|
|
|||
|
سابقه اوباش
سالاری و نقش روحانیت در شکل گیری کودتای 28 مرداد
جمعه, آگوست ۲۰, ۲۰۱۰
حيرانی:
روز 9 اسفند خدمت شما عرض کنم
که ما اول صبح رفتیم خونه کاشانی, درست یادمه. اون حاجی(محسن) محرر
بود, امیر موبور بود, احمد عشقی بود و حاجی حسین عالم بود و یه عده
ای دیگه. آیت الله کاشانی گفت:
« برین شاه داره از مملکت بیرون میره, برین نذارین شاه بره»
گفت:: « اگه شاه بره عمامه ی مام
رفته!»... آیت الله کاشانی که
گفت برین نذارین, من اومدم رفتم سر بازار سخنرانی کردم و اینا رو
گفتم:« ایهاالناس! مغازه هاتونو ببندین, دکوناتونو ببندین,
اعلیحضرت شاه داره از مملکت خارج میشه. اگه شاه بره شما زندگیتون
از بین میره و اینا ...» دیدم هیشکی محل نذاشت. رفتیم دومرتبه
سخنرانی کردیم. دیدیم نه, بازاریا... هر چی کردیم گوش نکردن. یه
محمود جواهری بود سربازار , که اینا بعد کشتنش, اونم خیلی با مصدق
جور بود. محمود جواهری بود و اون دستمالچی بود و حاجی مانیان و یه
عده دیگه. تکون نخوردن. اینا خیلی با مصدق نزدیک بودن. آخه بازار
با مصدق بود دیگه! ... بله, منم زدم و شکستم و خلاصه بازارو بستن.
ما راه افتادیم رفتیم ناصرخسرو . تو ناصر خسرو که رسیدیم. دیدیم
چیکار کنیم ملت دنبال ما بیان؟ اومدیم نعش درست کردیم. راستش!
اومدیم نعش درست کردیم دیگه! یه چیزی گذاشتیم, متکا و فلان و اینا
رو گذاشتیم رو یه تخته, و دو سه تا مرغ از اون مرغای رسمی گرفتم از
اون یارو تو کوچه تکیه دولت.خوناشونو ریختیم اون رو, مرغاشم دادیم
برد خونه واسه زنمون. خلاصه, اینو راه انداختیم و گفتیم : « کشتن!
آی کشتن!» ... راه افتادیم رفتیم در خونه شاه . خدا بیامرزدش اون
وقت خونه ش تو کاخ اختصاصی روبروی کاخ مرمر بود. بله, رفتیم درِ
خونه شاه و دیدیم یه عده از این افسر مفسرها اونجا وایسادن و
تیمسار (سرتیپ علی اصغر) مزینی و تیمسار (سرتیپ دکتر) منزه و
تیمسار (سرتیپ غلامعلی) بایندر و همین سرگرد (پرویز) خسروانی اینا
همه وایساده بودن ...که بعدها به خاطر قتل افشار طوس گرفتنشون.
دیدم اونجا با یه جمعیتی دم خونه شاه وایسادن... گفتم : « آقای
کاشانی منو فرستاده و این صحبتا»... بعد از سخنرانی و داد و بیداد
رفتیم خونه مصدق. بعد دیدیم طبقه اول اون بالا افشار طوس که رییس
شهربانی بود وایساده, طبقه دومشم (سرتیپ نادر) باتمانقلیچ رییس
ستاد ارتش, اونم اون بالا وایساده بود. من داد زدم گفتم: « اومدیم
مصدق رو ببریم نذاره اعلیحضرت بره» افشار طوس گفت: « برو خفه شو!»
ولی باتمانقلیچ هیچی نگفت. افشارطوس دو سه تا داد زد سرمون. مام دو
سه تا داد زدیم و دعوامون شد... بالاخره ما دیدیم هیچ جوری نمیشه,
اومدیم یه جیپی اونجا بود. جیپو گرفتیم زدیم تو خونه مصدق و در
آهنی بزرگی بود خراب شد...
بخشی از خاطرات شعبان جعفری مشهور به شعبان بی مخ, در گفتگو با هما
سرشار( نشر ثالث- تهران-1381) صص123-159 امروز می دانیم که کاشانی با پشت کردن به مصدق و همراهی با اوباش و کودتاچیان مورد حمایت امریکا و انگلیس و از بیم سلطه کمونیسم از طریق حزب توده, نقش بسزایی در تثبیت سلطنت ایفا کرد. هر چند جمهوری اسلامی بسیار می کوشد با مبهم گذاشتن ماجراهای روزهای آخر دولت مصدق و نقش کاشانی این خیانت تاریخی روحانیت را کتمان کند.
|
||||