|
|
|||
|
( در نقد نظرات نيروهای چپ و بيژن جزنی ) مبحث های 3 و 4 از بخش دوم ـ فصل شانزدهم کتاب: دکتر محمد مصدق و راه مصدق بقلم دکتر منصور بيات زاده به نقل از سايت راه مصدق www.rahe-mossadegh.ois-iran.com 3 ـ برخورد « کليشه ای » برخی نيروهای چپ با سياست و عملکرد دکتر مصدق در طيف چپ ، هنوز نيروهايی وجود دارند که بر مبنای تعاريف « کليشه ای » حزب توده، نظراتيکه در دوران مبارزات و فعاليتهای سياسی دکتر مصدق و اوجگيری نهضت ملی شدن صنعت نفت، که بخاطر مسموم کردن فضای سياسی و تضعيف نيروهای ملی ، تبليغ می شد، عمل می کنند. اگرچه با گذشت زمان ثابت شده است که نظرات و موضعگيريهای حزب توده در باره سياست و عملکرد دکتر مصدق کاملا غلط بوده است و محتوی آن تبليغات و شعارها عليه دکتر مصدق و طرفداران دکتر مصدق که به « نيرو های ملی » معروف بودند ، کوچکترين ربطی به مبارزات طبقاتی نداشته است. در واقع آن حزب بخاطر دفاع از منافع دولت کمونيست حاکم بر روسيه ، مواضعی عليه منافع ملی ايران اتخاذ می کرده است. حزب توده بدون اينکه به چگونگی روند تکامل طبقات و اقشار و در نظر گرفتن استروکتور و بافت اقتصادی حاکم بر جامعه ايران توجه کرده باشد ، با ارائه تعاريف کليشه ای ، مصدق را " سمبل اشرافيت پوسيده " ناميد!! آنهم نه بر پايه مواضع سياسی و عملکرد دکتر مصدق و نيرو های طرفدار او ، بلکه بخاطر وابستگی خويشاوندی دکتر مصدق با بخشی از « اشرافيت » آنزمان ايران. با توجه به اين واقعيت که در رهبری همان حزب ، تعدادی از افراد وابسته به خانواده های اشرافيت و حتی شاهزادگان قاجار مانند اسکندری ها، کامبخش ، مريم فيروز... عضويت داشتند و در مقامات رهبری آن نيز قرار داشتند! روشن نيست که حزب توده ، چرا و بچه دليل و با درنظر گرفتن کدام معيار، دکتر مصدق را « سمبل اشرافيت پوسيده » ناميده است ؟ ولی سليمان ميرزا اسکندری و ايرج اسکندری ، نوادگان پسر ششم عباس ميرزا وليعهد فتحعليشاه قاجار و عبدالصمد کامبخش فرزند شاهزاده عدل الملک قاجار و مريم فيروز دختر عبدالحسين ميرزا فرمانفرما و خواهر فيروز ميرزا نصرت الدوله قاعد قرارداد 1919 بعنوان « سمبل طبقه کارگر و زحمتکشان » بايد شناخته شوند ؟ با توجه به معيار و شيوه کار حزب توده ، آيا نبايد گفت منطق و سياست حزب توده بر پايه استدلال « يک بام و دو هوا » پايه گذاری شده بود، که هدفی جز جوّ سازی عليه « نيرو های ملی » که مصدق رهبر آنها بود ، نداشت !
حزب توده ، حزبی که در خدمت دفاع از منافع يک دولت بيگانه بنام اتحاد جماهير شوروی سوسياليستی در ايران عمل می کرد و سياست تبليغاتی اش را سياست روز حزب کمونيست حاکم بر سرزمين روسيه تعيين می نمود، برای سرپوش گذاشتن بر هويت واقعی خود، از مقولات « طبقات » و « مبارزات طبقاتی » استفاده می کرد و کوشش داشت تا از طريق آن تبليغات در تحميق جوانان علاقمند به بهزيستی زحمتکشان و کارگران سوء استفاده نمايد. در حاليکه تئورسين های آن حزب بخوبی می دانستند و آگاه بودند که در سالهای 1320 تا 1332 ، رشد جامعه و آگاهی سياسی ـ طبقاتی مردم از جمله کارگران و زحمتکشان ايران اصولا به آن حد نرسيده بود که بتوانند به جايگاه طبقاتی خود پی برده و بخاطر منافع صنفی و طبقاتی خود ، بعنوان يک طبقه مستقل و قائم به ذات ، آگاهانه وارد کارزار مبارزاتی، آنهم « مبارزات طبقاتی » شوند! 4 ـ برخی از مبارزين راديکال همچون بيژن جزنی که تحت تأثير فرهنگ سياسی « بلشويسم» و در واقع فرهنگ سياسی معروف به « توده ايسم » در ايران قرار داشتند ، قضاوتشان در باره سياست و عملکرد دکتر مصدق در برخی موارد منصفانه نبود. البته بعضی از انقلابيون همچون مصطفی شعاعيان با وجود تاکيد بر خط و مشی انقلابی گری و انتقاد به شيوه های مبارزه مورد نظر مصدق و جبهه ملی در سالهای 40، به نهضت ملی و مبارزات مصدق ارج می گذاشتند! برخی از مبارزين راديکال و طرفدار بخدمت گرفتن قهر و خشونت در مبارزه با رژيم شاه ، از جمله بيژن جزنی، که تحت تأثير ايدئولوژی کمونيست های بلشويک روسي و در واقع فرهنگ سياسی معروف به " توده ايسم " قرارداشتند، دکترمصدق را بخاطر اينکه در آن مقطع تاريخی ، خود را « مشروطه طلب » می دانست و در واقع خواستار اجرای قانون اساسی مشروطيت بود و کوشش داشت تا قانون اساسی مشروطيت بمرحله اجرا در آيد و در نهايت « حاکميت قانون» در جامعه ايران نهادينه شود، متهم به « محافظه کاری » نمودند و در واقع عليه نظرات و عقايد طرفداری از « حاکميت قانون » و « نظام پارلمانی » تبليغ نمودند. باتوجه به اين واقعيت تاريخی که در آن زمان، اصولا جنبش جمهوريخواهی در ايران وجود نداشت و دکتر مصدق و طرفدارانش با سياست و عملکرد های غير قانونی محمدرضاشاه پهلوی ، دربار و رجال طرفدار شاه در آن دوران که بطور مستمر در جهت پايمال کردن اصول قانون اساسی مشروطيت عمل می کردند مخالفت می ورزيده اند و بر اين امر تاکيد داشته اند که « شاه بايد سلطنت کند و نه حکومت » ! بيژن جزنی در هنگام نگارش نوشته ای تحت عنوان " جبهه ملی و مصدق " (103) با وجود مخالفتش با بعضی از سياست های حزب توده ، چون او تحت تأثير فرهنگ توده ايسم قرار داشته است ، در آن نوشته ادعا کرده است " مصدق نتوانست پاسخ گوی ضرورت های عصر خود باشد. مصدق در مواردی می بايست به دشمن امان ندهد و امکان رشد بيش تری بر مردم بدهد " . حال اين « ضرورت های عصر» چه مسائلی بوده اند ؟ و در چه رابطه ای مصدق « امکان رشد » را از مردم سلب کرد ، خود ( جزنی ) چيزی در آن نوشته بيان نکرده است و در واقع نظرات خود را بصورت شعارگونه مطرح نموده است ، بدون اينکه اصولا نيرو و امکانات دکتر مصدق را در نظر داشته باشد!! چپ روی بيژن جزنی و بخش بزرگی از نيروهای منتسب به طيف چپ در سالهای دهه چهل سبب شد تا آن نيروها بهيچوجه حاضر نشوند به واقعيات موجود حاکم بر جامعه ايران توجه نمايند و چگونگی تناسب نيروها و سطح آگاهی حاکم برجامعه را در تصميمات و اظهار نظرهای خود مورد توجه قرار دهند و به چگونگی روند استقرار روابط دمکراتيک و نظام دمکراسی و شيوه پارلمنتاريسم در جوامع دمکراتيک غرب توجه نمايند. در آنزمان آن نيروها بيشتر تحت تأثير انقلاب ، قيام و جنبش هائی که در اثر فعاليت های نيروها و احزاب وابسته و يا طرفدار احزاب کمونيستی که به « بلوک شرق » ـ بلوک کمونيستی ـ معروف شده بودند قرار داشتند. آن نيروها برای عنصر " پيش آهنگ " و بکار گرفتن « قهر » در مبارزه، ارزش بزرگی قائل می شدند و همانطور که اشاره رفت ، برای فعاليت و مبارزه در چارچوب قانون اساسی کوچکترين ارزشی قاتل نبودند. در رابطه با آن نظرات و عقايداست که بيژن جزنی باين نتيجه ميرسد که : " ... احترام مصدق به « مشروطيت » و قانون اساسی در کندی حرکت جنبش و در جهت مبارزه با ارتجاع داخلی اثر می گذاشت ، و به مرتجعين فرصت می داد که در پشت قانون اساسی پنهان شوند" . (104) اين چنين گفتاری بيانگر اين واقعيت است که بيژن جزنی ، صرفنظر از اينکه تحليل درستی از جامعه و سطح آگاهی مردم و تناسب نيروهای سياسی ايران در آن مقطع تاريخی نداشت ، همچنين برداشت او در رابطه با امر دمکراتيزاسيون جامعه استبداد زده ای همچون ايران، با برداشت مصدق کاملا متفاوت بود. مصدق از بيان مشروطيت و تکيه بر امر اجرای قانون اساسی مشروطيت ، خواستار اين امر بود تا با استقرار « حاکميت قانون » و نهادينه کردن « انتخابات آزاد» ، ملت ايران را قدم بقدم بر سرنوشت خويش حاکم کند و از آن طريق تعادل نيروها را بنفع نيروهای دمکرات و آزاديخواه بهمزند. اتفاقأ دکتر مصدق در اثر روشنگری های خود و تاکيد مستمر بر استقرار حاکميت قانون و اعتراض به پايمال شدن قانون از سوی شاه ، دربار و ديگر نيروهای ارتجاعی و قانون شکن حاکم بر جامعه، باعث شده بود تا افراد و نيروهای مرتجع همچون گذشته بسادگی نتوانند خود را بصورت تبليغاتی ،مدافع « قانون » معرفی کنند! در حاليکه بيژن جزنی و همفکرانش اصولا برای « حاکميت قانون » و مبارزه در چارچوب قانون اساسی و نظام پارلمانتاريستی کوچکترين ارزشی قائل نبودند و در حقيقت از چگونگی نتايج آن نوع مبارزات کمتر اطلاعات و آگاهی داشتند. در همين رابطه است که او مدعی شده است که مصدق " قاطعيت لازم را نداشت ". (105) بدون اينکه به محتوی گفتار دکتر مصدق در اعتراض و مخالفت با پادشاه شدن رضاشاه ، مخالفت مصدق با اعتبارنامه سيد ضياء طباطبائی در مجلس 14 و ... و يا طرح تز« موازنه منفی » و رهبری و هدايت نهضت ملی شدن صنعت نفت ... را در هنگام نگارش آن جملات شعارگونه خود ، توجه داشته باشد.اگرچه خود او در همان نوشته به رئوس بسياری از نظرات و عملکردهای دکتر مصدق اشاره کرده است، ولی نتوانسته و يا نخواسته است که نتيجه گيری صحيحی از آنها ارائه دهد که مصدق بچه خاطر و کدام هدف ، چنان نظراتی را بيان کرد و تصميماتی را اتخاذ نمود! جزنی، همچون بسياری از تئوری پردازان « بلشويسم» و« انقلابيون کمونيست» به تفاوت روند شيوه مبارزه قهر آميز و انقلابيگری با مبارزه بخاطر تحقق حاکميت قانون در جوامع سنتی که استبداد در تمام سطوح جامعه ريشه دوانده است کمتر توجه کرده است. در حاليکه او بخوبی می بايستی واقف باشد که در جوامع استبدادی و پليسی در حا ل گذار به جوامع قانونمدار ، تماس مستمر بين مبارزين و انقلابيون با مردم چنان جوامعی از طريق دامن زدن بمبارزات قهر آميز کمترامکان خواهد داشت تا از طريق مبارزه در « چار چوب قانون اساسی» . در حاليکه مبارزه در چارچوب قانون اساسی ، کم و بيش امکان تماس مبارزين و فعالين سياسی با مردم و در نتيجه روشنگری را می تواند با خود بهمراه داشته باشد. همچنين روشن است که با« انقلابيگری » و توسل به قهر می توان رژيم سرکوبگری را سرنگون کرد، ولی اگر بنا باشد که شيوه حکومت استبدادی و ديکتاتوری همچون گذشته ، توسط دولت بيرون آمده از مبارزه و انقلاب ادامه پيدا نکند و مردم خود حق حاکميت بر سرنوشت خود را پيدا کنند و اجازه داشته باشند تا در باره سرنوشت خويش بطور آزاد تصميم بگيرند، حتمأ بايد « حاکميت قانون » در جامعه استقرار پيدا کند. با توجه به چنين تفاوتی بين آن دو نوع نظرات و شيوه مبارزه ، روشن است که کسی و نيروئی که از آزادی و دمکراسی صحبت می کند ، نبايد بهيچوجه با استقرار « حاکميت قانون » مخالف باشد ، بلکه بايد کوشش کند تا خواست « حاکميت قانون » به بخشی از « فرهنگ سياسی » جامعه تبديل گردد. اگر اعتراض و مخالفتی در رابطه با « حاکميت قانون » باشد، حتمأ آن اعتراض و مخالفت نبايد در رابطه با خواست استقرار « حاکميت قانون » ، بلکه در رابطه با « محتوی اصول قانون اساسی » و يا بی توجهی هيئت حاکمه به اجرای قانون باشد. در رابطه با محتوی اصول قانون بايد دست به چالش زد و روشنگری نمود و سعی نمود تا در اثر اصلاحات و رفرم در جهت اصلاح قوانين غير دمکراتيک کوشش شود. و يا اگر در جامعه ای قيام شد و انقلابی صورت گرفت ، بايد سعی گردد تا در مجلس مؤسسان، بر محور دفاع از« حاکميت قانون » و محترم شمردن « اصل فرديت » و« حقوق بشر » و « حرمت انسانی » ، قانون اساسی جديد تنظيم گردد! در اينجا ضروريست خاطر نشان کرد که بخش بسيار بزرگی از جوانان طرفدار مصدق در جبهه ملی ايران و سازمان ها و احزاب وابسته به آن، از جمله نگارنده اين کتاب ( منصور بيات زاده )، بخاطر مشکل معرفتی که در آنزمان با آن روبرو بوديم ، بخاطر اعتراض به نظام سرکوبگر شاه و اعتراض بعملکرد و سياست سازمان امنيت ( ساواک ) ، قدم بقدم از نظريه طرفداری از « حاکميت قانون » فاصله گرفتيم . ما نيز در آنزمان همچون جزنی و اکثر نيروهای چپ و کمونيست و راديکال به ضرورت استقرار « حاکميت قانون » در جامعه ، آنهم بخاطر پايان دادن به نظام استبدادی واقف نبوديم . جزنی که يکی از سمبل های نيروی جوان چپ و کمونيست ايران بود ، از مصدق در آن نوشته خود خرده گرفته و نوشته است، مصدق " ديدگاه ناسيوناليستی داشت. او به مفهوم مبارزه طبقاتی و تقسيم ملت به طبقات عقيده نداشت " و مدعی شده است " روش مصدق در اغلب موارد تحت تأثير آموزش های بسيار قديمی رجال ملی قرار داشت ". (106) البته اين واقعيتی است که دکتر مصدق در رابطه با « مبارزه طبقاتی » ، بهيچوجه برداشتی شبيه حزب توده و افراد « لنينيست » و « بلشويست » همچون جزنی نداشت، ولی ضروريست همچنين يادآور شد که جزنی درهنگام تحرير نظرات انتقادی اش و در واقع صدور آن حکم عليه مصدق ، کوچکترين توجه ای به محتوی سياست و عملکرد مصدق نسبت به حقوق کارگران و زحمتکشان ايران ننموده است ، وإلا او می بايستی اين واقعيت تاريخی را مدّ نظر قرار می داد که دکتر مصدق حتی در اولين نطق راديوئی خود بعنوان نخست وزير ايران به برگزاری تظاهرات روز اول ماه مه کارگران ايران اشاره کرده است و آنرا « عيد کارگران دنيا » ناميده است. او در آن نطق راديوئی بيان کرده است : « اميد وارم فردا، که به مناسبت روز اول ماه مه که عيد کارگران دنياست و آن ها هم بالطبع در آن جشن بزرگ شرکت می کنند طوری رفتار نمايند که نظم و ترتيب و آرامش آن ها برای ديگران سرمشق شود. کارگران ارجمند و عزيز ما می دانيد که جبهه ملی از ابتدای تشکيل خود برای بسط دموکراسی و تأمين آزادی و مخصوصأ برای فراهم کردن موجبات رفاه و آسايش طبقات محروم مملکت مبارزه کرده و راه نجات ملت ستمديده ايران و وصول به اين مقاصد ملی را در استقلال اقتصادی و تسلط بر صنايع ثروت ملی تشخيص داده است ... » (107) وانگهی ، مگر اين مصدق نبود که در آبان 1331 طبق قانون تفويض اختيارات ، مالکين را موظف کرد که « 10 درصد از بهره مالکانه » را به دهقانان بدهند و « 10 درصد هم برای توسعه و عمران روستا به انجمن ده » ! علاوه بر اين، پرداخت « عوارض » و حتی « بيگاری » که در آنزمان رعايا هنوز می بايستی به مالکين پرداخت می کردند، لغو نمود و در واقع ضربه بزرگی را متوجه منافع مالکين که قدرت زيادی در هيئت حاکمه آن روز ايران داشتند ، وارد کرد؟! اما حزب توده در مخالفت با پيشنهاد دکتر مصدق در رابطه با کم کردن 20 در صد بهره مالکانه ، بدون درنظر گرفتن تعادل نيروها ی سياسی در آن مقطع تاريخی، شعار« تقسيم بلاعوض اراضی مالکين در ميان دهقانان بی زمين و کم زمين » را مطرح نمود ، آنهم بدون اينکه چگونگی اجرای آن شعار را پيشنهاد دهد! دکتر نورالدين کيانوری 41 سال بعد از آن ماجرا ، متذکر شده است که: « ارزيابی نادرست از امکانات دکتر مصدق در زمينه اصلاحات اجتماعی و در نتيجه مطرح کردن شعار " تقسيم بلاعوض اراضی مالکين در ميان دهقانان بی زمين و کم زمين " در مقابل اقدام دکتر مصدق در کم کردن 20 درصد بهره مالکانه از اشتباهات ديگرما بود.» (108). البته حزب توده با پيشنهاد « ملی شدن صنعت نفت در سراسر ايران » ، « قرضه ملی » و ... همچنين مخالفت کرد! جزنی که به مفهوم « مبارزه طبقاتی » اعتقاد داشته است ، ولی نمی دانسته است تا زمانيکه مردم از جمله زحمتکشان و حتی کارگران ، به جايگاه طبقاتی خود پی نبرده باشند و آگاهانه واقف نباشند که در چه رابطه ای با توليد و وسائل و ابزار توليد قرار دارند و « نيروی کار » آنها چه نقشی در توليد و ايجاد « ارزش اضافی » دارد، در هر مبارزه ای که آن جماعت شرکت داشته باشند ، از آن مبارزات نمی توان بعنوان مبارزات آگاهانه « طبقاتی » نام برد! برای بوجود آوردن چنان وضع و موقعيتی که مبارزات طبقاتی بطور آگاهانه بتواند در جامعه صورت گيرد ، ضرورت دارد تا در مرحله اول به روشنگری و تبليغ و تهييج دست زد و افراد ، از جمله کارگران و زحمتکشان را به حقوقشان و همچنين جايگاه و وابستگی طبقاتيشان آشنا نمود ، که اين خود در مرحله اول در گروی تحقق « حاکميت قانون » و وجود « جامعه باز» می باشد! وانگهی روشن نيست که چرا بيژن جزنی نتوانسته است درک کند که « ناسيوناليسم » مصدق، بمعنی طرفداری ازمنافع ملی ايران و استقلال وطن و دفاع از تماميت ارضی کشور بود، با توجه به اصل محترم شمردن حقوق ملت های ديگر. در حاليکه « اينترناسيوناليسم » مورد نظر حزب توده ، در خدمت منافع و هژمونی يک دولت بيگانه قرار داشت که در مغايرت کامل با منافع ملت ايران بود! اصولا نظرات حزب توده و کمونيست های ايرانی در مقطع تاريخی مورد بحث ، حتی در باره معنی و تفسير از واژه « اينترناسيوناليسم » نيز در مغايرت کامل با معنی جهانشمول آن « واژه » ، که از حقوق برابر و مساوی ملت ها صحبت دارد و بر همبستگی ملت های کوچک و بزرگ تاکيد می ورزد، قرارداشت . برداشت حزب توده از « انترناسيوناليسم » فرمانبرداری احزاب کمونيست کوچک از حزب بزرگ کمونيست برادر ـ حزب کمونيست اتحاد جماهير شوروی ـ بود!
« تعريف ملی به روايت حزب توده ايران » در آن مقطع تاريخی حزب توده از واژه « ناسيوناليسم » تنفر و با« نيروهای ملی »، بخصوص « جبهه ملی » عناد داشت و به تبليغات سوء خود در آن زمينه دامن می زد، حتی بر محور « دود آشپزخانه افراد ملی » جوّ سازی می نمود و زحمتکشان جامعه را تحريک می کرد و کوشش داشت تا افکار عمومی ، بخصوص زحمتکشان و جوانان علاقمند به بهزيستی زحمتکشان ولی کم اطلاع را عليه نيروهای ملی و وطن خواه و ايران دوست بشوراند. نويسندگان « جهان وطنی » حزب توده که منافع روسها و حزب کمونيست آن کشور را به منافع ملی ايرانيان ترجيح می دادند، در مهر و آذر 1329 در نشريه « بسوی آينده » ، درست چهار پنج ماه قبل از تصويب قانون ملی شدن صنعت نفت توسط نمايندگان مجلس شورايملی دوره شانزدهم، مقطع تاريخی که بيش از هرزمان « همبستگی ملی » ملت ايران بخاطر پيش برد مبارزه با استعمار انگليس و حمايت از استقلال ، حاکميت ملی و منافع ملی ايران را ميطلبيد، نوشتند: «... مجلس ايران از سه گروه تشکيل شده است. گروه اول با سمت متولی کارگردان امورند. اينها افرادی هستند که پايبند بر هيچ گونه مسلک و رويه ی سياسی نيستند. عقايد و نظرياتشان را مانند پيراهن عوض می کنند، با همه کس و همه چيز می سازند، اينها واسطه العقد جناح های مختلف طبقه ی حاکمه ی ايرانند. گروهی ديگر اقمار خورشيدهای نکبت و بدبختی اند، وجودشان منبعث از وجود متولی هاست. هرچه متولی ها بگويند می گويند ـ و هر چه را نهی کنند از آن سر می پيچند. غير از اين دو گروه، گروه سومی هم هستند که آنها را « عوامفريبان » بايد ناميد. عوامفريبان واجد کليه خصائص آن دو گروه ديگرند و ضمنأ يک خصيصه ی ديگر هم دارند و آن « غمخواری » برای ملت ايران است ملتی که هرگز او را نشناخته اند، ملتی که حتا يک شب در گرسنگی ، بدبختی و در بدری دمسازش نبوده اند، ملتی که هرگز ايدآل ها و آمالش را ندانسته اند. عوامفريبان هميشه سينه ی خود را سير تير بلا يا و مخافات می کنند هميشه پرچمدار حفظ استقلال و آزادی کشورند... ولی حتا يکبار ديده نشده است که به نفع استقلال و آزادی واقعی کشور و به نفع حقوق مردم و قانون اساسی کوچکترين اقدام مفيد و مؤثری کرده باشند. ... عوامفريبان آخرين تير ترکش استعمارند و دکتر « مصدق» نماينده آن گروه است. ... هرسه گروه بايد بدانند که ملت آنها را می شناسد و به وظيفه ی خود در قبال اعمال آنها آشناست. بی شک روزی خواهد رسيد که مارش عزای دشمنان ملت خاموش خواهد شد...» (109) «... " ملی " نقاب سياهی است که چهره های داغدار و ننگين را می پوشاند. «ملی» سرپوشی است که فجايع و رذايل را مخفی می کند.
ملی لنگری است که در پس آن دشمنان عوامفريب خلق، دزدان، غارتگران، مزدوران فرومايه استعمار، طفيلی ها و حشرات پليد به توطئه چينی ، تخريب ، تحريک ، آشفتن اذهان، تيره کردن روان ها، زدوبند، ايجاد مفسده و آشوب ، توهين به مبارزان راه آزادی ادامه می دهند.
... ملی با استعمار مخالف نيست؛ ولی درفش استعمار را بردوش می کشد. با بيگانه دشمن است ولی از بيگانه دستور می گيرد. برای ملت دل می سوزاند ولی در کام ملت زهر می چکاند. برای آزادی ملت سينه می زند ولی برای حلقوم ملت طناب دار ابريشمين می بافد. ... عقل ملی ناقص، فکرش کوتاه، منطقش ضعيف ، زبانش الکن، اشکش گشوده، مطبخش پردود، بسترش راحت، قصرش رفيع، پولش بی حساب، نيرنگش بی پايان است. ک اينهاست خصائص ملی ! در برابر ملی دروغين ، ملت واقعی جای دارد. در همان حال که ملی در دام فريب و نيرنگ خود می تند، جبهه ملت نضج و قوام می گيرد، گسترش می يابد، نيرومند می شود، منطق مبارزه را می آموزد و راه فيروزی را درک می کند. ... سرنوشت ملی چيست؟ تاريخ آموخته است که سرنوشت ملی عقب نشينی است، شکست است، سقوط است و پس از آن مرگ سياه ، پس از آن لعن و نفرين و دشنام خلق. در تنگنای گردآلود تاريخ هرکس که به معارضه با خلق برخيزد، بی شک به زمين خواهد خورد. بی شک لگد کوب خواهد شد، بی شک نابود خواهد گشت ... خواهيم بود و اضمحلال ملی ها را خواهيم ديد.». (110 ) « جبهه ملی» يک جريان دروغين رفورميستی است که با شعار های متقلبانه ی خود، در صدد انحراف توده های ملت از مبارزه ی صحيح و عميق اجتماعی است. سرجنبان اين دسته های پليد در همان حال که در يکدست شعارهای متقلبانه عرضه می دارند، در دست ديگر زنجيرهای سنگينی برای به زنجير کشيدن ملت رنجديده ی ما آماده کرده اند... امپرياليسم تنها در ايران نيست که به تشکيل چنين جبهه ی مزدوری دست زده است.» اما « در ايران اين کوشش استعماری شکل مفتضح تر و پليد تری بخود گرفته است. « امپرياليسم در ايران» به ايجاد يک بندو بست مبتذل و کثيف مرکب از عوامل خود پرداخت و آنرا « جبهه ی ملی » نام گذارد. «جبهه ی ملی » در بحرانی ترين دوران تاريخ ايران در همان گاه که دشمنان سرسخت و ثابت قدم و سلحشور امپرياليسم، اسير زنجير ها بودند و دستگاه تفتيش عقايد به شيوه های قرون وسطايی مشغول تعقيب و مجازات مبارزان راه آزادی بود. بوجود آمد.».(111) چگونگی سرنوشتی که اين سياست « جهان وطنی » حزب توده به آن دچار شد، انحرافات فرهنگی که در جامعه با خود بهمراه آورد و نقش مخربی که در گمراه کردن چند نسل از جوانان ميهن ما ايفا نمود را جداگانه در جلد سوم کتاب مورد بررسی و نقد قرار خواهم داد. (البته ضروريست خاطر نشان کرد که در آنزمان هم افرادی همچون دکترغلامحسين فروتن در صفوف رهبری حزب توده وجود داشتند که با سياست اکثريت رهبری حزب عليه دکتر مصدق همصدا نبودند و بر اين نظر بوده اند که بايد از سياست و مبارزات دکتر مصدق و نيروهای ملی پشتيبانی نمود. ). متأسفانه حزب توده ايران نتوانست حتی از مبارزات مردم روسيه برهبری حزب و دولت کمونيست حاکم برآن کشور که در جنگ جهانی دوم در دفاع از مرزهای وطنشان ، در مقابل نيرو های متهاجم آلمان نازی در شهر « استالينگراد » ( شهر ولگاگراد ) ، به استقامت و دفاع ميهنی دست زدند و حماسه ای بزرگ آفريدند کوچکترين درسی از« وطن خواهی » بگيرد، اگرچه خود در رابطه با آن رويدادها و حماسه استالينگراد، سعی می کرد جوانان را به حزب توده ـ که خود را حزب کمونيست های ايران می دانست ـ ، جلب کند! حزب توده می دانست که « ناسيوناليسم » اگر توأم با « نژادپرستی » باشد و صحبت از برتری قوم و ملتی بر اقوام و ملت های ديگر بنمايد بمعنی « شوينيسم » ( شوينيزم ) ، ناميده می شود و در چنان حالتی ، نظريه ای خطرناک و ارتجاعی می باشد، نظريه ای که در آلمان قبل از جنگ جهانی دوم در اثر تبليغات پوپوليستی نازيها ، طرفداران زيادی نيز پيدا کرده بود. آن نظريه بخاطر برتر دانستن « نژاد آلمانی ـ نژاد آريائی ـ» نسبت به نژادهای ديگر، نه تنها کمک به شعله ورشدن جنگ جهانی دوم کرد ، همچنين بزرگترين جنايت بشری را نسبت به نژادهای غير آريائی ، بخصوص « يهودی » ، « روما » و« سينتی » مرتکب گرديد!! ولی آن ناسيوناليسمی که بهيچوجه با خود بار « نژادپرستی » و برتری قومی بر اقوام ديگر را بهمراه ندارد، ولی مدافع تماميت ارضی کشور ، منافع ملی و حقوق ملت خود می باشد و برای حقوق ملت های ديگر همچنين احترم قائل می شود، بمعنی« وطن دوستی » (پاتری يوتيسموس) تلقی می شود . اين نوع برداشت از « ناسيوناليسم » ، آن نوع ناسيوناليسمی است که مورد توجه مصدق و تمام نيروهای طرفدار « راه مصدق » قرار داشت و دارد. اسناد تاريخی بيانگر اين واقعيت هستند ،آن ناسيوناليسمی که برمحور نژادپرستی ( شوينيسم ـ شوينيزم ـ ) شکل گرفته باشد کوچکترين ربطی به نيروهای مصدقی ندارد. دفاع از حقوق و خواست بهزيستی تمام اقوام ايرانی در چارچوب ايرانی مستقل، آزاد و آباد و مخالفت با تجزيه طلبی و دفاع از تماميت ارضی ايران نمی تواند بمعنی « نژادپرستی ( شوينيزم) » تلقی شود!! در حقيقت حزب توده بخاطر دفاع از منافع و خواست کمونيست های روسی عليه نيروهای ملی و حتی تماميت ايران، جوّ سازی نمود و به تبليغ يک فرهنگ غلط دامن زد!! در جهان آزاد و دمکراتيک ، « پاتری يوتيسموس » ( وطن دوستی ) بر عکس نژادپرستی، دارای ارزش مثبتی می باشد. اکثر کمونيست های جوان همچون بيژن جزنی بخاطر برداشت غلطی که از اينترناسيوناليسم داشتند ، نتوانستند به تفاوت بين « ارزش مثبت وطن دوستی » و « ضد ارزش نژادپرستی » پی برند و يا همچون رهبران حزب توده نخواستند ( رهبران حزب توده به تفاوت بين آن دو کاملا واقف بودند ) به آن مهم توجه کنند. اتفاقأ يکی از مسائل مورد اختلاف ما مصدقيها با آن جماعت باصطلاح « اينترناسيوناليست » در رابطه با همين موضوع « وطن دوستی » می باشد! اظهارات جزنی مبنی بر اينکه : " روش مصدق در اغلب موارد تحت تأثير آموزش های بسيار قديمی رجال ملی قرار داشت " ، اظهاراتی است ناروشن و گنگ. اصولا برای خواننده روشن نيست که منظور بيژن جزنی از بيان چنين جمله ای چه بوده است و او تحت عنوان « آموزش های بسيار قديمی رجال ملی » چه چيزی را می خواسته است بيان کند؟ در حاليکه تاريخ معاصر ايران بيانگر اين واقعيت است که دکتر مصدق در بين « رجال ملی » ايران ، تنها فردی است که موفق شده است بر محور شعار « آزادی واستقلال » ، دفاع از تماميت ارضی ايران و تاکيد بر استقرار حاکميت قانون، انتخابات آزاد واز آن طريق، متحقق کردن حاکميت ملت و توجه به « سياست موازنه منفی » ( در مقابله مبارزه با « سياست موازنه مثبت » ) ، دکترين سياسی تدوين کند که از آن « دکترين » امروز بنام « راه مصدق » نام برده می شود! اگرچه بيژن جزنی نيز به حزب توده که چرا آن حزب از خواست شوروی در گرفتن امتياز نفت شمال پشتيبانی کرده است و در حمايت ارتش سرخ در تهران اشغالی بعد از جنگ جهانی دوم، بنفع منافع کمونيست های روسی تظاهرات بپا کرد و برای روسها در شمال ايران همچون انگليسها در جنوب ايران « منافع » قانل شد و بر پايه آن سياست به جمع طرفداران « سياست موازنه مثبت» پيوست ، (112) انتقاد داشت . ولی او و يارانش با حزب توده در اين امر همصدا بودند که « به مصدق ايراد وارد است » که چرا با حزب توده، حزبی که سخن گوی فارسی زبان سياست روز دولت کمونيستی شوروی و مدافع منافع رهبران حزب کمونيست روسيه در ايران بود و در واقع عليه منافع ملی ايران عمل می کرد،" جبهه واحد ضد استعمار" تشکيل نداد!! (113). اما کمونيست ها و انقلابيون ديگری نيز همچون مصطفی شعاعيان وجود داشتند که با وجود تاکيد بر خط و مشی انقلابی گری و انتقاد به شيوه های مبارزه مورد نظر مصدق و جبهه ملی در سالهای 40 ، به نهضت ملی و مبارزات مصدق ارج می گذاشتند و سياست و عملکرد حزب توده را سخت مورد انتقاد قرار می دادند و از سياست و عملکردهای اتخاذ شده از سوی دکتر مصدق در مقابل حزب توده قاطعانه دفاع می کردند. مصطفی شعاعيان در کتاب « کارنامه مصدق و حزب توده » ، در باره مبارزات نهضت ملی شدن صنعت نفت می نويسد : « مصدق وضع سياسی کشور را به درستی شناخته بود و برای پيش گرفتن يک سياست درست بيش از همه به سنت های پيشين ايرانی در پيکار با استعمار تکيه می کرد» .(114) مصدق در طی نامه ای به سازمان دانشجويان در خصوص تشکيلات جبهه ملی متذکر می شود که راه و رسم مبارزه بايد با توجه به شرايط اتخاذ گردد . او بر اين باور بود که مبارزه تابع شرايط است و نه ميل مطلق گرايانه. (115) ( در رابطه با مبارزات نيروهای سياسی عليه سياست ترور و خفقان رژيم شاه ، از جمله فعاليت های سياسی و مقاومت های افرادی همچون بيژن جزنی ، مصطفی شعاعيان و خسرو گلسرخی ... درجلد سوم همين کتاب مطالبی درج خواهد شد ، روی اين اصل در اين جلد کتاب در آنمورد چيزی تحرير نشده است.). حواشی ، توضيحات و مآخذ کتاب اول 103 ـ جزنی ، بيژن ، جبهه ملی و مصدق ، اين نوشته در کتاب ها و مجموعه های متفاوتی چاپ شده است . من مطالب نقل قولها را از کتاب معرفی و شناخت دکتر محمد مصدق ـ تأليف محمد جعفری قنواتی استفاده کرده ام . نوشته بيژن جزنی در صفحات 458 تا 468 آن کتاب درج شده است. ـ جعفری قنواتی ، محمد ، معرفی و شناخت دکتر محمد مصدق، چاپ اول 1380 ، نشر قطره 104 ـ جعفری قنواتی ، محمد ، معرفی و شناخت دکتر محمد مصدق، چاپ اول 1380 ، نشر قطره ، صفحه 467 ؛ 105 ـ همان مأخذ؛ 106 ـ همان مأخذ ؛ 107 ـ مجموعه ای از نطق های تاريخی دکتر مصدق ، نشريه شماره 3 ـ سازمانهای جبهه ملی ايران در اروپا، 14 اسفند 1346 ، صفحات 88 تا 90 . 108 ـ خاطرات نورالدين کيانوری، مؤسسه تحقيقاتی وانتشاراتی ديدگاه،انتشارات اطلاعات ، تهران 1372 . چاپ دوم . صفحه 283 109 ـ به نقل از نشريه « بسوی آينده » ، شماره ی 121، 3 مهر ماه 1329، « صحنه سازی های اخير مجلس ». و ـــ گذشته ، چراغ راه آينده است ، پژوهش گروهی: جامی، چاپ دوم : پائيز 1371، انتشارات نيلوفر، صفحه 560 . 110 ـ به نقل از نشريه « بسوی آينده » ، شماره ی 137 ، 21 مهرماه 1329، «سيمای «مليون»، «ملی» چيست و کيست؟». و ـــ گذشته ، چراغ راه آينده است ، پژوهش گروهی: جامی، چاپ دوم : پائيز 1371، انتشارات نيلوفر، صفحه 561 . 111 ـ به نقل از نشريه « بسوی آينده » ، شماره ی 174 ،8 آذر ماه 1329 ، « جبهه ملی يا هامل رسوای استعمار ». گذشته ، چراغ راه آينده است ، پژوهش گروهی: جامی، چاپ دوم : پائيز 1371، انتشارات نيلوفر، صفحه 561 . 112 ـ طبری، احسان، نشريه مردم برای روشنفکران، شماره 12 آبانماه 1323 . « ما به همان ترتيبی که برای انگلستان در ايران منافعی قائليم و بر عليه آن سخن نمی گوئيم بايد معترف باشيم که شوروی در ايران منافع جدی دارد. بايد به اين حقيقت پی برد که مناطق شمال ايران در حکم حريم امنيت شوروی است و عقيده دسته ای که من در آن هستم اين است که دولت به فوريت برای دادن امتياز نفت شمال به روسها و نفت جنوب به کمپانيهای انگليسی و آمريکائی وارد مذاکره شود.». ـ در پيشگاه تاريخ ، ف. مهرآئين. چاپ نخست : دی ماه 1372 ، چاپ خارج از کشور. صفحه 114 . در رابطه با موضع سياسی دکتر مصدق نسبت به دولت شوروی و دولت استعمارگر انگليس در رابطه با امتياز نفت، برای دقيقتر کردن سمت و سوی بحث و روشن شدن اهداف مبارزاتی مصدق ، به نقل قولی از خاطرات ايرج اسکندری ـ يکی از رهبران حزب توده ـ ، جلد دوم، صفحه 112 مبادرت می کنم. ايرج اسکندری در رابطه با گفتگوئی که با دکتر مصدق در آن مورد داشته است، می نويسد: «آنچه من از حرفهای مصدق استنباط کردم اين بود که به نظر او برای دولت شوروی اصلا تقاضای تحصيل امتياز صحيح نيست. او می گفت که ما دولت شوروی را يک دولت استعماری تلقی نمی کنيم و اين لفظ استعمار و امتياز و غيره مربوط به انگليسها و دولتهای استعماری است. ما دلمان نمی خواهد پس از آنکه دولت شوروی بعد از انقلاب اکتبر آمده و تمام امتيازات موجود را لغو و بلا اثر کرده دومرتبه در صدد تحصيل امتيازی از ما باشد. لذا به اين دليل به من می گفت شما اين استدلال را بکنيد و به آنها [ يعنی به شورويها] بگوئيداگر منظورتان نفت است و مسئله اقتصادی آن در نظر است ما می توانيم قرار فروش آنرا بدهيم، که يک استدلال درستی هم بود». ـ در پيشگاه تاريخ ، ف. مهرآئين. چاپ نخست : دی ماه 1372 ، چاپ خارج از کشور. صفحه 113 . 113 ـ جعفری قنواتی ، محمد ، معرفی و شناخت دکتر محمد مصدق، چاپ اول 1380 ، نشر قطره ، صفحه 467 ؛ 114 ـ شعاعيان ، مصطفی ، کارنامه مصدق و حزب توده ، انتشارات مزدک ، بهمت دکتر خسرو شاکری (زند). چاپ اروپا. 115 ـ نطق های دکتر مصدق ـ جلد اول ، انتشارات مصدق ، اسفندماه 1346 ، مقدمه ناشر، صفحه 10 . ـ پيام دانشجو شماره ارديبهشت 1343 .
|
||||
|