لیبرال دمکرات / سینا باربد ,
سردبیر
نگاه هفته شماره نهم
جمعه ۲۸ بهمن ۱۳۸۴ -
Friday 17 February 2006
"انقلاب ایران با یک
اهانت آغاز شد." این را عمادالدین باقی یکی از مورخین غیر رسمی انقلاب
می گوید. امسال هم سالگرد انقلاب بهمن با جنجال اهانت دانمارکی ها
همزمان شده است. گذشته ازآن بحران اتمی و ایام عزاداری محرم هم با این
سالگرد مصادف شده اند. هر کدام از این مناسبت ها برای جمهوری اسلامی
منبع فیض و برکت بوده اند و بهانه مناسبی برای به خیابان کشیدن تظاهر
کنندگان ، در نتیجه جشنهای حکومتی امسال از سالهای گذشته پرمایه تر و
"باشکوه" تر برگزار شدند . گذشته از عامل همزمان شدن مناسبت ها عامل
مهم دیگری نیز در این میان دخیل بود و آنهم گسترش مجدد صفوف
تظاهرکنندگان حرفه ای و بسیجی در سال های اخیر است . استفاده از
تظاهرکنندگان حرفه ای البته امر تازه ای در جمهوری اسلامی نیست و
تظاهرات حکومتی همواره توسط همین افراد برگزار شده است اما آنچه تازگی
دارد گسترش نقش و ابعاد کمی گروه های حرفه ای در سال های اخیراست. هشت
ماه پیش از این بسیجیان که پایه اصلی این جریان را تشکیل می دهند یکی
از گسترده ترین تقلبات انتخاباتی را سازمان دادند و احمدی نژاد را به
ریاست جمهوری رساندند و از آن روز به بعد هم در ایفای نقش و انجام
وظایف رنگارنگشان ساعتی آسایش نداشته اند. یک روز در عزاداری های دولتی
سینه می زنند و روز دیگر در جشن 22 بهمن در میدان آزادی شرکت می کنند.
یک روز به دور تاسیسات اتمی زنجیره انسانی درست می کنند و روز دیگر،
کوکتل مولوتوف به دست ، به سفارت خانه های اروپایی حمله می برند.
27 سال پیش 22 بهمن با ماه محرم و عاشورا هم زمان نبود.
عاشورای سال پنجاه و هفت در ماه آذر بود . در این روز میلیون ها نفر به
خیابان های تهران ریختند و و یکی از بزرگ ترین تظاهرات خیابانی تاریخ
را برگزار کردند. در واقع تظاهرات عاشورای سال پنجاه و هفت یکی از نقاط
عطف جنبش انقلابی بود و دوماهی که از ماه آذر و تظاهرات عاشورا تا ماه
بهمن گذشت سرنوشت ساز بود. بخش عمده کسانی که در تظاهرات عاشورای سال
پنجاه و هفت شرکت کردند شهرنشینان مدرن و متوسطی بودند که به هوای کسب
آزادی و به دلایل مربوط و نامربوط دیگر به جنگ حکومت شاه رفتند و این
جنگ را تا سرنگونی حکومت به پیش بردند.
شهرنشینانی که رفاه نسبی
دهه های چهل وپنجاه را به بهای آزادی سیاسی و آگاهی شان به دست آورده
بودند با شعار آزادی و استقلال، نابالغ و ناتوان به کوران انقلاب پرتاب
شدند و نه تنها نتوانستند کوچکترین گامی در جهت آزادی سیاسی و گسترش
قدرت اجتماعی شان بردارند که موقعیت اقتصادی و فرهنگی شان را هم از دست
دادند و به شهروندان درجه دو مبدل شدند. آنان با دل بستن به شعارهای
مبهم و کلی آزادی واستقلال ریشه حکومت سکولار وقت را کندند، اما در عمل
به سومین شعار انقلاب یعنی جمهوری اسلامی تن دادند و در واقع تیشه به
ریشه جایگاه فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی خودشان زدند. جمهوری اسلامی هر
چه در این بیست و هفت سال از خوب و بد انجام داده در یک نکته همواره
ثابت قدم بوده و آن هم دشمنی اش با شهرنشینان سکولاردر همه ابعاد از
جمله فرهنگ ، اقتصاد ، سیاست و اجتماع بوده است.
در بعد فرهنگی
حجاب اجباری و سرکوب بی وقفه زنان غیر مذهبی و سیاست مبارزه با تهاجم
فرهنگی که روشنفکران و فرهنگ سازان سکولار را هدف قرار داده است دومثال
قابل توجه هستند. در بعد سیاسی استبداد که قبل از انقلاب یکی از شاخصه
های اصلی حکومت و در واقع بروزی از استبداد دیرپا و تاریخی جامعه ما
بود نه تنها با انقلاب از میان برداشته نشد بلکه ابعاد تمام خواهانه و
ایده اولوژیک نوینی یافت وبیش از پیش به دست و پای شهروندان پیچید. در
ابعاد اجتماعی و اقتصادی نیز اقداماتی از قبیل تغییرات ریشه ای درقوه
قضاییه و "شرعی" شدن آن یا مافیا زدگی فعالیت های اقتصادی همه زمینه
ساز تحولات منفی در منزلت و معیشت شهرنشینان متوسط بوده اند. طرفه آنکه
شهرنشینان متوسط بیشترین بار انقلاب را بر دوش کشیدند و بیشترین خسارت
ها را نیزاز پیروزی آن متحمل شدند.
دوران پهلوی وتجدد گرایی
آمرانه آن زمینه رشد و گسترش چشم گیر طبقه متوسط شهر نشین را فراهم
ساخت ، اما استبداد ساختاری حکومت از یکسو و نوپایی و سست ریشه گی
فرهنگ شهرنشینی و سکولاراز سوی دیگر بلوغ اجتماعی این طبقه را به تاخیر
انداخت و همین عدم بلوغ زمینه ساز آگاهی کاذبی شد که در قالب ایده
اولوژی های رنگارنگ بروز یافت و این گروه عظیم اجتماعی را با پای خود
به دام حکومت مذهبی کشاند. شکست سهمگینی که شهر نشینان غیر مذهبی متحمل
شدند هجده سالی آنها را به پستو ها راند. در این مدت حکومت صفوفش را
چندین بار تصفیه کرد، قانون اساسی اش را "اصلاح" کرد ، از یک جنگ
خانمانسوز هشت ساله سالم بدر آمد و آخرین گروه از مخلفان اسیرش را قتل
عام کرد،و این همه بدون کلامی از جانب شهروندانی که جان و مالشان داو
بازی قدرت حاکمان "اسلامی" بود . شهروندان غیرمذهبی در این میان یا در
بند نان و آب به هردری می زدند ، یا زنان و دخترانشان بر سر حجاب و
بسیاری حقوق اولیه شهروندی با گزمه های حکومت در جنگ و گریز بودند و یا
نهایتا روزنه ای برای فرار می جستند. چنین بود که میلیونها نفر مهاجرت
کردند و جثه ضعیف فرهنگی و سیاسی طبقه متوسط را هر چه نحیف تر
ساختند.
در دوم خرداد 1376 سکوت هجده ساله نه از سوی شهروندان
سکولار و نمایندگان و رهبرانشان، که به دست یکی از نمایندگان حکومت و
از درون نظام شکسته شد. شهروندان نیزکه همچون هجده سال پیش از آن از هر
گونه تشکل و رهبری مستقل، چه در داخل کشور و چه در خارج، محروم بودند
باز به رهبری دیگران تن دادند و پرچم دیگران را بر دوش کشیدند. میلیون
میلیون به خاتمی و اصلاح طلبان حکومتی اش رای دادند و به امید اصلاحات
نشستند و دست آخر هم شکسته و ناامید روی از اصلاح طلبان حکومتی
برگرداندند. بر سر اینکه دوران هشت ساله اصلاحات دوم خردادی چه هزینه
ها و فایده هایی برای جنبش اجتماعی داشته حرف و حدیث بسیار است، اما
شاید بتوان بر سر یک نکته توافق کرد و آن این که شهروندان غیر مذهبی
دیگر به این سادگیها تن به رهبری دیگران نمی دهند. اگر تجربه انقلاب و
بهای سنگین آن شهروندان را مسالمت جو و"عاقل" و از خشونت گریزان کرد
تجربه دوم خرداد آنان را به این نتیجه رساند که تا برنامه ، تشکیلات و
رهبری مستقل و درخوری موجود نباشد امید چندانی به اصلاح امور نیست و دل
بستن به حکومتیانی که دشمنی شان را بارها اثبات کرده اند دور از عقل
است.
این آخرین نتیجه گیری نشانه هایی مثبت از بلوغ اجتماعی و
سیاسی دارد و پیام آور ظهور شهرنشینان غیر مذهبی به عنوان یک گروه
اجماعی مستقل و برای خود است. در مقابل یکی از عوارض منفی این تجربه
گسترش جو انفعال و بدبینی، حداقل در کوتاه مدت، در میان توده مردم و
گروه های مرجع آنها از قبیل دانشجویان و روشنفکران سکولار است. احمدی
نژاد و شرکا هم که از هر گونه همبستگی نظری و نهایتا عمل هماهنگ و
مستقل این طبقه وحشت دارند شرایط را برای اجرای برنامه هایشان مناسب
دیده اند واز انفعال گسترده حاکم برای سرکوب هر صدای مخالف و مستقل
وبستن هر چه بیشتر فضای سیاسی و فرهنگی جامعه استفاده می کنند. در این
میان میدان تاخت و تاز برای هواداران حرفه ای احمدی نژاد آماده تر از
هر زمان دیگر است.