بازگشت به صفحه اول

از نامه

 
 
 

دوصد گفته چون نيم كردار نيست

مهندس مصطفی تنها

هرچند بر انتخابات نهمين دوره‌ي رياست جمهوري روزگاري گذشته است، اما هنوز نقد و واكاوي آن براي شناخت علل شكل‌گيري نتيجه‌ي انتخابات به‌منظور گشودن راهي به‌سوي آينده از منظرهاي گوناگون ضـروري است. اين ضرورت نه براي صدور كيفر‌خواستي بر عليه اين يا آن نيروي سياسي در رويكردي رقابت‌گونه، كه براي تجربه اندوزي و شناخت ضعف‌هاي اساسي جنبش دموكراسي‌خواه و تحول‌طلب به‌كار مي‌آيد. در حقيقت نقد و تحليل، ابزار نيروهاي اجتماعي براي تبديل رويدادهاي تاريخي به "تجربه" است و "تجربه"، بازخورد مورد نياز هر سيستم هوشمند براي اصلاح مسير و ارتقاي عملكرد و افزايش بازدهي آن است.
در جريان انتخابات، شركت‌كنندگان در رقابت، شعارهاي گوناگونِ زيبا و فريبنده‌اي را مطرح نمودند. شعارها و اهداف نامزدها به‌نوعي انتخاب شده بود تا بيش‌ترين جاذبه را براي توده‌هاي بي‌شكل و سازمان‌نايافته‌ي مردم دربر داشته باشد. اما شعارها و اهداف اعلام شده، هيچ‌يك متكي بر نظام انديشه‌اي، استراتژي مشخص و رويكرد و برنامه‌ي تعريف شده براي حركت از "حال" به اهداف اعلام‌شده نبود. هرچند چنين رويكردي از سوي نيروهاي اقتدارطلب به‌دليل ماهيت غيردموكرات اين نيروها و بي‌باوري آن‌ها به خرد جمعي و آگاهي عمومي دور از انتظار نيست، اما در پيش گرفتن رويكردي مشابه از سوي نيروهاي مدعي آرمان‌گرايي و تحول‌طلبي و نيروهايي كه مشروعيت حضور در قدرت را در پيوند عميق با انتخاب‌كنندگاني آگاه و هدف‌مند مي‌بينند، جاي بحث بسيار دارد. بديهي است راي‌دهنده‌ي هشيار و آگاه، براي ارزيابي صداقت و نيز توان‌مندي كانديداها و نيروهاي سياسي و تحقق‌پذيري شعارها و اهداف اعلام شده از سوي آنان، نياز به چيزي بيش از اهداف مجرد و انتزاعي اعلام شده در تبليغات انتخاباتي دارد. شهروند صاحب راي، مي‌خواهد بداند كه اهداف اعلام شده با چه رويكرد و چه برنامه‌اي تحقق خواهد يافت؟ منابع گوناگون چگونه تركيب خواهد شد و با كدام نقشه‌ي راه، "اكنون" به "آينده"ي معهود پيوند خواهد خورد. چنين شهروندي را نمي‌توان با رديف كردن همه‌ي مطالبات همه‌ي لايه‌هاي مختلف اجتماعي، براي راي دادن به تبليغ‌كنندگان شعارها درپاي صندوق‌هاي راي به‌صف‌كرد.
حتي اگر شهروندان در يك حركت سلبي و اعتراضي راي خود را به ارايه‌كنندگان شعارهايي از اين قماش متوجه نمايند، هيچ ضمانتي بر بقا و پايداري آنان در پشت‌سر منتخبين نخواهد بود. همچنان‌كه دريافت‌كنندگان آراي سلبي و اعتراضي در دوم خرداد، در فقدان استراتژي و برنامه‌ي مشخص قادر به حفظ پيوند خود با بدنه‌ي اجتماعي جنبش اصلاحات نشدند. در حقيقت اصلاح‌طلبان حكومتي با واگويه‌ي مطالبات اجتماعي بود كه توانستند با تكرار آن در جريان سه انتخابات پي‌درپي، هفتمين دوره‌ي رياست جمهوري، اولين شوراهاي شهر و روستا و ششمين دوره‌ي مجلس بر نيروي متراكم از شكاف حاكميت- ملت سوار شوند و موج نارضايتي‌هاي عمومي را به حمايت خويش بكشانند. اما از آن‌جا كه هرگز در طول زمامداري هشت ساله‌ي خويش، هيچ طرح و برنامه‌ي مشخصي براي دستيابي به اهداف اعلام شده به مردم معرفي نكردند و تلاشي نيز براي اقناع افكار عمومي و اطمينان‌بخشي نسبت به كارآمدي خود و ايده‌ها و برنامه‌هايشان براي حركت‌كردن در راستاي مطالبات عمومي انجام ندادند، خود در شكاف حاكميت - ملت گير كرده و عملاً پشتيباني عمومي را از دست دادند.
اين سرنوشت، در واقع بهترين دست‌آوردي است كه نيروهاي سياسي درصورت حضور در صحنه، آن‌هم بدون استراتژي، رويكرد و برنامه مي‌توانند داشته باشند. به‌نظر مي‌رسد كه اين واقعيت يكي از اصلي‌ترين "تجربه"هاي حاصل از ناكامي اصلاح‌طلبان حكومتي است. متأسفانه نيروهاي جبهه‌ي دوم خرداد در جريان انتخابات و با علايمي كه از انتخابات شوراها قابل مشاهده بود، نه‌تنها اين ضعف و خلاء بنياني را درنيافتند كه كماكان و بدون تبيين تعارضات موجود در شعارهاي انتخاباتي و پاي‌فشاري بر پيش‌فرض حفظ و تقديس ساختار موجود حقوقي و تنها با اتكا برترساندن مردم از دست بالا پيدا كردن نيروهاي نظامي و امنيتي به عرصه‌ي انتخابات پا گذاشتند، به اين اميد كه مجدداً با اتكا بر آراي سلبي و نفيي، به بقاي خود در ساختار قدرت به‌نوعي ادامه دهند. اما حتي ناكامي ايشان در جلب اعتماد عمومي نسبت به توانايي و كارآمدي خويش در جامه‌ي عمل پوشاندن به شعارهاي زيبا و آرماني اعلام شده در جريان انتخابات نيز هنوز نتوانسته است آن‌ها را به ضرورت تدوين و توضيح راهبردهاي اجرايي خويش براي تأمين مطالبات عرصه‌ي عمومي برساند.
بالعكس، عمده‌ي اصلاح‌طلبان و به‌خصوص مجاهدين انقلاب اسلامي، مي كوشند تا تدريجاً از شعارهاي كانديداي مورد حمايت خويش نيز تا حدّي تبري جويند و متقابلاً در اجابت فراخوان اقتدارطلبان، هر روز مرز پررنگ‌تري بين نيروهاي "خودي" و "غيرخودي" ترسيم نمايند تا باشد كه دل نيروهاي محافظه‌كار نرم شود و امكان توشه برگرفتن از تشديد اختلافات و تعارضات راست افراطي با محافظه‌كاران سنتي برايشان باقي‌بماند. اين گروه در حقيقت با در پيش گرفتن اين سياست مي‌خواهند تا در حاشيه‌ي قدرت، به اميد پديد آمدن امكاني ديگر براي سواري بر موج "دوم خردادي" ديگر به انتظار بنشينند.
اما تغافل از ضرورت تدوين استراتژي راهبردي، رويكرد و برنامه‌ي مشخص براي تبديل تهديدها به فرصت‌ها و بهره‌برداري از ظرفيت‌هاي اجتماعي منحصر به مبلغان سنتي اصلاح از درون نيست كه البته امواج آن بر فضاي سياسي كشور سنگيني مي‌كند.
بخشي از جريان اپوزيسيون نيز ظاهراً تصور مي‌كند كه با طرح مكرر شعارهاي نفيي و تند و تيز و بدون ارايه‌ي هيچ راه‌كار، برنامه و رويكرد جايگزين، قادر است تا با حفظ خود و تنها گاه و بي‌گاه، با صدور بيانيه‌هاي تند به انتظار روي‌گرداني قطعي عرصه‌ي اجتماعي از روال و ساختار موجود بنشيند. گويي كه نفي وضع موجود، به‌خودي خود به‌معناي اثبات آنان است و صرفاً با اتكا به شعارهاي تندوتيز و مخالفت آنان با نظم موجود، اعتماد توده‌ها به آنان و كارآمدي و توانايي ايشان قابل جذب است.
بخش ديگري از طيف نيروهاي دگرانديش با به‌تنگ‌آمدن از ناتواني خويش در طراحي استراتژي راهبردي و عمل اجتماعي مبتني بر رويكرد و برنامه‌ي مشخص، در سوداي خزيدن در پوستين ائتلاف و جبهه‌هاي بدون برنامه و راهبرد با نيروهاي حاشيه‌اي قدرتند، بدون آن‌كه حتي به نقد گذشته‌ي خويش بنشينند و چرايي اين تغييرات را صادقانه با عرصه‌ي عمومي در ميان بگذارند. |
هنگامي كه حاشيه‌نشينان قدرت خود فاقد راهبرد و برنامه‌اند، چگونه قادر به حل معضل اين گروه خواهند بود؟ اصولاً مواضع دگرانديشانه با پيش‌فرض‌هاي ضرورت حفظ ساختارهاي موجود نيروهاي دوم خردادي، چگونه قابل تجميع است؟ اگر از نظر اين عزيزان نيز با حفظ ساختارها، حداقل در زمانه‌ي كنوني، پيشبرد اصلاحات واقعي و حركت به‌سوي نظمي دموكراتيك امكان‌پذير است، آيا نبايد چگونگي آن را براي بدنه‌ي اجتماعي خويش توضيح دهند؟ آيا پذيرش چنين اصلي، نافي مواضع گذشته‌ي ايشان نيست؟ و اگر هست، آيا تبيين و نقد گذشته‌ي نفي شده براي حفظ پيوند و اعتماد بدنه و تكيه‌گاه اجتماعي ضروري نيست؟ اين پرسش‌ها، پاسخ واضحي دارد؛ البته اگر متقابلاً اين عزيزان هنوز به اصل برپايي جامعه‌ي آزاد و دموكراتيك بر مبناي مشاركت فعال "شهروندان آگاه" معتقد باشند.
توده‌اي بي‌شكل كه ناآگاهانه و احساسي در پاي صندوق‌هاي راي حاضر مي‌شود، هرگز پشتوانه‌ي يك نيروي سياسي مشخص نمي‌تواند به‌حساب آيد. واكنش چنين توده‌ي بي‌شكلي در افت و خيزهاي تحولات اجتماعي قابل پيش‌بيني نخواهد بود. از اين‌روست كه فعاليت نيروي آرمان‌خواه و تحول‌طلب در راستاي گفتمان‌سازي در عرصه‌ي عمومي، در افزايش آگاهي اجتماعي نسبت به ريشه‌ها و عوامل اصلي نابساماني‌هاي اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي خلاصه مي‌شود و نتيجه‌ي آن ارايه‌ي برنامه و راه‌كار مبتني بر راهبردهاي شفاف و تعريف‌شده براي چيرگي بر نابساماني‌هاي موجود و طراحي آينده‌ي مطلوب يا مسير دست‌يابي به آن است. حركت در اين راستا حتي اگر توفيق بسط سازماني را براي نيرويي مورد نظر به‌دنبال نياورد، خود تدريجاً به شكل‌يابي و سازمان‌گيري اجتماعي خاص خويش خواهد انجاميد.
اصولاً در جوامع مدرن يكي از نقش‌ها و كاركردهاي اصلي نيروها و جريان‌هاي اپوزيسيون، گفتمان‌سازي و شكل‌دهي مطالبات عرصه‌ي عمومي است. اپوزيسيون مي‌كوشد تا با تبديل آرمان و برنامه‌هاي برآمده از آرمان‌هاي خويش و در تطابق با امكانات موجود، از يك‌سو نيروي اجتماعي را حول گفتمان موردنظر خويش شكل دهد و آن‌را هم‌سو با مواضع آرماني خويش فعال نمايد و از سوي ديگر نيروهاي حاكم و پوزيسيون را براي تعديل برنامه‌هاي اجرايي و مسير حركت در جهت ارضاي تدريجي مطالبات عرصه‌ي عمومي تحت فشار قرار دهد. براي نمونه مي‌توان به گفتمان‌سازي احزاب سبز در جوامع مدرن اشاره نمود. با آن‌كه احزاب سبز در بيش‌تر جوامع مدرن جهان نقش حكومتي نيافته‌اند، اما قادر بوده‌اند تا با گفتمان‌سازي در عرصه‌ي عمومي و ايجاد نيرو و فشار اجتماعي در راستاي آرمان‌هاي خود، حاكمان را براي توجه بيش‌تر به مسايل زيست‌محيطي تحت فشار قرار دهند، به‌طوري‌كه امروزه حتي اصول‌گراترين احزاب محافظه‌كار و نمايندگان سرمايه‌داري نيز توجه به مسايل زيست‌محيطي را با شدت و ضعف‌هاي مختلف در برنامه‌هاي حزبي و حكومتي خويش منظور نموده‌اند. عملكرد گروه‌هاي راست و نژادگراي اروپايي براي تحميل سخت‌گيري بيش‌تر در برخورد با مهاجران خارجي توسط دولت‌هاي اروپايي از جمله مثال‌هاي ديگري است كه مي‌تواند مورد اشاره قرار گيرد.
اين چنين است كه مي‌توان به اصلاحات، حتي به‌صورت گام‌به‌گام و تدريجي پاي‌بند بود، اما در دام قدرت گرفتار نشد. با چنين رويكردي مي‌توان فضاي لازم را براي تحرك اجتماعي ايجاد كرد و توسعه داد، اما درعين‌حال به عاملي براي تثبيت و تقديس ساختارهاي ناكارآمد و نامشروع بدل نگشت.
با چنين رويكردي مي‌توان انتظار داشت تا جريان‌هاي اجتماعي به نيروهاي فعال اجتماعي تبديل شوند. اما عمل اجتماعي در هيچ شكل و صورت آن و بدون استراتژي راهبردي، رويكرد و برنامه‌ي مبتني بر واقعيات اجتماعي امكان‌پذير نيست. سرنوشت اصلاح طلبان حكومتي خود به‌تنهايي سندي بر اثبات اين مدعاست كه بدون راهبرد مدون، حتي پيروزي‌هاي مقطعي نيز پايدار نخواهد بود و با اتكاي صرف بر قدرت و تنها تكرار مطالبات عمومي در قالب شعار و گفتار، شكل‌گيري نيروي اجتماعي و بقا و دوام آن ممكن نيست.
مجموعاً، چه در بدنه‌ي اپوزيسيون و چه در ميان حاشيه‌نشينان قدرت، آن‌ها كه به اميد جذب نيروهاي احساسي سرخورده از هيأت حاكمه نـشستـه‌اند و هيچ‌كاري در راستاي طراحي اسـتـراتـژي‌هـاي راهبردي و ارايه‌ي برنامه و گـفتمـان‌سازي در عرصه‌ي عمومي انجام نمي‌دهند بايد بدانند كه در صورت تحقق چنين پـديـده‌اي، جز هرج‌ومرج اجتماعي حاصل نخواهد شد. نيروهايي كه در چنين روندي از حاكميت و عناصر تشكيل دهنده‌ي آن سرخورده شوند، نه رو‌به‌سوي حاشيه‌نشينان قدرت خواهند كرد و نه مي‌توانند حول نيروهاي بدون استراتژي و برنامه‌ي اپوزيسيون متمركز شوند.
چنين است كه تفكر استراتژيك و استخراج برنامه‌هاي شفاف و مشخص از آن و ارايه به عرصه‌ي عمومي و نهراسيدن از نقد و تحليل و حتي نفي آن توسط ديگران، تنها رويكرد مثبت و سازنده‌اي است كه هم منافع اجتماعي در بردارد و هم به ريشه‌دارشدن جنبش اجتماعي و بسترسازي استقرار نظام‌هاي مدني و رشد و توسعه‌ي تشكل‌ها خواهد انجاميد.

 
 
 
بازگشت به صفحه اول

ساير مطالب مربوط به ديدگاه