|
گذشته ای که
هنوز سپری نشده است
بخش اول
حمید صدر
http://www.hamidsadr.com
دیروز؟
به همین صورتی است که عرض
می کنم:
گذشته، در
مورد وجه خاص من، هنوز سپری
نشده وبا وجود اینکه در این بین ابعاد دیگری بخود گرفته
همچنان حضور دارد.
و اهداف آن
موقع؟
اینطور میتوان گفت که امید
من در آن موقع،
به اینکه بالاخره زمانی
برخواهم گشت، هنوز از بین نرفته. و این امید که بالاخره یک
وقتی بدون ترس و دلهره،
بلیطی خواهم خرید و سوار هواپیمائی خواهم شد که در فرودگاه
تهران به زمین بنشیند، اگر
چه یک برنامه سیاسی نیست ولی یک قصد است. قصدی چهل ساله
که در این میان شکل و شمایل
یک برنامه سیاسی را بخود گرفته است. از زمانی که من در
سن 22 سالگی به اینجا آمدم،
به این خیال که بعد از پنج، شش سال؛ پس از خاتمه تحصیل،
به ایران برگردم، سالها
گذشته است. از آن موقع تا بحال حتی یکبار هم به ایران نرفتم
و این در حالی است که سال
دیگر پا به شصت سالگی می گذارم.
در این سالها خیلی
ها با سرنوشتی مشابه به اینجا آمدند، درسی خواندند، ابراز
مخالفتی کردند و پس از
تغییر وتحول سیاسی در کشورشان به مملکتشان برگشتند.
یونانیهائی که علیه حکومت
سرهنگان مبارزه می کردند، جزو اولین کسانی بودند که
رفتند. دانشجویات ترک دومین
گروهی بودند که راهی کشورشان شدند. اسپانیائی ها و
پرتقالی ها قبل از
شیلیلیائی ها برگشتند. چند نفری از آنها از کشور رها شده از
دیکتاتوری نامه و کارت
پستالی فرستادند و در حالیکه ما همچنان انتظار می کشیدیم،
خیلی آرام به زندگی خود در
وطن متحول شده سرو سامانی دادند. یک کاری دست و پا
کردند، خانواده ای تشکیل
دادند، صاحب بچه شدند و خانه ای ساختند. عده خیلی کمی از
آنها همچنان به سیاست
وفادار ماندند به پست و مقامی رسیند. منجمله دوستی از نامیبیا
که بعد از کسب استقلال این
کشور وزیر اطلاعات شد.
در این بین در کشور
ما نیز انقلابی رخ داد. برخی در چشم بهم زدنی جبهه عوض کردند
وبا تجاربی که در دوران
اپوزیسیون بودن کسب کرده بودند، پول و مقام دست و پا کردند.
خیلی ها هم برگشتند و با
وجود فرصتهایی که داشتند پاکیزه ماندند. استاد دانشگاه،
خبرنگار و ناشر و تکنوکرات
شدند، یا حتی تاجرانی شدند با تجربیات سیاسی.
و رفقای
اروپائی؟
آنها مدت زیادی زندگی در
مخالفت و مبارزه
را تاب نیاوردند و مارش
طولانی خود را به درون موسسات و ادارات حتی قبل از اتمام
تحصیلات آغازکردند. بخش
قابل توجهی از این رفقا، که پیشترها دوش به دوش ما علیه
"نوکران و دست نشاندگان
آمپریالیسم آمریکا" تظاهرات می کردند و شعار "زنده باد
همبستگی بین الملی" سر می
دادند، بی سر وصدا جنبش را ترک کردند و مارش طولانی رفقا
به درون ادارات و موسسات
خیلی به درازا کشید.
البته ما ایرانی ها هم چیزی
نمانده بود به هدفمان برسیم.
شور و شوق اولیه
برای انقلابی که براه افتاده بود حتی درمقابل حکومت اسلامی
خمینی نیز متوقف نشد (تنفر
از رژیم شاه به چنین حدی رسیده بود). دوران شگفتی بود.
دکتر سنجابی (یکی از رهبران
سازمان ما) در مقام وزیر خارجه حکومت موقت انقلابی
مهندس بازرگان (البته دوران
وزارت وی بیشتر از سه ماه طول نکشید) با شرکت هواپیمایی
لوفت هانزا زد و بندی کرده
بود بر این منوال که هواپیماهای آن شرکت تنها زمانی می
توانستند در ایران سوختگیری
کنند که ایرانیان تبعیدی مقیم آلمان را بطور مجانی به
ایران بیاورند.
آن موقع منهم
پاسپورتم را همیشه در جیب داشتم. در دیداری در شهر مونیخ به صرافت
افتادم که چرا من نبایستی
سوار هواپیما بشوم. اما هجوم و ازدحام بقدری زیاد بود که
احساس کردم بد نیست کمی صبر
کنم.
از عمر انقلاب بیست و شش
روز نمی گذشت و از
بابت عطش خونریزی
"انقلابیونش" و سبعیت آخوندها این شهرت را کسب کرده بود که قصد
دارد کار مخالفین را یکسره
کند.
خبر سرکوب وحشیانه
اولین تظاهرات زنان ایران در روز هشتم مارس (روز جهانی زن)
مرا
«شوکه» کرد. آیا برای این کار انقلاب کرده بودیم؟
بدین خاطر دیگر
سوال این نبود که آیا موافق یا مخالف خمینی هستم، بلکه این بود،
در کجا می خواهم این مخالفت
را علنی کنم.
از رفتن به ایران
سر باز زدم. چون که نمی دانستم چگونه می شود و می توان علیه
خواست و اراده ی نود ونه در
صد مردم بپا خواست. از بهمن ماه 1357 تا تیرماه 1358
باید بگویم که زهرترین
دوران زندگیم را گذراندم. وسوسه برای رفتن به ایران بقدر
کافی موجود بود: دعوت کانون
نویسندگان، امکان همکاری با جبهه ی ملی، انتشار مجدد
کتاب ها در موسسه انتشاراتی
«امیرکبیر» و رفتن سر خاک مادرم.
اما تصمیم گرفتم در
اینجا بمانم. چیزی طول نکشید که سرو کله اولین گروه «خوارج»
که ابتدا با انقلاب و رهبر
آن همنظر بودند، در خارج از کشور پیدا شد. بعضی ها هم
بودند که هزینه اشتباهشان
را در محاکمات سریع دادگاه های انقلاب با جان خود
پرداختند.
بهر حال خواب و
خیالهای انقلابی و امیدهای واهی ناشی از آن بزودی به پایان رسید.
چند نفر معدودی که مثل من،
تولد جمهوری اسلامی را یک واپسگرائی تاریخی قلمداد می
کردند، فاجعه ای مثل روی
کار آمدن هیتلر در آلمان، که در اثر حمایت بخش عظیمی از
مردم آلمان ممکن شد، مهاجرت
کردند و خود را برای یک دوره ی طولانی انزوا آماده
کردند. برای کسانی که
فعالانه در این تغییر و تحول سهیم بودند، این انزوا به جهنمی
مبدل شد.
تردید بخود بخاطر نقش و
سهمی که در این مسئولیت داشتند زمینه ساز
افسردگی در آنها گردید.
کجای کار ما و کجای
پندارهای ما اشتباه بود؟
پرسشی غم انگیز در دوره ای
غم
انگیز.
وحال؟
با سه میلیون آواره ای که
بیست و هفت سال است از خانه
و کاشانه رانده شده اند و
در خارج زندگی می کنند، با دهها هزاری که در زندان های
حکومت الله جان باخته اند،
وبا شصت وپنج میلیون مردمی که در همه ی این سال های
اسارت در همه ی عرصه ها حتی
یک آن روی آرامش و امنیت ندیده اند، ایران، از نظر آتیه
به تکه های مختلفی تقسیم
شده است. کسانی که از قبل حکومت الله به رفاهی رسیده اند،
با اینکه می دانند این
حکومت ماندگار نیست، می گویند: «اینجا همه چیز رو به راه
است، غرب باید اسلام و تنها
دولت آن را در جهان به حال خودش بگذارد". گروهی دیگر از
مردم می پرسند: "بالاخره
آمریکایی ها کی می آیند؟" و بقیه نیز می پرسند: "از چه
راهی می شود به سرعت از
جائی ویزا گرفت؟"
به این
ترتیب می توان تصویر را به صورت زیر دقیقتر کرد:
رئیس جمهور
منتخب همچنان وجود هولوکاست
را منکر می شود و مایل است کشور اسرائیل را از روی نقشه
جغرافیا پاک کند.
فراخوانی
برای اعتماد نکردن
شرح حال روایت شده ای که از
منظرگاه اکنون بازسازی شده
باشد به هیچ وجه کمتر از بقیه انواع روایات، مشکوک و
تردید برانگیز نیست. آنچه
در این متن روایت می شود، طنینی از مشروعیت تراشی برای
زندگی راوی را در خود دارد.
در نگاهی به پشت سر، دیگران و خود را بر صحنه ی نمایشی
ساده در یک تئاتر
آژیتاتسیون می بینم که در آن گروهی دوره گرد با یک نمایشنامه خیلی
ساده به نقش زنی های سیاه ـ
سفید خود در روی صحنه مشغول است و در این حال پاساژی از
"فراخوانی جهت اعتماد
نکردن"، بقلم ایلزه آیشینگر، که بنظر من باید آنرا با طلا
نوشت، به ذهنم خطور می کند:
"...
به خویشتن خویش
باید بد گمان باشیم. به خلوص نیتمان، به عمق تاملاتمان، به
نیکوئی سرشت در کردارمان!
باید به صداقت خود بدگمان باشیم، که آیا باز دروغی در کار
نیست؟ آیا صدایمان از بی
مهری و از بدون عشق بودن شیشه ای نشده؟ و عشقهایمان! آیا
از اعتیاد بخود به عفونت
دچار نشده؟ وافتخاراتمان! آیا از تکبر ترک بر نداشته
است؟..."
وقتی سال پیش (در
نوامبر 2005) در جریان مراسم «روزهای اریش فرید»، در شهر وین
با پتر شنایدر ، نویسنده ی
آلمانی روبرو شدم، خاطره نمایشگاه کتاب فرانکفورت در سال
1978 در من زنده شد. پتر
شنایدر آنوقت ها در جمع آوری امضا برای فراخوان کانون
نویسندگان جهت مطالبه ی
آزادی نویسندگان در بند، بسیار کمک کرد.
آیا می دانسته
که یکی از زندانیان سیاسی
در آن لیست، بعدها همان چهره ی معروف و مخوفی به نام
هاشمی رفسنجانی بود که
ابتدا ریاست مجلس شورای اسلامی و سپس به مدت هشت سال ریاست
جمهوری اسلامی را بر عهده
داشت؟ کسی که مسئولیت بسیاری از قتل های داخل و خارج
کشور، همچون قتل شاپور بختیار بر گردن اوست؟
نه، از کجا می
توانست آن را بداند؟ گفت، گمان او بر این بود که ما آنرا می
دانیم. و ما؟
برای ما نیز این
آخوند یکی از آن هزارانی بود که علیه جنایات رژیم شاه مبارزه می
کردند. آیا او نیز یکی از
نویسندگانی بود که مثل ما به حق آزادی اندیشه و بیان مومن
بودند؟
وقتی به خاطر می
آورم که چگونه و به چه شیوه ای سعیدی سیرجانی (معلم ادبیات ما
در کرج)، یکی از صادق ترین
اعضای کانون نویسندگان در دوره ی ریاست جمهوری همین
رفسنجانی تحت شکنجه به
اعتراف در مقابل دوربین تلویزیون مجبور شد، وسپس با روشی
هولناک در خانه ای امن به
قتل رسید، از خشم به خود می پیچم. و: دیرور (14 آوریل
2006) هشتاد تن از
نویسندگان کانون برای بار چهارم، در طول یک سال گذشته، مقابل
خانه ای در یک خیابان منتظر
ایستاده بودند تا بدانند که آیا دادگستری تهران اجازه
خواهد داد که آنها مجمع
عمومی کنون نویسندگان را در آنجا بر گزار کنند یا نه (آنهم
27 سال پس از خیزش
پیروزمندانه علیه دیکتاتوری!).
هجوم این پرسش که
ما تا چه مایه آن زمان خام و ابله بودیم، در طی چهار روز
سیمپوزیوم رهایم نمی کرد.
روز آخر، پس از مراسم اهدای جایزه اریش فرید در آکادمی
تئاتر، تحت تاثیر خطابه ی
درخشان کریستف رانسمایر، بطرف «یاک کارزونکه» که بخاطر
کتاب کم حجم اش با عنوان
"دست و پا" جایزه نصیب او شده بود، رفتم و تقاضا کردم کتاب
را برایم امضا کند.
وقتی سر میز نشسته
بودیم، بطرف من آمد، نشست وکتابچه را ورق زد تا شعر مناسب
تقدیم نامه را برایم پیدا
کند.
دیداری
در حاشیه
با ادب باش، تعظیم کن
به
جلاد دست بده
شاید که جلاد توباشد
سابقا شاید در آغوشت می
کشید
ومی بوسیدت
و طلب مغفرت می کرد
(ولی این مال دوران قبل
از انقلاب بود)
امروزه او در خاموشی
انجام وظیفه می کند
وشاید
بعدها
(البته اگر دادگاهی از او
بپرسد)
خواهد گفت معذور بوده
ومامور
باری مودب باش
تعظیم کن
و با
قاتل ات دست بده
«کار
زونکه» از میان همه شعرهای این دفتر شعر بالا را تقدیم کرد و بجای
تقدیم نامه نوشت: به یاد
دوم ژوِئن 1976
دوم ژوئن
1967
تاریخی است با عواقب عاطفی
و حسی، هم برای ما
ایرانی ها و هم برای چپ های
نسل 68 آلمان. با مطرح شدن این تاریخ همواره این موضوع
یادآوری می شود که در روز 2
ژوین 1967 «بنو اونه زورگ» توسط گلوله های پلیس آلمان
بقتل رسید. نام او به عنوان
یک قربانی آلمانی برای رهایی مردم ایران از حکومت
استبدادی در تاریخ این کشور
ثبت شد و نیز به عنوان نمادی از همبستگی بین الملی چپ
ها در آلمان. هر دو گروه
(ایرانی ها و آلمانی های چپ) از این پس به یک مجمع
هم-سرنوشت تبدیل شدند که تا
سال 1979 برقرار ماند. اولین خواست آین جمع این شد که
نباید تحت هیچ شرایطی به
ممنوع شدن تظاهرات از سوی پلیس گردن بگذارند و بایستی
هراتفاقی هم که می افتد
درست مثل تظاهرات علیه شاه در برلن به هر قیمتی شده در
«کورفورستندام» به
راهپیمایی بپردازند.
وقتی که در خیابان
های پاریس قرار شده بود «فانتزی» را بر اریکه ی قدرت بنشانند
و از طرف دانشجویان تحولات
و دگرگونیهای رادیکال مطالبه می شد، من در سیستان و
بلوچستان دوره نظام وظیفه
را می گذراندم و بی آنکه خبری از آنچه که در برلین و
پاریس می گذشت ،داشته باشم،
در خلوت کویر، نخستین رمان خود را می نوشتم: کتابی در
باب بیست وچهار ساعت از
زندگی یک دیپلمه که نمی خواست بجای پدر بازنشسته اش کارمند
اداره او شود ولی بالاخره
تسلیم می شود. مفهوم سیاست برای من چیزی بیش از ستونی در
صفحات روزنامه نبود. آنرا
کم وبیش مانند یک منصب کسالت بار کارمندی می دیدم. فصل
مشترک سیاست با ادبیات و
سینما در نظر من تنها در حد یک سوژه بود، نه بیشتر. خبر
جنگ و گریز چه گوارا در
جنگل های بولیوی، یا درخشش مارلون براندو در نقش امیلیا
زاپاتا، و مصاحبه ژان پل
سارتر با فیدل کاسترو، رهبر انقلاب کوبا (جنگ شکر در
کوبا)، توجه مرا بر انگیخت،
اما این توجه و علاقه در واقع ربطی به سیاست نداشت.
آنوقت ها من روی رساله ای
در خصوص فقر و فلاکت شایع در منطقه کار می کردم. ولی حضور
فقر در منطقه را من از چشم
سیاست نمی دیدم.
در سال 1967 در پی
چاپ دومین کتاب من ،که مجموعه داستانی بود، به عضویت در کانون
نویسندگان ایران دعوت شدم.
کانون از نظر دولت وقت غیرقانونی بود. اما من پذیرش
عضویت در کانون را کنش
سیاسی برآورد نمی کردم.
هنگامی که هنوز در کویر بسر
می
بردم، خبر رسید که چند تن از
نویسندگان در نخستین مجمع عمومی به شدت کتک خورده اند
و عده ای نیز توسط ساواک
دستگیر شده اند. در سال 1968، پس از پایان خدمت نظام وظیغه
، وقتی به تهران بازگشتم در
این مورد پرس وجو کردم. گفتند کانون به وسیله ی ساواک
منحل شده است.
«هینتر
برول»، زایمانگاه سیاسی شدن
برای من و سعید (برادر
دو قلویم) بسیار سخت بود
(مایه ی یاس بود) که بجای دانشگاهی در شهر وین، پایتخت
اتریش، مجبور شویم ابتدا یک
دوره ی کالج (پیش دانشگاهی) را در نزدیکی شهری به اسم
«مودلینگ» ودر یک مدرسه ی
شبانه روزی بگذرانیم.
فضای دلمرده این
ساختمان قدیمی (اکنون محل سکونت متقاضیان پناهندگی است) در ماه
سرد نوامبر وممنوعیت خروج
از ساختمان بعد از ساعت ده شب بسیار آزار دهنده بود. حدود
صد و پنجاه دانشجوی جوان که
بیشتر از کشورهای توسعه نیافته ی آفریقا و خاورمیانه و
بعضا از اروپای شرقی می
آمدند (سه دختر نیز بین ما بود که اجازه داشتند خارج از
شبانه روزی بخوابند) می
بایستی مطابق مقررات این موسسه تحمیلی ، البته به خرج
خودشان، از اطریشی ها رفتار
متمدنانه فرا می گرفتند!
در چنین وضعیت خواه
نا خواه دشوار، ناگهان با خبر تشریف فرمائی اعلیحضرت
همایونی، شاهنشاه ایران از
وین مواجه شدیم. اتوبوسی که از سوی سفارت کرایه شده بود،
به کالج آمد تا دانشجویان
مطیع وسر براه ایرانی را به پیشواز شاهنشاه، آریامهر
ببرد. زمانی که شمار کسانی
که سوار اتوبوس شدند، کمتر از حد انتظار بود، دو ـ سه تن
ماموران قلچماق و وابسته به
سفارت به آزار واذیت ساکنین ایرانی شبانه روزی
پرداختند.
عکسی که ما مشابهش
را بر روی اسکناس ها، تمبرها، کتب درسی، بر دیوار کلاس های
درس و ادارات، قبل از شروع
نمایش فیلم در سینما و یا در آغاز و پایان برنامه های
تلویزیونی مجبور بودیم،
ببینیم، دوباره در اینجا هم نمی خواست دست از سر ما بر
دارد.
کسی سوار اتوبوس
نشد. سه تن عضو و عامل ساواک با نفرت از شبانه روزی به بیرون
رانده شدند و اتوبوس سفارت
خالی به وین برگشت. واضح بود که سفارت ایران در وین بطور
خیلی دقیق راجع به
دانشجویان «خرابکاری» که نقشی در این عمل داشته اند، گزارشی را
رد خواهد کرد.
حمید
صدر
از
نویسندگان برجسته ایرانی در اتریش و از نامداران ادبیات آلمانی
زبان
معاصر است. او این مطلب را دو سال پیش در مجموعه ای به زبان آلمانی به مناسبت
سالگرد
می 68 منتشر کرده است.
در باره کتاب:
Die Fantasie und die Macht 1968 und danach
در این
مجموعه چهره های آشنای جنبش
چپ 1968 اطریش به گذشته خود می پردازند. 16 نویسنده این
مجموعه به ترتیب حروف الفبا:
برونو آیگنر (رئیس دفتر
رئیس جمهور کنونی
اتریش)
روت بکرمن (کارگردان و
فیلمساز)
جون بونزل (محقق سیاسی
اجتماعی)
لورنتس گالمیتسر (ژورنالیست
در رادیو تلویزیون اطریش)
ایرم
تراوت کارلسون ( محقق جنبش
زنان)
پتر کرایسکی ( محقق و فرزند
برونو کرایسکی،
صدر اعظم اتریش)
ویلی همتس برگر (معروف به
«روته ویلی» و یکی از مدیران فعلی
بانک
CA در اطریش)
کورت لانگ باین (یکی از
مستند سازان افشاگر در
اطریش)
رایموند لوو (خبرنگار و
مفسر فعلی رادیو و تلویزیون اطریش در
بروکسل)
هلموت اوپله تال ( ؟)
جرج هوفمان اوستن هوف
(معاون سردبیر
هفته نامه «پروفیل» در
اطریش)
بئاتریس نوین دلینگر
(فمینیست و محقق جنبش
زنان)
پتر پیلس (نماینده پارلمان
اتریش، فراکسیون سبزها)
حمید صدر
(نویسنده)
روبرت شیندلر (شاعر و
نویسنده)
الیزابت تونی اشپیرار (یکی
از مستند سازان تلویزیون
اطرش)
این کتاب پس از
دوماه از انتشار به چاپ دوم رسید و درسال 2006 موفق به دریافت
جایزه کتاب سیاسی سال برونو
کرایسکی گردید.
برای مطالعه نوشته حمید صدر به زبان آلمانی میتوانید به سایت
http://www.hamidsadr.com
مراجعه کنید.
----
تکثیر چه
گواراهای ایرانی
بخش دوم
حمید صدر
http://www.hamidsadr.com
بعد از این واقعه
ماجرای انگشتر جواهر اهدایی از سوی سفارت ایران به انگشت رییس
شبانهروزی، آقای المر، سوژه ی گفت و گو و خنده دانشجویان شد.
بعدها شنیدیم که سه
نفری که مامور بسیج دانشجویان برای پیشواز از اعلیحضرت
بودند، سرکردگی گروهی از شاهپرستان را به عهده داشتهاند که در ۱۲ ژانویه
۱۹۶۹ در
پارک شهرداری وین با زنجیر و
میلههای آهنی به جان دو تن از اعضای انجمن دانشجویی افتادند و آنها را
به سختی مجروح کردهاند.
گفته میشد، شب همان
روز همان باند، نعرهکشان به سالن تدریس شماره یک دانشگاه
هجوم بردند، که در آن راجع به رفرم دانشگاه بحثی برگزار میشد، و همان جا
نیز با
میلههای آهنی به حاضرین افتاده و
با زور دو تن از ایرانیان مخالف را به درون یک
اتوبوس فولکس واگن انداختند
و بههمراه بردند.
اعضای باند نعرهکش
میبایستی خود را در امنیت کامل احساس کنند، چرا که وقتی
چپهای اتریشی دست به تعقیب آدمربایان زدند، از ماشین پیاده شده و آنها
را
دوباره زیر کتک گرفتند. و تمامی این
ماجرا در مقابل چشمان پلیس اتفاق میافتاد.
اصولاً ماموران
امنیتی اتریش بهطور قاطع منکر فعالیت ساواک در این شهر میشدند
و این در حالی بود که شمارهی ماشین ساواک توسط خود پلیس یادداشت شده بود.
بازداشت
موقت (احتمال اخراج از اتریش)
دومین عاملی که در
سیاسی شدن من نقش داشت، بازداشت چند روزهای بود برای انتقال
به ایران.
خود انگیخته، بدون
اینکه به عاقبت کار فکر کرده باشم، بیآن که پاسپورتم را
اول ورقی زده باشم و نگاهی به اجازهی اقامتم در اتریش انداخته باشم (از
اعتبار
اقامتم دو سه روزی گذشته بود)،
بیهوا روی رکاب قطاری پریدم که بهطرف آلمان
میرفت.
اما این نیز که
مامورین مرزی آلمان فدرال در شهر سالزبورگ، مرا به همکاران
اتریشی خود تحویل بدهند و آنها نیز بیدرنگ مرا روانهی بازداشتگاه بکنند،
مافوق
همه تصورات من در مورد عواقب کار
بود.
۹
روزی که در بازداشت بهسر
بردم تا به ایران فرستاده شوم، از جهاتی خیلی
آموزنده بود. اگر چه دلجویی
نگهبانان اتریشی که هر روز صبح با کلماتی چون «یه کم تاب بیار. فردا،
پاپا، مامان...» میخواستند مرا آرام کنند، از روی حسن نیت بود ولی
نگرانی برادرم که نمیتوانست
بفهمد که من در کدام زندان سالزبورگ گرفتارم، آن طرف قضیه قرار داشت.
شرم آن مرد عیالوار
ترک که هر بار بعد از رفع حاجت در مقابل چشمان ده نفر زندانی
دیگر در سلول مشترک (غیر از ما دو نفر بقیه اتریشی بودند) از خجالت به گریه
میافتاد، از حافظهام هرگز
پاک نمیشود.
موقع برگشتن به وین
در تمام طول راه به چیز دیگری نمیتوانستم فکر کنم بهجز این
تحقیر، و از عصبانیت بهخودم میپیچیدم. برایم قابل قبول نبود که بهخاطر
یک چنین
تخلف کوچکی، با آدم مثل یک جنایتکار
رفتار کنند.
سرخوردگیام حد و
مرز نداشت. پس اروپایی که میگفتتند قارهی حقوق بشر است نیز
این چنین از آب درآمد! بیشتر از همه طعنه کارمندان سفارت ایران که
بحمدالله مشکلاتی که در
سالزبورگ برایم پیش آمده برطرف شده، این معنی را میداد که داریم
هنوز در منطقه نفوذ اعلیحضرت
همایونی نفس میکشیم.
با اینکه این دو
تجربه کافی بود تا من حداقل بهطور حسی علیه «بالاییها» بشورم
، نمیخواستم بیدرنگ تسلیم
فعالین انجمن دانشجویی بشوم که بهطور متناوب به «هینتر برول» فرستاده
میشدند تا از نظر سیاسی روی ما «کار» بکنند.
تنها خشم درون نبود
که مرا مستعد میکرد، بلکه این نگرانی نیز وجود داشت که از
برادرم، سعید جدا شوم. او در این بین حسابی آکتیو شده بود و مصمم که تا آخر
خط
برود. امتناع ما از سوار شدن به
اتوبوس سفارت برای رفتن به پیشواز از اعلیحضرت
همایونی در فرودگاه «شووه
شات» وین، ظاهراً چنان سرو صدایی کرده بود، که
فراکسیونهای مختلف سازمان دانشجویی افرادشان را بهطور مرتب به «مودلینگ»
میفرستادند تا بیایند و ما را قر بزنند.
هر یک تمایل داشت،
این گروه پر دل و جرات را از آن خود کند. تصمیم نهایی ما
ایرانیهای شبانهروزی نهایتاً این شد که بهطور یکپارچه به صف مصدقیها
بپیوندیم.
سعید و چند تای دیگر
خیلی زود «بسیج» شدند. من اما هنوز مردد بودم، چون زبان
سربازگیران زبان من نبود. زبانی که بهکار میبردند، بیشتر یادآور زبانی
بود که
احتمالاً پدربزرگم که در انقلاب
مشروطیت (۱۹۰۶) فعال بود، بهکار میبرد.
همچنین رفتار
بسیجکنندگان خیلی بهنظرم غیرمدرن میآمد و متاثر از جماعت
بازاری بود، که کوچکترین علاقهای به هنر، فیلم وادبیات مدرن و موسیقی از
خود بروز
نمیدادند. احساسم این بود که این
افراد جسماً اینجا هستند، ولی کلههایشان در
ایران است.
به درست بودن راه
مصدق که سیاستمداری لیبرال و ملی بود (و با کودتای سیا در سال
۱۹۵۳ از نخست وزیری ساقط شد)
بهطور حسی اعتقاد داشتم. برایم مسلم بود که رفتن بهطرف یک حکومت
قانونی و استقرار یک دموکراسی تنها راه مطمئن برای آینده ایران
است. ولی مطمئن نبودم که
بتوان از خارج از کشور این راه را هموار کرد.
زمانیکه بالاخره بعد از دو سال اقامت در قرنطینهی فرهنگی به اسم
orstudienlehrgang دوره
شبانهروزی را سپری کردیم و توانستیم به عنوان دانشجو در
دانشگاه وین ثبتنام کنیم، احساسم این بود که از طرف گروه دوستان کنار
گذاشته
میشوم.
به این خاطر تلاش
کردم تا به عنوان هوادار اینجا وآنجا خودی نشان بدهم. کم کم
دایرهی روابطم گسترش یافت و با چند نفر اتریشی تماسی برقرار شد. در آن
میان یک
گروه تاتر و نیز خانوادهای اتریشی
که بهمنظور غریبنوازی ما را در جشن کریسمس به
منزل خود دعوت کردند، جای
بهخصوصی دارند.
تا حدودی شگفتزده
بودم که در میان اتریشیها نیز کسانی پیدا میشوند که خیلی
رادیکالتر از ما به حکومت خود و اوضاع اجتماعی انتقاد میکنند. علامت
مشخصه این
اتریشیها داشتن موهای بلند، شلوار
جین و یک زندگی غیر قراردادی بود.
آنها از طرف
اتریشیهای دیگر بهعنوان هیپی و لات و لوت مورد تمسخر و استهزا (و
گاهی ناسزا) قرار میگرفتند. اما جملگی جوان بودند و بسیار خونگرم.
آنها این حس
را در آدم بهوجود
میآوردند که از زمره کسانی هستند که مشکلات و مسایل ما را
درک میکنند.
این مساله که در
بیرون از اتحادیه دانشجویی نیز دنیاهایی وجود دارد، که
میتوان در آنها نفس کشید، باعث خوشوقتی بود. البته نه همه ایرانیان
بلکه تعداد
انگشتشماری نیز بودندد که مثل من
بدنبال گرفتن تماس با آدمهایی در بیرون از محیط
ایرانیان بودند.
سفر تجسسی در
خیابانهای شهر که در اینجا و آنجا به دوستی و رابطهای با
اتریشیها منجر میشد و نیز مشاهده و مطالعه زندگی آنها در آپارتمانهای
اجارهای
محقر برایم جذابیت زیادی داشت.
در این آپارتمانهای
محقرانه که با چهار دیواریهای خود ما فرق چندانی نداشت،
آدم با جوانانی آشنا میشد که قبل از هر چیز، هیچ واهمهای از مراوده با
دیگران
نداشتند. این دوران با منازل
محقرانهای که ترکیبی از یک اتاق و یک کابین بود
(توالت و شیر آب در این
منازل در راهرو قرار داشتو از دوش و سوفاژ در آنها خبری
نبود)، هنوز هم در ذهن من به
عنوان خاطره ای خوش از آن دوران (ترانههای زمین، از گوستاو مالر) باقی
مانده است.
آشپزخانه ی کوچک در
راهرو در میهمانیها هیچوقت مورد استفاده قرار نمیگرفت.
یک قرص نان سیاه روی تخته
چوبی کذاشته بودند و کنار آن یک قالب کاسه چربی خوک با
نمک و فلفل و همین.
نوشیدنی میهمانان
نیز از یک بطری دو لیتری شراب سفید یا سرخ تشکیل میشد که آن
را در لیوانهای پلاستیکی می نوشیدند. وقتی شب دیروقت بود (و تراموایی در
کار
نبود) میشد، همانجا در اتاق هم
کار، هم نشیمن و هم جای خوابیدن روی همان تشکی
که روی زمین پهن بود،
خوابید.
بهجای قفسههای
کتاب امروزی، معمولاً کنار دیوارها چند جعبه میوه و سبزی را
ردیف کرده بودند که کار کتابخانه را انجام میداد. در ضمن دیوار این
منازل پر
بود از آفیش و پلاکارد.
در آن زمان (در
سالهای ۷۲ـ ۱۹۷۱) ساختمانهای وین هنوز مرمت نشده بود و آثار
گلوله بر دیوارهای شهر آدم را بیاختیار به یاد جنگ میانداخت. اصولاً از
همه چیز و
همه جا بوی فقر به مشام میرسید.
وقتی آدم بوی ذغال سنگ را در هوای زمستان و
بدنهای نشسته را در اتوبوس
استشمام میکرد، میدانست که - آهان- در این محله یا در این مجتمع نه از
شوفاژ خبری هست و نه از حمام دوش.
WÖK
یا «آشپزخانه عمومی
شهر وین» نشانی بود برای صرف غذای گرم و مناسب. در ضمن
گرفتن سیگار و دادن آن رواج
کامل داشت. میشد حتی آن را به صورت نخی از
سیگارفروشیها خرید. دنیای
کابینهای کوچک و محقر در مجتمعهای اجارهای
سربازخانهوار چشمان مرا بهطرف تاریخی باز کرد که تا آن زمان برایم
ناشناخته
بود:
تاریخ جنبش کارگری در
شهروین.
مثلاً کوشش برای
ایجاد محدودههای آفتابرو برای بچههای کارگران (حمام آفتاب)، یا ایجاد
تعاونیهای برای منزل برای کارگران فقیر (برای مثال مجتمع عظیم کارل
مارکس در محله «هایلیگه
اشتات» هنوز هم که هنوز است مرا تحت تاثیر قرار میدهد) و غیره...
انسانهایی که چنین
دنیای وسیعی را بهروی من گشودند، خود هر یک پدیدهای
استثنایی محسوب میشدند. اگر چه این گروه هیچوقت خود مستقیماً به تاریخ
چنین
گذشتهای اشاره نمیکردند، ولی آن
را بهصورت روزمره در زندگی خود بروز میدادند.
این طیف معجونی بود
از هیپیها، از آنارشیستها، از اجتماع گریختهها و شورشگران
علیه والدین و مدرسه.
آفیشهای روی دیوار
اتاقهایشان این مقاومت ویران کننده را در همه جهات به
بیننده القا میکرد. برای مثال محتوی پلاکاردها نشان میدادند که ساکن
اتاق، در
انحراف از نرمهای رفتار اجتماعی
فعلاً درکجا قرار گرفته است.
ولی گاهی نیز آدم
را به اشتباه میانداختند، چرا که گاهی یک چپ لیبرال، یک
مبارز سابق جنبش مقاومت، یک عضو فرقهی بودیستها، یک فیمینست، یک
«یوزو» (عضو
جوانان حزب سوسیالیست)، یک
کمونیست، یک آنارشیست صلحجو (زن یا مرد) میتوانست
زیر عکس ویلهلم رایش، زیگموند فروید، کارل مارکس و یا «مارکس برادرز» نشسته
باشد و
تشخیص اینکه به کدام گرایش تمایل
دارد، و اقعاً ساده نبود.
از جایی که موها
تقریباً بلند بود و همه شلوار جین میپوشیدند و یا به
کافههایی چون
WUM WUM
و نظیر آن آمد و رفت
و آمد میکردند، یا
تابستانها روی پلههای معبد تِه زئویس در باغ ملی مینشستند و
رالینگ استون، پینک فلوید و
یا باب دیلن میخواندند، در چشم من جملگی به گروه اتریشیهای خوب
تعلق داشتند.
اینها، همان کسانی
بودند که باعث میشدند، ما در جریان سفرهای تقریباً
سالانهی شاهانه به شهر وین، زیاد لت وپار و و دستگیر نشویم. البته چنین
همبستگی
با ما در بسیاری از مواقع به بهای
شکسته شدن دست وپا، خوردن لگد و شنیدن دشنام نیز
تمام میشد که از این نظر ما از آنها بسیار سپاسگزار و ممنون بودیم.
مشکلی که داشتم این
بود که در اوایل تاریخ اتریش برای من قابل درک نبود. منش
آدمها و روحیهشان که اصلاً و ابداً. البته محدویت زبان مانع از این بود
که
اطلاعات سرشاری که از هر طرف بهسوی
آدم جاری بود، جذب شود. غالباً فقط یک تابلوی
سیاه را در مقابل خود رویت میکردم و علت این بود که در مورد این مملکت هیچ
چیز
نمیدانستم.
نیاز درونی به گفت
وگو، تا شاید از این طریق بیشتر راجع به این کشور و مردمان
آن سر در بیاورم، خیلی شدید بود. ولی چه در سر کلاس درس عمومی شیمی «آن
اورگانیک»،
جلسه بحث سیاسی (تیچ - این)
و یا گپی دوستانه با یک دختر فقط و فقط بیست الی سی در صد از کلمات را
میفهمیدم، باقی فقط حدس بود و گمان.
از این رو نقش
«خانوادهی زاپاسی» (من کسانی را که آنوقتها از زمره چپها
بحساب میآوردم، بهشکل خانواده و فامیل فرض میکردم) بسیار با اهمیت
بود. منشا
اعتماد غالباً پلاکاردهایی با
تصاویر چه گوارا، رودی دوچکه، کوهن بندیت و یا ویتنام
بود که به دیوار اتاقها چسبانده بودند.
هنگام ورود به
منازلی از این دست، مطمئن بودم که ساکنان آن قابل اعتمادند.
ترانههای «ولف بیرمان» و
سخنرانیهای برونو کرایسکی درهای این جهان ناشناخته را بیشتر به روی من
باز کرد.
شروع کردم به اینکه
از طریق مطالعه مناقشات بین جریانهای مختلف مارکسیستی را
بفهمم. «آسترومارکسیستها» (سوسیال دمکراتهای مارکسیست)، لنینیستها،
مائویستها،
استالینیستها و
تروتسکیستها همه خود را مارکسیست میدانستند. اما بهخاطر
تجربیات دردناک در گذشته
جنبش کارگری، یکدیگر را دشمن تلقی میکردند.
متخصصی ازطرف
جبههایهای شهر گراتس به وین فرستاده شد که بیاید و به ما اصول
پایهای و تئوریک مارکسیسم و فلسفه تاریخ و اقتصاد آن را حالی کند. بروشور
مقدماتی
به قلم «ارنست ماندل» به عنوان درس
ابتدایی راهگشای خوبی بود. چرا که رفقای آشنا در
VSM
و
VSSTÖ(سازمان دانشآموزان و
دانشجویان حزب سوسیالیست اتریش) نیز خیلی بیشتر از ما
نمیدانستند.
بعدها، زمانی که
کار جدال بر سر تاریخ جنبش کارگری بالا گرفت، مجبور شدم خود
برای جواب به پرسشها دست به مطالعه بزنم. خواندم و خواندم ولی تاریخ جنبش
کارگری
را با شکستها و سرخوردگیها و
یاسهایش، پایانی نبود.
رفرم یا اصلاحات در
آن زمان واژهای منفی بود. رفقای اتریشی برای مثال با
ضرورت رفرم و تغییر در سیستم آموزشی در دانشگاهها شروع میکردند و در
مقدمه بحث به
انقلاب جهانی و طراحی برای
جامعهی بیطبقه بهعنوان تنها راه رهایی از همهی
مشکلات میکشید.
برچیدن بساط
دیکتاتورها (مثل مورد شاه ایران) در چنین بحثی همواره در «زیرنویس»
آن هم در ته لیست ضرورتهای
انقلابی قرار میگرفت. رفقای اطریشی مارا دلداری میدادند که نباید
ناامید شویم، چرا که هر گامی به سمت انقلاب جهانی، هر چقدر هم
کوچک قدمی است در جهت هدف
نهایی.
بخش ایرانی «خانواده
فرضی»، یعنی «انجمن دانشجویان ایرانی مقیم وین» که از چهار
فراکسیون (مصدقیها، سوسیالیستهای راه سوم، حزب توده و مائویستها) تشکیل
میشد،
کم و بیش در گیر چنین جنگ و دعوا
هایی بودند. و تنها چیزی که آنها را متحد میکرد،
همانا دشمن مشترک، یعنی رژیم
شاه بود.
جنگ مسلحانه
دو کتابچهی کوچک با
عنوان «رد تئوری بقا» از امیر پرویز پویان، و «جنگ مسلحانه،
هم استراتژی، هم تاکتیک» از مسعود احمدزاده، با یک ضربه جنبش کمابیش قانونی
ما را
رادیکالیزه کرد.
از آنجایی که
تئوریسینهای هر دو کتابچه، در گذار از تئوری به پراتیک، از جان
خود مایه گذاشته و در جنگی مسلحانه قربانی شده بودند، کسی را یارای آن نبود
که در
خدشهناپذیری تئوری آنها شک و
تردیدی روا دارد.
فداییان خلق بهصورت
اسطوره و آیندهی سیاسی هر دو، زاده شدند: این اتفاق برای
فراکسیون ما در کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در خارج یک فاجعه و برای جنبش
دموکراتیک مردم ایران در کل
یک انحراف بود.
وقتی به آن روزها
میاندیشم، میبینم در مرحله ی اول احساس گناه بود که نقشی
تعیینکننده داشت. در مراحل بعد شجاعت و دلاوری چریکهایی مارا تحت تاثیر
قرار
میداد که جان خود را در مبارزه فدا
کرده بودند.
در عرض چند سال جنبش
در ایران، نه فقط صاحب یک، بلکه صاحب چندین و چند چهگوارای
ایرانی شد. شهیدبازی و شهادتطلبی در آن دوران رواج زیادی نداشت. با
قهرمان بازی
افرادی که به نام خلق
میکشتند و کشته میشدند، احساس میکردیم که ما نیز ویت کنگ،
چریک آمریکای لاتین و یا یک
انقلابی در اشل انقلاب جهانی هستیم. فراکسیون مصدقیها بر روی
این موضع ماند و خود را به آرامی ولی با قاطعیت از جنبش دموکراتیک
مردم ایران جدا کرد. ما در
مجموع سرمست از شهادتطلبی و ایثار، مشکلات جامعهی مدنی را خوار میشمردیم
و شکاف و انشقاق بین خود و چپهای اروپا را مرتب بیشتر
میکردیم.
ما تمامی انتقادها و
هشدارهای آنان را در مورد تروریسم، با این پندار و
استدلال که چپهای اروپایی بیجربزهاند و شهامت ایثار جان خود را
ندارند، به پشت
گوش میانداختیم.
شاید از ایرانیان
معدودی بودم که نسبت به موضوعات سیاسی مورد بحث اتریشیها
کنجکاو بودند. برخلاف ما،
چپهای اروپایی بیمهابا همه محدودیتهای جامعه سرمایهداری را به
بحث میگذاشتند.
در همان زمانی که
آنها راجع به این محدودیتها در زمینههای سکسوالیته، هنر،
مصرف و دنیای کار بحث میکردند، در اتحادیه دانشجویی ما همه مشکلات جهان به
بحث در
مورد امپریالیسم، جنگ مسلحانه و به
نقش رژیم شاه در خاورمیانه خلاصه شده بود. چرا،
چون تمها و موضوعات آنها برای ما هنوز تابو بود.
تعداد زنستیزان و
یهودیستیزان و نیز کسانی که به تبعیض مذهبی، قومی و تحقیر
همجنسگرایی باور داشتند، در بین اعضای انجمن دانشجوئی به هیچ وجه اندک
نبود. حتی
بعد از سالها که از واقعه «تیچ –
این» ُsös (دانشجویان
سوسیالیست اتریش)
میگذشت، از آن به عنوان یک ننگ و
رسوایی نام میبردند.
قضیه از این قرار
بود که در جریان یک نشست عمومی با موضوع «هنر وانقلاب» در سالن
شماره یک ساختمان جدید (انستیتو)، نمایشی روی میز جلو صحنه اجرا شد که طی
آن
هنرمندان، برهنه در مقابل حضار، به
استمنا و مسابقهی ادرار کردن پرداختند و در آخر
نیز هنگام خواندن سرود ملی اتریش، یکی از آنها به رفع حاجت پرداخت. این
موضوع
مدتها برای تودهایها که دل پری
از انتقاد چپهای جدی از حضور تانکهای ارتش سرخ
در پراگ داشتند، سوژهای شد که چپ منتقد را زیر حمله بگیرند.
هیچوقت سیمای
وحشتزدهی رفقای تودهای را، وقتی در بارهی قبح چنین برنامهای
داد سخن میدادند، فراموش نمیکنم. البته واکنش ما مصدقیها نیز زیاد با
آنها فرقی
نداشت. اصولاً سکسوالیته، برای
نیروهای مترقی و سیاسی جامعه ما همواره یک تابو
بوده و هست.
به هر حال برای من
تفاوت جامعهای که عصر روشنگری را پست سر گذاشته بود، با
جامعهای که از مدارا و تایید آزادیهای فردی چیزی به گوشش نخورده بود، در
همان
زمان مشخص شد |