بازگشت به صفحه اول

از شرق

 
 

پذيرش «تكثر»، شاخص دموكراسى طلبى

رضا عليجانى185895.jpg

يكى از شاخص هاى مهم دموكرات و دموكراسى خواه بودن پذيرش تكثر نيروها و تفاوت جايگاه ها است. به نظر مى رسد جامعه ايران در زمان حاضر نسبت به جامعه قبل از انقلاب متكثرتر شده است. جامعه ايران در آن زمان يك جامعه سنتى تر و محدودتر و بسته تر است. اين صرفاً يك توصيف است و نمى خواهيم ارزش گذارى مثبت و منفى كنيم. به نظر مى رسد كه الان جامعه ما به صورت لايه لايه و چندضلعى درآمده كه هر ضلعش هويت و رويكردهاى خاص خودش را به مسائل فكرى _ سياسى _ اقتصادى داخلى و جهانى دارد. فضاى روشنفكرى ما هم به همين شكل است. هرچند هميشه فضاى روشنفكرى متكثرتر از فضاى عامه و فضاى عمومى مردم است اما لايه هاى ميان نخبگان و مردم عامى و عادى هم، امروزه متكثر شده است. شايد زمانى يك روشنفكر مثل شريعتى غالب مى شد و گفتمان فكرى بخش زيادى از فضاى روشنفكرى را تحت تاثير قرار مى داد يا فرضاً در دورانى يك رهبر سياسى مثل دكتر مصدق مى توانست بخش زيادى از جامعه را مخاطب و تحت تاثير و تحت الشعاع انديشه خودش قرار دهد. من بنا به دلايلى فكر نمى كنم در آينده ما چنين رهبران بلامنازع و چنين روشنفكران بسيار درخشان و تك ستاره داشته باشيم. و اين امر را چه مثبت و چه منفى بدانيم، اما ناشى از تحولاتى است كه در جامعه ايران اتفاق افتاده است. مثل رشد شهرنشينى. طبق آخرين آمارها هم اينك نزديك به هفتاد درصد از جامعه شهرنشين هستند. شايد آمار رشد طبقه متوسط، رشد سواد، رشد رسانه هاى جمعى و ارتباطى را شنيده باشيد كه در مقطع انقلاب ما ۱۱۰ تا ۱۲۰ دانشجو داشتيم و الان حدود ۲ ميليون دانشجو داريم. يعنى جمعيت ما دوبرابر شده ولى تعداد دانشجويان ما حدود ۲۰ برابر شده است. در آن مقطع رسانه هاى ارتباطى ما بسيار محدود بود. حداكثر تلفن و راديو و تلويزيون با دو كانال بود. الان ما با ماهواره، اينترنت، فاكس و... و انواع رسانه هاى مختلف ارتباط داريم. اين ارتباط سيال، فاصله شهرستان تا تهران و فاصله داخل تا خارج را در همه حوزه ها، حتى حوزه هاى علمى كمتر كرده است. الان ساكنين در شهرستان ها هم از طريق اينترنت كاملاً به روز هستند. اينترنت فاصله داخل و خارج را هم بسيار كم كرده است. الان با انبوه و انباشتى از اطلاعات در اينترنت مواجهيم. البته اين امر مى تواند هم مثبت و هم منفى باشد. همچنين الان در دانشگاه هايمان دوسوم دانشجويان خانم ها هستند در حالى كه در آن مقطع بسيارى از خانواده هاى مذهبى اجازه نمى دادند دخترانشان بالاتر از مقطع ابتدايى درس بخوانند، البته اگر اصلاً اجازه مى دادند كه درس بخوانند. تحولات بنيادى كه من اسمش را «انقلاب نامرئى» بنيادى در جامعه ايران مى گذارم، جامعه ما را متكثر كرده است و به نظر من اگر كسى اين تكثر را فهم و درك نكند و هميشه در پس ذهنش در ارائه تحليل ها و راهكارهايش به كار نگيرد، معمولاً به نتايج و خروجى هاى كاملاً نادرست و ناكارآمد مى رسد. يك جنبه كاربردى آن كه هم براى فضاى روشنفكرى و هم براى فضاى سياسى و جنبش عام و اجتماعى و سياسى و هم براى جنبش دانشجويى اهميت دارد اين است كه نگاه يكسان ساز و يكسان نگر به كل جامعه نداشته باشد، اما ما در ورا يا پس ذهن بسيارى از روشنفكران يا فعالان سياسى چنين نگاهى را مى بينيم. در نتايج و خروجى بحث هايش و نتايجى كه مى گيرند هم نوعى «توهم  فراگيرى» وجود دارد. يعنى فلان حزب سياسى يا فلان روشنفكر تصورش اين است كه بايد حرفى بزند، استراتژى اى مطرح كند، تئورى اى بدهد، برنامه سياسى اى ارائه بدهد كه ۹۰-۸۰ درصد جامعه پشت سرش بيايند. تصورش از مخاطب اين طورى است. ما همان طورى كه همه برنامه هاى تلويزيون را مى بينيم يعنى گزينشى نگاه نمى كنيم يا مجله اى كه مى گيريم مى خواهيم همه مقالات آن را بخوانيم و دنبال مقاله خاص خودمان نمى گرديم، در فضاى روشنفكرى و سياسى هم به همين شكل عمل مى كنيم. يعنى يك نوع توهم فراگيرى در ما وجود دارد. روشنفكران يا سياسيون به دنبال تئورى ها يا برنامه هايى هستند كه بتوانند بسان دكتر مصدق در زمان نهضت ملى يا روشنفكرى شبيه شريعتى كه مى توانستند بخش اعظمى از مخاطبين خودشان را تحت تاثير قرار بدهند، حرف يگانه و نهايى ارائه بدهند و تك ستاره اى باشند در محفل سياسى يا روشنفكرى.در حالى كه الان به نظر مى رسد جامعه ما لايه لايه و مدارمدار شده است. شايد هم اينك و يا در آينده، اهداف درازمدت يا افق هاى دوردست و آرمان هاى مشتركى به وجود بيايد يعنى آرمان فراگيرى مطرح بشود مثل دموكراسى، عدالت، استقلال، امنيت و... و اين آرمان و غايت شايد بتواند ۷۰ درصد جامعه سياسى يا مخاطبين جامعه سياسى و يا ۸۰-۷۰ درصد روشنفكران يا طبقات و اقشارى كه مخاطب اينها هستند را مورد خطاب قرار بدهد، اما اگر آرمان دموكراسى يا عدالت يا استقلال يا پيشرفت يا هر آرمان ديگرى را قبلاً تقريباً به طور عمومى با يك تئورى (مثلاً مذهبى) توجيه مى كردند يعنى وجه غالب و اغلب جامعه مذهبى (حال مذهبى _ سنتى يا نوگرا) بود و هر بحثى كه مطرح مى شد اولش آيه يا حديثى مى آمد و ذيل آن بحث باز مى شد، اما امروز افراد از خاستگاه هاى فكرى و معرفتى و هويتى و شايد حتى پارادايمى متفاوتى به سمت آن آرمان مشترك حركت مى كنند.ما الان در جامعه خودمان به صورت لايه لايه از سنتى ترين اقشار مذهبى را داريم تا اقشار مقدارى بازتر كه مى توان آنها را رفرميست هاى مذهبى دانست، تا اقشارى كه داراى هويت و تفكر نوانديشى دينى هستند و تا افرادى كه موضع يا دغدغه خاصى روى امور مذهبى ندارند تا جريانات و تفكرات غيرمذهبى با گرايش ليبرال و تفكرات غيرمذهبى با گرايش چپ تر و عدالت خواه و رويكردهاى سوسيال _ دموكرات و... و تا تفكرات ضدمذهبى. به قول معروف همان طور كه ما در ايران هميشه چهارفصل آب وهوايى و ميوه هاى چهارفصل را به طور همزمان داريم، ميوه هاى چهارفصل فرهنگى را همزمان داريم. ما اگر در خيابان هاى تهران قدم بزنيم ميوه هاى چهارفصل فرهنگى و به طور محسوس نمونه هاى دو سر طيفش را دقيقاً مى بينيم.بنابراين اگر يك فعال سياسى، يك روشنفكر و يك انديشمند چنان توهم فراگيرى داشته باشد كه فكر كند مى تواند تئورى اى بدهد و يا نظريه يا بحثى را مطرح كند كه همه اين مخاطبين را پوشش بدهد به نظر من دچار سراب و خود بزرگ بينى شده است.اينك اين تكثر هم در جامعه عامه ما وجود دارد و هم در جامعه روشنفكرى و هم در جنبش دانشجويى. به عبارت ديگر ما با يك نوع پديده پلوراليزه  شدن جامعه مان در اجزا و ابعاد مختلفش مواجهيم. در گذشته اين تكثر بود ولى نه با اين گستردگى و نه به ويژه با اين كميت. يك دسته بندى كلى مذهبى و غير مذهبى وجود داشت. مذهبى ها يك دوره متاثر از بازرگان يا طالقانى و مجاهدين بودند يك دوره اكثريت وسيعى از آنها متاثر از شريعتى بودند. ولى الان در بين روشنفكران مذهبى هم لايه هاى مختلفى را مى بينيم كه هريك از يك نحله متاثرند، از: شريعتى، بازرگان، طالقانى، مجاهدين، سروش، ملكيان، كديور و مطهرى و آيت الله منتظرى و... اين لايه ها را فقط در حوزه مذهبى مى بينيم.در حوزه غير مذهبى ها هم لايه بندى هاى گوناگونى وجود دارد. در جامعه هم سيرى به سمت اتميزه  شدن وجود دارد كه وجهى از آن مثبت و وجهى ديگر منفى است. جنبه جمع گريزى و «ما» گريزى آن، منفى است ولى جنبه تشخص و شهروندى آن مثبت است. در جريان راست سنتى، آن هم بخشى از جريان راست، كاملاً به صورت تقليدى و مقلدوار مسائل سياسى و فكرى شان را تعيين مى كنند و مثلاً چهارشنبه مى گويند به يكى راى بدهيد و جمعه مى گويند به كس ديگرى راى بدهيد، اما از اين طيف كه كمى گذر كنيم مى بينيم در بقيه اقشار مذهبى اينگونه نيست كه آنها مقلد رهبران فكرى و سياسى شان باشند. در بدنه جريان دوم خرداد، در بدنه جريان ملى- مذهبى، در بدنه جريانات ديگر روشنفكرى و... اين وضعيت را در چند انتخابات اخير به خوبى ديده ايم. در انتخابات شوراها ديديم كه فردى شاخص، مورد اعتماد و محبوب يك جريان نظرى مى داد كه بخشى از بدنه آن جريان ضمن حفظ احترام به آن فرد، اما حرفش را گوش نمى كرد. اين خود جلوه اى از حركت به سمت اتميزه شدن جامعه است. از نقاط منفى اين سير اين است كه اگر اين گرايش و درونمايه بخواهد تا بى نهايت سير بكند و خط سرخ و حد توقفى نداشته باشد هيچ امر جمعى شكل نمى گيرد تا مبناى دموكراسى، پيشرفت و منافع ملى و... باشد. بنابراين نتيجه اى كه مى خواهم بگيرم توجه و تاكيد بر رشد تكثر و برجسته شدن تكثر فكرى _ سياسى اجتماعى در جامعه كنونى ايران است و خروجى و نتيجه اى كه هم براى جنبش كل، هم براى روشنفكران تئورى گرا و هم براى روشنفكران مبارز و اكتيو سياسى مهم است و هم براى جنبش دانشجويى مهم و قابل توجه است اين است كه هيچ فردى، هيچ جريان و هيچ انديشه اى نمى تواند خود را مركز ببيند و ديگران را پيرامون. خود را متن ببيند و ديگران را پاورقى. متاسفانه اينك ما نوعى خودمركزبينى و خود بزرگ بينى و ناديده گرفتن تكثر نيروها را به صورت فراگير در اكثر هويت ها و جريان هاى فكرى و سياسى مشاهده مى كنيم. راست سنتى و راست اقتدارگرا در دوره اصلاحات مى گفتند در جامعه ايران آبله مرغانى آمده است اما از بين خواهد رفت. يعنى آنها جامعه را مال خودشان مى دانستند و مى دانند. اين آبله مرغان هم با اندكى ارشاد و هدايت (حالا به طرق مختلف كه معمولاً فيزيكى و غير فيزيكى و انواع و اقسام دارد) حل مى شود و مردم مال ما هستند.شايد جريان دوم خرداد هم خودش را در همين توهم مى ديد. انگار هميشه مردم پشت قباله اين جريان هستند. آنها مى گفتند و مى گويند ما تئورى آورده ايم، ما تشكيلات سراسرى هستيم و... يك نوع خودمركزبينى و خود بزرگ بينى و توهم فراگيرى هفتاد- هشتاد درصدى شايد در بعضى دوستان ملى- مذهبى ما هم وجود دارد. عكس بسيارى از بزرگان و افراد پاك اين جامعه را ملى- مذهبى ها بالاى سرشان مى زنند- عكس مصدق، بازرگان، طالقانى و شريعتى- كه همگى جزء مفاخر ملى ما هستند. اينها و دوستدارانشان هم در قباله ما هستند! آن طرف تر، جريان ملى هم شايد همين تصور و توهم را داشته باشد. آنها مى گويند مصدق اصلاً متعلق به ما است و ما جريان و جنبش پنجاه ساله و با پيشينه پرافتخاريم. مذهب را در حوزه شخصى قرار مى دهيم و مهم نيست كه خودمان اعتقاد داريم يا نداريم- كه عمدتاً هم اعتقاد دارند- ولى چون مذهب را در حوزه اجتماعى نمى آوريم، خب آينده مال ما است!آن طرف تر و در مدارهاى بعدى هم همين تصور و توهم فراگيرى را دارند. جريانات لائيك (با گرايش ليبرال يا با گرايش راديكال) شايد تصور و توهمشان- كه از برخى از بحث ها، تئورى ها، نوشته ها و سخنرانى هايشان آشكار مى شود- همين توهم فراگيرى است. گويى يك پس زمينه ذهنى در آنها عمل مى كند مبنى بر اينكه مذهب در جامعه ايران خوب عمل نكرده است و چون ما غير مذهبى هستيم و برخلاف مليون داراى حرف و تئورى هم هستيم و حرف هايمان قديمى نيست و به روز هستيم، پس اكثر مردم طرفدار ما هستند و الان هم اگر بخواهيم مراسم بگيريم بايد در استاديوم آزادى باشد، حجم سالن براى ما كوچك است! توهمى اينچنينى در ميان برخى از آنها وجود دارد. نيروها و مدار هاى آن طرف تر، چه از نظر فكرى و چه از نظر سياسى، آنهايى كه چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب مبارزه كرده اند و شهيد داده اند، هم مى گويند ما اصلاً جريانات پرافتخارى هستيم. ما نوك پيكان تكامليم و بقيه پشت جبهه ما هستند.خلاصه اينكه اين تصور فراگيرى و توهم ۹۰-۸۰ درصدى  بودن را در همه طيف ها مى بينيم. از آن جريانى كه تحول خواهى اكثر جامعه را آبله مرغان مى داند تا اپوزيسيون خارج از كشور كه از راه دور با جامعه ايران ارتباط دارد. اما دو، سه رخداد نشان داد كه نمى شود به همين سادگى با مسائل برخورد كرد. من به ياد دارم در انتخابات دوم خرداد برخى از افراد و جريانات در اپوزيسيون خارج از كشور برايشان قابل تصور نبود كه جمعيت و كميت بالايى در همين ساخت قدرت بيايند و راى بدهند. آن تفكرات و جريانات فكر مى كردند كه نفرتى كه در خودشان وجود دارد در ديگر مردم و اكثريت جامعه هم به همان شكل وجود دارد و يا به همان شيوه عمل مى كند و مردم هم مثل آنها حاضر نيستند مهر در شناسنامه شان بخورد ولى مشاركت هايى كه شد نشان داد مردم پراگماتيستى تر به مسائل نگاه مى كنند. آنها با عقل عملى شان تصميم مى گيرند، عقل عملى به اضافه مقدارى شور و احساس كه من اسم مجموع و مخلوطش را مى گذارم «شم». به هر صورت مردم با شم درونى خودشان تصميم مى گيرند. نه راى دادنشان به آن معناست كه طرفدار قدرت مستقر هستند كه بعضى ها اين طورى تفسير مى كنند و نه راى ندادنشان. اين يك نمونه بود كه تا همين انتخابات هم خودش را با فراز و نشيبى نشان داده است.يك نمونه ديگر كه شايد بيشتر در رابطه با هويت مذهبى خودش را نشان مى دهد آيين ها و مراسم هاى مذهبى است. مثل نيمه شعبان، تاسوعا، عاشورا و... برخى روشنفكران (عمدتاً غيرمذهبى) چنان در فضاهاى بسته و جمعى خودشان هستند كه تصور مى كنند اساساً جامعه مذهب را بوسيده و كنار گذاشته است. اينها نه قادرند بازگشت به مذهب آيينى را در جامعه ببينند و نه حاضرند مذهب روشنفكرى را در جامعه به رسميت بشناسند و لحاظ كنند. اينها هم اگر در يك روز مذهبى مثل تاسوعا يا عاشورا و... به خيابان ها بيايند و كمى قدم بزنند شايد كمى واقع گراتر بشوند. البته همه جوان هايى كه مى آيند و لباس سياه مى پوشند و شايد آرايش موهاى بعضى هايشان هم به شكل هاى سنتى نباشد، ولى حاضرند زنجير بزنند و سينه بزنند، نماد همه جوانان جامعه ما نيستند. همان طورى كه برخى از جوانانى كه مثلاً در روزهاى جمعه در اطراف دربند ديده مى شوند، نماد همه جوانان جامعه نيستند، مجموعه آنها تشكيل دهنده جوانان جامعه ما هستند.
هر كدام از ما در هر نقطه اى كه ايستاده ايم، در نقطه مذهب سنتى، مذهب نوگرا، غيرمذهبى و ضدمذهبى، اصلاح طلب، تحول خواه و... عقايدمان به عنوان يك فرد، به عنوان يك روشنفكر، يك فعال سياسى و به عنوان يك فعال جنبش دانشجويى محترم است. اما نبايستى در وراى ذهن مان جامعه را تكثيرشده خودمان بدانيم. مانند تصاويرى كه اينك از طريق كامپيوتر در يك صفحه به تعداد زياد تكثير مى شود. من درون ذهن و روحيات خود ايستاده ام: روى مذهب ايستاده ام و يا از آن عبور كرده يا نكرده ام؛ روى اصلاحات مانده ام و يا از آن عبور كرده ام يا نكرده ام؛ روى مليت و منافع ملى ايستاده ام و يا نايستاده ام؛ به هر حال من خودم هستم. اما اگر تصورم از جامعه شكل و صفحه اى تكثير شده و آگرانديسمان شده از شخص خودم باشد، دچار اشتباه و تصور و توهم مى شوم. توهمى كه الان متاسفانه در بخش مهمى از حوزه روشنفكران و فعالان سياسى ما وجود دارد.نتيجه عملى بحث ما اين است كه اگر ما تكثر نيروها را مبنا قرار دهيم در هر كار عمومى جدا از اينكه هر كس به طور طبيعى هويت خود، تفكر، منافع، استراتژى، منش و... خودش را بيشتر قبول دارد، اما در عين حال به خوبى مى داند كه اين بدان معنا نيست كه ديگران را مى تواند داخل تحليل، استراتژى، منافع و... خودش بكشد. گفت وگو، آگاهى دهى، تاثير و تاثر متقابل تا حدى موثر است (و ضرورى و بنيادى هم هست). شايد در سنينى تا حدى تغيير دادن تفكر و گرايش خود ممكن باشد اما به هر حال پس از گذراندن ساليانى از عمر و يا به واسطه خانواده و طبقه اى كه به ناچار در آن قرار داريم، افكار و تمايلات و خواست ها و شخصيت و روحيات ما شكل مى گيرد و ديگر به ويژه پس از سنين نوجوانى و گاه جوانى قابل تغيير نيست و بايستى در همين شكلى كه هست ويژگى هاى يكديگر را به رسميت بشناسيم و بتوانيم با حفظ آنها با يكديگر تعامل و همكارى داشته باشيم. اين امر در يك جامعه كل، اهميت بس فراوان تر و حياتى ترى مى يابد.نتيجه عملى تر اين بحث اين است كه در همين تريبون هاى دانشجويى ما مى توانيم مورد پرسش قرار بدهيم كسانى را كه در وراى تحليل هايشان يا در خروجى و نتايج بحث هايشان نگرش حذفى و اراده يكسان سازى جامعه و ناديده گرفتن تكثرها وجود دارد. چه آن كسى كه از موضع مذهبى سنتى يا با پشتگرمى به قدرت مى  خواهد ديگران را حذف كند و چه كسى كه شايد زور سياسى نداشته باشد ولى از موضع يك روشنفكر غيرمذهبى يا مذهبى برخورد حذفى با ديگر روشنفكران مى كند. برخورد سراسر منفى و پرنفرت با ديگرى كه علاوه بر نقد فكرى، موجوديت ديگرى را هم نفى مى كند، خواسته و ناخواسته، نوعى دوقطبى كردن جامعه است. اين انحصارگرايى ها و خودحق پندارى ها و خودمركزبينى ها به شدت مستعد پرورش خشونت و در ادامه آن توتاليتاريسم با اشكال مختلف در آينده جامعه ماست. بر اين اساس اگر فردى كه در چارچوب اصلاحات مى انديشد بيايد و در تريبون دانشجويى كسانى كه ديگر اصلاحات را قبول ندارند منكوب بكند و يا مثلاً يك روشنفكر غيردينى، روشنفكران دينى را منكوب بكند و روى آن ضربدر سرخ بكشد و... ما بايد او را مورد پرسش قرار دهيم و به او بگوييم كه ما نمى خواهيم فقط بحث نظرى با شما بكنيم تا ببينيم حرف هاى شما درست است يا غلط، جمع بندى اى كه از اصلاحات مى كنى درست است يا غلط است، جمع بندى اى كه از مذهب مى كنى درست است يا غلط، بلكه ما يك پرسش اجتماعى و يك پرسش استراتژيك از شما به عنوان يك جوان، يك دانشجو يا يك علاقه مند به اين مباحث كه آن سوى تريبون نشسته ايم، داريم و آن اينكه نتيجه و خروجى نهايى بحث شما براى جامعه ما چيست؟ و ما بايد چه نتيجه كاركردى از آن بگيريم؟ به نظر من بايد با صراحت هر بحثى كه نخواهد تكثر نيروها، افكار و منافع را به رسميت بشناسد و به طور عملى و واقعى به آن التزام داشته باشد را نقد كرد.از سنتى ترين اقشار تا ضدمذهبى ترين اقشار در جامعه ايران واقعيت و موجوديت دارند و قابل حذف نيستند. نه سنتى ها مى توانند روشنفكران را با لودر به دريا بريزند و نه روشنفكران سنتى ها را. در طول انقلاب نيز به مردم اين وعده داده  شد كه در انقلاب ما، ماركسيست ها هم آزادند كه فعاليت بكنند فقط نبايد توطئه بكنند. پس در فرهنگ انقلاب، اين طبيعى بود كه جامعه متكثر باشد. اين حرف ها در اول انقلاب حرف هاى كاملاً معمولى و رايجى بود. آيت الله طالقانى حتى بعد از انقلاب از منظر يك عالم دينى مى گفت حجاب يك امر اعتقادى است . اما در دوران انقلاب بر مبناى فرهنگ روشنفكرى حاكم بر انقلاب، پذيرش تنوع و تكثر در حوزه عقايد و در حوزه رفتار اجتماعى را رهبران مذهبى همين جامعه مى گفتند و وعده مى دادند.به هر حال تفكر، سياست، استراتژى، مذهب و... در جامعه ما متكثر است. اما متاسفانه انحصارگرايى فقط در گرايشات اقتدارگراى راست سنتى نيست و در بخشى از حوزه روشنفكرى ما هم وجود دارد و به ويژه بخشى از روشنفكرى غيرمذهبى ما برخورد بولدوزرى با روشنفكرى مذهبى مى كند و يا برخى از مذهبيون گاه شرط مذهبى بودن را لازمه همسويى و همكارى سياسى مى انگارند و يا بعضى از مليون حاضر به همكارى و همسويى با چپ ها نيستند. هر كدام از اين برخوردهايى كه تكثر را ناديده مى گيرد مى تواند بسترساز و مولد استبدادى جديد در جامعه ما در آينده باشد، اما تجربه طولانى تاريخى به ما آموخته است كه هر مبناى فكرى، از هر رويكرد نظرى، هر رويكرد سياسى _ استراتژيك كه خودحق پندارى مطلق داشته باشد و مهم تر از آن اينكه نخواهد تكثر موجود در جامعه را به رسميت بشناسد مى تواند استبدادساز باشد و جنبش دانشجويى مى بايست با هر تفكر، تفكر حاكم و محكوم، غالب و مغلوبى كه نگاه يكسان ساز و حذفى با ديگر نيروها دارد با پرسشگرى و نقد برخورد كند.
* متن حاضر قسمتى از يك سخنرانى است كه در دانشگاه علم و صنعت و به دعوت نشريه سبزانديشان ايراد شده است

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

ساير مطالب مربوط به ديدگاه