|
|
|||
|
بختيار، واقع بين و آرمان خواه شريف. د
گويا: از شاپور بختيار سخن گفتن بسيار دشوار است، چرا که او، در زمان و شرايطی بسيار ويژه از فراز و نشيب تاريخ سياسی ايران چهره نمود و رسالتی را به درستی به دوش کشيد که اگر آنرا به سر منزل مقصود ميرساند، چه بسا ايران ما امروز چهرهای ديگر مينمود. در آن روزهای دور، صدای حق طلب او، چنان در کر بانگ هياهوی هيجانزده بی خرد، گنگ مينمود که سالها بايد، تا بدانيم و بدانند که او چه ميگفت و چه میخواست. همين حکايتها در گوش من که در آن زمان نوجوانی بيش نبودم سبب ساز شد که از اين مرد بيشتر بخوانم و بدانم که او که بود و چه میخواست. بيشک مرحوم بختيار در آن لحظات سرنوشت ساز انقلاب ايران، که به راستی تشخيص خوب و بد يا ثواب و ناصواب بسيار مشکل مينمود و ديدگاههای روشنفکران به شدت مبهم بود، وی به فراست راهی را برگزيد که در صورت موفقيت میتوانست آينده ای روشن را برای کشورمان ترسيم کند. اما دريغ که جز او، ديگران نخواستند يا نتوانستند به وسعت انديشه و تفکرّ سياسی وی پی ببرند.
بختيار با شم قوی سياسی خويش و دريافت وسيعش از جامعه شناسی سياسی دموکراسی، دانست که اکنون از خروش مردم ايران ديکتاتوری ترک برداشته است، بهترين زمان برای نهادينه کردن آموزههای دمکراسی است. وی با برداشت صحيح از دمکراسی غربی و لوازمات آن ( مطبوعات آزاد، انتخابات آزاد، ... ) و تلفيق صحيح آن با شرايط اقليمی، سياسی و... کشور ما، بر آن بود که بنيانهای دمکراسی را بنا گذارد. اين راه بسيار دشوار را وی با صداقت و جديتی مثال زدنی، در زمانی خطير آغاز کرد و همه ی عواقب آن را ( چون اخراج از جبهه ملی، لعن عوامی که جز پيش پای خويش را نميديدند و ... ) به جان خريد تا کشور خويش را فرو غلتيده در استبداد سياه نبيند. راه و روش و پايان کار او بسيار شبيه به مصدق و امير کبير است. در ظاهر رسالت او ناتمام ماند همچنان که اصلاحات امير با قتل وی به پايان نرسيد. اما آنچه درخور تعمق است، تاثير گذاری انديشه های آنان در بنيانهای فکری آيندگان، و نقش آموزههای آنان برای ترسيم فردايی روشن در افق ايران ماست. آنان که تيغ به خون وی آلودند بيشک از تاثير گزاری وی در راهبری دموکراسی برای ايران در هراس بودند و نيک به نقش وی در اين رهگذر آگاه. و اين راز جاودانگی اوست. همچنان که بدخواهان امير با قطعه رگ او در فين کاشان آرام گرفتند و تعبيد مصدق را پايان استقلال طلبی ايران پنداشتند، و اين داستان بلنديست به بلندای تاريخ ايران. داستان گلی در رهگذر خزان. |
||||