بازگشت به صفحه اول

 

 
 

از جان ما چه می خواهید؟

نامه سرگشاده به امیرعباس فخرآور و دیگر جوانان امروز و فردای ایران

محمد حسیبی

جمعه یازدهم فروردین ماه 1385 برابر با سی و یکم ماه مارچ 2006

آقای امیر عباس فخرآور؛

         دیروز صدای شما را روی تلویزیون ماهواره ای پارس شنیدم که گویا از مخفیگاه خود درون ایران به مناسبت توافق اعضای پنجگانه و ثابت شورای امنیت سازمان ملل بر سر بحران غنی سازی اورانیوم در ایران به اتفاق آقای علیرضا میبدی مجری برنامه اظهار شادمانی می کردید. مصاحبه آقای میبدی با آقای دکتر جلال متینی راهم دوسه روز پیش دیده بودم که در جهت محو کردن نام نیک زنده یاد دکتر محمد مصدق از اذهان عمومی معرکه گرفته بودند. ضروری است برای اطلاع شما و دیگر جوانان ایران به این نکته در همینجا اشاره شود که تلاش متینی/میبدی در این زمینه جزئی از پروژه بزرگی است که از روز خلع ید از اتباع انگلیس و شرکت نفت ایران و انگلیس در کشور ما  آغاز شد و همچنان ادامه دارد.

         تماشای این دو برنامه محرّک اصلی نوشتن این نامه سرگشاده به شما و دیگر جوانان غیور و میهن دوست این زمانه و نسل های آینده شد. شما در آغاز عصری زندگی می کنید که آن را دوران شکوفایی تکنولوژی اینترنت و دیگر وسائل مدرن اطلاع رسانی به عموم مردم جهان می نامند، اما علاوه براین که جمهوری اسلامی در ایران بیشترین تلاش خود را برای بستن منابع اینترنتی به روی جوانان به کار می گیرد ، جای تأسف است که شما و بسیاری از دیگر جوانان نیز خود را داوطلبانه از کسب اخبار و تفسیرهای سیاسی/تاریخی/اجتماعی/اقتصادی مختلف محروم می کنید. برای مثال نگاه کنید به تارنمای « چه باید کرد؟» www.chebayadkard.com  و نوشته کوتاه طرح مقدماتی حمله نظامی به ایران فاش شد را بخوانید تا ملاحظه کنید که خبر بهجت اثری که شما و آقای علیرضا میبدی و جمع بسیاری از هموطنان درونمرز و برونمرز را درباره توافق چین و روسیه با سه عضو دیگر شورای امنیت یعنی امریکا، فرانسه و انگلیس به شور و شوقی توصیف ناپذیر واداشته بود اولا یک زدوبند سیاسی بود وخبر تازه ای به حساب نمی آمد، دوماً ملاحظه کنید که علی رغم این خبر چرا بسیاری از مردم آگاه جهان بر خلاف شما و آقای میبدی دچار دلهره و نگرانی درباره ایران و جهان هستند؟.

         حال اگر می فرمائید اطلاعات مختصری که در این تارنما و دیگر تارنماهای مشابه فارسی وجود دارد به دلیل فیلترگذاری از سوی نظام جهل و خون حاکم بر ایران قابل دسترسی نیست حرف شما را می پذیرم، اما از این حقیقت نیز نمی توان گذشت که اولا، اطلاعاتی که در این تارنمای بسیار کوچک و ساده درج می شود از طریق ضمیمه کردن به پیام الکترونیک (email) به دست بسیاری از دوستان و همرزمان شما در ایران می رسد، دوماً برای شما دانشجویانی که به زبان انگلیسی آشنایی دارید دسترسی به اینگونه خبر و تفسیر بر روی تارنماهایی که از سوی رژیم فیلتر نمی شود چندان مشکل نخواهد بود.

         مردم ایران را طی دوران بسیار حساس یکی دو قرن گذشته بارها در اثر عدم آگاهی نسبت به تاریخ گذشته و مسائل جاری با پای خود به منجلاب سیاهروزی برده اند، اما چنانچه ما را در این عصر و زمانه ـ بار دیگرـ به گردابی مشابه و تیره تر از گذشته رهنمون شوند باید خود را بیش از هرکس مقصر به حساب آوریم.

آقای فخرآور؛

         به یاد آورید روزهای آخرین هفته از ماه اکتبر سال 2003 میلادی و آن مانیفست 73 صفحه ای را که من همچنان آن را در بایگانی خود حفظ کرده ام. بیژن ــــــ و محمود ــــــ که در هرکجا هستند برایشان سلامتی و سعادت آرزو می کنم مرا به خاطر آن مانیفست با ضرب العجل به شهر پاریس فرا خوانده بودند. در پاریس تلاش فراوان کردند که نظر و حمایت همه جانبه مرا نیز بدون مطالعه کردن آن مانیفست و بسیاری از کارهای دیگری که گویا برای نجات ایران،  در آن زمان،  برنامه ریزی شده بود جلب کنند، ولی جواب قطعی من به آن ها این بود که گرچه در نیّت خیرشان شک ندارم ولی بدون مطالعه آن مانیفست  محال است بتوانم قدمی درباره آن و چنان طرحی بردارم. تکرار می کنم که در حسن نیت دوستان محترمی چون بیژن و محمود و چند تن دیگر شکی نبود، اما بی شک سرنگون شدن در آن دیگ حلیم نیز با آن عجله عقلانی به نظر نمی آمد. گرچه برایشان آسان نبود، ولی آن مانیفست را نهایتا به من دادند تا شب در هتل محل اقامتم مطالعه کنم. فردا صبح ضمن اشاره به ضرب المثل معروف و پرمعنی در زبان و فرهنگ مردم امریکا که می گوید «The road to hell is paved with good intentions» یعنی    « راه رسیدن به جهنم با حسن نیت ها هموار می شود» عرض کردم این همان «حسن نیتی است که در پایان به جهنم ختم خواهد شد». علاوه براین پیشنهاد و اظهار امیدواری کردم که تمامی دوستان دست اندرکار تهیه آن مانیفست و دوستانی که قرار است در حمایت از آن مانیفست و انجام یک پروژه مبارزاتی برای نجات ایران شرکت داشته باشند به اتفاق اینجانب نسبت به مطالعه چند جلد کتاب بسیار مهم درباره کشمکش های تاریخی دولت های روس و انگلیس در اواخر قرن 18 و کردار سیاستمداران امریکا درایران از قدیم الایام تاکنون اقدام کنیم تا بتوانیم با چشم باز دست به نوشتن مانیفست و گام نهادن در مرحله مبارزه عملی  بپردازیم. البته به این دلیل که آن پیشنهادی نبود که برای اولین بار و آخرین بار با دوستان مبارزی مطرح می کردم خوب می دانستم که عرایض بنده مطابق معمول مورد توجه قرار نخواهد گرفت. پیش بینی من درست بود، دوستان در جواب فرمودند برای انجام پیشنهاد بنده به دلیل ضرب العجلی که درباره آن مانیفست و اقدامات بعدی وجود دارد وقت برای مطالعه تاریخ باقی نمی ماند . . . و مسائلی از این قبیل . . . 

         فردای آن روز عرایضم را روی کاغذی نوشته، سپس تقدیمشان کردم و راه طولانی بازگشت ازپاریس را در پیش گرفتم. آخرین جمله هایم را که در آن نامه نوشته بودم عیناً در زیر درج کنم.

« . . . .ما طرفدار مردمیم و حقانیت مردم. ما نمی توانیم ذره ای از حقیقت با وارد شدن در سیاست و سیاستبازی فاصله بگیریم. این تنها تفاوت بزرگ ما با تمام مبارزان قلابی و سیاستباز است. وارد شدن ما به جرگه سیاستبازی همان و به لجن کشیده شدن ما نیز همان.»

حال بر می گردیم به مصاحبه آقای علیرضا میبدی با آقای دکتر جلال متینی که می گفت:

« اکنون که «پنجاه سال» از مرگ مصدق گذشته و« آب ها از آسیاب افتاده»  باید به شخصیت دکتر محمد مصدق با نگاه نقادانه برخورد نمود!». آقای میبدی که خوب میداند دکتر محمد مصدق در تاریخ 14 اسفند ماه 1345 چشم ازجهان فرو بسته، همانند بچه مرشدی که وظیفه اش را خوب می داند  راز مرشد را که می گفت تا چند لحظه دیگر مار را از صندوق بیرون می آورم فاش نکرد. بچه مرشد میدانست که در آن صندوقچه ماری نیست وگرنه از او می پرسید چگونه ممکن است پنجاه سال از مرگ مصدق گذشته باشد و این  کدام آب است و از کدام آسیاب افتاده است؟ .

         مرشد بدون درخواست صلواتی دیگر، شاید در دل گفت « برخرمگس معرکه لعنت» و با      « نگاه نقادانه!»  در باب مخالفت دکتر محمد مصدق با احداث راه آهن در ایران از طریق در آمد ناشی از مالیات قند و شکر! چشمه دیگری بازی کرد، سپس بساط خود را جمع کرد و در میان جمعیت سلطنت طلبان که در اطرافش حلقه زده بودند ناپدید شد . . .

« خرمگس معرکه» فریاد زد مرشد مرشد . . . مرشد؛ آیا دکتر محمد مصدق با احداث هرگونه راه آهن در ایران مخالف بود یا فقط با آن راه آهنی که انگلیس ها می خواستند به خرج مردم ایران برای منظورهای نهفته خود بسازند کدامیک؟. مثلا سرهنگ ستاد هوائی غلامرضا مصور رحمانی در کتاب خود بیهوده چنین نوشت که:

ولی از مرشد خبری نبود . . .

آقای فخر آور؛

         وارد شدن به مبارزه ای جدی  با  وارد شدن به "سیاستبازی"  تفاوت بسیار دارد. شما به "سیاستبازی" مشغول شده اید. دراین بازی، شما و مردم ستمدیده ایران بازنده خواهند بود. خوب میدانم که شما و بیشتر جوانان و دانشجویان عاشق ایران و مردم ایران هستید. می دانم به مصدق نیز عشق می ورزید.  زنده یاد دکتر حسین فاطمی نیز عاشق مردم و شیفته و شیدای مصدق بود، اما او مصدق و اهداف والایش را که ازآگاهی عمیق نسبت به تاریخ ایران بر می خاست بهتر از هر کس می شناخت.

            دریغ و درد که غیرت، شجاعت و فداکاری زائدالوصف شما جوانان به خاطرعدم آگاهی عمیق از تاریخ ایران اینچنین بر باد می رود و فقط  برای پیشرفت مقاصد بیگانه و نوکرانشان در درون و بیرون ایران مفید واقع می شود.

            هنوز دیر نیست، اگر شما جوانان و دانشجویان اینهمه غیرت و شهامت و مردمدوستی را با دانش و آگاهی از تاریخ یکی دو قرن اخیر ایران در هم آمیزید بیهوده جان بر سر"سیاستبازی ها" نخواهید گذاشت، بلکه خود را به سلاح قدرتمندی مجهز خواهید کرد که متضمّن نجات راستین ایران خواهد شد.

         در تداوم این نامه،  باهم مروری بر مطالب و مدارک تاریخی میهنمان خواهیم کرد. اما از آنجا که لابد می خواهید بدانید عنوان این نامه یعنی « از جان ما چه می خواهید؟» از کجا و به چه مناسبت آمده به استحضار می رسانم که این را از اولین کتابی که باهم مرور خواهیم کرد طلای سیاه یا بلای ایران نوشته زنده یاد ابوالفضل لسانی وام گرفته ام. در مقدمه این کتاب نایاب و بسیار ارزشمند از جمله چنین آمده:

« بعد از جنگ بین المللی دوم عده ای از روزنامه نگاران ایرانی از طرف اداره اطلاعات وزارت خارجه انگلستان برای مشاهده اوضاع اجتماعی و صنعتی انگلستان به آن کشور دعوت شدند. در مصاحبه ای که بین روزنامه نگاران ایرانی با «مستر بوین» وزیر خارجه دولت انگلستان یا لیدر دوم حزب کارگر آن مملکت با حضور آقای تقی زاده سفیر کبیر ایران به عمل آمد آقای خلیل ملکی نماینده روزنامه رهبر با لحن بسیار شدید از دستگاه حاکمه ایران و فسادها و دزدی ها و هرج و مرج ها و شرب الیهودها* انتقاد نموده و به عنوان اینکه دولت انگلستان موجد و موسس تمام این خرابکاری ها در خاورمیانه و مخصوصا در ایران می باشد با تأثر شدید بوین را طرف خطاب قرار داده و گفت:

شما از جان ما چه می خواهید چرا این باندهای فاسد و سیاهکار را تقویت می کنید؟ چرا نمی گذارید یک حکومت ملی و علاقمند و دلسوز به حال ملت ایران تشکیل گردد و چرا هر روز شکاف بین حکومت ها و ملت را زیادتر می کنید چرا و چرا و چرا . . . .  از جان ما چه می خواهید؟.

         مستر بوین در قبال تمام این اعتراضات و تندی و عصبانیت با خونسردی مخصوص انگلیس ها و لبخند ملیح رجال سیاسی آن کشور با کمال سادگی و وضوح درجواب همه این سوآلات " ازجان ما چه می خواهید؟" فقط یک کلمه را سه مرتبه تکرار کرد و گفت:

        اویل. اویل. اویل

        یعنی – نفت . نفت . نفت

آقای دکتر جلال متینی تاکنون این سوآل را از سیاستمداران امریکا و انگلیس نکرده است. او نمی پرسد «شما از جان ما چه می خواهید؟ چرا این باندهای فاسد و سیاهکار را تقویت می کنید؟»، جلال متینی   پژوهشگر ویژه ای - در زمانی ویژه- برای هدف ویژه است. هیچکس به اندازه دکتر جلال متینی و علیرضا میبدی نمی داند که چرا این باندهای فاسد و سیاهکار را تقویت می کنند؟ !

ادامه دارد

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

ساير مطالب مربوط به ديدگاه