حسن يوسفي
اشكوري اشاره: بخش نخست اين نوشتار، در "نامهي ويژه" شمارهي گذشته
به چاپ رسيده، باوجود اهميت بحث مورد اشاره در اين نوشتار، موفق به چاپ
هر دو قسمت آن نشديم. اينك بخش دوم، از نظر خوانندگان ميگذرد. از
آنجا كه انقلاب و انقلابيگري در متن و بطن مدرنيته بهشكلي با حقوق
طبيعي و آزادي و حقوق بشر آميخته است، در انقلابهاي معاصر اروپايي
نوعي كثرتگرايي و دفاع از حقوق فرد ديده ميشود. براي مثال؛ در اوج
خشونتهاي انقلابي و فعاليت گيوتين در ميدان كنكورد پاريس در سال 1789
نخستين اعلاميهي حقوق بشر نوشته و منتشر شده. البته بعدها اساساً
انقلابيگري منتفي ميشود و از اينرو سوسياليسم و ماركسيسم انقلابي در
غرب از رهبري انقلابي باز ميماند؛ اما در مشرقزمين و در سرزمينهاي
شرقي با پيشينهي چندهزار ساله از انديشهي وحدتگرايانه و خودكامگي و
آمريت سياسي، انديشهي انقلاب مدرن با افكار و آداب و خلقوخوي سنتي
خاص اين نواحي آميخته و خشونت انقلابي تند و يكبُعدي و آمرانه و
استبدادي از درون آن زاده ميشود. در ايران، از عصر فتحعليشاه و
بهطور روشن در طي جنگهاي ايران و روس، انديشهي انقلاب بهمثابه يك
جنبش راديكال براي تغيير ساختاري و برانداختن نظام اجتماعي كهنه و
فرسوده و ناتوان و جانشيني يك سيستم اجتماعي، سياسي، علمي، فرهنگي و
اقتصادي نوين و مُلهم از الگوهاي مدني جديد غربي پديد آمد و پس از آن
رشد كرد و در يك روند فزاينده انقلاب مشروطيت را پديد آورد. ناكامي
مشروطيت در تحقق اهداف بنيادين خود از يكسو و وقوع جنگ جهاني اول و
ظهور هرجومرج و ملوكالطوايفي از سوي ديگر، فكر انقلابي را تقويت كرد.
اگر به ادبيات و بهويژه اشعار شاعران عصر جنگهاي ايران و روس تا حدود
سال 1305 توجه كنيم، بهروشني ميبينيم كه بسياري از نوخواهان و
دردمندان وطن بهشكل روزافزوني درآرزوي واژگوني نظام عقبمانده و فاسد
و ظالم حاكم و استقرار يك نظام جديد و مبتني بر عدالت و ترقي و پيشرفت
هستند و در اين راه از خشونت و جنگ و برپاكردن طناب دار براي ستمگران و
خائنان به وطن ابا ندارند. مقالات مطبوعات، شبنامهها، اشعار و حتي
كتابها در اين دوره پُر است از اين زبان و بيان و رويكرد تند انقلابي.
بهويژه عدهاي از روشنفكران ايراني مهاجر و مقيم در برلين در سالهاي
جنگ جهاني اول و پساز آن صراحتاً از ضرورت استقرار يك حكومت استبدادي
اما تحولخواه و معتقد به نوسازي سخن ميگويند. انديشهي انقلاب در
ايران معاصر از چند آبشخور فكري و معرفتي قديم و جديد سيراب شده
است: 1) فكر مدرنغربي مبني بر نوسازي جامعه از طريق تغيير ساختاري
و انقلابي حول آرمان انقلاب فرانسه (آزادي، برادري و برابري يا حريت،
اخوّت، مساوات) بهويژه در عصر ناصري و پس از آن و كاميابي برخي از
دولتهاي اروپايي در مدرنيزاسيون جامعه (از جمله بيسمارك در آلمان)
الگوي مناسبي براي تحولخواهان انقلابي ايران بود. موفقيت آتاتورك در
همسايگي ايران نيز براي شاه وقت ايران (رضاشاه) و اكثر روشنفكران
نوگراي چپ و راست ايران در آن روزگار الهامبخش بود. حتي مشروطهخواهي
چون آيتالله ناييني، در جمع عالمان دين و نيز سليمانميرزا اسكندري از
گروه چپهاي سوسياليست به استقبال رضاشاه رفتند و نوسازي ساختاري ايران
را در سايهي نظام استبدادي جستند. 2) نفوذ و رسوخ انديشهي چپ
ماركسيستي و سوسياليستي در ايران: افزون بر اثرپذيري مستقيم
تحولخواهان ايران از ايدئولوژيهاي مختلف چپ اروپايي، بهطور مشخص
ايرانيان عدالتخواه و نوگرا از رواج فكر انقلابي چپ روسيه بسيار اثر
پذيرفتند. روسيه در همسايگي ايران بود. از اوايل سده بيستم انديشهي چپ
انقلابي در اين كشور گسترش يافت و پس از قيام 1905 عمق يافت و در سال
1917 نظام انقلابي و در واقع امپراتوري نوين تحتعنوان "اتحاد جماهير
سوسياليستي شوروي" استقرار يافت. تشكيل حزب "همت" باكو و در پي آن ظهور
"اجتماعيون- عاميون" (سوسيال- دموكراتها) در ايران به گسترش فكر چپ
انقلابي كمك كرد. پيروزي انقلاب شوروي، اين اثرپذيري را كامل كرد. پس
از آن با تشكيل گروه 53 نفر و حزب توده، چپ در ايران تقويت شد. در
دههي چهل و پنجاه انقلابيون چپ و ماركسيست روسي و چيني و كوبايي با
قهرمانيها و نيز آموزش ايدئولوژيك فكر ماركسيستي در ميان جوانان،
جريان فكري انقلابي را به اوج رساندند. 3) سياسي شدن بخشي از
روحانيون و مسلمانان: با جنگهاي ايران و روس و ورود شماري از مجتهدان
ايران و عراق، فكر سياسي و جهادي در عدهاي از روحانيون پديد آمد و پس
از آن توسعه پيدا كرد و در جريان مشروطيت اوج گرفت و كامياب نيز شد.
هرچند پس از آن بار ديگر روحانيان از سياست فاصله گرفتند و چند دهه را
عموماً دور از سياست گذراندند، اما در دههي چهل و پنجاه با ظهور رهبر
روحاني سازشناپذير و انقلابي، يعني آيتاللهخميني، بار ديگر حوزههاي
علميه و غالب روحانيون وارد كارزار سياسي شدند و سرانجام با پيروزي
انقلاب اسلامي 57 روحانيت شيعي ايران در جايگاهي استثنايي قرار گرفت و
براي نخستينبار موفق به تأسيس حكومت ديني- روحاني شد. منابع فكري و
ايدئولوژيك روحانيان انقلابي عبارت است از: الف) سنت سياسي ديرين
شيعي كه بهويژه دكتر شريعتي با هنرمندي تمام آنرا احيا كرد. ب)
انديشهي نوين انقلابي غربي كه از كانال روحانيان مشروطهخواه
(خراساني، ناييني، طباطبايي و بهبهاني) و ديگر روشنفكران به روحانيان
متأخر انتقال پيدا كرد. پ) رواج افكار چپ ماركسيستي كه از طرق
مختلف و غالباً غيرمستقيم (از جمله چريكهاي مسلمان) به روحانيان
انقلابي (بهويژه طلاب جوان) راه يافت؛ بهويژه ادبيات چپ در محافل
مذهبي انقلابي بسيار اثرگذار بود. اگر از ظواهر و لايههاي زِبَرين
شعارها و ايدئولوژيهاي مذهبي يا ماركسيستي عبور كنيم و به مباني زيرين
توجه كنيم، بهنظر ميرسد فكر مشترك تمام انديشههاي انقلابي نوعي
مونيسم بوده است؛ يعني عموم انقلابيون در ذهن و طرح آرماني و يوتوپيك
خود، نظام اجتماعي عدالتمحوري را در نظر داشتند كه از يك ساختار طولي
و هرمي برخوردار است؛ هرمي كه در رأس آن رهبر انقلابي تحتعنوان پيشوا
يا گروه پيشتاز يا سازمان و تشكيلات انقلابي قرار داشت و تودهها را به
انقلاب ميخواند و انقلاب را به پيروزي ميرساند و آنگاه نظام انقلابي
را مستقر ميكرد و در سايهي چنين نظامي (حداقل تا مدتي) آرمانهاي
انقلاب (عدالت، آزادي، نفي استثمار، طرد استعمار، ريشهكني استبداد
وابسته و ...) و حاكميت خلق در يك روند تند و راديكال و معطوف به تغيير
ساختارها محقق ميشد. الگوي رهبري، همان تئوري "حزب پيشتاز" لنين بود
كه گاه "سانتراليسم دموكراتيك" خوانده ميشد؛ يعني رهبري متمركز اما
دموكراتيك. در اين تفكر و در شرايط انقلابي و حكومت برآمده از انقلاب،
دموكراسي پارلماني و مشاركت سياسي تودهها و تشكيل احزاب و انتخابات و
مراجعه به آراي عمومي جايي نداشت. در اين ديدگاه مشاركت خلقي است، اما
به شكل تودهاي و پوپوليستي آن. قرار بود كه حزب پيشتاز و حكومت
انقلابي، عدالت را تحقق بخشد و تودهها را براي گذر از مرحلهي گذار و
ورود به عصر دموكراسي مستقيم آماده كند و به تعبير شريعتي "دموكراسي
رأسها" را تبديل به "دموكراسي رأيها" كند. در واقع هدف اصلي همان
رهايي مردم و آزادي خلق از اسارت استثمار و امپرياليسم و استبداد
طبقاتي بود و ابزار و شيوه مهم نبود ولذا به هر شكل ممكن و از هر راه
آسانتر و كوتاهتر ميبايست به هدف رسيد. "هدف وسيله را توجيه ميكند"
در بطن چنين انديشهاي زاده شد. گرچه بسياري (از جمله دينداران) بارها
اين سخن را محكوم كرده و آنرا نادرست و ضد اسلامي دانستهاند، اما خود
در عمل اكثراً چنين كردهاند و ميكنند. چنانكه گفته شد، مونيسم،
همريشه در سنت كهن شرقي و ايراني دارد و هم برآمده از بخشي از
دستآوردهاي مدرنيته و عصر مدرن غرب است. زروانيانديشي روزگاران بسيار
كهن ايراني و سپس انديشهي يكتامحوري نخستين زرتشتي و سپس توحيد اسلامي
و بهويژه تصوّف و عرفانِ تاريخيِ ايراني- اسلامي در مقابل با عوامل
بينشي و خصلتي و اجتماعي و سياسي ديگر بهگونهاي رقم خورد كه نظامهاي
ديني- استبدادي ساساني و صفوي و قاجاري و پهلوي متعيّن شدند و در نظام
ولايي و آمرانهي هرمي شكل خود، تكثر و دگرانديشي را بهرسميت نشناخته
و در عمل نظام مونيستي خداسالار و "موبد- شاهي" جاي پلوراليسم را تنگ
كرد. بهعبارتي، فكر يكتامحوري كهن شرقي- ايراني با توحيد اسلامي توأم
شد و آنگاه انديشهي وحدت وجودي تند صوفيانه برآن افزوده گشت. در
سدهي اخير، مونيسم فلسفي و سياسيِ ماركسيسم غربي و شرقي نيز با آن
پيوند خورد و البته همراه با مقتضيات و ضرورتهاي اجتماعي و تاريخي
ديگر نوعي از انقلابيگري و در نهايت رفتار انقلابي ويژه را پديد آورد
كه در دوران پس از انقلاب ديديم و ميبينيم. واقعيت اين استكه فقط يك
گروه نبودند كه در سپيدهدم انقلاب، انديشهي انحصارطلبانه و
تمركزگرايانه داشتند و خود را محور انقلاب و رهبر نظام انقلابي
ميديدند و هر نوع پلوراليسم را نفي كرده و از همه اطاعت ميخواستند،
بلكه انقلابيون چپ و راست و مذهبي و غيرمذهبي با شدت و ضعف عموماً چنين
بودند. "انديشهي حذف" انديشهي بنيادي و رايج اغلب گروهها و
سازمانهاي سياسي و انقلابي عصر انقلاب بود و البته هنوز هم به شكل
پنهانتر و ضعيفتري وجود دارد. همه بهياد داريم كه در ساليان نخست
پساز انقلاب، "قاطعيت" شعار عام و فراگيري بود كه مردمان و گروهها از
مسؤولان ميخواستند و چنانكه در عمل ميديديم، قاطعيت نيز غالباً
بهمعناي حذف مخالف و دگرانديش و گاه قاتليت و محو دشمان بود. البته
اين نوع قاطعيت پيش از اين در انقلاب فرانسه و شوروي و چين و كوبا و
الجزاير و عراق و سوريه و مصر و ... اعمال شده بود و الگوي انقلابيون
ايران شمرده ميشد. بهلحاظ معرفتي، انديشهي بنيادين و مشترك تمام
گروههاي انقلابي عصر انقلاب - مذهبي و غيرمذهبي - همان آنتولوژي و
ايدئولوژي هرمي مونيستي انقلابي بود كه در انديشهي اسلام انقلابي
روحاني از حاكميت الله آغاز ميشد و به پيامبر منتقل ميشد و پس ازآن
به امامان منصوب و منصوص و در نهايت حاكميت انتصابي و الهي به فقيهان و
نواب عام امام غايب ميرسيد و مردمان فقط ميبايست ولي و نايب را كشف
كنند و با رأي و بيعت خود نيابت عامه را به نيابت خاصّه تبديل كنند و
بهعبارتي به مشروعيت آسماني قدرت، جامهي مقبوليت و تعيّن بپوشانند.
در ايدئولوژي چپ ماركسيستي نيز ماترياليسم تاريخي و دترمينيسم بهمثابه
خدا، ولايت خود را به رهبري حزب پيشتاز و سازمان انقلابي ميدهد و
خلقها چارهاي جز اطاعت مطلق از رهبري خلقي ندارند و پيش از پيروزي و
پس از آن بايد "استبداد پرولتاريا" را گردن نهند تا از اسارت استبداد
بورژوايي و سرمايهداري و استثمار طبقاتي و امپرياليسم جهاني نجات پيدا
كنند. در اين مونيسم، جاي كثرتگرايي فكري و سياسي و حزبي و حاكميت ملي
و دموكراسي و دگرانديشي كجاست؟ بنابراين از چنان تفكري، همان اعمال
و رفتاري ديده ميشود كه ديديم و همان حذفها و خشونتهايي پديد ميآيد
كه آمد. انديشهي واحد و همانند، به رفتار همانند منتهي ميشود، هرچند
تحت عناوين مختلف باشد و حتي اگر از جهات ديگر تحتعنوان با خدايي و
بيخدايي يا چپ و راست يا مذهبي و لامذهب با هم به معارضه برخيزند.
اصولاً هر انديشهي انحصارگرا و معتقد به حذف، ديگري (غير) را تحمل
نميكند و اگر اين ديگري خود نيز مونيست و معتقد به حذف باشد، رقيب
خطرناك شمرده خواهد شد و هرگز تحمل نميشود. اصولاً دو انحصارطلب كه
هركدام خود را محق و حق كامل و مخالف را باطل مطلق ميشمارد، هرگز
نميتوانند با هم كنار بيايند و در نهايت يكي بايد به هر قيمتي كنار
برود تا جا كاملاً براي رقيب باز شود. شايد داستان مونيسم و پلوراليسم
همان جملهي معروف سعدي باشد كه: "هفت درويش در گليمي بخسبند و دو
پادشاه در اقليمي نگنجند". واپسين كلام اينكه اولاً؛ به تأكيد بايد
گفت كه تمام رفتار و حوادث و جدالهاي انقلابي پس از انقلاب ايران
(مانند ديگر انقلابها) را نميتوان فقط به تفكر و معرفت و ايدئولوژي
نسبت داد و بلكه شايد بتوان گفت عوامل ديگر از جمله ضرورتها و بهويژه
جاهطلبيها و انگيزههاي شخصي، سهم مهمتري داشتهاند و ثانياً؛ تحليل
عامل معرفت در خشونتهاي انقلابي و حتي افكار پلوراليستي و دموكرات
هرگز بدان معنا نيست كه انقلابيون اساساً و ايدئولوژيكمان اعتقادي به
دموكراسي و آزادي نداشتهاند و براي هميشه آنرا نفي ميكردهاند، تا
آنجاكه اطلاع دارم و آثار مكتوب نيز نشان ميدهد، روشنفكران انقلابي
و حتي سازمانهاي چريكي و نظريهپردازان انقلابي، عموماً دموكراسي را
باور داشتند و مدعي بودند براي تحقق رهايي خلق از هرنوع استبدادي
مبارزه ميكنند، اما اشكالات ديگر (از جمله انديشهي مونيستي يكبُعدي
و ادعاي رهبري انحصاري خلق و خود را نوك پيكان تكامل ديدن و اشتباهات
استراتژيك و ...) سبب شد كه رفتارهاي ضد دموكراتيك و خشن از آنان سرزند
و به حذف ديگران اقدام كنند. از لغزشهاي معرفتي و استراتژيك ديگر اين
بود كه بسياري توجه نداشتند كه شيوهي رسيدن به عدالت و آزادي به
اندازهي هدف مهم و اثرگذار است و لذا نميتوان با شيوههاي استبدادي و
حذف به دموكراسي و عدالت رسيد.