|
|
|||
"تصور" بي تفاوتي نظاممقاله سه شنبه پیش نگارنده تحت عنوان "اتفاق غیر منتظره ای افتاد؟" در هفته ای که گذشت با واکنش های فراوانی مواجه شد. مضامین این واکنش ها، از همراهي و تأیید گرفته تا انتقاد یا حتی هشدار را در بر می گرفت. بنابراین، به نظر می رسد جای آن وجود داشته باشد که به این بحث بیشتر بپردازیم. پیش از هر چیز لازم است متذکر شوم که مقاله فوق، مبتنی بر اطلاعات خبری تاييد شده اي بود که حکایت داشت رئیس سازمان صدا و سیما، به دست اندرکاران شبکه "صبا" اطلاع داده است که در بیت رهبری، نظر مثبتی نسبت به تأسیس این شبکه وجود ندارد. با توجه به سوابق تحولات مشابه قبلي کشورمان، از ديد نگارنده تردیدی نيست که این جنس "پیام رسانی" در مورد یک پديده سياسي، معنای مشخصی دارد و آن، ابلاغ نظر شخص اول نظام جمهوری اسلامی ایران است. چرا که در نظام حکومتي ايران، اساساً قابل تصور نیست که مقامات حکومت، به خود این جسارت را بدهند که به گونه سر خود و بدون هماهنگی با راس نظام، به ابلاغ چنین پیام هایی بپردازند. آن هم ابلاغی که مخاطب آن، مهدی کروبی از شخصیت های مؤثر نظام است که برخورد با بزرگترین پروژه رسانه ای طول حیات سیاسیش [شبکه صبا] جز با هماهنگ کردن مجموعه نظام علیه این پروژه امکانپذیر نخواهد بود. آنچه گفتم، تفسیر من از نحوه ابلاغ پیام مخالفت با تأسیس شبکه "صبا" بود؛ تفسیری که برای تأکید بر "تفسیر" بودنش، آن را در ستون "مقالات" روز [که مکان بیان دیدگاه های شخصی است] به چاپ رساندم تا مرز آن با "خبر" چاپ شده در همان روز [که مشخصاً از ابلاغ نظر نامساعد بیت رهبری راجع به شبکه صبا توسط رئیس سازمان صدا و سیما حکايت داشت] مشخص باشد. البته دیگران نيز می توانند از خبر فوق تفاسير متفاوتی داشته باشند. اما به عقیده من، شيوه تفسیر این "نوع" پیام ها، کلید فهم بسیاری از پدیده هایی می باشد که در طول 8 سال گذشته، در فضای سیاسی ایران رخ داده است. به عبارت دقیق تر، احتمالاً جدی نگرفتن مضامین کاملاً جدی "پیام هایی" که از سطوح بالاي تصميم گيري حکومت راجع به تحولات مختلف سیاسی ايران صادر و ابلاغ شده، ریشه بسیاری از اشتباه محاسبه هایی بوده که طی این مدت، در عرصه سیاسی کشور رخ داده است. در طول 8 سال گذشته، ما به کرات پیام های واضحی را شنیدیم و جدی نگرفتیم و بر مبناهایی موهوم برنامه ریزی کردیم و در آخرین لحظه، به زعم خود غافلگیر شدیم و در عمل، به عقب نشینی های 180 درجه ای پرداختیم و با هر عقب نشینی، بخشی از جامعه را، نه از خود، که از اصلاحات، و حتی از سودمندی مشارکت سیاسی و اساساً عرصه سیاست ناامید ساختیم. سرانجام محتوم این وضعیت، چیزی جز راه یافتن افرادی با 2 حتي درصد آرای واجدان شرایط رأی دادن به مناصب انتخابي نبود. در شرایطی که اکثریت جامعه در حال انفعال به سر می برد و در عوض، ما در حال التماس به مردم بودیم تا بر پایه بحث هاي "فلسفی" متقاعدشان کنیم که چرا باید در عرصه سیاست مشارکت داشته باشند. این همان حقیقتی است که در سه انتخابات حیاتی اخير سه ساله اخیر اتفاق افتاده و احتمالاً در صورت ايجاد نشدن تغييرات جدي در معادلات عرصه سياست، تا اطلاع ثانوی در سایر انتخابات ها نیز اتفاق خواهد افتاد. آنچه در سال های گذشته در جامعه ما به وقوع پيوسته، پديده اي است که می توان آن را بحران "ناامیدی پس از امید" نامید. این بحران، معرف شوک وارده بر افرادی است که پس از امیدواری، به ناگهان امید خود را از دست می دهند و نتيجتاً، وضعيتي نابهنجارتر از زمان قبل از اميدواري مي يابند. براي توضیح بهتر این پدیده، یادآوری یک مثال از واقعیات روز جامعه ایرانی مفید خواهد بود: مثالي در ارتباط با نرخ خودکشی در میان دانشجویان و فارغ التحصیلان پزشکی عمومی در ایران، که جزو بالاترین نرخ های این پدیده در میان طبقات اجتماعی مختلف است. با مطالعه سرگذشت پزشکان يا دانشجويان پزشکي خودکشي کننده، به افراد بسیاری بر می خوریم که از شهرها و خانواده های بسیار محروم یا حتی از روستاهای فقیر برخاسته اند. می توان مجسم کرد جوانی که مثلاً در یک روستای فقیر به دنیا آمده، در صورت عدم ورود به دانشگاه در یکی از بهترین رشته های تحصیلی، سرنوشتی در حد اشتغال به زراعت یا دامداری، در شرایط بسیار دشوار و درآمد بسیار پایین را پیش روی خود داشته است. او تحت این شرایط، می توانسته ده ها سال زندگی کند و پیر شود، بدون این که احساس بدبختی و یأس او را به مرحله خودکشی بکشاند. همین جوان، پس از راه یافتن به دانشگاه و تحصیل در رشته پزشکی و "دکتر" شدن، قاعدتاً از موقعیت اجتماعی و سطح زندگی به مراتب بالاتری نسبت به وضعیت نخست [درس نخواندن و اشتغال به زراعت] برخوردار شده است. اما او در وضعيت جديد، با بالا رفتن انتظاراتش از زندگي، به علت مشکلاتی در حد قبول نشدن در آزمون تخصص پزشکی و نیافتن شغل مناسب، چنان دچار بحران می شود که خودکشی می کند. چنین مشاهداتی، توضیح دهنده قدرت مخرب پدیده "ناامیدی پس از امید" هستند. این وضعیتی است که اکنون، دچار جامعه ایرانی نیز شده است. بخش عمده جامعه ایرانی، پیش از دوم خرداد 76، با وجود وضعيت چه بسا دشوارتر کشور، خود را کمابيش با وضعيت موجود وفق داده بود. ولی ما همین جامعه را، به تحقق شعارهایی امیدوار کردیم که یکایک به بن بست خوردند. در نتيجه اين جامعه نیز، وقتي پس از "امیدوار شدن"، از کارایی عملگران سياسي در تحقق شعارهایشان ناامید شد، دچار شوک و بحران جدي شد. خطر مهم تر آنجاست که ما حتی در چنین شرایطی، هنوز به جای آن که فکری به حال "کارایی" شعارهایمان بکنیم، تمام توان خود را در اثبات "حقانیت" این شعارها گذاشته ایم. بدون توجه به آن که جامعه زخم خورده از بحران "ناامیدی پس از امید"، دیگر حتی انگیزه بسیج شدن حول "مشروع" ترین شعارهای روشنفکران و سیاسیون ناکارآمد را نيز ندارد. ایده هایی چون برگزاری انتخابات آزاد [قبل از انتخابات مجلس هفتم]، مقابله با تقلبات انتخاباتی [پس از انتخابات ریاست جمهوری نهم]، راه اندازی يک شبکه ماهواره منتقد [در ماه های اخیر] و ... همه و همه ایده های "مشروعی" بوده و هستند. اما تمام این ایده ها، در صورتی در عرصه سیاسی ایران اهمیت "عملي" دارند که سازوکار تحقق آنها، از حداقل کارایی لازم برای اجرا برخوردار باشد. نخستین گام برای اجرای کارآمد چنین ایده هایی، داشتن تعریف روشنی از موضع شخص اول نظام جمهوری اسلامی و نحوه پیش بردن اهداف مورد نظر، با توجه به جايگاه "عینی" وی است. به صراحت بايد گفت، وزرا و استاندارن پرتعدادی که پیش از انتخابات مجلس هفتم، در اعتراض به رد صلاحیت کاندیداها توسط شورای نگهبان استعفا کردند، به وضوح تنها هدفشان تأثیر گذاری بر رهبري نظام بود تا به رعایت استعفای آنها، به شورای نگهبان دستور عقب نشینی بدهد. این، یک اشتباه محاسبه عظیم بود که از عدم شناخت "نشانه های" توضیح دهنده موضع رهبر جمهوری اسلامی نشات می گرفت و علي الظاهر تنها استناد آن، عدم موضع گیری "صریح" رهبری در دفاع از رد صلاحیت ها بود. به همین علت نیز وقتی از سوی شخص اول نظام تأکید شد که مسوولان دولتی "موظف" به اجرای وظایف خود و برگزاری انتخابات هستند، استعفا دهندگان "غافلگير شده"، بدون هیج سناریوی مشخصی برای مواجهه با وضعیت جدید، به آرامی سرکار خود باز گشتند. نتیجه آن که، اولاً بخش های بزرگی از رأی دهندگان بالقوه که شوک سنگين "ناامیدی پس از امید" را تجربه کرده بودند، از حضور در پای صندوق های رأی خودداری کردند. و ثانیا محافظه کاران، روحیه تهاجمی بي سابقه اي یافتند که ناشی از پی بردن به "خالی بودن کامل" دست رقیب بود. رقیبی که ثابت کرده بود که حتی پر سر و صداترین شعارهای "مقاومت" او نیز [که تکرار آنها در آینده هرگز قابل تصور نبود] در عمل با یک سخنرانی شخص اول مملکت منتفي مي شود. در همين فضا، برنامه های محافظه کاران برای تخلفات گسترده در انتخابات بعدی [ریاست جمهوری نهم] طراحی شد. چون دولتي که حتی در هنگام استعفای اعتراضي اکثر وزرا و تقریباً تمامی استانداران آن هم قادر به تغییر معادلات انتخاباتی نبود، چرا در آخرین ماه های مسوولیت خود باید جدی گرفته می شد؟ اینچنین بود که در انتخابات اخیر، گسترده ترین تقلب های تاریخ انتخابات های 27 ساله اخیر صورت گرفت؛ و باز دور جدیدی از تهدیدهای بدون پشتوانه تبلیغاتی در زمینه "افشای تخلفات" و غیره آغاز شد. آقای کروبی در این مسیر تا به آنجا پیش رفتند که حتی بدون آنکه گزارش مدوني را در مورد تخلف ها ارائه کنند، در یک سخنرانی جنجالی از تقلب نيروهاي نظامي در انتخابات سخن گفتند و وعده "افشاي" مستندات اين تقلب ها را دادند. اما این بار هم، یک برخورد علنی محکم از رأس نظام [که واضح بود نمي تواند در مقابل اين نوع مواجهه با نيروهاي نظامي ساکت بنشيند] تجربه باز هم جدیدی از "بحران ناامیدی پس از امید" را در جامعه ایرانی به وجود آورد. تجربه ای که از سوی دیگر، قاعدتاً محافظه کاران را به این نتیجه رساند که نه تنها قبل از برگزاری انتخابات نباید از تهدیدهای رقبای خود ترسی داشته باشند [تجربه انتخابات مجلس هفتم]، که بعد از انتخابات هم لزومی به نگرانی در مورد واکنش های متقابل آنها نیست [تجربه انتخابات ریاست جمهوری نهم]. تجربه ای که در صورت اتفاق نيفتادن تحولات غير منتظره در فضاي سياسي ايران، مشکل می توان تصور کرد در انتخابات بعدی نيز، مورد اتکای فاتحان انتخابات مجلس و دولت قرار نگیرد... ما جداً امیدواریم که پروژه شبکه "صبا" تجربه کاملاً متفاوتی از نمونه های اشاره شده قبلی باشد. اما با توجه به سوابق گذشته، به نظر مي رسد تصور بي تفاوتي مقامات عالي نظام راجع به "باب شدن" تاسيس چنين شبکه هايي، شروع خوبي براي رويکرد واقع بينانه به پروژه اي در اين حد از اهميت نخواهد بود.
|
||||
|