از زماني كه
ايرانيان عزم تغيير در مراودات خود با جهان اين جهاني گزيدند، زيست روزانهاي
آنان سرشار از التهاب و اضطراب ناشي از عدم توانايي تطبيق با جهان فارغ از
جهان ديگر شد. در پس اضطراب و التهاب، اميد به فردايي بهتر قوام ايستادگي
ايرانيان بود، فردايي بهتر كه هيچ گاه نيامد.
نيم نگاهي
به تاريخ معاصر ايران بيانگر بيچارگي مردم ايران و كاسهي چه كنم چه كنم
آنهاست. زماني مشروطه ميخواهند،
عدهاي ميگويند اي مردم سعادت دنيا و آخرتتان در گروي مشورطه
خواهيتان است و عدهاي ديگر مشروط و مشروطه خواه را مايع ننگ اسلام و جهنمي
ميدانند؛ بيچاره مردم. در پس مشروطه جنگ اول جهاني است و اشغال ايران
به دست قواي روس و انگليس و غارت مردم. امنيت نيست و مشروطه فراموش و مجلس
تعطيل و صدايي به جايي نميرسد؛ بيچاره مردم. رضا خان ميآيد، ميكشد
و به يغما ميبرد تا امنيت برقرار كند. از اين رو استبداد را به ديكتاتوري
تبديل ميكند؛ بيچاره مردم. روسيه بيخ گوش ايران است و انقلاب كرده است،
چپهاي تازه چپ كردهي ايراني در پي وارد كردن آن بر ميآيند و نام خود را
توده مينهند و توده را به روس ميفروشند؛ بيچاره مردم. جنگ دوم آغاز
ميشود، رضا خان را ميبرند و بچهاش را ميآورند. بچهاش جوان است و جواني
ميكند و مصدق رو ميآيد. مصدق ميخواهد به داد مردم برسد كه كاشاني و
تودهاي و درباري و اجنبي از هر طرف بر او ميتازند و سرانجام آمريكا با بيست
و هشت مرداد دل همهشان را خنك ميكند و او ميرود؛ بيچاره مردم.
ديكتاتور جوان ميچاپد و نفت ملت را قلپ قلپ مينوشد، و مزهي آن را خون و
قلب مردم ميكند؛ بيچاره مردم. آيت الله خميني ميآيد و مردم را بسيج
ميكند، بعد از چند سال مبارزه سرانجام ميگويد شاه بايد برود و شرق و غرب هم
موافق رفتن شاه. پس مردم ديكتاتور را بر مياندازند؛ بيچاره مردم. آيت
الله جمهوري اسلامي ميخواهد پس مردم هم همان ميخواهند. خشم انقلابي حاكمان
جديد و جوان تراوش ميكند و عدهاي ديگر به كام مرگ ميروند؛ بيچاره
مردم. صدام عرب است و به دنبال گستردن سرزمينهاي عربي. نام خود را سردار
قادسيه مينهد و بر ايران و ايراني ميتازد؛ بيچاره مردم. مردم
قهرمانانه به مقابله با متجاوز بر ميخيزند. در گوشه و كنار زمزمهي پايان
جنگ ميآيد، اما انقلابيون حاكم بقاي خود را در بقاي جنگ ميبينند و جنگ
ادامه مييابد تا مسير فتح قدس از كربلا گذر كند؛ بيچاره مردم. شوراي
امنيت سازمان ملل عراق را متجاوز ميخواند و هواپيماي مسافري ايران بر خليج
فارس ميافتد و ايران جام زهر را مينوشد و جنگ به پايان ميرسد؛ بيچاره
مردم. سازندگي آغاز ميشود و سخن از تعديل اقتصادي ميرود و مردم زير
چرخدندههاي توسعهي نامتوازن له ميشوند و عدهاي كاخ ميسازند؛ بيچاره
مردم. مرد خوشتيپ ميآيد و ميگويد؛ مردم سالاري
ميسازيم.
بعد از دو
سال اميدها را در دانشگاه به خون مينشانند و سرانجام تداركچي ميشوند. با
هشت سال مردم سواري و با دنيايي از بلف و پوزخندي به مردم ميروند؛ بيچاره
مردم. عدالت خواهان جوانِ عدالت ناشناس با ضرب و زور بالا ميايند و همه
چيز را به نقد ميكشند و مردم معترض دوست به آنان اميد ميبندند. و ايران را
روانهي شوراي امنيت ميكنند. گويا انقلاب اسلامي ايران ترميدور ندارد؛
بيچاره مردم.
در وراي
تمام بيچارگيهاي ملت ايران آرزو و اميد فردايي بهتر نهفته است. زندگياي
فارغ از التهاب و اضطراب. اما چرا فردايي بهتر نميآيد، همواره بر مردم ايران
القا شده است كه شما صاحبان فرهنگي غني و دشمن ستيز هستيد. گاهي گذشتهي
باستاني را دستمايه پرورش ذهن مردمان ميكنند و زماني ديگر به فرهنگ اسلامي
توسل ميجويند. از اين هر دو آنچه را كه بيرون نميكشند اهتمام و احترام به
حقوق صاحبان فرهنگ است و بس. مادام كه جرأت نقد داشتهها و پيشينهي فرهنگي
خويش را نداشته باشيم و بنيادگرايي پيشينه كنيم، فريب كاران، افكار ما را
تسخير و به سوي خواست خود هدايت ميكنند و من و شما در التهاب خواهيم بود و
اضطراب از اين كه چه بر سرمان خواهد آمد. چنان كه از گذشته دور تا كنون چنين
بوده است. بياييد به حقوق خود و ديگران احترام نهيم و ملزم به رعايت آن
باشيم. بياييد تسليم هدايت افكار عمومي توسط حاكمان نشويم. بياييد بپرسيم كه
چرا پروندهي اتمي ايران به شوراي امنيت ميرود و بيچاره مردم در التهاب و
اضطراب وضعيتي نامشخص بسر ميبرند؟ آيا حاكمان تا به حال گفتهاند كه نفع
اقتصادي اينهمه هياهو چيست، و اقتدار ملي ما در چه نهفته است؟ حق ماست كه
بپرسيم تاكنون چه ميزان از حقوق مادي و معنوي ملت صرف ساختمانها و تجهيزات
اتمي شده است. بياييد مطيع و فرمان بردار نباشيم. بيايد اقتدار دستگاه هژموني
ساز رسمي را با نقد مداوم خويش بشكنيم.
شجاع باشيد و حقوق خود را طلب كنيد
اگر حاكمان راست ميگويند كه به دنبال خواست مردم اند پس بايد پاسخگو باشند
در برابر مردم. بيچاره مردمي كه نميداند چه ميخواهد و چه بر سر او خواهد
آمد و به او القا ميشود كه چه ميخواهد و چه بر سرت ميآيد. چند روز ديگر
عيد است و عيد نوروز و مردم ملتهب و مضطرب، و گويا نقل محافل فاميلي آنچه كه
بر سر ما خواهد آمد. باز هم بايد به فردايي ديگر اميد داشت. بياييد فردايي
ديگر را با نقد پيشينهي فرهنگي خود و تلاش براي استيفاي حقوق خود بسازيم.