|
|
|||
|
دلواپسايم بيژن صفسری هر روز که میگذرد کتاب ما خواندنیتر می شود، کتاب ما مردمانی که هر لحظه از دلواپسیهای خود میميريم و زنده میگرديم. گويا: دلواپسیهای امروز ما همچون درد مشترکی است که گويی ارثيهای باشد که به عدالت بين همه مردم امروز اين کهنهديار تقسيم کردهاند، از پير و جوان به عارضهی دلواپسی گرفتاريم، مادرانمان از بیفردايی فرزندان خود، تا به بند کشيدن و پای دار ديدن جگرگوشههای خود دلواپساند، و پدران نيز از بیکاری و شرم سفرهی خالی، دختران و پسران هم دلواپسیها مضاعف دارند و هر روز يک دلواپسی تازه را تجربه میکنند، دلواپسی از گرانی تا بیکاری؛ از زلزله تا تحريم و از عاشقی تا جنگ. آری امروز در اين ديار حتا، عاشقی هم دلواپسی بههمراه دارد، اگر نه اين همه آمار طلاق نبود، اين همه جدايی از سر فقر و سختی معاش نبود. ساکنان اين خانهی گربهنشان همه دل واپساند. ايران ما کشور دلواپسیها شد. کتاب اينروزهای ما
را ورق بزنيد، خواندنیتر شدهايم، اگرچه گويی قرار نيست که
خواندهشويم، از همين رو برای بيان آنچه در گلوست و قرار است که فرياد
نشود، بايد دلواپس بغضهایمان هم باشيم، مگر میشود بغضنامههای
قبيلهی قلمبهدستانِ در بند شده را خواند و دلواپس بغضشان نبود. دلواپسايم، دلواپس مرگِ باورهایمان، مبادا آن گفته از سيدجمال محقق گردد که میگفت در غرب هم اسلام هست، مسلمان نيست، اما در کشور ما مسلمان هست، اسلام نيست. دلواپسايم، دلواپس بیتدبيریها، بیگمان اين جهانی که مدام از نبود صلح و آزادی در آن آه میکشيم، بر مدار زور و قدرت میگردد اما با اين همه بر انديشه و تدبير هم استوار است که امروزه ، کسب قدرت، تنها به سلاح زور و ثروت ميسر نيست، که تدبير و درايت هم میطلبد، و اين حقيقتی است که گويی نه تنها از چشم دولتمردان اين کهنهديار، که از نگاه گروهی اندک از مردم اين آب و خاک هم پنهان ماندهاست.
دلواپسايم، دلواپس تحريمها
که يکی پس از ديگری از راه میرسند تا بدانجا که فقر و تنگدستی
گريبانمان را سخت چسبيده اما تو گويی به چشم دولتمردان امروز اين آب
و خاک نمیآيد که با قاطعيت ادعا میکنند تحريمها نه تنها
تکهکاغذپارههايی بيش نيستند بلکه تاثيری هم بر حال و روز دولت ندارد.
شايد دولتمردان امروز اين بلاد کفرستيز با اعلام آمارهای غير واقعی از
ميزان تورم و گرانی، حساب خود را از ملت جدا کردهباشند، که بر خلاف
اين ادعای بزرگ، نه تنها تحريمها بر حال و روز معيشت مردم تاثير داشته
که تا کنون آن را با پوست و استخوان خود احساس کردهاند. دلواپسايم، دلواپس ظهور و رشد لمپنها، دلواپس ازدياد کهريزکها، دلواپس دلواپسیهای خود هستيم. تو شهر دلواپسی، بيژن صفسری
|
||||