بازگشت به صفحه اول

از  ايران ما

 
 
سازمان مجاهدين ، سازمان صدام حسين شد

گفت و گو شبكه "هما " با بهزاد علی شاهی، عضو سابق سازمان مجاهدين خلق

ايران ما - داريوش سجادي كارشنا مسائل سياسي و مجري برنامه از نگاه ميهمانان مصاحبه اي با بهزاد علی شاهی، عضو سابق سازمان مجاهدين خلق انجام داده است كه اين گفت و گو در تاريخ 4/12/84
از شبكه تلويزيوني " هما " پخش شد، متن اين گفت و گو را درپي مي خوانيد .

داریوش سجادی:جناب آقای علی شاهی شما عضو سازمانی بوديد (سازمان مجاهدين خلق) که در دهه 50 و با اتخاذ آرمانهائی بلند و برخورداری از جاذبه هائی عمومی و با تکيه بر جوانانی پرشور و مذهبی شکل گرفت اما متاسفانه بنا به دلائلی مختلف اين سازمان به مرور زمان با پويش روندی سينوسی دچار هزيمت و سقوط اخلاقی، عقيدتی و سياسی شد. قبل از آنکه به چرائی اين فرجام بپردازيم مايلم ابتدا جنابعالی يک معرفی اجنالی از خود داشته باشيد.

بهزاد علی شاهی:من بهزاد علی شاهی هستم، متولد 1343 که از سال 1363 با سازمان مجاهدین آشنا شدم. البته آشنائی اوليه من از سازمان به انقلاب 1357 باز می گردد ولی همکاری حرفه ای ام با سازمان از سال 1363 آغاز شد. بعد از مدتی آشنائی و کار که محدود به شعارنویسی و پخش اعلامیه و انجام دستورات ارسالی از طريق رادیو مجاهد بود، تدريجاً به عنوان پيک سازمان برای کارهای بزرگتر، از جمله اعزام نیرو از داخل ايران به خاک عراق انتخاب شدم.
در واقع اين کار شامل انتقال نفرات از ایران به خارج و تحويل دادن ايشان به افراد مستقر در پاکستان یا ترکیه بود و در آنجا با تهيه ویزا یا پاسپورت جعلی، ايشان به عراق منتقل می شدند.
پس از مدتی در سال 1365 به طور رسمی به عراق رفتم و در مقرهای مختلف از قرارگاه اشرف تا قرارگاه حبيب در بصره و همچنين قرارگاه بغداد مستقر بودم.
در مجموع تا سال 1384 با مجاهدین همکاری داشته و در تمامی عملیات آنها از عملیات کوچک که در موقع جنگ ایران وعراق بود تا عملیات های بزرگی مانند مهران، چلچراغ و فروغ جاویدان (مرصاد) و عملیات نامنظم که در داخل انجام می شد، شرکت داشتم.
منظور از عمليات نامنظم، عمليات چريکی داخل شهری و خمپاره زنی بود. همچنین در فواصل این عملیات به دلیل تخصصی که در کار تئاتر و بازیگری داشتم، در سیمای آزادی (تلویزیون ماهواره ای مجاهدین) نيز فعاليت می کردم که شامل نویسندگی مطالب و اجرای برنامه ها و بازیگری می شد و اين فعاليت ها تا سال آخری که در آنجا بودم، ادامه داشت.
اما بعد از آشنائی با عملکرد مجاهدین و نحوه کارشان بدلیل اینکه نمی شد به طور مسالمت آمیز از آنها جدا شد، مجبور به فرار شده و پناهنده به کمپ آمریکایی ها شده و از آنجا نيز از طريق صلیب سرخ به ایران منتقل شده و پس از مدتی استقرار در ايران بدلیل مشکلاتی که در آنجا داشتم، نتوانستم در ایران بمانم و اکنون در اروپا هستم.

داریوش سجادی:چرا آقای علی شاهی در سال 1363 به سازمان ملحق شد و چرا اکنون در موقعیتی قرار گرفته که از این سازمان تبری می جويد؟ جدائی شما از سازمان محصول مشاهده کدام تخطی در عملکرد آن بود؟

بهزاد علی شاهی:شرايط آن موقع با امروز خيلی تفاوت داشت. در واقع من در سال 1363 با تکيه بر انگيزه مذهبی برای اینکه بتوانم برای ایران و مردم کاری کنم جذب افکار سازمان شدم.
سازمانی که معتقد بود می تواند آینده روشنی برای ایران مهیا کند.
البته چون شرایط آن روز خیلی حساس بود و جامعه در تنش های نظامی و پلیسی قرار داشت لذا نمی شد بدرستی تحقیق کرد و با صراحت متوجه شد که اهداف و عقاید این سازمان چیست؟
يعنی اساساً فرصتی وجود نداشت تا به عنوان مثال من یک سال در مورد سازمان تحقیق کنم و بعد به آن بپیوندم. شرایط جامعه طوری بود که باید تصمیم عاجل گرفته و اعتقادات و احساسات را ملاک قرار می داد.
بعداً و تدريجاً وقتی به اتفاق دوستانم در خاک عراق همدیگر را ملاقات کردیم متوجه شدیم که چطور از احساسات ما سوء استفاده شد. در چند سال اول استقرارمان در عراق صرفاً کار می کردیم و می جنگیدیم و فکر می کردیم در حال رسيدن به نتایجی هستيم.
ولی بعد دیدیم که این سازمان عملاً مبدل به یکی از سازمان های صدام حسین شده.
سازمانی که از صدام حسين سفارش می گیرد. سازمانی که اصلاً توجهی به منافع ملی ایران ندارد. سازمانی که برخلاف تمام شعارها و اهدافی که ما احساسات و عقایدمان را روی آن گذاشته بوديم، اصلاً ربطی به اسلام نداشت.
هر چه می گذشت و از نزدیک این مسائل را می دیدیم کم کم در عقاید اولیه مان خلل وارد شد. ابتدا فکر می کردیم شاید طرفداران سازمان پایبند به شعارها واهداف آن نیستند و مسعود رجوی نسبت به عقاید وشعارهائی که مطرح می کرد، پایبندی دارد. اما وقتی نشست ها و عملکرد رجوی را هم دیدیم، متوجه شدیم ما با یک فرقه طرف هستیم. اين در حالی بود که ما برای پيوستن به سازمان، زندگی مان را گرو گذاشته و به آنجا رفته بودیم و اکنون چنانچه می خواستیم از سازمان جدا شویم، اولاً محکوم به آن بوديم تا بين يک تا دو سال بمنظور از بين رفتن اطلاعات مان در زندان باشيم و پس از آن هم ما را تحويل عراقی ها می دادند تا مطابق قانون صدام حسين به جرم ورود غیرقانونی به خاک عراق مجازات 9سال زندان در ابوغریب را تحمل کنيم.
بنا به همين دلائل بود که همه تصمیم گرفتند در سازمان بمانند تا ببینیم چه می شود.
طی اين مدت به نحوی از احساسات وعقایدمان ما سوء استفاده شد. در واقع از وقتی ما پا به عراق گذاشتیم به گروگان گرفته شدیم.
در سال 1373 بالغ بر 800 يا 900 نفر را که در سازمان ناراضی بودند در چند روز متوالی دستگیر و به جرم نفوذی وزارت اطلاعات ايران زندانی کردند که من هم جزء آن افراد بودم.
زندانی کردن شان هم برابر با کتک زدن وشکنجه کردن در دورانی طولانی بود. من پنج ماه در آنجا و در سلول هائی که ساخته بودند و شکنجه هائی که می کردند، حبس کشيدم.
همه اينها کافی بود تا آدم بفهمد که این آن سازمانی نیست که از آزادی، آزادی بیان و عقاید مذهبی دم می زند. به مرور هم متوجه شديم بقیه شعارهای سازمان هم پوچ و توخالی بود و دغدغه و جنگ اصلی سازمان، صرفاً و صرفاً جنگ قدرت است. لذا تصميم به جدائی از سازمان گرفتيم.

داریوش سجادی:ضمن صحبت تان اشاره داشتيد که سازمان تبدیل به یک فرقه شده. بعضاً نيز گفته می شود «کیش شخصیت» بر سازمان حاکم است و همه چیز حول محور شخص مسعود رجوی قرار دارد. تا چه اندازه اين گفته صحت دارد؟

بهزاد علی شاهی:به نکته مهمی اشاره کرديد. اشتباهی که بعضاً در مورد سازمان وجود دارد آن است که خيلی ها وقتی از سازمان بحث می شود چون کلمه سازمان بر آن اطلاق می شود مايلند آن را بر اساس تعريف و قانونمندی حاکم بر يک سازمان سياسی بسنجند و همين جا است که خیلی چیزها بی معنی می شود. مثلاً وقتی می گوئیم اینها نفرات خودشان را می گيرند و شکنجه می کنند و بعد از مدتی از همین نفرات برای بمب گذاری و خمپاره زدن استفاده کرده و چند وقت بعد همین افراد را شهید اعلام می کنند، این مسائل با قانون و منطق معمولی نمی خواند. کسی به راحتی نمی تواند این مسائل را بفهمد.
در واقع سازمان مجاهدين يک سازمان سیاسی نیست، بلکه یک فرقه مذهبی است. بعنوان مثال از سال 1364 که بحث مریم رجوی و انقلاب درونی مطرح شد، در مناسبات داخل پادگان اشرف یکی از بحث های مهم آن شد که می گفتند اعضا سازمان هر چيزی که دارند، متعلق به مسعود رجوی است. حتی خون و نفس.
بعدها این عمل تکمیل شد و گفتند حتی همسران و زوج ها متعلق به يکدیگر نیستند. یعنی نمی شود گفت که این زن، همسر فلان کس است. چون هیچکس در سازمان چیزی برای خودش ندارد و زن ها همه همسران مسعود رجوی تلقی می شوند. این حرف را مشخصاً شخص مسعود رجوی گفت و مردان مجبور شدند همسرانشان را طلاق دهند. بعد از این طلاق بود که در بحث های خصوصی گفته می شد که این زنها تک به تک متعلق به مسعود رجوی هستند. رجوی به آنها می گفت نزد من روسری های تان را بردارید چون من به شما محرم هستم.
از اين دست فجايع در سازمان زياد بود. حتی می گفتند مسعود رجوی مالک ذهن شماست. هر چه که در ذهن تان می گذرد باید به مسعود رجوی بگوئید. به همين انگيزه نشست های فجیعی در سازمان برگزار می شد. نشست هائی که هر شب گذاشته می شد و هر کس باید هر چیزی که در ذهنش بود را می گفت تا با برخورد جمع مواجه شود آن هم به اين بهانه که ذهن هر کسی بايد به تصرف مسعود رجوی درآيد. یا نشست هائی به نام غسل هفتگی برگزار می شد که در آن اعضا بايد هر فکری، حتی نسبت به همسر سابق اش از دوست داشتن ها و عشق و عاطفه و هر چه که داشت باید به نحوی در نشست ها مطرح می کرد. حتی اگر کسی کم بیان می کرد مورد بازخواست قرار می گرفت.
این، آن کیش شخصیتی که شما فرمودید، نیست چون بعضی وقت ها کیش شخصیت تاریخ ساز است و همه از آن ياد می کنند. ولی این کيش شخصیت به این معنا نبود بلکه بدنبال تسخير آدم ها بود.
حتی نشستی بود که متاسفانه اسناد این نشست توسط خود مجاهدین بعد از حمله آمریکا از بین رفت چرا که نمی خواستند این اسناد بدست کسی بیفتد.
در این نشست که به اسم نشست امام زمان برگزار شد مسعود رجوی سخنان خود را به این شکل شروع کرد که:
«من امروز و امشب چیزی به شما می گویم. آنهائی که ایمان دارند، ایمان شان زیادتر می شود. ولی آنهائی که ایمان شان سست است، کافر می شوند و از این نشست بيرون می روند و درب باز است. هرکس از این نشست بیرون رفت، می تواند با صاحب خانه تعیین تکلیف کند»
البته صاحب خانه هم یعنی عراق. رجوی در این نشست بحث امام زمان را مطرح کرد و گفت امام زمان غایب نیست. امام زمان حضور دارد. شما لباس او را پوشيده ايد. شما غذای او را می خورید.
بعد هم دست گذاشت روی سینه اش و گفت امام زمان حاضر است و روبروی شماست. فقط کافی است ایمان بیآورید.
یعنی کار کیش شخصیت تا اینجا پیش رفته بود و مطمئناً چنانچه صدام باقی می ماند، اکنون مسعود رجوی می توانست هويت همه آن افراد را به گروگان خود درآورده و با مغزشوئی نه تنها در لایه های داخلی، بلکه در لایه های بیرونی سازمان هم چنين ادعاهائی بکند.
لذا منظور من از کیش شخصیت این است، نه آنکه قائل به وجود شخصیتی تاريخ ساز که عناصری را تربيت کرده، باشم تا بتوان با احترام از ايشان ياد کرد يا آنکه بتوان با اتکای به آن کاری از پيش برد.

داریوش سجادی:در حال حاضر و بعد از حمله آمریکا به عراق وضعیت سازمان به چه صورتی است؟
اساساً شخص مسعود رجوی کجاست و در چه موقعیتی است و بفرمائید منابع مالی سازمان از چه ناحیه ای تامین شده و می شود؟

بهزاد علی شاهی:اجازه بدهيد ابتدا از منابع مالی سازمان صحبت کنم.
اولاً شيوه عمل سازمان اطلاعات صدام حسین طوری بود که با هر کسی که رابطه داشت بصورت مخفيانه از ايشان فیلمبرداری می کرد. حتی داماد صدام که بعداً از عراق فرار کرد و کشته شد وقتی از صدام حسین پول گرفته بود، استخبارات عراق به طور مخفیانه از ايشان فیلمبرداری کرد.
کلاً استخبارات عراق برای اينکه از اين پرداخت ها و ارتباطات سند داشته باشد اقدام به فيلمبرداری مخفيانه می کرد.
اين کار با مسعود رجوی هم انجام شده بود که بعد از حمله آمريکا اسنادش بدست مردم افتاد و در حال حاضر اين اسناد موجود است که يک نسخه آن را برای شما هم می فرستم.
در این اسناد مشخصاً مسعود رجوی و عناصر وی شامل عباس داوری با صدام حسین و ژنرال های ارتش بعث ملاقات دارند و از ايشان پول می گیرند.
ميزان پول های دريافتی بسيار بالا بود و در ازای آن سازمان سفارش انجام می داد. مثلاً در یکی از این فیلم ها مسعود رجوی به صدام می گوید ما طبق درخواست شما صیاد شیرازی را زدیم و طبق توافق، پولی که وعده داده بوديد را در اروپا تحويل دهيد.
مقدار زیادی از منابع مالی سازمان از اين طريق تامين می شد.
همچنانکه حجم بالائی از اين پول ها در روزهای آخر صدام تحويل سازمان شد چرا که صدام فکر می کرد مجاهدین در حمله آمريکا، بنفع او خواهند جنگيد همانطور که قبلاً هم در خلال قيام شيعيان و اکراد عراق با ايشان جنگيده بودند.
مجاهدین در واقع مبدل به یکی از سازمان های صدام شده بودند به همين دليل صدام تصور می کرد در حمله احتمالی آمریکا، مجاهدين را در کنار خود دارد. با همين تصور انبوهی پول و طلا و امکانات از طرف صدام تحويل مجاهدين شد.
صدام چون خود و حکومت اش را در حال سرنگونی می ديد پول های آخر حکومت اش را به سازمان های تروریستی می داد. اين در حالی بود که مجاهدین پول ها را گرفتند اما وقتی دیدند در جنگ آمریکا دست بالا را دارد، بلافاصله به آمریکا روی آوردند.
سازمان همچنين منابع مالی دیگری در اروپا دارد مانند بنیاد خیریه «ایران عید» که در انگلستان بود و منابع هنگفتی هم داشت اما حساب سازی اش در پايگاه اشرف انجام می شد. در اشرف بارها از خود من خواسته بودند تا به عنوان کسی که در ایران هستم نامه نوشته و مدعی شوم که در ايران بوده و ماهیانه 5 میلیون تومان برای هزینه کودکانم از سازمان مجاهدین دریافتی دارم.
اينها اسنادی می شد برای بنياد «ایران عید» تا پولهای جمع آوری شده در آن مرکز حساب و کتاب داشته باشد و بتواند در انگلستان به کارش تحت پوشش خیریه ادامه داده و سازمان از اين طريق بتواند سلاح و مهمات و مواد انفجاری به ايران منتقل کند.
البته منابع مالی سازمان محدود به اينها نبود و در واقع سازمان از هیچ منبعی برای جمع آوری پول نمی گذشت.
در مورد رجوی و وضعيت سازمان بعد از حمله آمریکا هم بايد بگويم، رجوی تا آخرین روزها به دستور صدام درعراق مانده بود.
اين دستور شامل کليه فرماندهان صدام می شد. یعنی هیچکدام از فرمانده هان نظامی صدام حق ترک عراق را نداشتند به همين دليل نگذاشت مسعود رجوی هم عراق را ترک کند.
اين در حالی بود که مسعود رجوی در همه جنگ ها و مواقع خطیر عراق را ترک می کرد. البته در آستانه درگيری عراق با آمريکا ديگر افراد مقام بالای سازمان مانند مریم رجوی، مهدی ابریشم چی و مهوش سپهری توانسته بودند عراق را ترک کنند.
مسعود رجوی در نشست های آخر خود قبل از حمله آمريکا می گفت بعد از حمله آمریکا نیروهای مجاهدین خلق به خاک ایران حمله خواهند کرد.حتی می گفت اگر آمریکا مانع ما شد باید ابتدا با آمریکا بجنگیم و بعد به ایران حمله کنیم ولی بعد از سقوط صدام ناگهان دستورها عوض شد و گفتند به هیچ سرباز آمریکایی شلیک نکنید و سلاح های تان را زمین بگذارید.
از اینجا بود که ما فهمیدیم مسعود رجوی خودش را تسلیم نیروهای آمریکایی کرده. حتی وقتی من در کمپ آمریکائی ها بودم می گفتند رجوی خدمات زیادی به ما در پیدا کردن و دادن آدرس خیلی از پادگانها، ذخایر و مهمات صدام حسین کرد که توانستیم آن مکان ها را بمباران کنیم.
از آن به بعد بود که رجوی شروع به پابوسی آمریکائی ها کرد و به ما گفتند هر چه سند ضد آمریکایی در سازمان وجود دارد از بین ببرید.
در حال حاضر هم در پایگاه مرکوری که قبلاً تحت عنوان پايگاه پارسيان در نزدیکی بغداد در اختيار سازمان بود، نيروهای سازمان از جمله مسعود رجوی وچند نفری از همراهانش و ديگر گروه های تروریستی که در عراق فعال بودند تحت اختيار نيروهای آمريکائی قرار داشته و آمریکائی ها از آنها استفاده می کنند.
البته ابتداً خيلی از نيروهای سازمان نمی خواستند تن به خلع سلاح در پایگاه اشرف بدهند ولی مسعود رجوی از همان پایگاه مرکوری پيام داد تا سلاح هايمان را زمين بگذاريم چرا که خط و استراتژی ما با آمريکائی ها موازی است و ما با آمريکا پيش می رويم.
استراژی رجوی آن بود که سازمان برای آمريکا نقش نیروهای ائتلاف شمال افغانستان را عليه ایران خواهد داشت. لذا می گفتند درست است که اکنون سلاح های مان را می دهیم ولی بعداً با سلاح های آمریکائی، ایران را خواهیم گرفت.
مجموعه اين تحولات در کنار وضع آشفته تشکیلاتی سازمان در نبود رجوی در کنار حضور نیروهای آمریکائی در قرارگاه باعث شکستن فضای حاکم بر سازمان شد. اين امر زمينه آن را فراهم کرد تا من به همراه 500 نفر ديگر از اعضا بتوانيم خودمان را به بیرون از سیم خاردارهای سازمان برسانیم.
البته خیلی ها در منازعات و درگیری های عراق کشته شدند و برخی ديگر مانند من، خودشان را به نیروهای آمریکایی تسلیم کردند و بعد توانستيم با صلیب سرخ تماس گرفته و از عراق خارج شويم.
بقیه کسانی هم که مانده اند، دیگر انگیزه ای برای جنگ ندارند. یک عده شان واقعاً نمی دانند چه کار کنند و منتظرند صلیب سرخ آنها را نجات دهد. عده ای هم بدلیل مشکلات جسمی و سنی نمی توانند فرار کنند چرا که برای فرار باید سیم خارها را پشت سر گذاشته و خطرات و تهدیداتی را به جان بخرند. به همين دليل می توان گفت عناصر باقيمانده سازمان در عراق در واقع به گروگان گرفته شده اند.
در حال حاضر نزدیک به 300 نفر از اعضا سازمان هستند که از پايگاه فرار کرده و در کمپ آمریکائی ها در نزدیکی کمپ اشرف مستقر شده و آمریکائی ها آنها را در کنار رجوی بعنوان يک اهرم فشار بمنظور ترساندن ايران به گروگان گرفته اند.
البته اين خصلت آمریکاست که می خواهد تمام دنیا را به گروگان خود بگیرد اما به هر حال آنها از روی ناچاری آنجا مانده اند بدون اینکه دسترسی به صلیب سرخ يا مجامع حقوق بشری داشته باشند و يا آنکه بدانند چه آینده ای در انتظارشان است.

داریوش سجادی:مایلم در سوال بعدی نیم نگاهی هم به مسائل سياسی روز ایران داشته باشم.
توجه دارید نزدیک به سه سال است که جمهوری اسلامی ايران درگير پرونده اتمی اش با غرب خصوصاً آمريکائی ها شده، این در حالی است که سازمان مجاهدین خلق یکی از مراکزی است که همواره مدعی شده نخستین بار پرونده اتمی ایران را به غربی ها لو دادند.
از سوی ديگر مشاهده شد بر سر همين موضوع برخی از روزنامه نگاران و فعالان سياسی خارج از کشور با سازمان وارد مجادله شدند تا ثابت کنند آنها ابتداً پرونده اتمی ايران را لو داده اند. مجادله مزبور در حالی صورت می گيرد که به اعتراف اکثر کارشناسان سیاسی، موضوع پرونده اتمی نزد قاطبه ملت ايران و جناح ها و جريان های سياسی داخلی صرف نظر از همه اختلاف نظرهای شان مبدل به يک خواست ملی شده.
این در حالی است که در خارج از کشور شاهد یک ماراتن خیانت برای اثبات نقش اولی داشتن در لو دادن پرونده اتمی ايران هستيم.
در عین حال خاطرم هست وزیر اطلاعات دوره ریاست جمهوری آقای خاتمی در اواخر دوره وزارت شان طی يک مصاحبه مطبوعاتی تاکيد داشتند لو دادن این پرونده هیچ ربطی به سازمان ندارد چرا که اعضای سازمان از لحاظ فنی و تخصصی چنین امکانات و توانی را نداشتند و این آمریکائی ها بودند که از طریق جاسوس هايشان به این اطلاعات دست پیدا کردند. اما برای حفظ مهره های خود، اطلاعات پرونده اتمی ايران را از طريق مجاهدين افشا کردند.
جنابعالی چه تصوری از اين مسئله داريد؟

بهزاد علی شاهی:من فکر می کنم این رقابت يا بقول شما ماراتن خيانت به خاطر وعده آن بودجه 75 میلیون دلاری آمریکا به اپوزیسیون است.
ظاهراً اینها الان تشنه آن پول هستند و به همين دليل با اين شيوه سعی می کنند ضمن اثبات خيانت خود، شرايط کسب آن کمک ها را کسب کنند.
البته در اين نکته نبايد شک کرد که چنانچه سازمان مجاهدین می توانست، این کار را می کرد و هیچ بحثی در اين نيست. کما اینکه قبلاً هم از کوچک ترین اطلاعات شهرها، مناطق نظامی حتی حضور در جبهه ها در زمان جنگ نگذشت و باز هم اگر بتواند اين کار را می کند.
حتی پيش از اين يکی از سخنگويان سازمان در وين مستقیماً گفت اگر آمریکا به خاک ایران حمله کند من از آن پشتیبانی می کنم.
اما واقعيت آنست که سازمان توانائی چنين کارهائی را ندارد و امکانات اطلاعات گيری سازمان بسيار محدود و ابتدائی است.
تنها مرکز خبرگيری سازمان، ستادی است تحت عنوان «ستاد خبرگیری» که من هم مدتی در آنجا کار می کردم.
این ستاد با تلفن به ایران وصل است و بعنوان مثال وقتی قرار است اطلاعاتی درباره تاسيسات هسته ای نطنز کسب کند شروع می کنند با شماره تلفن مردم عادی در نطنز تماس گرفته و خودشان را به نام خبرگزاریهای معروف مثل رادیو فردا معرفی می کنند.
در اين تماس ها هم مثلاً می پرسند آيا شما در آنجا دیدید یک کامیون نظامی به طرف تاسيسات اتمی حرکت کند؟
در شبانه روز با همين شيوه با چندين خانه تماس می گيرند و مجموعه مکالمات شان را مبنای خبر و تحليل قرار می دهند.
ولی اطلاعات اصلی از جانب آمریکا یا اسرائیل تهيه می شود.
همينکه می بينيم اطلاعات ارائه شده از فن آوری هسته ای ايران شامل عکسهای ماهواره ای است، نشان می دهد سازمان توانی در اين سطح ندارد.
مجاهدین آنقدر مجهز نیستند تا بتوانند عکس های ماهواره ای تهيه کنند. کما اینکه در حال حاضر وضع مجاهدین در جمع آوری خبر به مرز مسخره کننده ای رسيده. مثلاً در آخرین افشاگری ها می گویند ایران از تونل استفاده می کند و تونل های مزبور را شامل سه نوع، عمودی، افقی و تونل هائی که روی سطح زمين ساخته و بر روی آن خاک می ريزند، معرفی می کنند. يعنی خبررسانی آنها به سطح کلاس های تونل شناسی رسيده. بعد هم می گویند دربعضی از این تونل ها تحقیقات اتمی صورت می گيرد و در برخی ديگر کار اتمی می کنند. اين در حالی است که الان دیگر با حضور بازرسان آژانس بين المللی انرژی اتمی مسائل پوشیده ای در مورد فعاليت های اتمی ايران باقی نمانده.

داریوش سجادی:به عنوان آخرين نکته فرجام کار سازمان را چگونه می بينيد؟

بهزاد علی شاهی:سازمان در حال حاضر نیروهایش را به گروگان گرفته و از هر ترفندی استفاده می کند تا آنها را حفظ کند. یکی از مسائلی که اخیراً استفاده می کند برگزاری مراسم برای «حجت زمانی» است که اخيراً در ایران اعدام شد.(حجت زمانی يکی از اعضا سازمان بود که در سال 77 انفجاری را در دادستانی تهران انجام داد که منجر به کشته شدن چند شهروند عادی در تهران شد) و در اشرف با برگزاری مراسم برای وی مکرراً عنوان می کنند که هر کس به ايران برود اعدام می شود. همانطور که «حجت زمانی» را اعدام کردند.
سازمان برای اینکه اعضا را بترسانند تا کماکان در پايگاه اشرف بمانند به آنها القا می کند که چون ما فن آوری هسته ای جمهوری اسلامی را رو کردیم حکومت ایران با ما سرجنگ دارد و همه را اعدام می کند. در حالی که یکی از جنایت های سازمان همین قربانی کردن «حجت زمانی» است.
من خودم برای انجام عملیات قبل از حجت زمانی بداخل ایران اعزام شدم. در واقع آنها اعضا را فقط برای کشته شدن به ماموريت می فرستادند.
یعنی بحثی که با ما می کردند این بود که شما بروید و شلیک کنید حتی اگر آدم عادی هم کشته شود اشکالی ندارد چون حکومت ایران مجبور می شود سرباز و پاسدار به خيابان بیآورد. حضور پاسداران در خيابان هم با اين تحليل که جو امنيتی است باعث نارضايتی مردم می شود. اساساً برای سازمان مهم نبود که چه کسی کشته شود.
همین حجت زمانی مامور عملیات در دادستانی بود اين در حالی است که در دادستانی افراد عادی برای درخواست دادرسی حضور دارند و آن وقت می آيند و در آنجا انفجار ايجاد می کنند. حالا اگر پاسدار يا افراد نظامی و اطلاعاتی مورد حمله قرار می گرفتند، می شد چنين توجيه کرد که بالاخره جنگ رو در رو با افراد نظامی است ولی می بينيم 4 نفر از مردم عادی که برای مُردن به آنجا نیآمده اند، قربانی اين عمليات می شوند.
شما همان آمریکا را در نظر بگیرید. اگر کسی در آنجا خمپاره شلیک کند چه برخوردی می کنند یا در همین فرانسه پلیس با چه خشونتی قیام های مردم را سرکوب کرد.
خوب حکم کشتن 4 نفر آدم عادی چیست؟
این عمل در واقع سوء استفاده کردن است. سوء استفاه اش هم این است که در اشرف برای حجت زمانی مراسم می گیرند تا اعضائی که در واقع در آنجا به گروگان گرفته اند را بتوانند ولو یک روز هم که شده بیشتر در آنجا نگه دارند.

داریوش سجادی:آن طور که من متوجه شدم سازمان با سوژه هایی مثل حجت زمانی می خواهد از یک طرف با عملیات ایذائی در داخل کشور، فضا را امنیتی کنند و از جانب دیگر با به هلاکت رساندن اين نيروها با تمسک به شهيدسازی بتواند برای حفظ نیروهايش در داخل خاک عراق، انگيزه سازی کند.

بهزاد علی شاهی:بله. بعنوان مثال سازمان من را نيز برای عملیات به ایران فرستاد اما بدليل همين مشکلاتی که داشتم ابتدا خلع سلاح شدم و سپس به مرکز در بغداد عودت دادند، چرا که سازمان از من می خواست آدم عادی را بکـُـشم. حتی مهوش سپهری جانشین مریم رجوی از پشت بی سیم به من می گفت هر کس که جلوی شما را بگيرد، مامور وزارت اطلاعات است لذا حتی اگر زن یا بچه هم باشد چون در حال دفاع از رژيم است بايد به او شليک کنی.
در واقع سازمان با چنين عملياتی تنها بدنبال امنيتی کردن فضا بود. می خواست رژیم را وادار به مقابله کند، از طرفی هم برای سازمان فرقی نمی کرد که من و امثال من هم کشته شوم چرا که در آن صورت هم باز به نفع شان بود و می توانستند با جنازه من و امثال من شهيدی را برای اعضا عَلم کنند. کمااینکه همین کار را در مورد حجت زمانی می کنند تا بقیه را بترساند که ایران برای حضور اعضا خطرناک است و رژيم ايشان را اعدام می کند.

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

ساير مطالب مربوط به ديدگاه