|
بیانیه
انجمن صنفی معلمان کردستان
حمایت از فرزاد
کمانگر و اعلام تجمعات اعتراضی
به
نام خداوند جان و خرد
بيانيهي انجمن صنفي معلمان استان كردستان ـ ارديبهشت 1387
معلمان آگاه و بزرگوار استان كردستان؛
دستانتان تواناتر از
هميشه، قلبهايتان گرم از شور ياددادن و انديشههايتان تابناك از آفتاب حقيقت!
همراهي شما همكاران
ارجمند با حركات اعتراضي معلمان سراسر كشور در اسفند 1385 و بهار 1386 نشان از
اراده شما براي خلق حماسهاي ديگر از حقطلبي بود. درود بر شما همراهان كه
زمزمههاي «نميتوانيم» و «نميگذارند» خللي در اراده استوارتان براي مطالبه حق
ايجاد نكرد و با شكستن سكوت كاذب، فرياد اعتراض خويش را به گوش همگان رسانديد.
ما طي سالها با نجابت
و قانونمداري با مقامات اداري و دولتي بسياري به گفتگو نشستيم و حقوق، جايگاه و
شأن به يغما رفته خويش را طلب كرديم، اما مقامات مسئولي كه فكر ميكرديم «مسئول»
فرهنگ و نگران آموزش و پرورش اين ملك هستند تنها «مقام» بودند و ديگر هيچ. در اين
سالها وعدههاي بسيار شنيديم و اميدهاي دو چندان بستيم، اما از جانب قدرت پاسخي جز
انكار نگرفتيم. البته به تواني در خود كه از آن غافل بوديم و اتحاد و همبستگي
فرهنگسازي كه از ارادهي ما حاصل ميشد پي برديم. ما بهتر و بيشتر از پيش به
حقانيت مطالباتمان و به نتيجهي روشني كه از طلب آنها حاصل خواهد شد ايمان
آوردهايم و جز اين نيز نخواهد شد چرا كه اراده خداوند بر تحقق حق و عدالت در جهان
قرار گرفته است.
فرهنگيان ارجمند؛
اينك و در آستانهي
روز معلم، ضمن گراميداشت ياد معلم شهيد «دكتر خانعلي» كه جانش را بر سر آرمان
معلميش نهاد و با اميد اين كه ديگر هيچگاه هزينه مبارزات صنفي چنان بالا نرود كه
براي تحقق آرمانهايمان به نهادن جان بر سر دست نياز باشد، به اختصار نكات چندي را
يادآور ميشويم:
مسئولان همچون روال
ساليان اخير، نمايش تلخ و كسالتآور «پرداخت مطالبات ميلياردي فرهنگيان» را به راه
انداختهاند. ظاهراً سياست «از اين ستون تا آن ستون فرج است» به سياست حاكم در
حوزهي آموزش و پرورش بدل شده است و توهم اين كه «دروغ تا بزرگتر، باور آن آسانتر»،
موجب شده است هر سال با نزديك شدن به هفته معلم، بازار وعده وعيدهاي ميلياردي گرم
شود. چنين سياستي نه تنها به بلندتر شدن ديوار بياعتمادي ميان معلمان و مسئولان
دامن ميزند، بلكه با توجه به تكراري بودن آن، اعتبار خويش را نزد ساير اقشار مردم
نيز از دست داده است. مردم نيز اينك همچون معلمان ميپرسند اگر اين وعدهها حقيقت
دارد چرا اين چاه «ويل» هيچگاه پر نميشود؟ صرفنظر از اين كه مطالبات جامعه معلمي
كشور به مطالبات مادي و ريالي ختم نميشود و تشكلهاي صنفي بارها و بارها در
بيانيهها و تجمعات خويش اهم خواستههاي صنفي خود را بيان داشتهاند، ضرورت دارد
همكاران ارجمند به آگاه سازي ساير اقشار در خصوص مطالبات جامعه فرهنگيان همت گماشته
و مانع از تفرقي گردند كه ديگراني آروزيش را دارند.
ما معلمان استان
كردستان نيز همچون ساير معلمان كشور معتقديم كه در كشوري با امكانات بسيار و
سرمايههاي ملي هنگفت، نگاه به آموزش و پرورش همچون اولويت اول، اختصاص بودجهاي
متناسب را ميطلبد كه در واقع سرمايهگذاري بلند مدت ملي و اجتماعي است و نتايج
مثبت آن در توسعه پايدار اين مرز و بوم خود را مينماياند. اينكه حقوق و مزاياي ما
تناسبي با خدمت و رسالت ما در جامعه ندارد حقيقتي آشكار است كه محصول آن پرداختن
معلمان به مشاغل غيرتخصصي و عدم اهتمام آنان به امر آموزش و در نتيجه بازتوليد دور
باطل توسعهنيافتگي در كشور است. لذا اگر اولين و رساترين صداي اعتراضي فرهنگيان
مربوط به مشكلات اقتصادي و تنگناهاي معيشتي آنان است، ناشي از اين واقعيت است كه
قدم اول براي حفظ و ارتقاي شأن معلم در جامعه، پرداختن فارغ از دغدغه و نگراني
معيشتي و اقتصادي معلمان به امر آموزش و تدريس است. در كشوري كه ميانگين بازده مفيد
كاركنان دولت در روز براساس آمار رسمي تنها 54 دقيقه است، معلمان با حداقل با 4 روز
كار در هفته، دستكم روزانه 200 دقيقه تدريس كرده و بازده مفيد دارند كه با ميزان
فعاليت ساير كاركنان قابل قياس نيست. طنز تلخ اين كه در چنين شرايطي حقوق معلمان را
متناسب با ميزان كار آنان اعلام ميكنند كه علتي نميتواند داشته باشد جز
تجاهلالعارف.
ما معلمان استان
كردستان، حق خويش ميدانيم تا احقاق حقوق صنفي خويش همگام با ساير معلمان كشور به
اقدامات مسالمتآميز اعتراضي خود ادامه داده و براي حفظ شأن انساني معلم و ارتقاي
جايگاه اجتماعي او، ديگر باره بر خواستههاي صنفي خويش پاي بفشاريم. خواستههايي كه
تكرارش براي آنهايي كه نميخواهند بشنوند در هر مناسبتي ضرورت دارد: ارتقاي كيفيت
فضاهاي آموزشي؛ افزايش سرانه آموزشي؛ تجهيز مدارس به تكنولوژي آموزشي روز؛ رفع
بحران مدارس غيراستاندارد؛ نهادينه كردن نظام مديريت انتخابي، تمركززدايي و توسعه
آزادي بيان در آموزش و پرورش و رفع تنگناهاي مادي و معيشتي معلمان از اهم اين
خواستههاست.
در خاتمه ما فرهنگيان
استان كردستان، اولويت مطالبات خويش و برنامههاي آتي خود را به شرح زير اعلام كرده
و اميدواريم ارادهاي راستين براي تحقق آنها وجود داشته باشد:
1 ـ ضمن يادآوري ياد
دوستان در تبعيدمان آقايان «پيمان نودينيان» و «اسكندر لطفي» و ساير دوستاني كه در
سراسر كشور با احكام تلخ تبعيد، تعليق و زندان مواجه شدهاند و با تأكيد دوباره بر
محكوم كردن برخورد قضايي و امنيتي با اعتراضات صنفي؛ نگراني عميق و آزردگي شديد خود
را از صدور حكم اعدام براي همكار عزيزمان آقاي «فرزاد كمانگر» عضو هيئت مديره انجمن
صنفي معلمان استان كردستان شاخه كامياران ابراز داشته و با محكوم كردن صدور چنين
حكم ناعادلانهاي، او را به گواه سالها خدمت صادقانهاش در آموزش و پرورش شايسته
تقدير و صدرنشيني دانسته و مطالبه آزادي و بازگشت اين همكار شجاع را به خانواده
آموزش و پرورش حق مسلم خويش ميدانيم.
2 ـ تحقق آموزش و
پرورش پويا را در گرو تحقق مطالبات صنفي پيش گفته خويش دانسته و ضمن درخواست پرداخت
فوري مطالبات مادي فرهنگيان (هزينه مسكن، مرخصي مناطق محروم، حق التدريس همكاران و
پاداش پايان خدمت)، صدور بخشنامههاي خلعالساعه، انتصابات فاميلي و تغييرات
سليقهاي را به زيان آموزش و پرورش دانسته و نتيجه همه اينها را سرعت بخشيدن به سير
قهقرايي آموزش و پرورش ميدانيم.
3 ـ ما فرهنگيان استان
كردستان براي بيان آزادنه مطالبات خويش و به نشانه اعتراض، روز پنجشنبه 12/2/87 در
ادارات شهرستانها و سازمان در مركز استان از ساعت 9 صبح الي 12 ظهر تجمع
مسالمتآميز برگزار خواهيم كرد.
انجمن صنفي معلمان استان كردستان
ارديبهشت ماه 1387
----
نامه فرزاد
کمانگر معلم و فعال حقوق بشر اعدامی به مناسبت روز معلم
بنويسيد درد و رنج
، بخوانيد زندگي
آنکه از رگ و ریشه
آموزگار است همه چیز را تنها در ارتباط با شاگردانش جدی میگیرد
نیچه
به آن روزها فکر
میکنم ،
باید معلم بچه هایی
میشدم که در کودکی درد و رنج بزرگسالی را به دوش میکشیدند و در بزرگسالی آرزوهای
برآورده نشده کودکیشان را از فرزندانشان پنهان میکردند ، معلم دخترانی که با دستانی
پر نقش و نگار سوی چشمشان را پای دار قالی میگذاشتند تا هنرشان زینت بخش خانه های
دیگران باشد و مژده نان برای سفره خانواده.
معلم کودکانی که
زاده رنج و درد بودند اما امید و حرکت سرود جاری لبانشان بود ، کسانی که سخت کوشی و
سخاوت را از طبیعت به ارث برده بودند. آنها کسی را میخواستند از جتس خودشان ، کسی
که بوی خاک بدهد ، کسی که معنی نابرابری و فقر را بداند ، رفیقی که همبازیشان شود و
آرزوهایشان را باور کند. با آنها بخندد و با آنها بگرید. آنها یک دوست ، یک سنگ
صبور ، یک هم راز میخواستند که مثل خودشان بیقرار ساعتهای مدرسه باشد کسی که به
ماندن فکر کند نه رفتن. دیری نگذشت که در کنار آنها خود را نه معلم که محصلی دیدم
که خیلی دیر راه مکتبش را یافته بود.
کتابها را بستم که
مبادا مرگ و ناامیدی از لای سطور سیاهشان به حلقه شادی و دنیای آرزوهایشان رسوخ کند
، هر روز کلاس را به دست آروزها و رویاها میسپردیم و با داستانهای مختلف صفا
میکردیم. همراه با " ماهی سیاه کوچولو " این بار نه از راه "ارس" بلکه از مسیر
سیروان دریای زندگی و حقیقت را جستجو میکردیم. همراه با داستان " مسافر کوچولو "
برای یافتن دوست به سفر میرفتیم تا آنها لذت سفر را در رویا تجربه کنند و من با
مردم بودن را در میان آنها تمرین نمایم. هر داستانی را که میخواندم نقش قهرمانانش
را به آنها میدادم غافل از اینکه هرکدام از آنها قهرمانان داستان پررنج و درد زندگی
خود بودند. هر روز برای چند ساعت ، رنج نابرابری ها و درد ناملایمات را پشت
دیوارهای مدرسه به دست فراموشی میسپردیم و روبروی هم مینشستیم. گرمی کلاسمان بوی
نان گرمی بود که دسترنج پدر بود و مادر آن را در طبق " اخلاص و سادگی " میگذاشت و
به مدرسه می آورد تا ظهر ، سیر از دیدار هم ، کوچه های پر فراز و نشیب زندگی را
برای انجام تکالیفمان بپیمائیم و تا فردای دیدار هر کدام به دنبال مشق و تکلیف
زندگی پی راه خود میرفتیم.
"کاوه" با آن جثه
نحیف اما استوارش نهار نخورده به جای پدر بیمارش چوپان میشد و غروب هنگامی که
گوسفندان را به روستا برمیگرداند ، مادر با لبخندی به پیشواز نان آور خانه میرفت تا
خستگی کاوه و کرم طبیعت را برکت نام دهد و از پستانهای گوسفندان بدوشد و برای فروش
راهی شهر کند و کاوه سرمست از رضایت مادر لبخندی میزد و به کیف مدرسه و تکالیف
فرداهایش چشم میدوخت و لبخند زیبایش رنگ میباخت.
و. ... "لیلا" با
آن چشمان پرسشگر و نگاهی که تا اعماق وجود فکر آدمی را برای جواب رویاهایش جستجو
میکرد کیف مدرسه را که زمین میگذاشت ، دوک نخ ریسی را برمیداشت تا او هم کمکی کرده
باشد به مادر ، برای یافتن نان فردا ، و دوک را همراه با آرزوهای کوچک و بزرگش در
دست میچرخاند تا ته اش باریک شود چون رشته های لطیف خیال او و باز دوک را میچرخاند
و میچرخاند تا شاید روزی دنیا به کام او و مادر تنهایش بچرخد.
و. .. "فریاد" با
دیدن تکه ابری به پشت بام خانه میرفت و کاهگل آماده میکرد تا مبادا چکه های باران
قالی کهنه اشان را بی رنگ و رو تر کند. آنچنان مهارت یافته بود که همراه پدر پشت
بام خانه های همه روستا را مرمت میکرد تا چکه های باران مژده نان فردایشان باشد ،
فقط گاهی میماند از میان سوز سرما و نان فردا برای باریدن باران و برف دعا کند یا
نه.
و. ... یاسر پس از
مرگ پدر کار میکرد تا جای خالی او را پر کند و بتواند برای برادرش مداد رنگی و
آبرنگ بخرد تا شاید آرزوی نقاش شدن خودش را برادرش برآورده کند.
و. .. ادریس غایب
فصل بهار کلاسمان هر روز با کوله باری بر دوش ، خوشحال از اینکه طبیعت او را از
سفره گشاده اش نا امید نکرده بود ، چند کیلو گیاه برای فروش میافت و به روستا بر
میگشت
و من نیز جریمه شده
بودم تا هر روز بیقرار از نابرابریها و بیزار از آنچه تقدیر و سرنوشت می نامیدنش در
برابرشان بایستم و بارقه های کم سوی امید را در چشمانشان به نظاره بنشینم ، در
برابر کاوه سرم را به زیر می انداختم و دفترش را از زیر صورت آفتاب خورده اش که روی
آن به خواب رفته بود بیرون میکشیدم و زیر دیکته نانوشته اش مینوشتم "چوپان کوچولو
بیست هم برای تو کم است " و در کنار لیلا شرمنده از خستگی دیروزش ، دستان زبر و ترک
خورده اش را در دست میگرفتم تا لطافت دست فرشته ای را لمس کنم و قبل از اینکه حرفی
بزنم نگاه نافذ و معصومانه اش هزاران سئوال را همراه داشت و من سکوت میکردم ، و در
کنار ادریس ، عاصی از تکلیف دوباره فردایش دستان تاول زده او را مینگریستم و همراه
او از پنجره به دور دستها چشم میدوختم و او از رفتن بهار غمگین میشد و من از رنگ
پریده او.
و امروز با یک دنیا
غرور ، خوشحالی ، بغض ، حسرت و کوله باری از خاطرات تلخ و شیرین به آن روزها
فکرمیکنم. روز معلم بود که گرانبهاترین هدیه های زندگیم را آنروز از آموزگاران
بزرگ زندگی ام دریافت نمودم ؛ لیلا ، سه عدد تخم مرغ ، ادریس ، دو کیلو کنگر ،
دسترنج یکروزش ، فرشته ، دوشاخه آلاله کوهی ، ندا ، یک عروسک از چوب و پارچه ساخته
بود و یاسر یک نقاشی
و برای اینکه آن
روز را در خاطراتمان جاودانه کنیم قرار شد که آرزوهایشان را با مدادهای رنگین نقاشی
کننند.
کاوه در حالی که به
پدرش فکر میکرد بیمارستانی کشید و زیرش نوشت این بیمارستان مجانی همه بیمارهای فقیر
دنیا را مداوا میکند.
" فریاد " که همیشه
آسمانی صاف و بدون ابر نقاشی میکرد تا دیگر دست و پای کسی یخ نزند دوباره آسمانی
کشید و تا میتوانست خانه های زیبا و کوچک بر آن نقاشی کرد و زیرش نوشت این خانه ها
برای کسانی است که خانه ندارند ، آسمان هم بزرگ و جادار است مثل زمین نیست که کوچک
باشد و مجبور باشیم برای زندگی روی آن پول بدهیم در آسمان برای همه جا هست و من باز
هم میتوانم در آن خانه بکشم.
فرشته هم که همیشه
برای خودش و خواهرهایش برادری کوچک نقاشی میکرد اینبار به او گفتم که فرشته دنیا را
از نو نقاشی کن بدون اینکه کسی تو را بخاطر دختر بودنت کم نبیند ، تو را مثل خودت و
با خودت ببیند و او یک عالمه عروسک دخترانه کشید که بدور دنیا دست گرفته اند و
میخواندند و یاسر مثل همیشه آرزوی پدرش را نقاشی میکرد یک وانت آبی رنگ تا شاید در
رویا پدرش کول بری نکند و قرار شد یاسر نیز سرزمینمان را از نو نقاشی کند بدون فقر
و نابرابری ، بدون اینکه کول برهای بانه ، سردشت ، مریوان و کامیاران مجبور شودند
برای جابجایی 10 کیلو چای برای دوهزار تومان جانشان را بدهند ، او یک منظره زیبا از
طبعیت کشید که مردم مشغول کارند و زیر آن نوشت "کاش دیگر مرگ به کمین نان نمی
نشست".
فرزاد کمانگر
فرعی 5 زندان رجائی
شهر کرج
–
8/2/87
کول بر
کسی که کالا رو روی کول خود حمل میکند ، این افراد که برای مزد ناچیزی تن به این
امر میدهند. سالانه دهها تن از آنان بر اثر کمینهای نیروی انتظامی ، سرما و
تصادفات جاده ای جان خود را از دست میدهند.
|