بازگشت به صفحه اول

از رستاک 

 
 

اندیشه کمونیسم در «قرن کوتاه بیستم»*

کریگ موران/ ترجمه عزت‌الله فولادوند

مورخان آینده احتمالاً از سال‌های 1991-1914 به عنوان دوره‌ای یاد خواهند کرد که ویژگی آن چند موضوع به‌هم پیوسته انقلاب و پیکارهای ایده‌ئولوژیک و پریشان‌اندیشی‌های اقتصادی بوده است. سال 1914 آغاز دوران‌ساز «قرن کوتاه بیستم» (1) شناخته خواهد شد، زیرا جنگ جهانی اول که در ماه اوت آن سال شروع شد نقطه گسست با  ارزش‌های کلاسیک لیبرالیسم همچون سرمایه‌گذاری و تصدی خصوصی، استقلال فردی و آزادی سیاسی نیز بود. این ارزش‌ها  در سراسر جوامع اروپایی در قرن نوزدهم غلبه داشتند.

به گفته هانا آرنت، پس نشستن این گذشته لیبرال شرط پیدایش «اندیشه نوظهور» توتالیتاریسم بود که ما را از کل سنت‌هایمان گسست و «مفاهیم معمول اندیشه سیاسی و شاخص‌های داوری اخلاقی ما را درهم کوفت.» (2)

می‌توان گفت که این «قرن کوتاه بیستم» با فروپاشی اتحاد شوروی به پایان رسید. در طول 77 سال پیش از آن، جهان به دو اردوگاه «سرمایه‌داری» و «سوسیالیسم» تقسیم شده بود و تصور بر این بود که این دو با یکدیگر مانعه‌الجمع‌اند. جهت سیر رویدادها و مسیر حیات فکری در آن سال‌ها تحت تاثیر رقابت و تعامل بین آن دو اردوگاه بود، تا سرانجام یکی از  آنها ناگهان و تا اندازه‌ای به طرزی اسرارآمیز از صحنه رخت بربست. اما  هنگامی که آن دوره به پایان رسید، جهان با آنچه قبلا وجود داشت بسیار تفاوت کرده بود: قدرت سیاسی و اقتصادی اروپا  که روزگاری در گذشته بر همه غلبه داشت کاستی گرفته بود؛  دنیا  واحد عملیاتی کمابیش یکپارچه‌ای  شده بود؛ و الگوهای روابط اجتماعی انسان‌ها بدان نحو که  قبلا در جوامع و ادیان سنتی دیده می‌شد، تقریبا از هم پاشیده بود. پس از 1991، تنش و تحرکی که پیشتر به  آن دگرگونی‌ها شکل داده بود از میان رفت و عموما احساسی پدید آمد که عصر جدیدی در شرف آغاز است.

1-‌ جنگ‌های تمام‌عیار و انقلاب

«قرن کوتاه بیستم» در جنگ متولد شد. تقریبا نیمی از آن دوره، از 1914 تا 1945، از دو جنگ ویرانگر آسیب دید و در فاصله آن دو، شاهد صلحی ناپایدار و سبعیت و وحشیگری‌های روزافزون بود. بزرگترین گواه گسست ما از قرن نوزدهم که آرنت از آن سخن می‌گوید، پدید آمدن «جنگ تمام عیار» در جریان جنگ جهانی اول است. به نوشته اریک هابزبام، کسی می‌تواند داستانهای جین آستین(3) را بخواند و در عین  حال از جنگ‌های عصر ناپلئون که در آن زمان اروپا را  به آتش کشیده بودند، با آرامش خاطر بی‌خبر بماند. ولی تصورپذیر نیست که یکی از  داستان‌نویسان اروپایی در سه دهه پیش از 1945 ممکن بود بدون اشاره به فشارهای شدید ناشی از جنگ‌های  آن عصر بر افراد و جوامع، چیزی بنویسد.(4) این جنگ‌های فرسایشی به زیرساخت‌های  صنعتی محکم نیاز داشتند و ویژگی آنها  بسیج توده‌وار مردم به راههایی بی‌سابقه بود که به کل جمعیت هر کشور سازمان و انگیزه می‌داد. این  امر همراه با پیشرفت تکنولوژی تسلیحاتی و ظهور نیروهای هوایی، غیرنظامیان را نیز در دایره هدفهای نظامی جای داد. تصویر ویرانی‌های درسدن و هیروشیما هنوز از خاطره عموم محو نشده است.

وجود «اقتصادهای دستوری»(5) برای اینگونه جنگ‌های امروزی اهمیت اساسی داشت و در همان حال الگویی برای توسعه  اقتصادی سریع به دست بعضی رژیم‌ها  داد و در توجیه صورتهایی بی‌سابقه از سلطه سیاسی نقشی بزرگ ایفا کرد. لنین، اقتصاد آلمان در جنگ جهانی اول را الگوی برنامه اقتصادی خود موسوم به «کمونیسم جنگ» قرار داد و استالین در برنامه‌های پنج‌ساله و مائوتسه تونگ «در جهش بزرگ به پیش» از او سرمشق گرفتند. اصطلاح «تمامت‌طلبی» یا  «توتالیتاریسم» که بعدها  به رژیم هیتلر در آلمان و استالین در اتحاد جماهیر شوروی اطلاق شد، نخست در آثار مورخی آلمانی در 1930 در توصیف بسیج عمومی مردم در جنگ جهانی اول به کار رفت.(6) از  این اصطلاح این معنا نیز ضمنا استفاده می‌شود که آنچه ارتگایی گاست(7) از آن به نام «طغیان توده‌ها» یاد کرده، زاییده تجربه جنگ تمام‌عیار است.

فکر انقلاب از 1848 در صحنه سیاسی اروپا  به حالت کمون وجود داشت؛ فجایع وصف‌ناپذیر جنگ جهانی اول آن را دوباره زنده کرد. ریشه هر دو نهضت انقلاب متعاقب جنگ جهانی اول – کمونیسم در روسیه و فاشیسم در ایتالیا و آلمان – به رنج و محنت افراد و خانواده‌ها در آن جنگ می‌رسد. در جنگ ده‌ها میلیون تن بسیج شدند و میلیون‌ها نفر مردند. چند میلیون نیز ناقص و ناتوان به خانه بازگشتند. این تراژدی‌های بی‌شمار و هولناک فردی رفته‌رفته پایه‌های جوامع و رژیم‌های  دخیل در جنگ را سست کرد. به نوشته  فرانسوا فوره: «جنگ جهانی اول هر فرد  ذکور واجد شرایط را به زیر پرچم برد و از همه بدون استثنا خواستار جانفشانی شد و بنابراین همه را هر قدر هم فرودست، بر مسند داوری درباره قرارداد اجتماعی نشانید.» (8) مصداق این حکم بویژه سربازان و افسران بازگشته از جنگ بودند که در جبهه احساسات ضدجنگ در آنان برانگیخته شده بود و پس از جنگ به احزاب بلشویک و فاشیست پیوستند و خواهان سرنگونی حکومت‌هایی شدند که ایشان را به جنگ کشانده بودند.

2-‌‌بلشویسم سرخ و قهوه‌ای

ویژگی تعارض میان کمونیسم مستقر در مسکو و فاشیسم قدرت‌یافته در ایتالیا و آلمان در دهه 1930 دشمنی آشکاری بود که به بعضی از خونین‌ترین نبردها در جنگ جهانی دوم انجامید. ولی این دشمنی واقعی نباید این واقعیت دیگر را از  دیده پنهان کند که  کمونیسم لنین و فاشیسم موسولینی و هیتلر کمابیش قرینه یکدیگر بودند و وجه مشترکشان یکی نظام تک‌حزبی بود که موسولینی با ستایش از لنین اقتباس کرده بود و دیگری خصلت‌های روانی دو رژیم که در نتیجه اوضاع و احوال بدو تأسیسشان شکل گرفته بود. این  وضع روانی و طرز فکر را  فوره اینگونه به ایجاز بیان می‌کند: «بلشویسم و  فاشیسم هر دو زاییده جنگ بودند و آموزش اساسی را از  جنگ گرفته بودند. درسهایی را که در سنگرها آموخته بودند  - آشنایی با خشونت، سادگی هیجانات افراطی، اطاعت فرد از جمع و تلخکامی ناشی از فداکاریهای بیهوده و خیانت دیده – همه را به سیاست تعمیم دادند.» (9)

والدمار گوریان مردی بود که دین یهود را ترک گفته و به کیش کاتولیک درآمده بود و در دهه 1930 مجبور شد از آلمان برود. او در کتابی به نام آینده بلشویسم(10) (چاپ 1935) یادآور همانندیهای لنین و هیتلر می‌شود و می‌گوید بلشویسم دو قسم داشت، سرخ و قهوه‌ای، ولی هر دو از نشانه‌ها یا عوارض اضمحلال سیاسی تمدن اروپایی بودند. هر دو نهضت در مطالبه افراطی قدرت تمام‌عیار دخالت داشتند، ولی بالاترین مظهر پدیده نوظهور دولت تک‌حزبی و عهده‌دار رسالت انقلاب خشونتبار، «بلشویسم آلمانی» بود. (11)

شباهتهای دو اردوگاه انقلابی، برخی ناشی از وجود دشمن مشترک، یعنی بورژوای لیبرال بود. از دید ما در پایان قرن بیستم، عمق کینه و نفرت از جامعه بورژوایی و دموکراسی پارلمانی در دوره بلافاصله پس از جنگ جهانی اول بزحمت قابل درک است. دموکراسی گونه‌ای پول‌سالاری در لباس مبدل سیاسی به تصور می‌آمد؛ و این تصویر در ذهن سربازان و افسران بازگشته از جهنمی که نمایندگان پارلمان به آن رای داده ولی خود از آن دوری جسته بودند، حتی قویتر بود. بسیاری از مردم بر این تصور بودند که پول در همه جا ارباب بورژوازی است و «دیکتاتوری پول» که علت آغاز و ادامه جنگ بود اکنون می‌بایست با ایستادگی روبرو شود و، در صورت امکان، برافتد. ژرژ والوآ(12)، یکی از فاشیستهای فرانسوی، در 1925 در این زمینه چنین نوشت:«صرف نظر از اینکه کدام یک بالاخره دیگری را در خود جذب کند، کمونیسم روسیه و فاشیسم ایتالیا نتایج یکسان خواهند داشت و به نابودی پارلمان و دموکراسی و استقرار دیکتاتوری و پا گرفتن ملتی خواهند انجامید که سرنوشتش به دست خودش باشد. وقتی که ریشه بورژوازی زده شود، اتحاد دولت و مردم همه را به راهی خواهد کشانید که از انضباط ملی پیروی کنند.»(13)

نقد ریاکاری بورژوازی از هر دو سو یکی بود. هر دو می‌گفتند که طبقه پولدار در عین اتخاذ هر تصمیمی براساس حسابگری و سود شخصی، به پرگویی درباره حقوق بشر و برابری ادامه می‌دهد. در نظر منتقدان، قانون و دموکراسی و عدالتی که آن طبقه مدعی اعتبار جهانی آن بود، چیزی بجز نیرنگ‌بازی در سلطه‌جویی اقتصادی و سیاسی نبود. کارل اشمیت(14)، فیلسوف حقوقی و ناسیونال سوسیالیست آلمانی، در تاختن به «رمانتیسم سیاسی» دموکراسی را که به اسم بحث و مذاکره و کثرت‌گرایی و حقوق شالوده نظم را سست می‌کرد، حتی از این حد نیز فراتر می‌رفت. او قبول نداشت که با بحث و مذاکره به شیوه دموکراتیک می‌توان به حقیقت دست یافت، یا با پرسیدن از مردم که چه می‌خواهند ممکن است جامعه‌ای خوب و بسامان بنیاد نهاد، و، از این رو، معتقد بود که لیبرالیسم «دروغ و حقه‌بازی» است(15). او عقیده داشت که جوهر لیبرالیسم هیچ‌انگاری ]نیهیلیسم[ است، و لیبرالیسم باید مرحله‌ای از تباهی و انحطاط تمدن غربی دانسته شود که یگانه راه چیرگی بر آن عملی فوق انسانی از جانب اراده جمعی است. بسیاری از مردم، چه در درون و چه در بیرون دموکراسیهای غربی، حکومتهای مورد بحث را ضعیف و ناتوان از غلبه بر واقعیات سیاسی و نظامی و اقتصادی پیش روی می‌دیدند، و آن انتقادها را درست می‌پنداشتند. ناکارآمدی و بیماری اقتصادی دموکراسیهای غربی در سال‌های رکود بزرگ(16) به بالاترین درجه رسید، و بسیاری کسان را معتقد ساخت که روزگار چنان حکومتهایی بزودی به سر خواهد آمد. از جمله این افراد یکی توماس مان، داستان‌نویس آلمانی، بود که در 1939 نوشت دموکراسیهای غربی در مقایسه با آلمان و اتحاد شوروی فرسوده و پریشان‌اند. او در عین امید به پیروزی آنها، از این امر نیز بیمناک بود که دموکراسیها آنچنان «جهان‌میهن و لیبرال و سست و سطحی و دستخوش تفرقه» شده‌اند که شاید قادر به ایستادگی در برابر اراده متحد مردم آلمان و روسیه نباشند.(17)

هم کمونیسم و هم فاشیسم با احساس برتری و اعتقاد به سرنوشت تاریخی خود در فاصله دو جنگ جهانی به میدان آمدند، ولی همان ایمان واحد به رسالت جهانی که هر دو را به جنبش درآورده بود سرانجام آنها را به معارضه و مبارزه با یکدیگر سوق داد. «نیمه سوسیالیسم» فاشیست‌های آلمانی و «نیمه‌فاشیسم» کمونیست‌های روسی از این جهت که هر دو می‌کوشیدند با معضلات یکسان دست و پنجه نرم کنند، وجه شبهی میان آنها بود. مشکل اصلی این بود که چگونه می‌توان جماعت بشری را که با پول و به دست بورژوازی نابود شده بود از نو بنا کرد و چگونه باید انسانیت خصوصی را که مفهومی خصوصا بورژوایی بود در درون انسانیت عمومی و همگانی جذب کرد؟ مختصر اینکه کمونیسم و فاشیسم رقیبانی هر دو جماعت‌گرا بودند که بر سر رهبری غرب در ساختن گونه‌ای نظم اجتماعی ضدبورژوا و فراتر از فردگرایی با هم رقابت می‌کردند.

3- جبهه خلق

گرچه ناسیونال سوسیالیست‌ها نیز در جلب برخی از روشنفکران برجسته، مانند مارتین هایدگر و کارل اشمیت، موفق بودند(18)، اما سهم عمده در این بخش نصیب کمونیست‌ها شد که توانستند نه تنها عده کثیری از روشنفکران اروپایی، بلکه با کمال شگفتی جمعی از روشنفکران آمریکایی را هم به پشتیبانی خود برانگیزند. قسمت اعظم جاذبه کمونیسم مرهون زمینه ایده‌ئولوژیک آن بود که در مارکسیسم – لنینیسم ریشه داشت و پیروانش مدعی بودند که علت افول سرمایه‌داری و خیزش ایده‌ئولوژی خودشان را بنا به جبر تاریخ دریافته‌اند. ایمان به پیروزی حتمی و گریزناپذیر کمونیسم، با واکنش جهانی به خبر انقلاب روسیه در 1917 حتی بیشتر تقویت شد. مثلا در ایالت مینه‌سوتا [در آمریکا] معدنچیان مهاجر از فنلاند یکجا کمونیست شدند. خاطره جلسه‌های آنان را یکی از همان معدنچیان چنین ذکر می‌کند: «حتی نام لنین قلب‌ها را به تپش درمی‌آورد... در سکوتی عرفانی و غرقه در وجدی شبه‌مذهبی، هر چیزی را که مربوط به روسیه بود ستایش می‌کردیم. (19)» همه منتظر انقلاب آلمان بودند (تا جایی که لنین بر پایه پیش‌بینی قیام آلمانی‌ها که امید به آن کم‌کم بعد از 1923 از میان رفت، ترتیباتی برای انتقال پایتخت از مسکو به برلین داده بود)؛ ولی حتی پس از آنکه انقلاب در آلمان به وقوع نپیوست، رشد سریع نهضت و شور و اشتیاق ناشی از آن در مناطق بی‌شمار جهان سبب شد که اطمینان نه تنها به پیروزی نهایی، بلکه به حقیقت بی‌چون و چرای آن همه جا فزونی بگیرد.

یکی از دلایل پشتیبانی گسترده از بلشویسم سرخ این بود که روشنفکران غربی رویدادهای مربوط به انقلاب روسیه را در چارچوب وقایع انقلاب کبیر فرانسه تفسیر می‌کردند. این مقایسه در میان روشنفکران فرانسوی که ستون بزرگترین حزب کمونیست در خارج از اتحاد شوروی بودند، سخت رواج داشت. بنا به تفسیر آنان، کمونیسم صورت عالی‌تر دموکراسی بدون ستمگری‌های سرمایه‌داری بود. انقلاب روسیه دومین مرحله انقلاب کبیر فرانسه معرفی می‌شد و بر این پایه حکومت وحشت و خشونت سال‌های لنین و استالین به عنوان ضرورتی برای حفظ و حراست انقلاب از آسیب دشمنان، توجیه می‌شد: بر اساس این طرز تفکر، همان‌طور که مرحله حکومت فرقه تندرو ژاکوبن‌ها در انقلاب کبیر فرانسه می‌بایست برای حفظ دستاوردهای انقلاب به گیوتین متکی باشد، زور و فشار و پاکسازی نیز به منظور تحکیم مبانی انقلاب در اتحاد شوروی ضرورت داشت.

شک نیست که رکود بزرگ نیز که به نظر بسیاری از مردم نشانه سقوط اقتصاد سرمایه‌داری در جهان بود، به پیروزی کمونیسم بر لیبرالیسم کمک کرد. آثار آن ضربه هولناک را به هیچ‌وجه نمی‌توان در تاریخ قرن بیستم دست‌کم گرفت. رکود بزرگ هر امیدی را به بازگردانیدن اقتصاد و جامعه قرن نوزدهم بر باد داد. لیبرالیسم قدیم، مرده یا لااقل محکوم به مرگ به نظر می‌رسید. از کسانی که در نتیجه رکود بزرگ پیوندشان با گذشته گسست و اعتقاد راسخ پیدا کردند که آینده از آن اقتصاد متمرکز اتحاد جماهیر شوروی است، یکی گروهی از دانشجویان بااستعداد و اشرافی‌تبار دانشگاه کیمبریج بودند که با استفاده از منزلت و مقام خود، به جاسوسی برای شوروی پرداختند. این چند جوان، یتیمان امپراتوری و طبقه‌ای بودند که روزگاری بر دنیا حکومت می‌کرد ولی اکنون پیش چشم آنان از هم می‌پاشید. انزجار از امتیازات طبقاتی پیشین و شیفتگی به آینده تاریخی نوین تحت قیمومت شوروی، آنان را به التزامی به انقلاب جهانی سوق داد که نشانه قدرت اندیشه کمونیسم در دوره پس از رکود بزرگ بود.(20)

در مسیحیان اساس اعتقاد به جبر تاریخی پیروزی کمونیسم، آرزوی زندگی در جماعتی همسان و هماهنگ بود. این آرزو آنان را به سوی چپ ضدلیبرال کشانید. جای شگفتی نداشت که بسیاری از این «سمپاتیزان»ها کاتولیک‌هایی بودند که گاه‌به‌گاه دموکراسی مدرن و لیبرالیسم را محکوم می‌کردند. طرفداران مجله فرانسوی اسپری(21) در دهه 1930 و 1940 از این نوع کاتولیک‌ها بودند که آشکارا از «غرب سرمایه‌دار پول‌پرست استثمارگر بیگانگی‌افکن» انتقاد می‌کردند و آرزوی پدید آمدن جماعتی را در سر می‌پروراندند که «چنانکه بنا به اراده و فداکاری مسیح بشارت داده شده [بود]، فعالیت‌های افراد در آن متوجه خیر عموم باشد.» با اینکه کمتر کسی از این کاتولیک‌ها خود را کمونیست معرفی می‌کرد، همه با کمونیست‌‌ها در دشمنی با سرمایه‌داری شریک بودند و نوعی همسخنی و هم‌اندیشی با آنان داشتند که امکان عمل مشترک می‌داد. هدف گروه اسپری و سوسیالیست‌های دهه 1930 «ساختن جهانی برادروار و انسانی بر ویرانه‌های فردگرایی [بود] که همه در آن برای رسیدن به هدفی مشترک همگروه شده باشند.» (22)

«سمپاتیزان»های چپ ضدبورژوازی در میان پروتستان‌ها نیز دیده می‌شدند. نمونه آنان پل تیلیش(23) بود که در دوره‌ای به عنوان یکی از «سوسیالیستهای دینی» عقیده داشت که «جهان بورژوازی به شیوه مشرکان به دنیا «آری» گفته است»، و سپس می‌افزود: «شایسته نیست که دستاوردهای فرهنگی آن، قانون حاکم بر نظم کل جامعه شود.»(24) تیلیش و بونهوفر(25) از کسانی بودند که عقیده داشتند باید با اختیار کردن نظرگاه کارگران، با نظم بورژوایی به مخالفت برخاست. هلموت گل ویتسر(26) در مقدمه کتابی به نام عیسی برای ملحدان به قلم یکی از مارکسیست‌های اهل چکوسلواکی موسوم به میلان ماخووتس(27)، قطعه‌ای بدین عبارت از بونهوفر نقل می‌کند:

«وقتی که یک پرولتر در دنیای پر از بدگمانی خود می‌گوید «عیسی مرد خوبی است»، این گفته به چه معناست؟ پرولتر نمی‌گوید «عیسی خداست»؛ ولی با گفتن اینکه عیسی مرد خوبی بود، بسیاری چیزها می‌گوید بیش از بورژوایی که می‌گوید عیسی خداست... عیسی در کارخانه‌ها به عنوان یک سوسیالیست، در دنیای سیاست در مقام یک ایده‌آلیست و در زندگی پرولتاری‌ای به عنوان مرد خوب حضور دارد و در صفوف پرولتاریا با دشمن – یعنی سرمایه‌داری – می‌جنگد.»(28)

قصد جدی این‌گونه الهی‌دانان اثبات این امر بود که، برخلاف ادعای مارکسیسم سنتی، مسیحیت نوعی ایده‌ئولوژی بورژوایی نیست که فقط از آن در توجیه بی‌عدالتی‌های سرمایه‌داری استفاده شود.

4. مرگ آرمان

مورخان آینده در مورد نیمه دوم قرن بیستم با چند مشکل سرگردان‌کننده روبرو خواهند بود که شاید مهمترین آنها مسأله دشوار ناپدید شدن ناگهانی اندیشه کمونیسم باشد. حیرت‌آور اینکه در دهه‌‌های پس از جنگ جهانی دوم، عموما فرض بر این بود که کمونیسم شوروی شتاب پیشرفت را حفظ کرده است و همچنان سوار بر موج تاریخ است. شک نبود که شوروی به علت نقش عمده‌ای که در شکست آلمان داشت، سربلند و آبرومند از جنگ بیرون آمده بود؛ و پیش از جنگ نه تنها با صراحتی بیش از دموکراسیهای دودل لیبرال از هیتلر انتقاد کرده بود، بلکه در جنگ به‌رغم تحمل ضربه‌های هولناک، ارتش مهاجم آلمان را فرسوده و سرانجام شکست داده بود.

بنابراین، پس از جنگ، گرایش بیشتر به چپ اجتناب‌ناپذیر بود زیرا به نوشته هابزبام، «میل به چپ نتیجه منطق جنگ ضدفاشیستی بود.»(29) در انگلستان حزب کارگر بر چرچیل پیروز شد و عموما هرجا که انتخابات واقعی صورت می‌گرفت این گرایش به چپ به چشم می‌خورد و حتی لیبرال‌ها به منظور جلوگیری از تکرار رکود بزرگ، تمایل جدیدی به مداخله اقتصادی دولت و برنامه‌ریزی عقلانی نشان می‌دادند. از همه مهمتر اینکه پس از شکست فاشیسم، تنها منبع و ماخذی که بر اساس آن امکان داشت دموکراسی بورژوایی را هدف انتقاد قرار داد، کمونیسم بود. در سیاست، نتیجه پیروزی نظامی 1945 این بود که احساسات پرشور صحنه سیاسی پیش از جنگ اروپا – یعنی نفرت از پول و سرمایه‌داری – به انحصار کمونیست‌ها درآمد. (30) کمونیست‌ها در مقام پرچمداران ضدسرمایه‌داری امکان یافتند «بزرگترین نقش در زرادخانه دموکراسی –یعنی انتقاد از دموکراسی به نام دموکراسی آزاد از قدرت پول – را بر عهده بگیرند.»(31)

احساس حتمیت و جبر تاریخ با گسترش خیره‌کننده حوزه سوسیالیسم پس از جنگ جهانی دوم حتی بیشتر تقویت شد. پیش از جنگ، کمونیست‌ها مباهات می‌کردند که یک‌ششم سطح کره زمین زیر سلطه آنهاست. پس از جنگ، حتی بیشتر می‌توانستند به خود ببالند، زیرا کشورهای کرانه دریای بالتیک [لتونی و لیتوانی و استونی] و قسمت اعظم اروپای شرقی و بخش عمده آلمان نیز به قلمرو آنان افزوده شده بود؛ و در این اثنا با افتادن زمام قدرت به دست رژیم‌های کمونیستی در چین و کره‌شمالی و (پس از 30 سال جنگ) در هندوچین، فرانسه (ویتنام و لائوس و کامبوج)، حوزه سوسیالیسم باز هم گسترش بیشتری پیدا می‌کرد. افزون بر این، کوبا در 1959 و بخش‌هایی از آفریقا در دهه 1970 نیز می‌بایست به حساب بیایند. گسترش کمونیسم به اروپای مرکزی نتیجه اشغال آن سرزمین پس از جنگ به دست ارتش شوروی بود، ولی کشورهای دیگر به انگیزه ناسیونالیسم و ضدیت با امپریالیسم و شوق به مدرن‌سازی سریع تصمیم به جدایی از سرمایه‌داری جهانی گرفتند. موفقیت ظاهری اقتصاددستوری به سبک شوروی که در دهه 1950 به نظر می‌رسد از اقتصادهای سرمایه‌داری پیشی گرفته است، الگویی برای کشورهای در حال توسعه برای رشد سریع اقتصادی فراهم کرد.

آنچه شتاب فزاینده پیشرفت کمونیسم را حتی ایستادگی‌ناپذیرتر جلوه می‌داد، انفجار انتقادها از غرب، به ویژه ایالات متحد آمریکا،‌ با شدت بیشتر در دهه 1960 بود. اساس این حمله پرقدرت جدید همان بدگمانی قدیم بود دایر بر اینکه پایبندی دموکراسی لیبرال به قانون و عدالت چیزی بجز سرپوشی بر تفوق‌طلبی بورژوازی نیست. عنصر جان‌بخش به این حمله‌ها آثار نظریه‌پردازان چپ نو از جمله هربرت مارکوزه بود که آمریکای دهه 1960 را با آلمان دهه 1930 مقایسه می‌کرد و هشدار می‌داد که «لیبرالیسم به ایجاد دولت اقتدارگرای تمام‌عیار می‌انجامد.» (32) به عقیده او، دموکراسی آمریکا یکسره بورژوایی و، بنابراین، دشمن دموکراسی واقعی‌تر کمونیسم بود. آنچه به نظر بسیاری از مردم به این انتقادها محتوا می‌داد جنبش حقوق مدنی در آمریکا و نقش آن کشور در کوبا و ویتنام بود؛ و به تصور بعضی، «فاشیسمی» که مارکوزه در قلب دموکراسی آمریکا کشف کرده بود چنین معنا می‌داد که بحران اجتماعی موجود فقط به وسیله انقلاب حل شدنی است. به نوشته یکی از سرمقاله‌نویسان آن زمان، «بحران بقدری گسترده و عمیق [بود] که چشم‌انداز انقلاب را از سطح گمان‌ورزیهای ناکجاآبادی به مرحله یکی از شقوق واقعی سیاسی می‌رساند.»(33)

واکنش چپگرایان به کمونیسم شوروی در آن زمان مبهم و مغشوش بود. افشاگریهای 1956 خروشچف درباره جنایت‌های استالین بحرانی در نهضت چپ برانگیخته بود. چاره‌ای که سرانجام بر غلبه بر آن اندیشیده شد این بود که تغییری در قیاس انقلاب کبیر فرانسه با انقلاب کمونیستی بدهند که به «نظریه دو کمونیسم» معروف شد. به موجب این نظریه، نقایص کمونیسم شوروی آثار جنبی و اسف‌انگیز دوران «آبستنی» بود که وقتی به مرحله زایش می‌رسید، کمونیسم برتر و حتی دموکراسی عالی‌تری که تندروها در انتظار آن به سر می‌بردند، چشم به جهان می‌گشود. در اینجا دو مکتب فکری به وجود آمد: یکی که منتظر ظهور کمونیسم پیشرفته در کشورهای جهان سوم مانند چین و کوبا و ویتنام بود، و دیگری که انتظار داشت در بلوک شوروی فرجی حاصل شود. در هر دو صورت، چپگرایان می‌گفتند باید از شورویها به دلیل نقششان در کشف این جهان جدید سپاسگزار بود، و صرف‌نظر از هر نقص و عیبی که در کارشان وجود داشته باشد، باز باید آنان را به سرمایه‌داری و خطرهای آن ترجیح داد.

بسیاری از مسیحیان تاثیر نظریه «دو کمونیسم» دلیلی برای همکاری با احزاب کمونیست در جاهای مختلف پیدا کردند. با وجود اختلاف‌نظرهای روشن در مورد معتقدات بنیادی و به‌رغم مشکلات زاییده این امر در مناسبات دولت و کلیسا، مسیحیان و کمونیستها در امید به ایجاد نظم اجتماعی انسانی‌تر و عادلانه‌تری که اساس همسخنی و اقدام مشترک قرار بگیرد، شریک بودند. گروهی از مسیحیان غربی از مشاهده تحولات چین و کوبا، به‌امکان تأسیس جوامعی با چهره انسانی در جهان سوم علاقه‌مند شدند (هر چند بعدها معلوم شد این امیدواری قدری ساده‌دلانه بوده است)؛ و حتی از این حد نیز فراتر رفتند و در جنبشهای ملهم از مارکسیسم، مانند حرکت ساندینیست‌ها در نیکاراگوئا، از طریق شورای جهانی کلیساها مستقیما درگیر شدند. در بلوک شوروی، بویژه در چکوسلواکی در جریان وقایع بهار 1968 پراگ، مسیحیان و کمونیستها وارد گفت‌و‌گویی شدند که در دهه‌های بعدی در پیدایش الاهیات سیاسی و رهایی‌بخش تاثیر بسزا داشت. انحطاط و زوال نهضت جهانی کمونیسم، با شکست نظریه «دو کمونیسم»‌ آغاز شد. جالب خاطر اینکه این امر نخست در میان روشنفکران در پایتخت ایده‌ئو‌لوژیک نهضت، یعنی پاریس، به وقوع پیوست. موجب شکست نظریه، رویدادهایی بود مانند تجاوز ارتش شوروی به چکوسلواکی در 1968 و جنایات خشن سازمانهایی تروریستی که در توجیه اعمالشان از زبان و بیان و اصلاحات مارکسیستی استفاده می‌کردند. پس از انتشار کتاب الکساندر سولژنیتسین، مجمع‌الجزایر گولاگ 1956-1918(34)، اگر باز هم کوچکترین تصوری در این باب باقی مانده بود که کمونیسم به سبک شوروی سبب ایجاد صورت عالی‌تری از دموکراسی خواهدشد، رخت بربست. به نوشته پل بِرمن:«در سراسر تاریخ ادبیات احتمالا هیچ کتابی وجود نداشته است که مانند ترجمه فرانسه مجمع‌الجزایر سولژنیتسین چنان بسرعت و چنان از اساس طرز فکر و نگرش عموم و رویدادهای سیاسی را تغییر داده باشد. (35)» گزارش سلسله تراژدیهای گولاگ سبب شد که‌ آندره گلوکسمان، رهبر فلسفی نسل 1968 فرانسه،‌آنچنان از گذشته مارکسیستی خود به طور قطعی بگسلد که هرگاه به همدستی روشنفکری خود در آن جنایات می‌اندیشید، به وحشت می‌افتاد. در نتیجه این احساس گنهکاری شخصی، او به فرمانهای دهگانه تورات، یازدهمین فرمانی بدین مضمون افزود که: «خود را مستعد آن بدان که به دیو بدل شوی، ولو با گفتن این جمله باشد که من هیتلرم.»(36)

نهضت موقعیت برتر اخلاقی را از دست داد، ولی این فقط بخشی از داستان بود، زیرا بعضی عوامل غیر شخصی نیز در کار بودند که کارکرد روزانه «سوسیالیسم واقعا موجود» را دچار فرسایش می‌کردند و پایه‌های اقتصادی و سیاسی آن را مانند موریانه می‌خوردند. نظام برنامه‌ریزی، زیر فشار دیوانسالاری غول‌پیکر ناکارآمد کمر خم کرده و باعث نابرابری شده بود، و اقتصاد بلوک شوروی در نتیجه غلبه آن نظام، رفته‌رفته از دهه 1950 تزلزل گرفت و شروع به پسرفت کرد و ناچار شد با توجه به این شکستها تا حدی به نظام جهانی سرمایه‌داری بپیوندد. اما همین که این جعبه جادو باز شد، انبوهی از تاثیرات خارجی مهار نشدنی بیرون ریختند. علت نهایی سقوط الگوی شوروی ناتوانی آن از سازگار شدن با اوضاع جدید اقتصادی بود. کمونیسم به طیف وسیعی از فرهنگهای گوناگون منتقل شده بود، اما همچنان درسهایی را که از جنگ جهانی اول گرفته بود تکرار می‌کرد و به بازتولید «سوسیالیسم دستوری بی‌گذشت و بی‌رحم و وحشیانه» محصول آن واقعه جهانسوز ادامه می‌داد. سیاست «بازسازی» (پرسترویکا) و «فضای باز» (گلاسنوست) گورباچف در دهه 1980 کوششی برای نجات سوسیالیسم از طریق آوردن آن به دنیای امروز بود. ولی نظام بیش از آن سنگ شده بود که واکنشی بروز دهد و فقط می‌توانست ترک بردارد. «پیشتاز تاریخ» آنچنان در عمق سنگر جنگهای تمام عیارِ گذشته فرو رفته بود که سرانجام ناپدید شد.

5 آنچه به جای مانده است

معنای فروپاشی کمونیسم شوروی دهها سال موضوع بحث و مناقشه خواهد بود. یکی از آثار رویدادهای مرتبط با فرو ریختن دیوار برلین و متلاشی شدن اتحاد شوروی، بی‌اعتباری چپ به همه صورتهای مختلف آن بود. از سوگواران در «افول چپ اصلاح‌طلب» یکی ریچارد رُرتی بود که می‌گفت:«مارکسیسم نه تنها در همه کشورهایی که مارکسیستها به قدرت رسیدند فاجعه بود، بلکه در همه کشورهایی نیز که آنان به قدرت نرسیدند فاجعه‌ای برای اصلاح‌طلبان چپ شد.»(37) به نظر رُرتی و دیگران، محو شدن چپ پیامدهای ناگوار برای دموکراسی لیبرال در درازمدت خواهد داشت. مثلا راسل جیکوبی معتقد است که «پایان ناکجاآباد» به منزله «زلزله»ای است که لیرالیسم را بدون آرمان و شاخصی برای سنجش زیاده‌روی‌های سرمایه‌داری و جلوگیری از آن رها خواهد کرد.‌(38) نتیجه احتمالا بازگشت در مقیاس جهانی به برخی از جنبه‌های نادلپذیر سرمایه‌داری خواهد بود که با نبود هرگونه قدرت نهادینه به منظور مهار کردن آنها، افزایش بیشتری نیز خواهد داشت. این تحول نیز به سهم خود ممکن است شرایطی را تجدید کند که در وهله نخست به ایجاد جنبشهای انقلابی در قرن بیستم انجامید. سولژنیتسین اعلام خطری جدی در این زمینه کرده است. او می‌نویسد:«با اینکه آرمان زمینی سوسیالیسم – کمونیسم از هم پاشیده است، ولی مشکلاتی که مدعی حل آنها بود – یعنی استفاده بی‌شرمانه از امتیازات اجتماعی و قدرت مفرط پول که غالبا جهت رویدادها را تعیین می‌کند – همچنان به جای خود باقی است. و اگر پندی که قرن بیستم در سراسر جهان گرفت برای درمان درد کفایت نکند، گردباد عظیم سرخ ممکن است با قدرت تمام بار دیگر برخیزد.»(39)

شک نیست که رویارویی با کمونیسم قرن بیستم و با آرمان مارکسیستی که از برخی جهات پایه آن بود، در اندیشه مسیحی تاثیر قوی گذاشته است. دنیس جنز عقیده دارد که این رویارویی «به احتمال قوی رویداد تعیین‌کننده در مسیحیت قرن بیستم بوده است.» (40) سقوط اندیشه کمونیسم چند پرسش مهم برای مسیحیان مطرح می‌کند: مسیحیت از چه جهت در نتیجه این رویارویی دگرگون شده است؟‌آیا این دگرگونی‌ها پایدار خواهند بود یا کم‌کم از میان خواهند رفت؟ آیا آرمانهای مشترک مسیحیان و کمونیستها که به التزام آنها به گفت‌و‌شنود و همکاری انجامیدند،آرمانهای مشترک  اکنون باید رها شوند؟ بررسی این پرسشها به شکل دادن به رسالت مسیحیان و کلیسا در چنین آینده‌ای پیش‌بینی‌ناپذیر، کمک خواهد کرد.

پی‌نوشت‌ها:

*Craig Moran, “The Idea of  Communism in the Short Twentieth century”, World & World, XX

1-(Winter 2000)

1- این تعبیر در اصل از مورخ اقتصادی مجار ایوان برند (Ivan Berend) است که اریک هابزبام بعدها از آن در نوشته زیر استفاده کرد:

Eric Hobsbsbawm, “The Present as History”,in On History (New York:New Press, 1997).

2-Spyros Draenos, “Thunking without a Ground: Hannah Arendt and the Contemporary Situation of Understanding”, in Hannah Arendt: The Recovery of the Public World,ed.Melvyn A.Hill (New York:St.Martin,s Press, 1979),p.209

3- Jane Austen (1817-1775). داستان‌نویس بزرگ انگلیسی. (مترجم)

4-Eric Hobsbawn,The Age of Extremes (New York:Vintage,1996), p.44.

5-“command economies”

6- Francois Furet, The Passing of an Illusion:The Idea of Communism in the Twentieth Century (Chicago:University of Chicago Press,1999), p.158.

7- J.Ortega y Gasset‌(1955 – 1883). فیلسوف اسپانیایی. (مترجم)

8- Ibid., p.60.

9- Ibid., P.163.

10-  waldemar Gurian, The future of Bolshevism (New York: sheed and Ward, 1963).

11-  Ibid.

12-  Georges Valois

13- Furet, op.cit., p.306.

14-  Carl Schmitt (1888-1985).

15-  Furet, op. cit., pp.373-74.

16-‌ Great Depression. غرض رکود اقتصادی گسترده‌ای است که از 1929 در آمریکای شمالی و اروپا و دیگر مناطق صنعتی جهان آغاز شد و  تا 1939 ادامه داشت و شدیدترین و طولانی‌ترین رکود  در دنیای غرب بوده  است. از پیامدهای سیاسی رکود بزرگ، تحکیم و تقویت جناح‌های افراطی در اروپا و کمک مستقیم به قدرت گرفتن هیتلر و عموما  مداخلات بیشتر دولت‌ها در همه‌جا  در امور اجتماعی و اقتصادی بود.  (مترجم)

17- David Gress,  From Plato to Nato: The Iden of the West and Its Opponents (New York: Free Press, 1998), P.428.

18-  Hugo Ott, Martin Heidegger: A Political Life (London: Basic Books, 1993).

19-  Peter Koivisto, "The Decline of the Finnish-American Left, 1925-1945", in International Migration Review 17/1 (1983) 69.

20- Andrew Boyle, The Fourth Man: The Definitive Account of Kim Philby, Guy Burgess, and David Macklean and who Recruited Them to Spy for Russia (New York: Dial, 1979).

21-  Espril.

22- Furet, op. cit., pp.307-308

23- Paul Tillich (1965 – 1886). الهی‌دان و فیلسوف آلمانی‌تبار آمریکایی. (مترجم)

24- C.West, Communism and the Theologians: Study of an Encounter (Philadelphia: Westminster, 1958), p. 105.

25- Dietrich Bonhoeffer  (1945 – 1906). الهی‌دان آلمان که به جرم شرکت در توطئه برای قتل هیتلر به دست نازی‌ها اعدام شد. (مترجم)

26- Helmut Gllwitzer

27- Milan Machovec, Jesus for Atheists

28- James Bentley, Between Max and Christ (London: Verso, 1982), P. 8.

29- Hobsbawm, Age of Extremes, p. 163.

30- Furet, op. P.cit., 357.

31- Ibid., p. 369.

32- Gress, op. cit., p. 408

33- David Horowitz, Radical Son: A Generational Odyssey (New York: Simon & Schuster, 1997), p. 190.

34- Alexander Solzhenitsyn, The Gulag Archipelago, 1918- 1956.

35- Paul Berman, A Tale of Two Utopias: The Political Journey of the Generation of 1968 (NewYork: Norton, 1996), p.274

36- Ibid., p.294.

37- Richard Rorty, Achieving Our Country: Leftist Thought in Twentieth-Century America (Cambridge, mA: Harvard University Press, 1998), p.39.

38- Russell Jacoby, The End of Utopia: Politics and Culture in an Age of Apathy (NewYork: Basic Books, 1999).

39- Alexander Solzhenitsyn, in The NewYork Times, 28 November 1993.

40- Denis Janz, world Christianity and Marxism, p.150.

منبع:شهروند امروز

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

  ساير مطالب مربوط به ديدگاه