|
آسيبشناسي فرهنگي جامعهي
ما
دكتر ناصر فكوهي
|
 | |
طرح مساله | جامعهي ايراني بهدلايل بيشماري
امروز يكي از پيچيدهترين جوامع جهان را تشكيل ميدهد كه تراكم، افزوده
شدن و انباشت لايههاي متعددي از مشكلات و تنشها و تقابلهاي گاه
آشتيناپذير در آن ،موقعيت بسيار بغرنجي را در آن بهوجود آورده است.
از اينرو شايد ادعايي مبالغهآميز نباشد كه ايران امروز را بتوان يكي
از بزرگترين آزمايشگاههاي روابط و مناسبات اجتماعي و يكي از
گلوگاههاي حساس تاريخي و فرهنگي در جهان بهشمار آورد كه سرنوشت آن
ميتواند به بسياري از پرسشهاي اساسي كه در روابط كنوني در جهان وجود
دارد پاسخ دهد. هم از اين رو است كه بسياري از پژوهشگران اجتماعي، اعم
از جامعهشناسان، انسانشناسان و روانشناسان و بهطور كلي
فرهنگشناسان از سراسر عالم تمايل به آن دارند كه به ايران سفر كرده و
اين جامعهي پرشور و شكوفا و درعينحال پرتنش و تناقض را از نزديك
ببينند و حتي آنها كه چنين اقبالي را نمييابند، از ايراني و غير
ايراني، هر سال صدها مقاله و كتاب را به كشور ما اختصاص ميدهند. در
اين ميان، نگاهي آسيبشناختي طبعاً ميتواند نگاهي منفي به حساب بيايد،
اما نميتوان آنرا بهمعناي نديدن جنبههاي مثبت و پتانسيلهاي موجود
در اين جامعه تلقي كرد، بايد بر شناخت مشكلات اين جامعه و نياز آن به
خروج از بنبستها و بحرانهاي كنوني تاكيد كرد. در اين نگاه ميتوان
موقعيت خاص ايران را بر اساس يك رويكرد كلان در چندين گسست اساسي كه از
سالها پيش در اين جامعه وجود داشته و بهتدريج افزايش يافتهاند تعريف
كرد و آنها را به پديدههايي همچون گسلهاي زمينشناختي با خطرات ناشي
از آنها، تشبيه كرد. تمثيل زمينشناختي كه در اين گفتار بارها بهكار
گرفته ميشود، نهفقط ميتواند خطر نهفته در موقعيت كنوني را
بازنماياند، بلكه گوياي انرژي و تواني حيرتانگيز نيز هست كه در نهايت
خواهيم گفت چگونه ميتواند حتي بهصورتي مثبت مورد بهرهبرداري قرار
گيرد. در تمثيل زمينشناختياي كه بهكار ميبريم ميتوان گسستهاي
فرهنگي - اجتماعي موجود در جامعهي ايران را همچون گسلها و لايههاي
زمينشناختي حاصل از انباشتهاي تاريخي و تودرتوها و تداخلهايي دانست
كه بسياري از آنها در طول نسلهاي متمادي انجام گرفته و هر نسلي
خواسته و ناخواسته ناچار به حمل اين ميراث سنگين آسيبشناختي (طبعاً در
كنار يك ميراث مثبت از توانها و دانشهاي بومي و محلي) بوده است. با
اين وصف يك وجه تمايز بسيار آشكار ميان اين گسستهاي فرهنگي - اجتماعي
و گسلهاي زمينشناختي وجود دارد كه به عدم قطعيت، ابهام و
تعريفناپذير بودن صريح آنها باز ميگردد، بهگونهاي كه ما را از
ترسيم مرزبنديهاي قابل تشخيص و مطمئن دربارهي آنها ناتوان ميكند.
در اين گسستها ما در واقع بيشتر از آنكه با تمايزها و برشهاي گويا
و با اشكال اصيل و خالص و دستناخورده و قابل مشاهده روبهرو باشيم، با
حوزههاي ابهام و با اشكال پيوندي رودررو هستيم. اما بههر رو
ميتوانيم در كار خود از آنها به مثابه نقطهي حركتي براي تحليل
اجتماعي - فرهنگي جامعهي كنوني و يافتن راهحلهايي براي بهبود
موقعيت، استفاده كنيم. بنابراين در تمام طول اين گفتار بايد توجه داشت
كه هر گسستي را در پويايي و تحرك و پيچيدگي عظيم آن درك كنيم و از
هرگونه تقليلگرايي و سادهانگاري بپرهيزيم. | گسستها |
عمدهترين اين گسستها را ميتوان بدون توجه به اولويتها و
ساختاري سلسله مراتبي، شامل موارد زير دانست: 1) گسست جنسيتي: اين
گسست را ميتوان در روابط بسيار متناقض و پيچيدهي زنان و مردان در
جامعهي كنوني ما مشاهده كرد. ساختارهاي اين جامعه همچون اكثر جوامع
انساني كنوني، ساختارهايي پدرسالارانه است و هژموني مردانه در آن
تقريباً در همهي سطوح، از نشانهشناسيهاي رفتاري و كالبدي گرفته، تا
زبان و محتواي گفتمانها در همهي حوزهها، از نهادهاي هنجارمند و
رسميتيافته گرفته تا سازمانهاي غيررسمي، از متون مشروعيتيافته گرفته
تا عرف و قوانين جاري قابل مشاهده است و از طريق سازوكارهاي بيشماري
به تجديد توليد خود ميپردازد. با اين وصف، آنچه در سه دههي اخير و
بهويژه در سالهاي پس از انقلاب در ايران رخ داده است، گوياي تغييراتي
اساسي در موقعيت زنان در كشور ماست. زنان ايراني بهرغم بسياري از
الزامات محيطي، بهصورت كاملاً محسوسي مشاركت اجتماعي خود را در تعداد
قابل ملاحظهاي از زمينهها افزايش داده و در حال حاضر حضوري چشمگير و
مؤثر در جامعهي ايراني دارند، بهصورتي كه اين جامعه را نميتوان،
همچون كمتر از سه دههي پيش در قالبي صرفاً مردانه تعريف كرد. حضور
زنانه نهفقط به تغييرات ساختاري و گفتماني منجر شده است، بلكه حتي در
برخي از موارد، همچون در ساختارهاي سخت مردسالارانه و از جمله در
كالبدهاي فيزيولوژيك و رفتاري و در گفتارها و گفتمانهاي جاري، روندهاي
"زنانهشدنFeminization|( ") را بهوجود آورده است كه بهصورت محسوس و
نامحسوس و در قالبهاي نشانهشناختي، نمادين و حتي كاملاً آشكار قابل
مشاهده است. هرچند ميتوان اين روندها را بهمثابه روندهايي جهاني در
ساير فرهنگها نيز مطرح و تحليل كرد، اما در اين جامعه با توجه به
پيشينهي قدرتمندتر مردسالارانهي آن قابل تأمل است. رشد و حضور زنانه
در جامعهي ما با اين وصف، شكل و محتوايي كاملاً نامتقارن داشته است،
بهگونهاي كه در حال حاضر در برخي از حوزهها نظير نظام آموزشي و
بهخصوص آموزش عالي با يك حضور بسيار قدرتمند و با نسبتهايي حتي
بيشتر از پسران (براي مثال %70 حضور دانشگاهي) سروكار داريم. در برخي
از حوزهها نيز همچون هنر و ادبيات، و حوزهي فعاليت سازمانهاي
غيردولتي و دخالتهاي اجتماعي، براي مثال در برنامههاي توسعهاي خُرد
و ابتكارهاي مردمي، حضور زنان ايراني بهصورت حيرتانگيزي چشمگير است.
با اين وصف، اين حضور نتوانسته است شكلي متقارن داشته باشد و براي
نمونه در بازار كار در سقف 10 تا %12 نيروي كار و آنهم اغلب در
ردههاي پايين كاري (مشاغل بدون تخصص و با درآمدهاي نازل) متوقف مانده
است. بهاينترتيب تداوم محيطهاي كاري پدرسالارنه در تضاد با محيطهاي
اجتماعي بيش از پيش برابرگرا، ايجاد پتانسيلها و شكلهاي پيوندي خاصي
را كرده است كه ميتواند سرمنشأ تنشهايي در آيندهي نزديك باشد. ايجاد
يك سيستم قانونگذاري با اولويتبخشي به استخدام زنانه (يا آنچه
اصطلاحاً "تبعيض مثبتPOSITIVE disrimination or Affirmative Ation|( ")
ناميده ميشود) براي تغيير اين موقعيت ضروري بهنظر ميرسد، چه در غير
اينصورت در چشماندازي ده ساله يا كمتر با بحران عظيمي در تمامي سطوح
روابط زناشويي و خانواده روبهرو خواهيم شد كه حاصل عدم تقارن ميان
زنان و مردان در حوزهي اجتماعي و ارزشي جامعه است. افزون بر اين و
بههمين دليل، موقعيت كنوني لزوم بازنگري در بخش بزرگي از روابط متعارف
اجتماعي را در تنظيم مناسبات جنسيتي در جامعهي ما ضروري كرده است:
تكيهزدن بر مجموعهاي از روابط پدرسالارانه در جامعهاي كه عملاً و با
سرعتي حيرتانگيز در حال خروج از پدرسالاري است، جز حركت بهسوي تنشها
و موقعيتهايي كنترل ناپذير در آينده نخواهد بود. 2) گسست سني:|
بهدليل رشد سريع جمعيتي و فراواني قشر جوان جمعيت، در موقعيتي كه رشد
اقتصادي جامعه امكان جذب اين جمعيت جوان را ندارد، موقعيت آسيبشناختي
خاصي بهوجود آمده است كه بايد آنرا اصطلاحاً نوعي فرآيند فقرزدگي و
پرولتاريزه شدن قشر جوان، در برابر انحصار و انباشت امتيازات در دست
گروه نسبتاً كوچك "ميانسالان" دانست. بخش اعظم جوانان كنوني، حاصل
فرآيند پرزايي Baby boom|() دوران ابتداي انقلاب در ايران هستند. اين
گروه امروز به مرحلهي ورود به بازار كار رسيدهاند و اين در حالي است
كه توان ايجاد فرصتهاي شغلي در ابعادي چنين عظيم (چيزي در حد يك
ميليون فرصت شغلي در سال با هزينهاي برابر 15 هزار دلار براي هر فرصت
شغلي يعني با تزريق سرمايهاي معادل 15 ميليارد دلار در سال) تقريباً
در حد ناممكن است. پديدههاي مشابه اين وضعيت از جمله پديدهي پرزايي
پس از جنگ در اروپاي غربي (كه نسل حاصل از آن در حال حاضر به مرحلهي
بازنشستگي رسيده، در حال منفجر كردن تمام صندوقهاي بازنشستگي در جهان
زير فشار خردكنندهي خود است) همواره پر خطر و حساس بودهاند. بههمين
دليل بهنظر ميرسد كه بايد تمامي ابزارها بهكار گرفته شوند تا از
روند تقريباً "طبيعي" فقرزدگي و "بيچيز شدن" اجتماعي جوانان كه
پيآمدهاي بسيار خطرناك و غيرقابل كنترلي خواهد داشت، جلوگيري كنيم.
برخي از ابزارهاي با كارايي اندك همچون مهاجرت و تشديد روند
بازنشستگيها، در اين ميان چندان نميتوانند مؤثر باشند و بيشك بدون
بهكار بردن اقدامات راديكال در اين زمينه نميتوان اميدي به كاهش
تنشهاي احتمالي ناشي از اين شكاف داشت. اين نكته را نيز بايد افزود كه
گسست مزبور تنها بهدليل اختلاف در امتيازات مادي (شغل، مسكن، رفاه
....) بهوجود نيامده، بلكه همچنين حاصل فاصلهگرفتن شديد و
افسارگسيختهاي است كه ميان نظامهاي ارزشي و سبكهاي زندگي جوانان با
نسلهاي پيش از خود ايجاد شده است؛ فاصلهاي كه بهنوعي عدم تفاهم و
ناهمزباني خطرناك بدل شده است. بنابراين خطري كه ما را تهديد ميكند،
همراه شدن يك فرآيند شكاف نسلي در سطح ارزشي- رفتاري با فرآيند فقرزدگي
جوانان است. | 3) گسست مهاجرتي: بهدليل وجود يك دياسپوراي گسترده
و پراكنده در جهان و در عين حال بسيار وابسته به فرهنگ اصلي و رفت و
آمدها و تبادلات گستردهي اين گروه با مردم و فرهنگ منشأ، ما موقعيتي
خاص را در اين زمينه تجربه ميكنيم. بايد توجه داشت كه ايران از لحاظ
تاريخي كشوري مهاجر فِرِست نبوده، بلكه بيشتر مهاجر پذير بوده است.
برعكس شدن اين روند در طول سالهاي اخير كه بهدليل فشارهاي وارد شده
بر كشور در فرآيندهاي انقلاب، جنگ تحميلي و سپس تحريمهاي اقتصادي،
كاملاً قابل درك است، پيش از اين نيز در تاريخ سابقه داشته است،
بههمين دليل هم امروز در جهان با دياسپوراهاي بزرگي همچون يهوديان،
يونانيان، چينيها، ايتالياييها، و ... روبهرو هستيم، اما تقريباً در
هيچ موردي فاصلهي ميان مهاجرت و امكان بازگشت موقت، همچون مورد
مهاجران ايراني، چنين كوتاه نبوده و تقريباً در هيچ موردي، پيوندها
ميان مهاجران با فرهنگ مادر تا اين اندازه شديد و عاطفي نبوده است.
افزون بر اين در موارد پيشين، مهاجرت عموماً بدون چشمانداز بازگشت
انجام شده و در نتيجه جذب در سرزمين جديد بهسرعت و بهشكل قطعي انجام
ميگرفته است در حالي كه در مورد دياسپوراي ايراني، از ابتدا چشمانداز
بازگشت وجود داشته و اين چشمانداز دايماً تقويت شده است و بههمين
دليل نيز حضور در سرزمين ميزبان، تا كنون هنوز شكلي "موقت" و
قطعيتنايافته دارد. با اين وصف، هر چند بايد پيشبيني كرد كه اكثريت
اين مهاجران بهويژه فرزندان آنها در نسلهاي دوم و سوم شايد هرگز به
ايران بازنگردند، اما نميتوان چنين جمعيت بزرگي را (و بهخصوص با چنين
تمايلاتي قوي به حفظ رابطه با فرهنگ مادر) كه آن را بين يك تا سه
ميليون نفر برآورد ميكنند، ناديده انگاشت. برنامهريزي در رابطه با
اين دياسپورا بايد از همين امروز آغاز شده و پيوندهاي آن دايماً تقويت
شود تا بتوان با برخورداري از سازوكارهايي جديد و ابتكاري تنشها را به
حداقل و امكان بهرهبرداري از پتانسيلها را به حداكثر رساند. در غير
اينصورت اين دياسپورا همانگونه كه تاكنون عمل كرده است، وارد تعداد
بيشماري از روابط "خود انگيخته" با سرزمين مادري ميشود. بهدليل وجود
امكانات گستردهي ارتباطي و كاهش هزينهها، جابهجايي فيزيكي و
الكترونيكي انسانها و اطلاعات هر روز سادهتر شده است و حاصل اين
روابط تأثيرگذاريهاي دو جانبه و خارج از كنترلي خواهد بود كه هرچند
ممكن است جنبههاي مثبت زيادي را در بر داشته باشد اما اين امكان را
نيز در خود دارد كه فرآيندهايي منفي و پرتنش را ايجاد كند. 4) گسست
طبقاتي: بهدليل فاصلهگرفتن هر چه بيشتر اقشار فقير و ثروتمند و
تضعيف طبقهي متوسط بهطور عام و در عين حال تقويت تحرك اجتماعي كه
ظاهراً تصور ايجاد يك طبقهي متوسط را بهوجود ميآورد، مشكلات متعددي
در جامعهي ما بهوجود آمده است. شايد اين امر را بتوان نوعي تناقض
ساختاري بهحساب آورد؛ زيرا از يكسو بهدليل افزايش ثروت ملي حاصل از
برخورداري از منابع انرژي و افزايش قيمت اين منابع در بازار جهاني و
همچنين وجود يك بخش اقتصادي قدرتمند غيررسمي (كه مسؤولان آن را در حد
30 درصد اقتصاد رسمي برآورد ميكنند) و همچنين ورود گستردهي
سرمايههايي كه با هدف پولشويي وارد مدارهاي اقتصادي ميشوند، تعداد
هر چه بيشتري از افراد ميتوانند به موقعيتهاي اقتصادي بهتري دست
بيابند. با اين وجود، خطر موجود در اين شرايط به چندين دليل بسيار زياد
است كه از آن جمله ميتوان به نامطمئن و ناپايدار بودن اينگونه از
درآمدها چه در قالب شكنندگي قيمتها در بازار جهاني و به تنشزا بودن
سرمايههاي مشكوك و غيررسمي اشاره كرد. اما از اين گذشته، رشد ثروت
بهصورت ناموزون در جامعه تقسيم شده است و بههمين دليل سبب كاهش
فاصلهي طبقاتي نشده است و برعكس اين فاصله را عميق ميكند و وجود چنين
فاصلهاي و بهخصوص شدت آن همواره ميتواند بسيار پرخطر باشد. 5)
گسست روستا- شهري:| اين گسست عمدتاً بهدليل افزايش شديد حجم، جمعيت و
تعداد شهرهاي بزرگ و فشار بر روستاها در جهت شهري شدن شتابزدهي آنها
اتفاق افتاده است كه ميتوان آنرا با عنوان پديدهي روستازدگي شهرها
و شهرزدگي روستاها تعريف كرد. ورود پديدههاي شهري به روستا با تغيير
گستردهي سبكهاي زندگي سنتي مشاهده ميشود، بهنحوي كه هر چند هنوز
%40 از جمعيت كشور ما روستايي است، اما اين روستاييان عملاً فاصلهي
عظيمي با اشكال زندگي و حتي با تفكر حاكم بر جماعتگرايي پيشين و سنتي
روستايي دارند. ورود رسانههاي تصويري بهويژه، سبب شده است كه ذهنيت
روستاييان هر چه بيشتر به موقعيتها و سبكهاي زندگي شهري گرايش يابد،
بدون آنكه امكان عملي اين نزديكي وجود داشته باشد كه اين خود عامل
تنشهاي سختي است كه هرچند در موقعيت كنوني شكلي منفعل دارند اما
ميتوانند در شرايطي ويژه، بهسرعت به موقعيت فعال تبديل شوند. از سوي
ديگر ورود گستردهي مهاجران روستايي به شهرها علاوه بر آنكه قشر بزرگي
از فقرا و حاشيهنشينان شهري را بهوجود آورده است، (كه عموماً با
محيطهاي همجوار خود دچار تنش و تعارض هستند) يكي از مواردي بوده كه
شهرها را از بهدست آوردن هويتي مشخص و رشد شهروندي در آنها بازداشته
است. جماعتگرايي و محلي گراييهاي روستايي (هرچند شكل سنتي ندارند اما
همچنان باقياند) با جامعهگراييهاي شهري تناسب ندارند و بههمين دليل
هر كجا اين دو شكل به ناچار در كنار يكديگر قرار گرفته يا با يكديگر
ادغام شدهاند، شاهد پديد آمدن پديدههاي پيوندي عموماً نامناسب و منفي
بودهايم. اين امر زماني كه با سرعت تحرك اجتماعي همراه ميشود، اثرات
منفي بهمراتب شديدتري را بههمراه ميآورد؛ زيرا سبكهاي زندگي و
جماعتگراييهاي روستايي به اين ترتيب ميتوانند بر بسياري از روندهاي
شهري براي مثال در ساختوسازهاي شهري يا بر روندهاي خاصي از مصرفگرايي
تأثيرات زيادي بر جاي گذارند كه كنترل بعدي آنها بسيار مشكل خواهد
بود. | 6) گسست حوزهي عمومي و خصوصي:| تمايل بسيار زيادي كه
ارادههاي عمومي در طول پنج دههي اخير بر تحميل اشكال متفاوتي از
سبكهاي زندگي بر كل جامعه داشتهاند، سبب شده است كه دو حوزهي عمومي
و خصوصي تداخلها و مرزبنديهايي پر تنش با يكديگر پيدا كنند كه مديريت
آنها روزبهروز مشكلتر ميشود. اصولاً در جوامع مدرن نميتوان چندان
چشمانتظار بود كه حوزهي خصوصي از حوزهي عمومي تبعيت كامل داشته
باشد؛ زيرا عامل فردگرايي، اصلي اساسي در جامعهي مدرن است كه بههرروي
و بهرغم تمامي گرايشهاي هژمونيك اين جامعه بهمثابه نوعي مقاومت
پيوسته در عرصهي روزمرگي عمل ميكند. بنابراين هرگونه تمايلي به از
ميان برداشتن حوزهي خصوصي يا الزامآور كردن آن، عملاً ميتواند به
نتايج معكوس منجر شود؛ چيزي كه ما نيز عملاً شاهد آن بودهايم و ما را
بهسمت نوعي اسكيزوفرني اجتماعي پرتنش و غيرقابل مديريت پيش برده است.
| 7) گسست دو سطح محلي (قومي) و ملي: نوزاييهاي متناقض در هر دو
زمينه، راه را براي تنشها باز ميگذارد. در اين زمينه بايد توجه داشت
كه از يكسو انسجام دولتهاي ملي نياز به گروهي از جهانشموليها از
جمله جهانشمولي ملي متكي بر زبان، فرهنگ و عناصر شخصيتي ملي دارد و از
سوي ديگر در كشوري همچون ايران كه بهنوعي از موزاييك قومي - زباني و
فرهنگي تشكيل شده است، دستيابي به چنين وحدتي بيشك بايد از طريق
احترام گذاشتن به هويتهاي محلي انجام بگيرد. در واقع بههيچ عنوان و
بهخصوص در جهان امروز نيازي به آن نيست كه تكثرگرايي فرهنگي را قرباني
تمايل به يكپارچگي و يكدست سازيهاي ملي كرد، اما بايد توانست سازش و
توازني بسيار ظريف را كه بههرروي همواره شكننده باقي خواهد ماند، ميان
سطوح محلي و ملي بهوجود آورد و حفظ كرد. نوزاييهاي محلي و نوزاييهاي
مليگرايانه كه در اين ميان حاصل فرآيندهاي مقاومت در برابر جهانيشدن
و گرايشهاي يكسان سازنده بهصورت يورش بههويتهاي ملي يا بهصورت
يورش بههويتهاي محلي (از جانب هويتهاي ملي و حاصل از فرآيندهاي
دولتسازي) ديده ميشوند، تا اندازهي زيادي ناگزير مينمايند. اما با
اين وجود ميتوان با مديريت هوشمندانهي اين نوزاييها، آنها را
بهسوي ايجاد پيوندهاي مثبت و سازنده پيش بُرد. | 8) گسست دو سطح
ملي و جهاني و از كار افتادن بسياري از همسازيها در سطوح منطقهاي و
جهاني:| اين امر با توجه به ورود جامعهي ما به فرآيند گستردهي
تغييرات اجتماعي (انقلاب) و همچنين گذار جامعه از يك جنگ طولاني مدت
تحميلي با پيآمدهاي درازمدت آن، تا اندازهي زيادي ناگزير مينمايد.
فرآيندهاي پساانقلابي عموماً دورههاي تاريخي درازمدتي هستند كه در طي
آن، جامعه و لايهها و اقشار گوناگون آن بارها و بارها با مشكلات
هويتي، ارزشي و ناهمسازيها و عدم انطباقهاي ناشي از سرعت تغييرات
روبهرو ميشوند و اين روندها طبعاً نميتوانند در محيط پيراموني
بهمثابه امري مثبت تلقي شوند، زيرا علاوه بر خطر سرايت، بههررو ي
ايجاد امواج تنش و بحران ميكنند كه براي اين محيط و حتي براي كل جهان
ميتواند داراي هزينههاي غيرقابل تحمل باشد. در اين شرايط، واكنش
محيطي نيز بهسرعت با افزايش فشارهايي بروز ميكند كه ميتوانند كار را
به چرخهها و دورهاي باطلي بكشانند كه جامعه را تا مدتها از بازگشت به
موقعيت ثبات و آرامش بازدارند. آنچه در اين ميان (همچون ساير موارد)
اهميت دارد، تأكيد بر عقل سليم و استفاده از تمام ابزارهايي است كه
بتوانند تنشزدايي را به اصل و اساس سياستهاي تعاملي با جهان بدل
كنند. البته براي بسياري از كشورهاي جهان سوم، همچون كشور ما، اين امر
كار سادهاي بهحساب نميآيد؛ زيرا در حال حاضر از يكسو با منطق
امپراتوريگرايي و نظاميگراييهاي حاصل از آن و از سوي ديگر با مقاومت
و واكنشهاي خشونتآميز تروريستي كه بهصورتي نامتقارن اما گاه بسيار
پرتنش با آن منطق (كه خود حاصل آن بودهاند) به مبارزه برخاستهاند،
روبهرو هستند و در ميان اين تنشها و خشونتها لزوماً نميتوانند
توازني بهسود خود ايجاد كنند. اما تا زماني كه متوجه پيچيدگي فرآيندها
و تداخل و وابستگي متقابل آنها در سطوح جهاني و ظرافتي كه براي ورود
به اين تعامل مورد نياز است نشويم و تا زمانيكه نپذيريم تقريباً
هيچگونه دخالت و تاثيرگذاري بر اين سيستم جز از طريق مشاركت فعال و به
دور از تنش در آن ممكن نيست، بههيچ رو نخواهيم توانست از تنشهاي ناشي
از اين عدم درك رهايي بيابيم و بهصورت فزآيندهاي ناچار به تحمل
فشارهاي جديد و اثرات كوتاه و درازمدت آنها بر ساير گسستهاي فرهنگي -
اجتماعي جامعهي خود خواهيم بود. | نتايج عملي گسستها |
نتيجهي اين موارد در آنِ واحد تنشها، معضلات و مشكلاتي است كه
بهصورتهاي زير در سطح جامعه و فراتر از آن بروز ميكند: | 1) تنش
و تعارض ميان سبكهاي زندگي و سلايق عمومي در قالب تعارض ميان سنت و
مدرنيته:| گروههاي اجتماعي كه هيچكدام داراي هويت منسجم و يكپارچه
نيستند؛ در حال حاضر قابل تقسيمبندي به مدرن و سنتي نيز نيستند؛ زيرا
از يكسو گروه موسوم به سنتي حاضر نيست عناصر مدرن را از زندگي خود
خارج كند و به بسياري از اين عناصر براي نمونه به تمامي نوآوريهايِ
فنآورانه و حتي به برخي از دستآوردهاي مهم مدرنيته براي مثال اشكال
جديد مديريتي يا مشاركت زنان در جامعه و غيره وابسته است و از سوي ديگر
بسياري از گروههايي كه خود را مدرن مينامند و بسيار بر ظواهر و اشكال
بيروني اين مدرنيته اصرار ميورزند، در بخش بزرگي از رفتارها و
ذهنيتهاي خود تعلق زيادي به اشكال سنتي دارند و هنوز حاضر نيستند
واقعيتهاي مدرنيته را براي مثال در زمينهي خانواده و نظام خويشاوندي
(و آزاديهاي جديد آن)، در زمينهي فروپاشي سلسله مراتب مبتني بر ثروت
يا ساير اشرافيتهاي اجتماعي و همچنين در زمينهي دموكراتيزه شدن واقعي
جامعه در همهي واحدها و سلولهايش بپذيرند. براي مثال، خروج از منطق
پدرسالارانه در جامعه امري است كه اصولاً براي اين گروهها نيز قابل
پذيرش نيست يا تغيير يافتن نظامهاي آموزشي بهويژه در سطح عالي و سوق
يافتن آنها به طرف برابرگرايي نميتواند براي آنها تحمل پذير باشد. |
2) بحران هويتي عمومي در جامعه: اين بحران به صورتهاي مختلف و در
تمام سطوح ديده ميشود و دليل نخست آن نيز در همان نكتهي پيشين است.
تعريفپذيري شخصيتهاي الگو و مورد استناد در جامعهي ما نميتواند بر
اساس اتكا و پذيرش كامل و حتي نسبتاً كامل مدرنيته يا سنت انجام بگيرد،
بنابراين به ناچار حركت بهسمت اشكال پيوندي اتفاق ميافتد و در اين
حركت، به ناچار بيشترين فضا و بيشترين امكان به اشكال تفسيري و
ابهامآميز داده ميشود كه بنابر تعريف، نميتوانند مبناي هويتيابي
(يعني تمايز) قرار بگيرند. براي آنكه يك هويت فردي يا جمعي شكل بگيرد،
نخست نياز به آن است كه اين هويت بتواند مرزبنديهاي دقيقي براي خود
ترسيم كند كه در يك منطق فازي (مبهم) چنين كاري چندان ساده نيست. تداوم
ابهام نيز بهشكل غيرقابل اجتنابي تنشها را بهصورت فعال يا منفعل
افزايش ميدهد. | 3) گسست و اختلال در حافظهي تاريخي كوتاه و
درازمدت و پيدا شدن حوزههاي ابهام و انحرافهاي شناختي:| اين موقعيت
را شايد بتوان نوعي سازوكار واكنشي و نوعي نظام مصونيتدهنده در برابر
خطرات و تهديداتي دانست كه شكنندگي ناشي از بيثباتي و عدم اطمينان
نسبت به آينده در افراد و گروهها بهوجود ميآورد. اين يك واقعيت است
كه زمانيكه خطرات متفاوت اعم از خطرات و تهديدات طبيعي يا اجتماعي و
فرهنگي در يك جامعه رو به افزايش ميگذارند و هيچ چشمانداز مشخص و
روشني نيز براي اطمينان يافتن به داشتن راه حلي براي جلوگيري از گزند
آنها در اين افراد يا گروهها وجود ندارد، "فراموشي" شايد تنها راهحل
براي "تسكين" يافتن باشد: اگر دارويي براي دردي وجود نداشته باشد يا ما
آن دارو را نشناسيم، به هرحال مسكن ميتواند در كوتاه مدت به ما تسلي
خاطر بدهد. بنابراين نبايد تصور كرد كه ناآگاهي نسبت بهتاريخ گذشته و
"نسيان"هايي كه ما عموماً دچار آن هستيم لزوماً امري است كه بتوان آن
را از خلال فرآيندهاي "آموزشي" جبران كرد. اگر اين سازوكارها را
سازوكارهاي مصونيتدهنده بهشمار بياوريم، بيشك با مقاومت كالبدهاي
اجتماعي در برابر از ميان بردن اين فراموشيها دچار خواهيم شد. به اين
ترتيب حافظهي تاريخي شكلنگرفته يا دروني نميشود و نميتواند اثر
اجتماعي بر رفتارها باقي گذارد. شايد در اينجا هم مثال زمينشناختي
تمثيل خوبي باشد: هر بار كه زلزلهاي شديد كشور ما را به لرزه در
ميآورد و هزاران نفر را قرباني ميكند، تا مدتي همهي رسانهها
دربارهي آن سخن ميگويند؛ اما در برابر موج سنگيني از نااميدي در
نداشتن بديل و راهحلي اساسي براي مبارزه با اين خطر، بهزودي لايهي
سنگيني از "فراموشي" بر همه چيز سايه افكنده و افراد به لذت ناشي از
اين "داروي آرامبخش" فرو ميروند تا فاجعهي بعدي اتفاق بيفتد. ظاهراً
در حوزهي اجتماعي نيز با همين موقعيت سروكار داريم. 4) ديدگاههاي
محدود مليگرايانه در رابطه با تعامل جهاني و ديدگاههاي محدود
محليگرايانه در رابطه با تعامل ملي:| محدود بودن انديشه چه در سطح
محلي و چه در سطح ملي و تقليلگراييهاي خطرناك ناشي از آنها كه در
مجموع همگي ناشي از عدم درك پيچيدگيهاي موقعيت موجود هستند، سبب
ميشود كه در هر دو حالت با مشكلي اساسي در تعامل با سطوح كلانتر
روبهرو باشيم و رفتارهاي ما عموماً به نتايجي برسند كه تقريباً برعكس
انتظارات و اهدافمان هستند كه از اين لحاظ نبايد اظهار شگفتي كرد.
نتايج اين امر از يكسو، حركت بهسوي بحرانهاي شكلگيري فرآيندهاي ملت
و دولتسازي در حوزهي دروني است و در سطح ديگر، بحرانهاي ناشي از
تنشهاي بينالمللي و بالا رفتن خطر تحريمها و فشارهاي جهاني.
راههاي احتمالي خروج نميتوان انتظار داشت كه راه خروج مشخص و
واحدي براي اين وضعيت وجود داشته باشد، بنابراين بر چند اصل تأكيد
كنيم: | 1) چندگانگي راهحلها:| نخستين امري كه بايد نسبت به آن
آگاهي داشت آن است كه موقعيت كنوني حاصل يك يا دو اشتباه يا وضعيت
تاريخي نيست، بلكه حاصل تجربهاي طولاني مدت است كه در بسياري از موارد
حتي ما خود نيز در آن دخالتي نداشتهايم. البته اين امر ابداً بهمعناي
تأييدكردن تئوريهاي توطئه نيست،اما نميتوان انكار كرد كه مجموعهاي
از عوامل و دلايل دروني در اين زمينه همواره با گروهي از دلايل بيروني
همراه بودهاند كه اين موقعيتهاي حساس و خطرناك را پديد آوردهاند.
بههمين دليل نيز براي خروج از اين موقعيتها، بايد پيش از هر چيز
درازمدت و متكثر انديشيد. هر راهحلي كه ظاهراً ادعاي رفع مشكلات را در
كوتاهمدت و از طريق گروهي از اقدامات محدود و مشخص داشته باشد، بيشك
راهحل غلط و سرابي بيش نيست. واقعبيني مهمترين چيزي است كه ما به آن
نياز داريم و اين واقعبيني بايد ما را وادارد كه بهرغم همهي
شكنندگيها، خود را وادار كنيم كه درازمدت فكر كنيم و از فراموشي و
نسيان تاريخي فاصله بگيريم. | 2) عدم قابليت و كارايي فرايندهاي
خشونتآميز:| هرگونه فرآيند خشونتآميز دروني و بروني در اين زمينه به
احتمال بسيار زياد وضعيت را بحرانيتر خواهد كرد. ارادهگرايي سياسي
آمرانه به هر شكل و هر صورت و با منشأ گرفتن از هرگونه ايدئولوژي، جز
آنكه موقعيت كنوني را بحرانيتر كند،نتيجهاي در بر نخواهد داشت.
بنابراين بايد به هر قيمتي افراد و گروهها را از رفتن بهسوي تنشها و
راهحلهاي راديكال و بهظاهر مؤثر بازداشت. خشونت جز آنكه مدارها و
چرخههاي باطلي از خشونتهاي جديد را بهوجود بياورد - كه در نهايت
غيرقابل كنترل بوده و سيرهاي قهقرايي ايجاد ميكنند - نتيجهاي در بر
ندارد. | 3) نياز بهشناخت جدي و همهجانبهي فرآيند جهانيشدن و
سازوكارهاي دروني آن: بدون اين شناخت امكان هيچگونه تعامل و برخورداري
از امتيازات آن وجود ندارد و برعكس دايماً ما را در موضع ضعف و قرباني
شدن قرار خواهد داد. جهاني شدن، پديدهاي چنان پيچيده و با سازوكارهايي
چنان تودرتو است كه نميتوان حتي تصور آنرا داشت. اين فرآيند بهسرعت
و در همهي ابعاد و سازوكارهايش با سرعت باور نكردني تغيير شكل داده و
دايماً خود را براي تأثيرگذاري و ايجاد دستكاريهاي مورد نياز خود،با
پوياييهاي محلي، ملي و جهاني انطباق ميدهد. بنابراين، مهمترين و
شايد كارآترين و حتي تنها راه مبارزه با ابعاد منفي آن، مشاركت فعال و
تأثيرگذار در آن است كه امروز بهوسيلهي كشورهايي چون هندوستان شاهد
آن هستيم. بدترين روش مقابله و مبارزه با آن نيز روشهاي مكانيكي از
جمله تلاش براي جلوگيري فيزيكي از نفوذ آن در سطوح مختلف ملي است كه
تقريباً در هر كجا كه بهعمل درآمده است به نتايجي كاملاً معكوس منجر
شده و اين سطوح را در نهايت بهصورتي ريشهاي تخريب كرده است. | 4)
كاهش انتظار از حوزهي سياسي براي تغيير:| توجه به اين امر لازم است
كه حوزهي سياسي، در اغلب موارد خود نتيجهي ساختارهاي اجتماعي و حاصل
جمع آنهاست و نه عاملي كه بتواند از بيرون اوضاع را تغيير دهد. باور
به اينكه حوزهي سياسي نوعي انتزاع خارج از جامعه است و با تغيير آن
ميتوان به تغييراتي اساسي در جامعه دست يافت، نوعي باور اسطورهاي است
كه هيچ واقعيت تاريخي در طول چند قرن اخير آنرا تأييد نميكند. آنچه
سبب تغيير جوامع (و از جمله حوزهي سياسي) شده است، دگرگونيهاي دروني
و در لايههاي عميق و پايهاي اين جوامع بوده است كه سپس بهصورت
قوانين و سازوكارهاي حقوقي به تثبيت رسيده و اثري مضاعف داشته است و نه
برعكس. از اين رو، رويكرد اساسي بايد به سمتوسوي جوامع مدني و
سازوكارهاي آنها باشد. | 5) نياز بهوجود آمدن يك آگاهي عمومي و
وجدان جمعي براي خروج از انفعال و حركت بهسوي تغيير از خلال جامعهي
مدني:| اين نياز همانگونه كه گفته شد بر اساس اصل پيشين كاملاً قابل
توجيه است. امروزه چه دركشور ما و چه در سراسر جهان سازمانهاي
غيردولتي بهعنوان تنها بديلهاي قابل تصور (آلترناتيوها) در آيندهي
انسانيت براي جايگزين شدن دولتها مطرح هستند و اين سازمانها هستند كه
امروز در راس فرآيندهاي تبديل دموكراسيهاي نمايندگي به دموكراسيهاي
مشاركتي قرار گرفتهاند و تلاش ميكنند با بازگرداندن دموكراسي به
پايههاي اجتماعي، آنرا از خطر دستكاري شدن بهوسيلهي منافع
بينالمللي و سياسي در همهي سطوح نجات دهند. بههمين دليل نيز نوعي
اراده و وجدان اجتماعي مورد نياز است تا اين سازمانها هر چه بيشتر
شكلگيرند و بهخصوص هر چه بيشتر فعال شوند و تا جايي كه امكان دارد
دستگاهها و نهادهاي دولتي را وادار كنند كه اختيارات خود را به اين
سازمانها و سازوكارهاي مدني واگذارند. استفاده از ابزار سازمانهاي
غيردولتي بهعنوان جديترين ابزار قابل بهرهبرداري در جهان امروز و
ايجاد ارتباطات افقي و عمودي، محلي، ملي و جهاني در همهي سطوح ممكن
براي تقويت اين ابزار، مهمترين پاسخي است كه ميتوان امروز در برابر
موج گستردهي خطراتي كه جامعهي ما را همچون بسياري از جوامع در حال
توسعه تهديد ميكند، ارايه داد. | 6) استفاده از روشهاي ابتكاري
همچون تبعيض مثبت به سود گروههايي كه بايد هر چه زودتر به ارتقاي
اجتماعي آنها رسيد (مثل زنان، جوانان، خرده فرهنگها...|:) اينگونه
روشها ميتواند باشدحاصل تفكر بر موقعيتهاي خاصي باشند كه امروز در
كشورهاي جهان سومي با آنها سروكار داريم. بايد دايماً اين نكته را
براي خود و ديگران تكرار كنيم كه موقعيت كنوني كشورهاي در حال توسعه،
نمونهاي جديد از موقعيت پيشين كشورهاي توسعه يافته در قرن نوزده نيست
و بايد براي اين موقعيت، راهحلهاي ابتكاري در نظر گرفت. | 7)
تعامل منطقي با جهان:| تعامل بيشتر و منطقيتر با جهان و تقويت اين
فكر كه بدون تعامل، بههيچ روي نميتوان انتظار تغيير در موقعيت قرباني
شدن در مناسبات بيرحم كنوني در جهان امروز را داشت. | به اين
ترتيب شايد بتوان اميد داشت كه موقعيت كنوني بهنحوي قابل قبول، بهسوي
بهتر شدن در درازمدت پيش رود. | _ * |دانشيار و مدير گروه
انسانشناسي دانشكدهي علوم اجتماعي دانشگاه تهران، رييس انجمن
انسانشناسي ايران |