بدون رنج كارگران جهاني
وجود ندارد؛ گفتوگو با سيفالله اسدي (بخش اول)
هژیر
پلاسچی
اشاره: در سال 1310 كوچههاي عليآباد كه به
تازگي "شاهي" ناميده شده بود، شاهد تـولد كودكي بود كه در كورهي جامعه
آبديده شد، تا فولاد گردد. سيفالله اسدي جوانياش را در كوران
مبارزهي سـنديكايي سپري كرد، چند سالي در سنديكاي مخفي كارگران نساجي
شاهي و بعد از كودتاي 28 مرداد 1332 در سنديكاي كارگران شركت برق
منطقهاي تهران. در بخش اول اين گفتگو شرح مبارزات كارگران شاهي را
ميخوانيم و در بـخـش دوم شرح تلاشهاي كارگران سنديكايي شركت برق
منطقهاي تهران را. *** نامه: آقاي اسدي! شما از چه زماني
وارد محيط كارگري شديد؟ در سال 1310؛ يعني زماني كه من متولد
شدم، كلنگ كارخانهي نساجي را در شاهي به زمين زده بودند و پدر من كه
پيش از آن كشاورز بود، براي عملگي در مرحلهي ساخت فونداسيون كارخانه
جذب اين سيستم شده بود. در سال 1312 كارخانه شروع بهكار كرد، يعني
ماشينآلات سوار شد و توليد آغاز شد. اين را هم بگويم كه بوميهاي
مازندران از نساجي و ساير مسايل صنعتي اطلاعاتي نداشتند و تنها در
كارگاههاي خانوادگي براي خودشان البسه ميبافتند. | نامه: پس
بخشهاي صنعتي كارخانه را چه كساني اداره ميكردند؟ متخصصين
خارجي ادارهي اين امور را بر عهده داشتند. قسمت نخريسي دست
انگليسيها بود، قسمت ماشينآلات دست آلمانيها و عدهاي از آذريها هم
در اينكار شركت داشتند. البته اين آذريها در اصل ايرانياني بودند كه
در زمان تزار به آذربايجان رفته بودند و در نساجيهاي آنجا مشغول
بهكار بودند. رضاشاه پس از سفر به اتحاد جماهير شوروي اعلام كرد،
ايرانيهايي كه مهارت فني دارند ميتوانند به ايران بيايند. بنابراين
يك عده از اين آذربايجانيها به ايران و از جمله شاهي آمدند و بعداً
براي ما تعريف كردند كه دولت اتحاد شوروي به اينها گفته تابعيت آنجا
را قبول كنيد وگرنه در سه مرحله به شما اخطار ميكنيم. در مرحلهي اول؛
هر كسي كه ميخواهد برود ميتواند مانند يك مرغ با همهي پرهايش برود؛
يعني تمام زندگياش را ميتواند ببرد. در مرحلهي بعدي؛ مانند مرغي
نيمه پَر و در مرحلهي سوم؛ مانند مرغي بدون پر. بنابراين عدهاي از
آذريها كه در نساجي مهارت داشتند آمدند و با كمك بوميها شروع كردند
به سوار كردن ماشينآلات. بوميها هم به اينها كمك ميكردند و هم از
آنها ياد ميگرفتند. نامه: پس بيشتر كارگران كارخانه خارجيها
بودند؟ خير! بعد از آغاز توليد، اكثر كارگران كارخانه را افراد
بومي تشكيل ميدادند، ولي عدهاي از آنها هم كارگران آذري بودند. برخي
از اين آذربايجانيها افراد عادي بودند و برخي ديگر افرادي كه در اتحاد
شوروي حقوق كارگران و هشت ساعت كار روزانه و مسايل ديگر را تجربه كرده
و حالا به مكاني وارد شده بودند كه ساعات كار، دوازده ساعت بود. ساعت
شش صبح كه كار شروع ميشد، كارگران تنها يك ساعت براي ناهار وقت داشتند
و دوباره تا ساعت شش غروب بايد كار ميكردند. ساعت شش بعد از ظهر من كه
در شيفت بعدي بودم، كار را تحويل ميگرفتم و تا شش صبح كار ميكردم.
شيفت شب هم تنها يك ساعت براي شام خوردن، از كار دست ميكشيديم. در
ضمن، روزهاي جمعه هم سر كار ميآمديم و حتي اگر يك روز مريض ميشدي و
سر كار نميآمدي فردا شلاقت هم ميزدند كه البته اين مسأله را بهتدريج
در همان زمان حل كردند. همانطور كه در تاريخ مطالعه كردهايم در جهانِ
در حال رشد سرمايهداري ساعات كار هجده ساعات بوده و بهتدريج با
مبارزه تبديل به دوازده ساعت و بعد هشت ساعت شده است. نامه:
بنابراين بايد وضع كشاورزان بهتر بوده باشد؟ آنها هم مشكلات
خودشان را داشتند. مثلا كشاورزان را براي بيگاري روي زمينهاي
زمينداران بزرگ بهخصوص املاك شاه ميبردند. رضاشاه زمينهاي مرغوب را
به نام خودش ميكرد و مردم را براي بيگاري به اين زمينها ميبرد،
البته نه كارگران، بلكه كشاورزان را. جرات نداشتند كارگران كارخانه را
ببرند؛ چون كارخانه آن زمان قدرتي داشت و براي آن ارزش قايل ميشدند.
زنهاي ما، مادران ما، خواهران ما را به بيگاري ميبردند، همينطور
پدران و برادران ما را. حتي نوجوانهاي دوازده – سيزده ساله را بيگاري
ميبردند. يك قران هم نميدادند، حتي غذاي خودت را بايد ميبردي.
نامه: اين وضعيت تا كي ادامه داشت؟ وقتي كه جنگ دوم
جهاني شروع شد و آلمان فاشيستي به اتحاد شوروي حمله كرد، متفقين وارد
ايران شدند. البته من در آن سن و سال متوجهي چيزي نميشدم و بعدها در
جواني متوجهي جريانات شدم؛ ولي وقتي كه ارتش سرخ وارد شد ما
مازندرانيها نجات پيدا كرديم. من خودم آن زمان ضد افكار مترقي بودم.
بدون اينكه متوجه باشم، چون اينقدر خرافات در مغز من وجود داشت كه
نميتوانستم واقعيت را ببينم، نميگذاشتند ببينم. نامه: ورود
ارتش سرخ تاثيري هم در وضعيت كارخانه داشت؟ وقتي كه ارتش سرخ
وارد شد، كارخانه دو روز تعطيل شد. ساعت دو بعدازظهر ما در منزل بوديم
كه يكمرتبه سوت كارخانه به صدا درآمد. وقتي سوت كارخانه بيموقع به
صدا در ميآمد وحشت به وجود ميآورد. اما اينبار صداي سوت نشانهي اين
بود كه كار هشت ساعته شده است. اين حركت را آذريها سازماندهي كردند و
براي آن مبارزه كردند. نامه: بوميها در اين مبارزه حضور
نداشتند؟ بوميها بياطلاع بودند. حتي خود آذريها جرات نداشتند
در مورد شرايط اتحاد شوروي با كسي صحبت بكنند. اگر يك تعداد بومي هم در
اين جريانات با آذريها همكاري ميكردند به اين دليل بود. در تمام اين
فعاليت آذريها پيشتاز بودند و براي اضافه كردن حقوق و كار نكردن
جمعهها و دريافت حقوقشان مبارزه را شروع كردند. نامه: چرا
آذريها جرات نداشتند با مردم در مورد اتحاد شوروي صحب كنند؟
آن زمان قشريون مذهبي بر ما تسلط فكري داشتند و حرفشان در
تمام وجود ما تاثير داشت. وقتي سلطنت رضاشاه سرنگون شد و مردم
ميخواستند كدخدا و ارباب را بكشند و تكهتكه كنند اين افراد گفتند:
"اگر كسي كه ديروز ستم ديده، امروز بخواهد انتقام بگيرد؛ خداوند گناه
ظالم را ميبخشد و كسي را گناهكار ميداند كه امروز ميخواهد انتقام
بگيرد." وقتي كه هشت ساعت كار شروع شده بود اين حضرات ميگفتند:
"خداوند روز را خلق كرده براي كار كردن و شب را براي استراحت." من بومي
هم نميگفتم آن موقعي كه ما از ساعت شش بعدازظهر تا شش صبح سر كار
ميرفتيم شب نبود؟ چرا آن موقع اين حرفها را نميزديد؟ بهتدريج در
اثر رشد فكري كارگر، ما متوجه شديم كه مني كه اينقدر دارم زحمت ميكشم
و كار ميكنم به هيچ جا نميرسم و آن كسي كه دارد استثمار ميكند داراي
ثروت و زندگي آنچناني است. اين ما را وادار كرد كمكم به واقعيت نزديك
شويم. نامه: با سقوط سلطنت رضاشاه فعاليتهاي كارگري آغاز
شد؟ در سال 1321 كارگران براي اضافه حقوق و بعد هم براي مزاياي
ديگر چند بار دست از كار كشيدند. اول نمايندهاي كه انتخاب كرده بودند
نظرات كارگران را به كارفرما منتقل ميكرد، اگر كارفرما از ترس ارتش
سرخ قبول ميكرد كه هيچ و اگر قبول نميكرد دست از كار ميكشيدند. اما
هنوز هم تبليغات سوء در ميان بوميها ريشه داشت. همان حضرات ميگفتند:
"اگر صاحبكار راضي نباشد، آن اضافه حقوقي را كه درخواست ميكني و
ميگيري حرام است و بچهي تو كه به دنيا بيايد، حرامزاده است." حالا
كسي نبود كه بگويد آقاي محترم؛ بچهي كسي كه مرا استثمار ميكند،
حلالزاده است، اما بچهي من حرامزاده؟ آنهم بهخاطر اينكه ده شاهي
يا يك قران به حقوق ما اضافه شده است تا بچههاي ما كمي سير شوند؟
بهتدريج چون زمينه مساعد شده بود. آن آذربايجانيهايي كه آگاهتر
بودند كارگران را بيدار ميكردند. نامه: اتحاديهي كارگري هم
تشكيل شده بود؟ وقتي كه ارتش سرخ آمد آذريها شروع كردند به
ايجاد اتحاديه. اين اتحاديه اول جايگاه نداشت. بيرون از كارخانه جايي
پيدا ميكردند و براي كارگران كارخانه صحبت ميكردند. از جمله يادم هست
كه آقايي به نام "اكبر فابريكي" كه از شوروي آمده بود و آدم روشني هم
بود، زمانيكه عدهاي از كارگران نشسته بودند و صحبت ميكردند، در مورد
اتحاد طبقهي كارگر گفت: "امروز ما داريم هشت ساعت كار ميكنيم. اگر با
هم اتحاد نداشتيم، هرگز اين امتياز به ما داده نميشد." من بچهسال
گوشهاي ايستاده بودم و به حرف او گوش ميدادم. همانوقت يك ماشين باري
هم در گل مانده بود. فابريكي گفت: "رفقاي عزيز! بلند شويد اين ماشين را
از گل در بياوريم." همه كمك كردند و ماشين را از گل در آوردند. بعد اين
انسان شريف گفت: "ببينيد! اتحاد اين است." اين در ذهن من ماند، اما
هنوز هم زمانيكه آرام آرام اتحاديه درست ميشد من مخالف بودم و درك
اجتماعي من زير صفر بود، چون تبليغ سوء در تمام تار و پود من ريشه
دوانده بود. نامه: آيا كارگران بومي در اين اتحاديه عضو
شدند؟ كارگران اول نميآمدند؛ چون آگاهي نداشتند. حتي برخي
كارگران سر جلسه نميرفتند و بازخواست ميشدند. علت اين بينظمي عدم
آگاهي كارگران نسبت به مسايل طبقاتي بود. اگر كارگران آگاهي طبقاتي
داشتند خودشان سر وقت ميآمدند. بوميها هميشه در اين مسايل مردد بودند
كه علت هم دارد. تبليغات سويي كه عليه آذربايجانيها صورت گرفته بود
اين بود كه اينها بلشويك هستند و بلشويكها دين ندارند و حتي آنموقع
هم كه اينها آمدند و مبارزه را آغاز كردند، توسط قشريون مذهبي اينطور
تبليغ ميشد كه اينها بيدين و وطن فروشند، حتي ميگفتند بلشويكها به
اشتراك زنان باور دارند و بههمين دليل، در وجود ما نسبت به آنان تنفر
بهوجود آمد. اين مسايل در ما تأثير ميگذاشت. هميشه انسانهاي باشرف
در هر دورهي زماني به ظن آن حضرات حاكم بر سرنوشت ملت، به بيديني و
وطنفروشي متهم بودند. | نامه: شما چه زماني راضي شديد عضو
سنديكا شويد؟ سنديكا بعد از 1325 تشكيل شد. قبل از آن كارگران
نساجي شاهي به نام اتحاديهي كارگري و تحتنظر شوراي متحدهي مركزي و
زير نظر حزب توده ايران فعاليت ميكردند. من آنزمان با اين كه
بچهسال بودم، بهعلت تبليغات سوء، مخالف آنها بودم. اما تا زماني كه
حزب توده ايران در اين مملكت قدرتي داشت، يك حزب مترقي بود كه از
طبقهي زحمتكش دفاع ميكرد. آنها بودند كه ما كارگران را بيدار كردند
و از حقوق مـا دفـاع كـردنـد. وقتي كه در سال 1325 آزاديخواهان و در
راس آنان تودهايها را سـركـوب كـردنـد تـا سال 1328 من هيچ
نميفهميدم ولي اين درك را داشتم كه بدانم من را استثمار ميكنند. هيچ
موقع به خود اجازه نميدادم ببينم كسي كه محروم است آزار ببيند.
ميدانستم گرسنگي يعني چه، فقر يعني چه، كفش نداشته باشي بپوشي يعني
چه. اينها را با گوشت و پوست خود درك كرده بودم. ضمن اينكه در سال
1327 در هفده سالگي ازدواج كردم و شايد احساس مسؤوليت خانوادگي باعث
شده بود تا احساس كنم وظيفهي بزرگي بر عهده دارم. وقتي كه
آزاديخواهان را سركوب كردند، همهي حقوق ما از بين رفت، تنها حقوقمان
را ميگرفتيم و سالي دو بار سه متر پارچهي لباس كار به ما ميدادند و
پول ميگرفتند؛ در حاليكه قبلا پول نميگرفتند. | نامه:اينها
دستاوردهاي اتحاديه براي كارگران بود؟ بله! اتحاديه خيلي به
كارگران خدمت كرد. مثلاً در بازار آزاد پارچه گران شده بود اما اتحاديه
كاري كرد كه در سال سه بار به ما پارچه ميدادند، اين پارچه را به ما
ميدادند يك تومان و در بيرون نُه تومان به فروش ميرسيد. يك 25 متري
ميدادند، متري يك تومان و ده شاهي كه در بازار آزاد نُه تومان
ميفروختيم، يك 35 متري ميدادند، صد تومان هم نزديكهاي عيد ميدادند
كه بايد بهجاي آن جنس ميگرفتي. يا مثلاً وقتيكه برنج گران شده بود،
اتحاديه كارفرما را وادار كرده بود كه برنج صدري را كه بيرون سه تومان
و پنج قران ميفروختند، پنج قران و ده شاهي با كارگر حساب كند. نفت در
دسترس عموم مردم نبود اما به ما نفت و كبريت و صابون ميدادند. به
سيگاريها سيگار ميدادند با يك چهارم يا يك پنجم قيمت. كارگري كه ماهي
سه تومان و پنج قران حقوق ميگرفت گاهي دو برابر حقوقش درآمد داشت.
كارگري كه ازدواج نكرده بود در ماه پانزده كيلو برنج ميگرفت و كارگري
كه ازدواج كرده بود بيست كيلو، كسي كه يك يا دو بچه داشت بيست و پنج
كيلو و كسي كه بيش از دو بچه داشت سي كيلو برنج ميگرفت و همهي اينها
را با قيمت خيلي كم تهيه ميكرد، اما بعد از آذر1325 تمام اين مزايا از
بين رفت و ارتجاع مسلط شد. ارتجاع توسط خود ما زحمتكشان مسلط شد. از
راههاي مختلف از وجود ما سوء استفاده كردند، از ناآگاهي ما سوء
استفاده كردند. | نامه: داشتيد تعريف ميكرديد كه از چه سالي به
ضرورت وجود سنديكا پي برديد؟ از سال 1328 متوجهي اين شديم كه
ما كارگران بايد دوباره دور هم جمع شويم ولي آنموقع نميتوانستيم علني
اين كار را انجام دهيم. مجبور بوديم بهصورت مخفي با هم ارتباط داشته
باشيم. اولين اعتصابي كه بعد از آذر 1325 سكوت را در سراسر ايران شكست،
اعتصاب نساجي شاهي بود كه بعد بهشهر هم با ما همصدا شد. علت اعتصاب،
درخواست اضافهحقوق كارگران بود. بعد از سال 1325 قبادي از حزب وطن
سيدضيا، بهعنوان نمايندهي كارگران انتخاب شد كه بهواقع از كارگران
دفاع كرد. بعد از قبادي، نمايندگان ما همه عوامل كارفرما بودند. اواخر
سال 28 كارگران تقاضاي اضافه دستمزد كردند. نمايندهي فرمايشي ما را
خواستند. اين نماينده آمد و اعلام كرد كه كارفرما با خواستههاي ما
موافق نيست. اينبار كساني كه تقاضاي احقاق حق ميكردند، كساني بودند
كه آنزمان مخالف همان نهضت مردمي بودند، البته ناخودآگاه و نادانسته
چون درونشان پاك بود. در قسمت نخريسي، كه من آنجا كار ميكردم،
اينبار بيشتر بوميها بودند كه اعتراض ميكردند و ميگفتند ما اضافه
دستمزدمان را از شما ميخواهيم و بهعنوان نماينده به شما ده روز مهلت
ميدهيم. وقتي كه در اين ده روز كارفرما با خواستههاي كارگران موافقت
نكرد، اعتصاب از قسمت ما شروع شد و اولين كسي را كه گرفتند من بودم.
كارگران درك اين را نداشتند اما فهميدند كه بايد جمعي حركت بكنيم و اگر
وحدت داشته باشيم موفق ميشويم. بعد از مدتي كارفرما اعلام كرد ما حقوق
كساني كه كارگر هستند را اضافه ميكنيم ولي حقوق متصدي تا استادكار را
بالا نميبريم، بلكه از حقوق اينها كم ميكنيم و با كمك دولت حقوق
كارگران را بالا ميبريم. ميخواستند نفاق بيندازند. با اينكه خود
استادكارها چوبدستي كارفرما هم بودند، اما ما گفتيم كارگران فرقي با هم
ندارند و حقوق همه بايد بالا برود. در اينجا همين استادكارها هم از ما
حمايت كردند، وقتي من را يك ساعت و نيم بازداشت كردند، يكي از
سراستادكارها به نام "اكبر جواهري" كه از دارودستهي سيدضيا بود اما
آدم پاكي بود، هنگام مذاكره اعلام كرده بود اول بايد اينها را آزاد
كنيد. بههرحال ما را آزاد كردند و قول دادند تا بعد از عيد به كارگران
پاسخ بدهند. نامه: و اين پاسخ چه بود؟ در تمام طول اين
مدت، ما مشغول مذاكره با كارفرما و مقامات شهري بوديم و آنها زير بار
نميرفتند؛ چون اگر اينجا امتياز ميدادند سراسر ايران تكان ميخورد.
سال 1329 كه آغاز شد، اينبار پنج روز تمام اعتصاب كرديم. ما با تمام
كارگران با هر عقيده و مرامي، از نظر منافع اشتراك داشتيم. حتي كارگران
بهايي هم كه با سياست كار نداشتند به ما پيوستند و در اعتصاب حضور
داشتند. من آنزمان بعدازظهرها كلاس اكابر ميرفتم. سر كلاس بودم كه
ديدم كارخانه سوت زد. همهي بوميها حركت كردند بهطرف كارخانه، چون
سوت كارخانه بيموقع به صدا درآمده بود. يك دفعه تيراندازي شروع شد و
اولين كسي كه گرفتند همان نمايندهاي بود كه كارفرما او را انتخاب كرده
بود اما كارگران او را مجبور كرده بودند از ما حمايت كند. در كل
دويستوشش نفر را دستگير كردند. درست است كه ما شكست خورديم، پنج نفر
كشته داديم و ارتجاع موفق شد، اما از نظر اجتماعي برعليه خود آنها
تبليغ شد. همين به ما كمك كرد تا سنديكاي مخفي تشكيل دهيم و اين
سنديكاي مخفي كار خودش را تا كودتاي 28 مرداد ادامه داد. اين زماني بود
كه من اين درك را پيدا كرده بودم و فهميده بودم كه اگر منِ كارگر و
تويِ كشاورز نباشيم دنيا وجود ندارد. اين را به من ياد دادند و من با
تمام وجود پذيرفتم.