|
بلاتشبيه و بدون شرح جلالالدين مولوي،
پير معرفتشناس بلخ در دفتر سوم مثنوي، به نقل حكايتي ميپردازد كه
بيشوكم وصفالحال سياستورزي در بازار مكارهي سياست امروز
است. اين حكايت شرح گزافهگوييهاي شخص بينوا و درماندهاي است كه
هر روز صبح سبيل خود را با دنبه چرب ميكند و از خانه بيرون ميآيد و
بهگزاف، خود را منعم و شكمسير جلوه ميدهد. اشاره به اين حكايت در
آغاز سخن، بلا تشبيه و بدون شرح، خالي از لطف نيست.
پوست دنبه
يافت شخصي مستهان هــر صباحي چربكردي سبلتان در مــيان مـنعـمـــان
رفـتـــي كـــه مـــن لـوت چـربي خـوردهام در انجمن دســت در
سبــلت نــهادي در نــويـد رمـز؛ يعني سوي سـبلت بـنگريد كايــــن
گــواه صــدق گفتار مــن است وين نشاط چرب و شيرين خوردن
است اشــكمش گــفتي جــواب بـــيطــنين كــــه ابــاد الـلهُ
كــــيد الـــكـاذبــيـن لاف تــــو مــــا را بــرآتــش
بـــرنــــهــاد كان ســبيل چــرب تــو بركنده باد گــر نـبــــودي
لاف زشتــت ايگــــدا يــك كريمــي رحـم افـــكَندي بهما ور
نـمـودي عيـب و كـژ كـم باخـــــتي يــك طبيــبي داروي او
ســاخـــتي ور نگويي عيب خود، باري، خَمُش از نمايش و ز دغل، خود را
مكُش
***
يك قرينهي تاريخي در نظامهايي با
ساختار سياسي غيردموكراتيك، هميشه لازم نيست تبديلشدن يك موضوع به
"مسألهاي ملي"، سلباً يا ايجاباً به اعتبار پيوند و نسبت آن موضوع با
منافع ملي و دستآوردهاي رشددهنده و تكاملبخش اوضاع اقتصادي و اجتماعي
كشور و سطح رفاه و برخورداري مردم از مواهب و امكانات ملي باشد. گاه
شرايطي پيش ميآيد كه موضوعي مانند فعاليتهاي هستهاي، ميتواند
بهصورت يكجانبه و از بالا به پايين، بر فهرست مسايل ملي تحميل شود.
اين گنجانيدن تحميلي از آنروست كه عامل و فاعل نظام قدرت، داراي سيطره
و تفوقي آمرانه برهمهي شؤون زندگي خصوصي و جمعي مردم است و نهادهاي
مدني مستقل، بهدليل رنجوري و قلّت و سستبنيه بودن عرصهي عمومي، شكل
نگرفته و دوام و قوام نمييابند. براي نسبتسنجي وضعيت موجود
پروندهي فعاليتهاي هستهاي با مسايل ملي كشور و تشديد تهديدات و
آسيبهاي جبرانناپذير ناشي از ادامهي روند فعلي اين پرونده، اگر
بخواهيم از باب قرينهسازي تاريخي براي وضعيت كنوني مثالي بياوريم،
ميتوان به شرايط دوران جنگ، در آستانهي پذيرش قطعنامهي 598
اشارهكرد. شرايطي كه نظام را در موضعي كاملاً انفعالي براي پذيرش
تحميلي قطعنامهي 598 قرار داده بود. جمهوري اسلامي بهجاي استفادهي
مطلوب و شايسته از شرايط مناسب منطقهاي و جهاني پيش آمده براي
پاياندادن به جنگ، پس از شكست متجاوزان عراقي در عمليات بيتالمقدس و
عقب رانده شدن ارتش بعث از خرمشهر و حاشيهي اروند رود، درحاليكه صدام
حاضر به قبول آتشبس و مصالحه با ايران شده بود و كشورهاي منطقه براي
تقبل خسارات و غرامتهاي ناشي از تجاوز دشمن اعلام آمادگي كرده بودند،
بر قصد و تصميم ادامهي جنگ تا رفع فتنه در جهان و ... پافشاري كرد و
فرصتي غيرقابل بازگشت از نظام و نيز تأمين منافع و مصالح ملي مردم و
كشور گرفته شد. فرصتي كه استفاده از آن ميتوانست مانع از تحميل ضايعات
و لطمات ويرانگر و جبرانناپذير بر سرمايههاي انساني و اجتماعي و
اقتصادي براي دهههاي متمادي شود. جمهوري اسلامي با امتناع از
بهرهبرداري از فرصت طلايي پيشآمده براي صلح و پايانبخشيدن به جنگ
تحميلي خانمانسوز، ششسال ديگر همهي توان و موجودي ذيقيمت مادي و
معنوي كشور را براي پيشبُرد اهداف خود در استمرار نبرد با عراق
بسيجكرد و درنهايت در بدترين شرايط ممكن به ماجراي جنگ تحميلي با
پذيرش "صلح تحميلي" خاتمه داد. در آن دوران البته بودند افراد و
گروهها و جريانات دگرانديش منتقد و معترضي در خارج از دستگاه قدرت كه
مخالفت ناصحانه و مشفقانهي خود را با تصميم مبتني بر ادامهي جنگ پس
از فتح خرمشهر بيان نموده و به مسؤوليت و تكليف ملي و ميهني خويش با
شجاعت و جسارتي تحسينبرانگيز عملكردند. گرچه اداي آن مسؤوليت و تكليف
تاريخي از جانب طيف دگرانديش منتقد سياسي ايدئولوژيك نظام در آن دوران،
جز خشم و غضب بيشتر حاكميت بر اينعده و طرد و حذف و محروميت و حبس،
آوردهي ديگري براي آنها نداشت؛ اما همين آورده طي ساليان بعد،
سرمايهي گرانبهايي را براي اعتلاي جنبش حقطلبانهي دموكراسيخواهي
در اين كشور فراهم آورد. بهويژه آنكه در آن دوران، سويهي ديگر نقدها
و اعتراضات سياسي، طيف افراد و جريانهاي دگرانديش بيرون از نظام قدرت
كه عموماً داراي گرايشها و باروهاي ملي و ملي-مذهبي بودند، نقدهاي
فكري و نظري و چالشافكني ايدئولوژيك آنان در مقابل صبغهي فكري و
ايدئولوژيك حاكميت بود. نقد نظام فكري-سياسي مبتني بر شالودههاي فقه
حوزوي و به چالشطلبيدن نظريهي سلطهي مطلقه بهعنوان اسلوب
ايدئولوژيك ساختار سياسي قدرت در نظام جمهوري اسلامي، از اساسيترين
مواردي است كه در حوزهي نظر و انديشه، طيف منتقدان دگرانديش
مسالمتجو در آن زمان كه در عمل همواره ملتزم به مباني فعاليت در
چارچوب قوانين اساسي و جاري بودند، نسبت به آن مبادرت ورزيده و البته
هزينهي اين ديگرانديشگي و دگرباشي خود را نيز پرداختند. ثمرهي تمامي
اين جدّ و جهدهاي فكري و سياسي در طول يكونيمدهه - از ابتداي دههي
60 تا پايان دومين دورهي رياستجمهوري هاشمي در سال 75 - آنگاه به
بارنشست كه با تغيير تدريجي شرايط و مناسبات اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي
كشور در طول پانزدهسال، خطابها و دعوتهاي گفتماني طيف دگرانديشان
بيرون از قدرت، بهطور وسيع مخاطبان آگاه و هوشياري در بدنهي اجتماعي،
بهويژه در ميان دانشجويان و زنان و طبقهي متوسط شهري و بهطور محدود
در درون لايههايي از ساخت قدرت پيداكرد. شكلگيري و فراگيرشدن گفتمان
آزاديخواهي و برابريطلبي و دموكراسيجويي در آستانهي بروز جنبش
اصلاحطلبي خرداد 76، محصول همين هميابي مخاطبان و ضرورت انجام
تغييرات و اصلاحات در وضع موجود، ذيل گفتمان فراگيرشدهي مذكور
بود.
تفاوت ديروز با امروز در بيان تشابه تاريخي
وضعيت موجود كشور در خصوص بحران وخيم پروندهي هستهاي با وضعيت دوران
جنگ در آستانهي پذيرش قطعنامهي 598، البته نبايد از نظر دور داشت
كه: 1) در آنزمان خواست و هدف دولت آمريكا در نحوهي تعامل با
جمهوري اسلامي، موضوع تغيير رژيم سياسي نبود يا لااقل بهصراحت آنرا
بيان نميكرد. حال آنكه امروز چنين نيست و دولت ايالات متحده، از طرح
بيپرده و صريح چنين خواستهاي، ابا ندارد. از نگاه دولت آمريكا،
جمهوري اسلامي به مثابه يك حكومت ايدئولوژيكِ ديني، كانون تقويت
بنيادگرايي افراطي در منطقه است. كانوني كه سبب شدت و قوّت گرفتن
بنيادگراياني ميشود كه معارض و مخل در روند صلح و سازش فلسطين و
اسراييل محسوب ميشوند و مانع پيشبُرد و تكميل طرح نقشهي راه هستند.
بنيادگراياني كه از سوي ديگر، موجب ايجاد ناهمواريهاي مخاطرهآميز و
بحرانزا در فرآيند تحقق طرح خاورميانهي بزرگ ميشوند. بديهي است كه
هدف استراتژيك ايالات متحده از گسترش دموكراسي و دستيابي به صلح و
امنيت پايدار در خاورميانه و پيگيري گامبهگام اين دولت براي
عمليكردن طرح خاورميانهي بزرگ، تسلط بيشتر بر عظيمترين منابع انرژي
جهان يعني نفت و گاز در اين منطقه از زيست-بوم جهاني براي دهههاي آتي
است. سادهلوحي است اگر تصور شود كه هدف از لشكركشي آمريكا به عراق و
افغانستان و اِعمال انواع فشارها و تمهيدات سياسي و اقتصادي در رابطه
با كشورهاي منطقهي خاورميانه، بهمنظور انجام تغييرات سياسي با هدف
دموكراتيكسازي اين رژيمها و از جمله رژيم ايران و نيز بهرهبرداري
بيشتر مردم كشورهاي منطقه از مواهب و منابع ذاتي خود براي نيل به رفاه
و آسايش و رشد اقتصادي و استقلال و سيادت و عدالت اجتماعي است. چنين
خواست و هدفي، اساساً در ماهيت و سازوكار نظم سرمايهسالار نوين جهاني
كه آمريكا در مديريت و راهبُرد امروزهي آن داراي نقشي اصلي و
تعيينكننده است، نميگنجد. اما سؤال قابل طرح اين است كه مگر بايد
انتظار داشت دولتها در صحنهي جهانيِ تعامل با يكديگر و تلاش براي
برقراري توازن قوا و تنظيم نوع ارتباط با هم، به چيزي غير از مصالح خود
و منافع همهجانبهي كوتاه و دراز مدت خويش فكركنند و در جهت آن
تصميمگرفته و برنامهريزي و عمل نمايند؟ آيا اين عين بلاهت نيست كه
تصوري غير از اين تصوير واقعي از نوع تنظيم رابطه و نحوهي تعامل
دولتها با يكديگر در صحنهي جهاني وجود داشته باشد؟ آيا از اين واقعيت
گريزي هست كه در صحنهي جهاني، پايهايترين عامل در تعيين نوع تعاملات
و چندوچون بدهبستانهاي بين كشورها و دولتها و بهتبع آن ملتها،
عامل قدرت اقتصادي و تفوق و هژموني تكنولوژيك و مالي و علمي است؟
دراينصورت چهجاي تأييد يا انكار اين واقعيت بديهي است كه آمريكا و
بهدنبال آن جهان غرب، صلح و ثبات و امنيت پايدار و دموكراسي در
خاورميانه را براي گسترش و تثبيت و تحكيم منافع اقتصادي-سياسي كوتاه و
درازمدت بيشتر خود ميخواهند و بر آن اصرار ميورزند. تأمين چنين
خواستي در دهههاي اول و مياني جنگ سرد، بهواسطهي شكلگيري و تقويت
حكومتهاي دستنشاندهي خودكامه و ديكتاتورهاي ژاندارم براي آمريكا
قابل پيگيري بود و در دهههاي پاياني آن دوران، تلاش براي شكلگيري
جريانهاي بنيادگراي كمونيستستيز تأمينكنندهي اين هدف بهشمار
ميرفت. اينك به اعتبار ضرورتهاي مرحلهي نوين رشد سرمايهداري و بقاي
توسعهيابندهي نظم سرمايهسالار نوين جهاني، شكلگيري نظامهاي سياسي
دموكراتيك در منطقه ميتواند بستر مساعدي براي گردش سودآورانهي
سرمايههاي متورمشدهي كشورهاي توسعهيافته، فرآهمآورد. اينكه ماهيت
دموكراسي شكلگرفته در اين كشورها چيست و چهگونه بايد باشد و متناسب
با شرايط و سطح فرهنگ بومي هر كشور بايد از چه ويژگيهاي عدالتخواهانه
و آزاديطلبانهاي برخوردار باشد يا نباشد و نقطهي برقراري تعادل براي
موازنهي منافع ملي هر يك از كشورها با سياستها و برنامههاي قدرتهاي
فائق جهاني كجاست، موضوعي است كه به تلاشها و پويشهاي نظري و عملي
كنشگران سياسي و دموكراسيخواهان و عزم و ارادهي ملي مردم هر كشور
مربوط ميشود. 2) اوضاع جهاني و منطقهاي در آستانهي پذيرش
قطعنامهي 598 از طرف ايران بهگونهي بود كه جمهوري اسلامي در آن
دوران ميتوانست با بهرهجويي از شكاف موجود بين بلوكهاي قدرت جهاني،
در بعضي موارد به اهداف و سياستهاي مرحلهاي خود دستيابد. حال آنكه
بنابهعملكرد چالشطلبانهي جمهوري اسلامي در عرصهي سياست بينالمللي
از آنزمان تاكنون - بهويژه طي دورهي هشتماههي اخير - از سويي و
وقوع تغييرات جديد در عرصهي بلوكبنديهاي قدرت در جهان و برقراري
توازنهاي نوين قوا در پهنهي بينالملل از سوي ديگر، امروز امكان
انجام مانور براي بهرهجويي از شرايطي مشابه دهههاي پيش، از جمهوري
اسلامي سلب شده است. تصويب و صدور چند قطعنامه بهصورت متوالي برعليه
ايران در نشستهاي آژانس بينالمللي انرژي اتمي به اتفاق اكثريت آرا و
در نهايت ارجاع پروندهي ايران از آژانس به شوراي امنيت و متعاقب آن
صدور بيانيهي اين شورا در فراخواندن جمهوري اسلامي به تعليق تمامي
فعاليتهاي هستهاي خود با اجماع همهي اعضاي دايمي، نشانهي واضح و
روشني بر وجود يك اجماع جهاني برعليه سياستهاي جمهوري اسلامي است؛
اجماعي كه امروز بر روي پروندهي فعاليتهاي هستهاي متمركز گرديده است
و فردا، چنان كه پيداست پروندههاي ديگري را در دستور كار خود قرار
خواهد داد. 3) نفوذ ديني و معنوي شخصيت فرهمند آيتالله خميني در
ميان خيل بدنهي نيروهاي حامي نظام، چه در سطح اجتماعي و عموماً
لايههاي طبقهي متوسط به پايين جامعه و اقشار خردهبورژوازيِ متحد و
حامي حاكميت و چه در سطح نيروهاي نظامي و رزمندهي مستقر در مناطق
مختلف جبهههاي جنگ در آستانهي پذيرش قطعنامهي 598 تا حد و اندازهاي
بود كه با اعلام خبر قبول قطعنامه از طرف آيتالله خميني و خاتمهي
جنگ، امكان هرنوع بروز اعتراض و مخالفت علني و آشكار از جانب اين
نيروها و اقشار را با تصميم نظام بهصورتي كه منجر به تزاحم و
مانعتراشي در روند مصالحه شود، منتفي ساخت. ضمن آنكه وجود شخصيت
فرهمند وي در رأس نظام، همواره مانع از اوجگيري اختلافات و تعميق
شكافهاي درون ساخت قدرت در آنزمان و در مواقع تصميمگيريهاي مهم و
اساسي ميشد؛ بهگونهاي كه جناحهاي رقيب در قدرت نميتوانستند يكديگر
را بهطور كامل به حاشيه رانده و از گردونهي رقابت حذفكنند. بركسي
پوشيده نيست كه در حال حاضر وضعيت در اين خصوص بهكلي در قياس با آن
دوران متفاوت است و آن نفوذ معنوي و ديني ناشي از فرهمندي شخصيت رهبر
نه در ميان لايهها و اقشار موجود در بدنهي اجتماعي حامي نظام و نه در
ميان كارگزاران و مديران و گردانندگان دستگاه حكومت و قدرت، چندان نافذ
نمينمايد؛ بهعنوان مثال، وقتي كه رهبري كنوني نظام در سخنراني خود در
مشهد، حمايت صريح و آشكار خود را از مذاكره با آمريكا بر سر مسايل عراق
بيان نمود و تابوي مذاكره با آمريكا را پس از دوونيم دهه شكست، چنين
موضع و اعلام نظري از جانب رهبري مانع از آن نشد كه نيروهاي منتسب به
حاميان جناح راست تندرو در بدنهي نظام، اعتراض و مخالفت خود را با
عبور از حريم خطقرمز نظام و شكستن قبح قباحت مذاكره با آمريكا آشكار
نكنند و نارضايتي علني خود را در قالب تجمع اعتراضآميز در برابر شوراي
عالي امنيت ملي ايران، ابراز ندارند. اعتراض و مخالفت با اين تصميم فقط
محدود به نيروهاي موجود در بدنهي اجتماعي حامي نظام نبود و نيست و
واكنش طيفهايي از جريان راست را نيز كه ديدگاهها و مواضع خود را گرچه
همواره با مصادره به مطلوب كردن موضع و نظر رهبري بهنفع خويش پي گرفته
است، در بر ميگيرد. درست است كه تصميم مذاكره با آمريكا، آنگاه كه
رهبري موافقت و تمايل خود را در تأييد آن بيان ميكند، نشانگر وجود
نوعي از اجماع در كليت نظام است و حاكي از توافق بين جناحهاي رقيب در
تماميت ساختار قدرت بر سرانجام اين كار و بنابر ضرورتهاي تحميلي و
رويارويي با تهديدات مخاطرهآميزي است كه در شرايط فعلي، اساس موجوديت
نظام را نشانه گرفته است؛ اما برخلاف آنچه برخي ميپندارند، اين
بهمعناي پُرشدن شكاف بين لايههاي ساخت قدرت در جمهوري اسلامي و يكدست
شدن تام و تمام بافت و تركيب قدرت در اين ساخت نيست. ساخت موجود قدرت
در جمهوري اسلامي، همانطور كه در مقالات پيشين ذكر شده است (سرآغاز
شمارهي 46)، بهدليل ماهيت اريستوكراتيك - اوليگارشيك آن، ماهيتاً
قادر به يكدستشدن نيست. در ارتباط با موضوع مذاكره با آمريكا
بهنظر ميرسد، آنچه امروز محل اصلي اختلاف و مناقشه بين نيروهاي رقيب
در ساخت قدرت است، بهطور عمده حول اين محور چرخ ميخورد كه كداميك از
رقبا بايد طرف اصلي اين مذاكرات باشند؟ بهعبارت ديگر، مدعاي رقباي
قدرت نسبت به يكديگر، اينك بر سر آن است كه اگر قرار باشد ماحصل
مذاكرات و توافقات احتمالي با آمريكا به اخذ تضمينهاي امنيتي - سياسي
- اقتصادي براي نظام بهمنظور كاهش فشارها و تهديدات فعلي و رفع
مخاطرات و نگرانيهاي آتي بينجامد، دراينصورت دستآوردهاي ناشي از كسب
چنين امتيازات و اخذ چنين تضمينهايي بايد نصيب كداميك از رقبا شود؟
بر اين اساس، پيشدستي هاشمي رفسنجاني در اعلام خبر خوش هستهاي و
گرفتن گوي سبقت از ديگر رقبا براي ابراز آمادگي و تمايل به انجام
مذاكره با آمريكا توسط وي و طيف همپيمان و متحد ايشان در حاكميت،
اقدامي غيرقابل هضم و فهم نيست. بهنظر ميرسد كه اينك نه رهبري و نه
هيچيك از جناحها و رقباي موجود در حاكميت، ديگر ترديدي در ضرورت
انجام مذاكره با آمريكا براي كاستن از حجم تهديدات وخامتبار موجود
ندارند و همانطور كه ذكر شد، بر سر اين امرِ واجب، اجماع حاصل شده
است. جداي از اختلافاتي كه منشأ آن به هژمونيطلبي صاحبان قدرت در
حاكميت برميگردد، گمان ميرود كه نه درخصوص چرايي بلكه چهگونگي و
نحوه و زمان سياسيِ انجام مذاكره با آمريكا در پي اعلام خبر خوش
هستهاي، بين رقباي صاحب قدرت در جمهوري اسلامي، يك اختلاف تاكتيكي
وجود دارد. در اين ميان، جريان راست محافظهكار و ميانهرو، مصلحت خود
و آيندهي نظام را در اين ميبيند كه با تمسّك به امتياز موفقيت در
تكميل چرخهي غنيسازي و دستيابي به سوخت هستهاي در سطح آزمايشي - با
164سانتريفيوژ - به قبول تعليق فعاليتهاي غنيسازي براي مدتزماني كه
آمريكا و جامعهي جهاني تعيين ميكند، تندهد و در مقابل تضمينهاي
امنيتي، سياسي، اقتصادي مورد نياز خود را اخذكند و بهزعم خود بحران
سهمگين موجود را مهار نمايد. در مقابل جريان راست افراطي و تندرو
ظاهراً بر اين باور است كه زمان مناسب براي قبول مصالحه با غرب برسر
تعليق غنيسازي وقتي فرا ميرسد كه فعاليتهاي هستهاي جمهوري اسلامي
تا رسيدن به فاز توليد صنعتي سوخت هستهاي-غنيسازي با 000/50
سانتريفيوژ-ادامه يابد. آنگاه جمهوري اسلامي ميتواند با در دست داشتن
برگ بازي كارآمدتري كه همانا رسيدن به مرحلهي توليد صنعتي سوخت
هستهاي است، در موقعيت قدرتمندتري وارد مذاكره با غرب
شود.
خوشخبري متأسفانه زمامداران كشور، سرنوشت مبهم
و تحقيقاً بدخيم پروندهي هستهاي را در يك روند غيردموكراتيك و بهدور
از شرايط گردش آزادانهي اطلاعات و تحليل و نقد علمي و كارشناسي، به
سرنوشت منافع ملي كشور گره زدهاند. دهها ابهام و سؤال راجع به جزييات
و خصوصيات و وجاهت فني و اقتصادي و زيستمحيطي فعاليتهاي هستهاي
بيپاسخ مانده است. تا امروز حتي يك گزارش جامع و كامل از روند
فعاليتهاي انجام شده در طي دو دههي قبل تاكنون از جانب هيچيك از
دستاندركاران اصلي پروندهي هستهاي به محضر مردم براي آگاهي و
ارزيابي و اظهارنظر و نقد و بررسي آن، ارايه نشده است؛ بهگونهاي كه
امروز مردم بتوانند كارنامهي شفاف و بيشائبهاي از بيلان هزينههاي
چندميليارد دلاري فعاليتهاي انجام شده در اين خصوص را پيشروي خود
گذاشته و آگاهانه و مختارانه راجع بهسودمندي فني و اقتصادي ادامهي
اين روند، بينديشند و تصميم بگيرند. اين درحالي است كه مردم بايد تمامي
بار مالي، امنيتي و سياسي مربوط به فعاليتهاي هستهاي انجام شده از
گذشته تا امروز و از امروز به بعد را همچنان متحمل و متقبل
شوند. نحوهي برخورد و واكنش جامعهي جهاني نسبت به اعلام خبر خوش
هستهاي جمهوري اسلامي حاكي از آن است كه برخلاف محاسبه و توقع مسؤولان
امر، اعلام اين خبر نهتنها موجب انعطافپذيري بيشتر جامعهي جهاني
نسبت به قبول خواستهاي جمهوري اسلامي مبني بر ادامهي روند غنيسازي
اورانيوم نشده است و نخواهد شد، بلكه اجماع جهاني برعليه جمهوري اسلامي
را بيش از پيش تقويت و تحكيم كرده است. كمتر از دو هفته به زمان
پايان مهلت تعيينشده از سوي شوراي امنيت براي اعلام رسمي تصميم جمهوري
اسلامي دربارهي پاسخ منفي يا مثبت دادن بهخواست شوراي امنيت كه همان
توقف كامل و بيقيد و شرط تمامي فعاليتهاي هستهاي است، باقيمانده
است. در پايان اين مهلت، شوراي امنيت با توجه به گزارش البرادعي رييس
آژانس بينالمللي انرژي اتمي - كه گويا برابر اخبار منتشرشده، وي در
سفر خود به ايران با هدف متقاعدسازي مسؤولان طراز اول مرتبط با
پروندهي هستهاي دستخالي و بدون نتيجه از تهران به وين بازگشته است -
مجدداً به شور و تصميمگيري خواهد پرداخت. با توجه به ابزار
ناخرسنديهاي قاطبهي اعضاي شوراي امنيت از اعلام خبر خوش هستهاي
جمهوري اسلامي از يكطرف و رايزنيهاي وسيع و گستردهي مقامات آمريكايي
با اعضاي شوراي امنيت در مورد ابراز واكنشهاي جدي و تهديدآميزتر عليه
ايران درپي اعلام اين خبر و نزديكي بيشتر تروئيكاي اروپا به مواضع و
ديدگاههاي اخير آمريكاييها از طرف ديگر، احتمال آنكه شوراي امنيت
بهصدور بيانيهاي بر اساس فصل هفتم منشور ملل متحد مبادرت ورزد،كه راه
اعمال تحريمهاي اقتصادي و اقدامات نظامي برعليه ايران را باز ميكند
روبه قوت است. بعيد است با توجه به اعلام اين خبر خوش از جانب
جمهوري اسلامي، در طول كمتر از دو هفتهي باقيمانده به زمان دومين
نشست رسمي شوراي امنيت براي تصميمگيري راجع به پروندهي هستهاي
ايران، آمريكا حاضر و راضي به انجام مذاكره با ايران پيرامون مسايل
عراق شود تا بلكه از قِبَلِ انجام اين مذاكره زمينههاي مساعد لازم
براي طرح ديگر موضوعات مورد مناقشهي طرفين، از جمله پروندهي هستهاي
جمهوري اسلامي فراهم آيد. رهبران ارشد و مسؤولان طراز اول كشور بايد
بهخوبي بر اين واقعيت واقف باشند كه بهدور از شعارهاي بدون پشتوانهي
مادي و عيني و هياهوها و جنجالآفرينيهاي تبليغي و تهييجي رسانهها و
دستگاههاي تبليغيِ حكومتي، اوضاع و قابليتهاي اقتصادي، اجتماعي و
فرهنگي جامعه و مردم بهگونهاي است كه برخلاف دوران جنگ هشتساله و
بهويژه سالهاي آغازين آن، آحاد مردم در وهلهي اول آمادگي و توان
پذيرش كمترين فشارهاي اقتصادي، بيشتر از آنچه امروز متحمل ميشوند
را نداشته و صد البته در وهلههاي بعد، توان پذيرش فشارهاي احتمالي
نظامي را ندارند. مسؤولان طراز اول كشور با علم بر اين موضوع و با درك
اين واقعيت كه با برگزاري چند مراسم رسمي و فرمايشي و تدارك حمايتهاي
خياباني بهضرب استفادهي حداكثري از تمام ظرفيتهاي رسانهاي،
نميتوان موضوع اصرار بر ادامهي فعاليتهاي هستهاي را به يك خواست
خودجوش ملي و ميهني بدل نمود؛ آيا همچنان برتكرار خواست خود پافشاري
خواهند كرد تا زمان باقيمانده بهسرعت سپري شود و ديگر هيچ فرصتي براي
دوركردن كشور و آينده و سرنوشت مردم از فروغلطيدن به كام آتش مهيبي كه
ادامهي روند موجود منتهي به آن است، باقي نماند؟ چنين
مباد!
|