنها مشورت می كردند. به نوشتهء بهار، كه آن زمان در دستهء وثوق الدوله  بود، مستشار سفارت نظر به نصرت الدوله فيروز داشت كه در رأس كودتا قرار گيرد.  دستهء تقی زاده و دكتر شفق، به كلنل اميد بسته بودند، از كسان ديگری هم  نام برده شده است. اما هيأ ت نظامی انگليس كه كارگردان اصلی اجرای كودتا بود، نگاهی خلاف آنها داشت: كودتا، بايد می آمد و اصول قرارداد ردشدۀ 1919 را اجرا می كرد. و مجری كودتا بايد آدمی معمولی، ولی دارای جاه طلبی لازم می بود.

مستشاران نظامی انگليس، حاضرنبودند سرنوشت ايران را به دست نيروی ژاندارم بدهند كه صبغهء آرمان خواهی  داشت. اما در ارتباط چندساله با گارد قزاق، كه با روحيۀ قزاقی  پرورش يافته بود، و افسرا ن ايرانی آن، به  اطاعت كور وچاپلوسی از فرماندهان روسی خود عادت كرده بودند، انگليسی ها عنصرمطلوب رانشان كرده بودند. اين قزاق های سختی كشيده، و فرماندهان ايرانی شان توقع زيادی نداشتند. و حضورشان، عامل مهمی در سركوب موج نا رضايی بود كه داشت در روستاها عليه اربابان بيدار می شد.  چنين بود كه آنها سيدضياء الدين  را به ميدان فرستادند و قزاق ها و ميرپنج شان را پشت سر او پنهان كردند. انتخاب رضا خان يك انتخاب به دقت حساب شده بود. او تنها مجری سربه راه برنامه های آنها نبود، بلكه به علت خاستگاهش، مناسب ترين نمايندهء نظام شكل گرفته اما جا نيفتادهء "ارباب ـ رعيتی" هم شد و نيم قرن  خطرعصيان دهقانی و برچيده شدن سيستم اربابی را عقب انداخت.

برداشت های نويسنده، بعد از سقوط سيد ضياء، از سياست انگليس، ناشی از محك نزدن منابع مورد مراجعۀ وی است. و نخست وزيری قوام هم از زندان، رهين نامه يی است كه از آنجا به وزير مختار انگليس نوشت و آقای دكتر خسرو شاكری، متن نامه را به عنوان سند در مقاله "حضرت اشرف" احمد قوام .. آورده است و من بخشی از آن را با اجازۀ ايشان نقل می‌ كنم : " فدايت شوم ، پس از عرض ارادت و تأسف از اين كه از سعادت ملاقات محروم هستم، ..... فعلاً بعد از تحمل صدمات ومشقات يك هفته است وارد تهران و درعشر[ت] آباد محبوس هستم و با كمال حيرتی كه از اين پيشآمد دارم اين مختصر را به جناب مستطاب عالی عرض می كنم هرچند ممكن است بفرماييد مداخله در امور داخلی ايران نخواهيد فرمود ليكن نظر به دوستی و روابط صادقانه و صميمانه كه در اين سه سال با مأمورين دولت فخيمه داشته و در هيچ موقع از حفظ منافع آن دولت كوتاهی نكرده ام و از طرف ديگر هم تصور نمی كنم اقدام جناب مستطاب عالی در اين مورد حمل بر مداخله شود زيرا آن چه بدون جهت و دليل بر من وارد شده است جز بر اشتباه و عدم تحقيق محلی [حمل] نمی تواند كرد و در اين صورت اقدام جناب عالی برای رفع اشتباه است نه برای مداخله .......  خواهشمندم اين مكتوب در خدمت عالی محرمانه بماند و هر اقدامی می فرماييد مستقيماً از طرف خودتان باشد زيرا در صورتی كه معلوم شوددر اين حال با جناب عالی مكاتبه كرده ام بيشتر بر فشار مأمورين و گرفتاری من افزوده خواهد شد .....  احمد قوام "

     اما كلنل: او در مشهد پايگاه اميدهای مشروطه خواهان شده بود. و عليرغم تمام منقولات راوی از منابع گوناگون در بارۀ روابط  خارجی و داخلی كلنل، مردم مشهد وافكارعمومی را به سوی خود جلب كرده بود، و جنبشی ضد انگليسی را رهبری می كرد.  مدير روزنامۀ  "بهار" (شيخ احمد بهار) به زبان مردم كوچه و بازار می سرود: انگليس از مردم ايرون چی مخه ــ  ما خودمان نون   ِنِدِرم  ای همه  مهمون چی مخه. وعارف، در جست و جوی آرمان گم شده به مشهد روآورده بود. اميرشوكت الملك علم، كه خانواده اش بعدها ازنزديكان خانواده  رضاشاه بودند ورضاشاه، برای آن كه اورا از قائنات دور بدارد، تا شهريور 20 درمقام وزير پست و تلگراف نگاه داشته بود، "نشان دار" ترين رجال سيا سی دوران مشروطه به بعد بودكه قوام اورا به عرصۀ مخالفت با كلنل كشاند. ودر سازش های پنهانی يا افسرانی كه كلنل را همراهی می كردند، از دو روز پيش از آغاز درگيری با كردها،‌ چند تن آنها بی خبر اردو را ترك كردند. آخرين آنها معاون كلنل بود كه شبانه گريخت و اورا تنها گذارد.  و صبح  از همه سو حمله به كلنل و نيروی اندكی كه با او مانده بود،آغازشد. كلنل، پشت مسلسل، و دردفاعی رشيدانه،  كشته شد. و سر بريدۀ اورا به مشهد حمل كردند. دوبيت عارف كه برای سربريدهء كلنل ساخته، بيان حقيقتی است كه تاريخی شده است:

     اين سر كه نشان سرپرستی است  آزاد  و رها  زقيد هستی است

     با  ديدۀ  عبرتش ببينيد  اين عاقبت وطن پرستی است

     اين هم گفتنی است كه راوی كشاندن پای لنين را به ماجرای كلنل پسيان هم فراموش نمی كند تا به اصل توازن دو كفۀ سياسی  روس و انگليس در ايران، ادای دين كرده باشد. و تا آنجا پيش می رود كه " اما دستور لنين بی نتيجه ماند" .. " مرگ نابهنگام كلنل، طرح لنين را برای جمهوری شوروی خراسان نقش بر آب كرد." !

فصل چهارم با وصف تشريفات نشاندن قوام (به عبارت راوی)" برجايگاه قدرت و مسند صدارت" آغاز می شود. صدارتی كه به دنبال فرستادن نامه ء يادآوری سوابق دوستی وخدمت  از زندان به وزير مختار انگليس، به سراغ قهرمان آمده بود. و ميزان قدرتش از نوشتۀ سرگرد "گری" مأمور  اطلاعاتی سفارت انگليس ، پيداست . "رضا خان" پس از استعفای سيد ضياء از وی می پرسد :"چه كسی بايستی نخست وزير آينده شود؟  " گری" احمد قوام، برادر وثوق را نام می برد و می گويد اورا بسيار خوب می شناسد. و مطمئن است كه می تواند ادامهء كار  "آرميتاژ اسميت" مستشار مالی بريتانيا را تأمين كند. بعد می گويد اما او در زندان است. و رضاخان اظهار می كند اورا بلافاصله آزاد خواهد كرد." (اين پاراگراف را از مقالهء آقای دكتر شاكری اقتباس كرده ام ). البته شيوهء نقل راوی، از تماس "وزير قدرتمند كابينه"‌ با كلنل انگليسی  وجويا شدن نظر وی  دربارهء جانشين سيد ضياء الدين، در فضای ديگری است. و به راحتی  نقش انگليس را در كودتا توجيه و تأييد می كند وبه دنبال آن،با صدور حكمی قالبی  نتيجه می گيرد : آن زمان"قوام تنها سياستمداری بود كه توانايی تشكيل دولتی نيرومند و مصمم به انجام اصلاحات را داشت .." . تعصب راوی در تجليل و ستايش قهرمانش، وسعی در انتقال اين حرمت گزاری، به خواننده جايی قطع نمی شود، حتی هنگامی كه با سدی مثل سردار سپه رو به روست كه  راوی سر تجليل از او هم دارد. و ناسازگاری اين دو نمايش بزرگ نمايی را سهل انگارانه  ناديده می گيرد تا بتواند به تخطئهء مخالفت با كودتا و فرعی بودن نقش انگلبس  در آن بپردازد، بی آن كه به روی خود بياورد كه چند صفحه پيش تر به طور تلويحی بيان كرد انتصاب قوام ، به انتخاب مأمور اطلاعاتی سفارت انگليس انجام گرفت. 

      با نقل گزارش "برنامۀ دولت قوام" به مجلس، می گويد "اين برنامه بی شباهت به برنامهء سيد ضياء نبود." و " برسه نكته پای فشرد: برقراری ‌نظم و امنيت؛ استفاده از منابع كشوراز راه سپردن امتياز به شركت های بين المللی و تأسيس شركت های داخلی ؛ و حفظ مرزهای كشورو تشكيل ارتش منظم از راه استخدام مستشاران نظامی از كشورهای  غير همجوار... و ايجادراه آهن .." ومدعی می شود استخدام افسران سوئدی برای ژاندارمری ازنخستين اقدامات  او بود. اما می دانيم استخدام افسران سوئدی و تشكيل ژاندارمری  از نخستين كارهای مجلس شورای ملی بود . به  گواهی مؤلف"ايران در دورۀ سلطنت قاجار"  ژاندارمری مورد بغض روس و انگليس قرارداشت ومستشاران بلژيكی برای بودجۀ آن كار شكنی می كردند. و دولت انگليس، به موازات آن، "پليس جنوب " را تشكيل داد . نظاميانی چون كلنل محمد تقی خان و مسعود كيهان، و ابوالقاسم لاهوتی  جزو پرورش يافتگان ژاندارمری سوئدی ها بودند..

      در دفاع از برنامهء استخدام مستشاران خارجی  كه راوی"به كار شناسان خارجی " تعبير می كند تا قبح رفتارديرينهء مستشاران را بپوشاند، به جنگ نمايندۀ مخالف می رود و برای  توجيه بيان استعماری "بيگانه ستيزی" محملی پيدا می كند. وپشت به نخست وزيری كه منتخب بيگانه، و كابينه يی كه محصول كودتای خارجی است و روبه  خواننده می گويد :" قرارداد های اسارت بار گذشته و قدرت كارگزاران دولت های بيگانه در سرنوشت ايران، فضايی را ايجاد كرده بود كه هر اقدامی برای رابطه با كشورهای ديگر با ترديد نگريسته شود و گاه در خصومتی نابخردانه، معنا و مفهوم خود را در ستيز با بيگانه بازيابد"!

     به دنبال نقل مطالبی عادی كه نياز به بازگفتن ندارد ، ناگهان "جنم" روايت گری‌ راوی سر بلند می كند و معلوم می شود كه به ابتكار قوام : " در گيرو دار مباحثاتی كه پيرامون استخدام مستشاران خارجی جريان داشت، انتشار خبر واگذاری امتياز نفت شمال به كمپانی استاندارد اويل كه طی جلسه يی سرّی به تصويب مجلس رسيده بود،جهان ديپلماتيك را با شگفتی رو به رو ساخت..." و"

 قوام...بيم داشت مبادا كارگزاران سياست انگليس و شوروی به موضوع پی ببرندو كوشش هايش را .... عقيم گذارند. " ." وسواس فوق العاده ی قوام در پنهان نگاه داشتن اين اقدام چنان بود كه حتی نمايندگان مجلس نيز جز آنان كه "محرم" بودند، خبری از ماجرا نداشتند. " ! امانشان نمی دهد كه  پس از تصويب محرمانه و غافلگير قرارداد، چرا دوباره در سی ام آبان 1300 شمسی طرح چهارماده يی دولت برای واگذاری امتياز به كمپانی آمريكايی،  در مجلس مطرح شد." او با شوق تمام به برجسته كردن اظهارات قوام در مجلس می پردازد. و می گويد " طرح دولت .... نظر به اهميتی كه از نظر سياسی و اقتصادی داشت در اختيار كميسيون های خارجه، فوائد عامه و تجارت ... قرار گرفت.". كميسيون نيز پس از ارزيابی از جوانب گوناگون طرح و افزودن ماده ای به آن، مجدداً آن را به شور نمايندگان گذارد." اين جا اعلام  می شود كه رئيس كميسيون ، نصرت الدوله فيروز، يعنی نامزد بدنهء وزارت امور خارجهء انگليس برای كودتا بوده است ؛ تا ميزان پنهان بودن تصويب طرح از "كارگزاران سياست انگليس و شوروی" معلوم شود. و نيز ميزان آشنايی راوی را با تشريفات و مراحل طرح و تصويب يك لايحه، به دست می دهد.

     و باز راوی به رجزخوانی ازاعتبار رييس دولت درمجلس و در افكار عمومی می پردازد " كه بر ناآرامی هايی چون مسئله ی خراسان پايان بخشيده و خطر تجزيه را مرتفع ساخته بود...ووزنه ی سنگين دركسب حمايت مجلس از طرح كابينه به شمار می آمد" و"از پشتيبانی رضاخان، وزير جنگ قدرتمند و مصدق، وزير خوشنام و پركارماليه" هم برخوردار بود. بيانی كه هدف راوی از آن برجسته كردن بازهم بيشتر سيمای قهرمانش در تصوير سازی سه گانه  از قوام، سردارسپه و دكتر مصدق است.  و در ادامهء روايت، به اظهار نظر می پردازد :" چنين به نظر می رسدكه كابينه ی قوام در نظر داشت با اتخاذ سياستی مستقل، آينده ی ايران را در مسيری جديد قرار دهد و از قيد وابستگی های تاريخی برهاند.." و چند صفحه را از بحثی قديمی سياه می كند تا مدعی شود كه "دولت قوام، باتكيه بر افكار عمومی كه بيش از پيش بر ضرورت پايان بخشيدن بر قيد و بندهای استعماری اصرار می ورزيد، خودرا برای بهره برداری از موقعيت مساعد داخلی و بين المللی آماده می ساخت".

      يك بار ديگر اين اظهار نظر را بخوانيد تا فراخنای ادعا را بهتر كشف كنيد. من می فهمم  گره كار راوی كجاست. طی دو دههء اخير، ابتدا با احتياط و به تدريج با شجاعت و به فراوانی سر انواع خاطره نويسی در توجيه كودتای حوت 1299 و خدمات آن باز شد. و گذشته از آن، ترجمۀ متون نو وكهنه ازكارگزاران انگليسی درهمين بسترانتشاريافت ودستگاه ارشاد اسلامی كه در تفتيش كتاب از لغت نامهء دهخدا هم نمی گذرد، با بستن فضای روشنگری، مجالی برای  بحث و نقد اين كالای سياسی هدفمند نداد. هدفمند، زيرا روی خطی كه اكنون ديگر روشن شده است، در خدمت ترويج فرهنگ و سنت سلطنت پنجاه وچند ساله سلسلهء پهلوی است . فرهنگ و سنتی كه جدا از فرهنگ ايرانی است و در آن، كودتا مقدس ـ سركوب آزادی، دموكراسی ـ ترويج فساد، پيشرفت ـ  غارت ثروت ملی، نبوغ اقتصادی ـ سرسپردن به اجنبی ميهن پرستی ـ رهن گذاردن استقلال كشور، دفاع از تماميت نام دارد. و مدعيانی از اين خاندان، و خادمان آنها، با استفاده از گذشت يك دوران سی ساله برفضاحت های برخاسته از دو كودتا(سوم حوت 1299 و 28 مرداد 1332 ) ــ و فجايع  مدعيان حكومت الله ، در خدمت به ارتجاع بين المللی، در صدد اعادهء آبرو و اعتبار فرهنگ پهلوی ها، و تخطئهءاستقلا ل طلبی ومطالبه ء آزادی و دموكراسی كه بنياد انقلاب بهمن 57 بود، برآمده اند. و از حمايت خارجی هم برخوردارند. خارجيانی كه می دانند درايران با مردمی طرف هستند كه طی سی سال پس ازكودتای خمينی به تمام معناسياسی شده اندولازم است پس از انقطاع سی ساله، حافظۀ آنها را منحرف ساخت.

    آنها، كه در تدارك كودتای 28 مرداد دركنار عوامل برنامه ريزی و اجرايی كودتا حضور فعال داشتند وهيچ سپری نتوانست مانع رسوايی شان بشود، فرصت غنيمت شمرده اند و با رهبری نامرئی اين موج به خدمت گرفته، به صحنه آمده اند وبا انتشارانبوهی كتاب خاكستری از جمله برای راوی ما، آذوقه فراهم آورده اند تا بانام و نشان محقق تاريخی قدم رنجه كرده به صحنه بيايند؛ جنبش ملی ايران را در گذشته زير سؤال ببرند، كسانی را كه در اين جنبش فدا كاری كرده اند يا نقشی داشته اند، بدنام سازند، چهرهء تاريخی مردان دوران سازی را كه سدّ راه پيشروی نئوكلنياليسم پس ازجنگ جهانی دوم بودند،با لجن پراكنی براوراقی به نام تحقيق خدشه دارسازند و به نسل معاصر اندرز دهند راه درست از آن ِ خادمان صاحب اريكه و سر سپردهء نظام نئو كلنياليسم بود؛ و امروز نيز چنين است. بايد سايه به سايهء قدرت های جهانی حركت كرد. ودرخدمت آنها خط بطلان روی انديشه های آزادی، دموكراسی، استقلال، عدالت اجتماعی كشيد. آنها، آرمان خواهی آگاه وسركش را كه دربستر ديكتاتوری و ستم اجتماعی، خودرا باز می يابد، به باد تهمت و نكوهش گرفته اند تا ازنو به بار ننشيند.

     به راوی ونقل هايش برگرديم كه يك سابقۀ تاريخی را به حساب كشف خود درمشی سياسی  قوام عنوان می كند؛ دردوران استقرارمشروطه، انديشه يی چاره جويانه پا گرفت كه  درشرايط  ژئوپليتيك ايران ِ گرفتار چنبرۀ دوقدرت قاهر روس و انگليس، قدرت ثالثی را به ايران بكشانند  البته اين فكر درزمان سلطنت محمدشاه و صدارت حاجی ميرزا آقاسی، جوانه زده بود كه سعی داشت پای فرانسه را به سياست ايران باز كند ... اما، دراين دوره سياستمداران ايرانی، شيفتۀ دولت نو به عرصه آمدهء آمريكا،و موفقيت هايش، به آن فكر پر و بال دادند و اميدی رمانتي