|
سکوت در مقابل
خرافات سالاری، عین جنون طلبی است
دکتر
احمد پناهنده
گر بُز ِ گر، گله را، چون گر کند
عاقبت چوپان چو گر، آن گر کند
فلسفه
انتظار موضوعی نیست که مربوط به اسلام، آن هم از نوع مذهب شیعی اش باشد.
آنطوری که امروز خرافه پرستان و جهالت پروران به قدرت رسیده در بوق و کرنا
می دمند، چنین القاء می شود که امام زمان، مهدی موعود و یا ناجی نهایی همان
مهدی پسر حسن عسگری است. در حالی که چنین نیست و حتی به داشتن پسری تحت این
نام از حسن عسگری باید شک کرد. زیرا همین افرادی که امروز چنین خرافات و
جهلی را رواج می دهند، ابتدا بایستی به مردم بخت برگشته و بویژه به همان
کسانی که با قلبی صاف اما در اوج ناآگاهی و ذهنی بیمار و خرافات زده، افسار
گسیخته به سمت چاه جمکران سرازیر می شوند و نامه در آن باتلاق ویل می ریزند
و یا به ستونهای مستراح مسجدش دخیل می بندند تا شاید از این بدبختی و
هیولای فرود آمده بر فراز خانه و کاشانه شان رها شوند، توضیح دهند که چرا
در تاریخ اسلام مورد قبول همین از گورگریختگان تاریخ، به عموی همین مهدی
موعود ِ مفروض و مجهول ِ شیعیان می گویند " جعفر کذاب "؟
لازم است برای پاسخ به این سئوال تاریخی به یک بدعتی اشاره کنیم که از طریق
فرهنگ ایران به اسلام از نوع شیعی اش وارد شد. این بدعت سلطنت موروثی در
بین امامان شیعه بود که از پدر به پسر به ارث می رسید.
یعنی تا مرگ علی امام اول شیعیان چنین بدعتی وجود نداشته است. و همانطوریکه
تاریخ گواهی می دهد، محمد رهبر اسلام پس از خود جانشینی تعیین نکرد. و
اینکه شیعیان معتقد هستند که پیغمبر اسلام در بازگشت از آخرین حج در محلی
بنام غدیر خم گفته است " مَن کُنتُ مولاه فهذا علی مولاه "، جانشین خود را
علی معرفی کرده است، مورد قبول اهل سنت نیست. بلکه آنها معتقد هستند که این
گفته محمد، ستایشی است از خدمات علی در راه پیشرفت اسلام. و برای اثبات
دلایلشان قرینه تاریخی دیگر را شاهد می گیرند. مثلاً می گویند اگر این گفته
شیعیان درست باشد، بنابراین، این عمل پیغمبر هم باید درست باشد که ابوبکر
را به جانشینی خود اننخاب کرد و آن موقعی بود که ایشان مریض بودند و ابوبکر
را برای پیشنمازی به مسجد فرستاد تا مردم پشت او نماز بگذارند.
***
واقعیتش این است که پس از مرگ رهبر اسلام، همانطور که تاریخ گواهی می دهد
تا امام یازدهم مشکل جانشینی برای شیعیان پیدا نشده بود. اما همینکه حسن
عسکری فوت می کند، تاریخ شیعه دستخوش تغییراتی می شود که تا امروز در پرده
ابهام است. زیرا طبق گفته " جعفر کذاب "، چون برادرش حسن عسگری، پسری
نداشته است، طبق رسوم قبیله ای خودشان می بایستی، امامت به جعفر می رسید.
به همین منظور ردای امامت به تن کرد و از شیعیان خواست که با او بیعت کنند.
اما در اوج رسیدن به امامت ِ امت غافل از کسانی بود که سودای قدرت را
داشتند و در خفا برای رسیدن به آلاف و الوف، فرزندی مجهول از حسن عسکری در
میان مردم انتشار می دادند که او به دلیل دشمنی ها از دیده پنهان شده و
غیبت صغری کرده است.
این گروه که رهبرشان عثمان بن سعید نام داشت، مدعی شد که " امام را فرزندی
پنجساله هست که پنهان است و در سرداب زندگی می کند و مرا میان خود و شما
میانجی گردانیده است و شما هر سخنی دارید بگویید تا به او برسانم و پاسخ
ایشان را به شما برسانم و یا پولهایی که می خواهید کمک کنید، بدهید تا به
ایشان تحویل دهم."
در مقابل این گروه، گروه طرفدار " جعفر کذاب " برادر حسن عسکری، منکر داشتن
چنین پسری از حسن عسکری می شدند و می گفتند: آخر چطور ممکن است حسن عسگری
پسری داشته باشد و حتی پنج بهار را سپری کرده باشد و ما ندیده باشیم؟ آخر
چطور ممکن است عموی این پسر نادیده و مجهول تا پنج سالگی برادر زاده اش را
ندیده باشد؟
فراموش نکنیم سامره یکی از شهرهای نه چندان بزرگ عراق بود و شیعیان در آن
موقع در اقلیت و تحت فشار بودند. بنابراین منطقی است که گفته " جعفر " درست
باشد که برادرش فرزند ذکور نداشته باشد. زیرا زندگی اعراب در این تاریخ
مورد بحث به صورت قبیله ای بوده است و همه از یکدیگر با خبر بوده اند. اما
همانطوریکه تاریخ گواهی می دهد گروه مدعیان امام زمان، گروه " جعفر کذاب "
را با کشیدن شکل مار به جای نوشتن مار شکست دادند و لقب " کذاب " را در
تاریخ بر پیشانی او حک کردند. از آن تاریخ تا امروز دنباله روندگان عثمان
بن سعید این خرافات را در ابعاد نجومی به خورد خلق الناس دادند و می دهند.
و امروز در کشوری با فرهنگ غنی ِ غرورآفرین و تاریخی در خشان، این رجاله ها
ی به قدرت رسیده چاهی حفر کندند و تحت نام " امام زمان " مردم خرافات زده
را در دهان ویل آن مجنون می کنند.
***
داستان چیست که شیعیان اینگونه در مقوله مهدی گرایی می دمند و آن را در
انحصار خود می پندارند؟
پر واضح است که بشر از وقتی که خود را شناخت برای رهایی از رنج و شکنج
ظالمان زور و زر به دستاویزی آویزان می شدند که تسلی بخش روح و روان شان
باشد. از جمله معتقد شدن به ناجی نهایی که آخرین ضربه را بر پیکر ِ ظلم و
بیداد خواهد زد. به عنوان مثال زرتشتیان ایران معتقد به سوشیانت بودند و
هستند که به زبان امروزی همین ناجی نهایی است. همچنین این مقوله ناجی نهایی
را در ادیان دیگر می توان جستجو کرد. مثلاً دین یهودیت معتقد به یک ناجی یا
مسیحی و یا پادشاهی هستند که آنها را از آوارگی نجات بدهد. زیرا تاریخ قوم
یهود با آوارگی و دربدری و بی خانمانی نوشته و سرشته شده است و هر پادشاه
بی خرد و بیماری بر این قوم تاخته، خانه شان را ویران کرده ، معبد و
پرستشگاهاشان را در آتش جهالت سوزانده و عاقبت این قوم پر تحرک و با
استعداد را آواره کرده است. همین طور ادیان و یا مسلک های دیگر هریک به
گونه ای با این مقولهء آخرین ناجی درگیر هستند.
بنابراین این مقوله یک امر جدید در تاریخ بشریت نیست که شیعیان آن را در
انحصار خود گرفته اند.
بد نیست بدانیم که تا وقتی که بنیان گذار اسلام زنده بود، صحبتی از این
مقوله نبود. همینکه بانی اسلام فوت می کند، مسئله جانشینی محمد، اختلافات
قبیله ای پنهان را حول تصاحب قدرت بین گرویدگان به اسلام را بارز می کند و
هریک سعی می کند دیگری را از هرم قدرت دور نگه دارد.
داستان سقیفه بنی ساعده اوج این اختلافات و ضدیت قبیله ای گرویدگان به
اسلام را نشان می دهد. زیرا در این مکان که هنوز جنازه محمد روی زمین قرار
داشت و کفن و دفن نشده بود، در آنجا هر یک از مهاجرین و انصار در جهت مطرح
کردن خود به مقام رهبری " امت همیشه در صحنه " به جدال می پرداختند.
بد نیست بدانیم که در این ماجرای سقیفه بنی ساعده هیج یک از افراد قبیله
بنی هاشم از جمله علی و عباس، پسرعمو و عموی محمد حضور نداشتند. به عبارت
دیگر آنانیکه در پی جاه و مقام و مرتبه بودند، حرص قدرت چشمانشان را کور و
گوششان را کر و هوششان را مدهوش کرده بود. به همین منظور ترجیح دادند که
افراد قبیله بنی هاشم را به بازی نگیریند.
***
مدت زمان خلافت سه خلیفه اول پس از فراز و نشیبی چند سپری شد تا اینکه نوبت
به خلافت علی رسید. از این تاریخ است که تضادها و اختلافات قبیله ای در بین
اعراب شبه جزیره عرب به اوج خود می رسد و خون وخونریزی در ابعاد وحشت
برانگیزی شروع می شود. زیرا علی حاضر نبود کسی را در قدرت خود شریک کند و
یا او علاقه مند نبود کسی را که نمی پسندید در مقام وزارت و صدارت و یا
حاکم ِ دیاری از فتوحات اسلام ببیند، حتی اگر این فرد سالها در آن دیار و
یا مقام انجام وظیفه کرده باشد. به همین منظور ابتدا سراغ معاویه می رود که
سالها در شامات حکمرانی می کرد. و برای خود کاخی سبز بنا کرده بود و خود را
کاتب وحی لقب داده بود.
***
دوراندیشی یک خلیفه خردمند حکم می کرد که نسبت به چنین جانورانی از در
مسالمت برخورد کند و زمینه سقوط آنها را از روی زمینه سازی و آگاه کردن
مردم فراهم کند. اما همانطوریکه تاریخ گواهی می دهد به جای این دور اندیشی
و خردمندی، علی وسیله زور را بکار گرفت و متوسل به شمشیر شد. و پس از
جنگهای جمل و نهروان به میدان صفین شتافت تا معاویه را از هرم قدرت خارج
کند.
اما علی نتوانست معاویه را از میدان بدر کند بلکه خود در یک سؤقصدی از
میدان خارج شد. از این پس است که شیعیان در تاریخ شکل گرفته می شود و تا
امروز یک جدال خونین را بین خود و سایر فرق اسلام ادامه می دهند.
معاویه می میرد و پسرش یزید جانشین او می شود. حسن پسر بزگ علی، جانشین پدر
ِ بی تاج و تخت می شود. معاویه به قدرتی که پس از مرگ علی به هم زده بود،
حسن را وادار به تمکین و اطاعت از خلافت خود می کند و حسن با امضای صلح با
معاویه می پذیرد که معاویه در رأس حاندان اموی خلافت کند.
یزید جای در پای پدر می گذارد و می خواهد حسین را به تمکین از قدرت و خلافت
خود بکشاند. اما شیعیان تحت رهبری حسین در سودای قدرت از دست رفته بودند و
زیر بار صلح با یزید نمی روند که عاقبت آن جنگ خونین کربلا را می آفرینند و
همگی کشته می شوند.
نتیجه:
تا اینجا با بررسی تاریخی مشخص می شود که تمامی این جنگها و خونریزها هیچ
گونه مشروعیت قدسی نداشته است که امروز رهروان آنها در اقصی نقاط جهان
هرساله خودشان را جر می دهند و سرو کله و تن خودشان را می کوبند و پاره می
کنند بلکه برای کسب قدرت و جاه و مقام بوده است.
***
ولی تاریخ را خیال استراحت و درنگ نیست. پس از واقعه کربلا شیعیان برای
بدست آوردن قدرت دست به هر ترفتدی می زنند تا رقیب را از میدان بدر کنند.
از این پس است که مقوله مهدیگرایی به میان می آید که در روند خود به امام
دوازدهم شیعیان خاتمه پیدا می کند که آن را دربست درانحصار خود می گیرند.
اما به گواهی تاریخ، وقتی که یزید می میرد. محمدبن حنیفه پسر علی از همسر
دیگرش که برادر ناتنی حسن و حسین است، در مدینه برای کسب قدرت ِ خلیفه گری
قیام می کند و در جنگ کشته می شود. اما هواداران او مرگ اورا باور نمی کنند
بلکه می گویند محمدبن حنیفه زنده است و در کوی رضوی در نزدیک مدینه مخفی
شده است و در شرایط مناسب بیرون خواهد آمد و با ظالمان جنگ خواهد کرد و داد
را بر بیداد حاکم خواهد نمود.
از این جهت پیروان او که به " کیسانیان " معروف هستند اور را مهدی ِ موعود
و یا ناجی می گفتند. البته در این شورش مختار ثقفی در کوفه ایرانیان را دور
خود جمع کرد و به پشتیبانی از محمدبن حنیفه قیام می کند. و به گواهی تاریخ
بیشتر هواداران این قیام ایرانی بودند. و این نشان دهنده آن است که
ایرانیان بعد از شکست از اعراب، همواره در جهت رهایی از این سلطه توحش عربی
به دنبال ناجی ای میگشتند تا آنها را از وحشی گری اعراب نجات دهد.
بیگمان ایرانیان در آن شرایط که جان و جهان و مُلک و سرزمین خود را از دست
داده بودند، برای بدست آوردن عظمت و مجد و سرزمین خود در مصاف با بیگانگان
ِ متجاوز و اشغالگر با نیروهایی که به لحاظ تاکتیکی در یک جبهه قرار می
گرفتند، همکاری می کردند. و دلیل فزونی شیعیان در ایران و همچنین فرار و
گریز سران و خانواده آنها به ایران از این همکاری تاریخی صورت گرفته است.
اما تداوم چنین حرکتی هر چند در ابتدا راه گشا بوده است اما در ادامه به
عنوان به بند کشیده شدن و به خرافات و جنون و بیمار کردن ِ ایرانیان،
ارمغان دیگری نداشته است. بطوریکه امروز رهروان این کیش فرقه ای برتمامی
مال و جان و جهان و جای جای جامعه ایران زمین حاکم هستند و در هر خانه ای
مرگ جاری و در هر سرایی خون ساری می کنند.
امروز همانطوریکه ملاحظه می کنیم ابله مردی از طایفه جهل و کیش چنین آئینی،
چاه جمکران خرافه پرستی، جنون پروری و جهالت سروری را در پهن دشت بی کران
سرای ایران حفر کنده و همگی را برای فرو رفتن در لجن جنون و جهالت و خرافات
آواز می دهد.
***
اما داستان مهدیگرایی ادامه یافت و پس از مرگ محمدبن حنیفه نوبت به زیدبن
علی از نوه های حسین رسید. این فرد به طمع رسیدن به جاه و مقام و خلیفه گری
به کوفه آمد و پیروانی دور خود جمع کرد. گویند چهل هزار نفر با او هم پیمان
شدند تا در کنار او با خلیفه اموی بجنگند. اما در روز واقعه برای نجات
جانشان فرار را بر قرار ترجیح دادند و " زید " در نهایت تنهایی بدست امویان
کشته می شود. در حالی که پیروان او برای رهایی از ستم امویان او را مهدی
موعود لقب داده بودند و امیدهای فراوانی به او بسته بودند. بطوریکه طبق
حدیثی در این مورد، چنین بیان می شود:
" ان مهدینا سیظهرفی ظهر الکوفه ":
" معنی آن چنین است: مهدی ما در پشت کوفه پدید خواهد آمد "
***
عباسیان در چهره ابومسلم خراسانی برای کسب قدرت و شکست امویان، مهدی موعود
را می دیدند تا بوسیله آن به خلافت برسند.
پس از آن محمد نفس زکیه به مهدیگرایی برخاست. این فرد نوه پسری حسن و نوه
دختری حسین است و چون در میان دو کتف خود خال بزرگی داشت، علویان در سیمای
او " محمد " دیگری می دیدند تا از طریق او به قدرت برسند.
زیرا محمد هم بین دو کتف خود چنین خالی داشت. از اینرو شیعیان در سیمای او
مهدی موعود را می دیدند و امیدها به اوبسته بودند. اما در جدال قدرت بین
عباسیان و علویان با امویان، عباسیان توانستند بوسیله ابومسلم خراسانی
امویان راشکست دهند و دست علویان را از قدرت ساقط کنند.
بدین سان است که شیعیان برای کسب قدرت و به انحصار در آوردن آن به ترفند
دیگری دست زدند که تا امروز در پرده ابهام است و هزاران نفر را تا امروز
گمراه نگه داشتند.
امروز با قدرت گرفتن جمهوری اسلامی این مقوله در ابعاد نجومی سبب ساز خرافه
گرایی، خواب و غفلت گرایی، جنون ِ بیمارگونه گرایی و جهالت ِ خُمار گرایی
شده است. هر چند داستان مهدیگرایی بسیار گسترده تر از این اندک یادآوری
تاریخی است.
اما این سئوال به قوت خود باقی است که چرا به عموی امام دوازدهم نامعلوم
می گویند " جعفر کذاب "؟
آیا واقعاً حسن عسکری را پسری بوده است؟
آیا طبق روایت عثمان بن سعید که ادعا می کرد حسن عسگری را پسری پنجساله
است، آیا چنین کودکی می توانست رهبر و پیشوای شیعیان بالغ باشد؟ زیرا به
خوبی می دانیم که کودک پنجساله را توان آن نیست که دماغش را پاک کند و چپ و
راستش را تشخیص دهد. بویژه چنین فرد مفروض و مجهولی که طبق گفته آنانیکه او
را علم کردند که از دیده و ملاء اجتماعی بدور بوده است، بنابراین چنین فردی
چگونه می توانسته است از علم اجتماع آگاهی داشته باشد تا رهبری جامعه خود
را به عهده بگیرد؟
اگر قرار بوده است این فرد مفروض و مجهول از دیده پنهان شود، چرا اینقدر به
دراز کشید و چرا در همان آغاز شیعه گری چنین پدیده ای رخ نداد تا خیال همگی
را راحت کنند. مگر ظلم و ستم به پیروان شیعه در این زمان مورد بحث به حد
اعلا نرسیده بود تا ایشان ظهور مبارکشان را اعلان کنند تا با این ظهور، امت
همیشه در صحنه شیعه طی این قرون متمادی متحمل این همه رنج و شکنج نشوند؟
فراموش نکنیم که ما در یک جهان آنتروپیک زندگی می کنیم و هر موجود زنده را
طول عمری است و پس از سر آمدن آن طول عمر جای خود را به دیگری می دهد تا
ارابه تکامل در شکل عالی تری ادامه پیدا کند. بنابراین اینکه شیعیان هنوز
باور دارند که امام ناپیدایشان هنوز موجود است و هم اکنون در چاه جمکران به
شب نشینی خود برای خواندن عریضه امت بیمار و جن و جنون و جهالت زده خود
ادامه می دهد باید به آنها شک کرد که در جمجمه شان مغزی است.
چرا امروز ایشان بایستی در خرابه های اطراف قم رفت و آمد داشته باشد و
درچاه جمکران منزل کند؟ مگر جایی در سرزمین اعراب پیدا نکرده بود و یا مکان
در جای دیگر برایش تنگ بوده است که به اطراف قم، جایی که جایگاه از
گورگریختگان تاریخ شده است، آمده است؟
آخر چرا به ایران آمده است؟ مگر ایرانیان عرب هستند که ایشان تصمیم گرفته
اند به ایران بیایند؟ در حالی که می دانیم ایرانیان با زبان پارسی صحبت می
کنند و زبان ایشان بر حسب زبان پیشینیانشان باید عربی باشد. بنا براین
چگونه با ایرانیان صحبت می کنند؟
ملاحظه می کنیم که چنین بازیهای عوام فریب، دامی بیش نیست تا از این طریق
مردم بخت برگشته ایران را در جهل و جنون و جهالت و خرافه گرایی نگه دارند و
از طریق انتشار چنین جهالتی از مردم سواری بگیرند.
این است سیمای امروزی این رجاله ها که بوسیله روشنفکران بی خرد ما در
آستاته سال 57 بر مردم ایران تحمیل شد.
ای کاش با این همه جنایت و کشتار و جنون و جهالت از طرف این رجاله های
حاکم بر مردم شریف ایران، " روشنفکران " ما را قدری بیدار و تبدار کرده
باشد. تا از عملکرد ناشاد خود درس عبرت بگیرند و در پیشگاه مردم با فرهنگ
ایران زمین ادب ببوسند و یک عذرخواهی تاریخی انجام دهند.
به مردم و کشور ایران فکر کنند و برای رهایی کشور و مردم ایران از چنگال
دیوان حاکم بر نیاخاکمان دست در دست ایران خواهان دهند و ایران اسیر و در
بند را رهایی بخشند.
اکنون مایل هستم در پایان این نوشته نگاهی به یکی از محورهای صحبت احمدی
نژاد در سالن مجمع عمومی سازمان ملل داشته باشم.
نگاهی به یکی از محورهای صحبت احمدی نژاد رئیس جمهور منتخب حکومت اسلامی
ایشان در تالار مجمع عمومی سازمان ملل اظهار لحیه کرده اند " 1- همانگونه
که بارها اعلام شده است ایران بر اساس مبانی دینی، حرکت به سمت تسلیحات
هسته ای را جایز نمی شمارد "
معنی این خطابه این است که چون تسلیحات هسته ای یک سلاح کشتار جمعی است، از
نظر مبانی دینی آنها تولید چنین سلاح هایی جایز نیست. زیرا آنها اساساً با
کشتار مخالف هستند و حاضر نیستند از دماغ کسی خون جاری شود. و اگر اینجا و
آنجا هزاران نفر را سر بریدند، سینه آنها را سوراخ سوراخ کردند، گورهای
جمعی حفر کندند، پایگاههای نظامی امریکا و اسرائیل و...را با بمب منفجر
کردند، در جنگ ایران و عراق بیش از یک میلیون نفر را از هر دو طرف تلف
کردند و فقط یک قلم بیش از ده هزار نفر را در سال 67 در ظرف چند روز از دم
تیغ گذراندند، این اعمال ننگین و جنایتکارانه از نظر آنها کشتار جمعی نیست
بلکه رأفت مبانی دینی آنها است که شامل حال آنها واقع شده است و هم اکنون
در " بهشت َ بَرین " در کنار جوی آب نشستند و حوریان و مردان خوش قامت آنها
را مشت ومال می دهند تا خستگی دنیای مادی را از تن آنها خارج کنند. ولی
کیست که نداند، چنین خطابه ای به یک پول سیاه نمی ارزد. زیرا آخوندها برای
پیشبرد اهداف خود بویژه آنجا که به بقای حکومتشان مربوط می شود، هر بار یک
فتوایی می دهند که تا دیروز حرام بوده است. به عنوان مثال، خوردن ماهی
خاویار ( اوزون برون ) در نظام پادشاهی گذشته از نظر آنها حرام بوده است.
اما وقتی که خمینی به تخت نشست، با دادن فتوایی خوردن آن را حلال اعلام
کرد. یا موسیقی قبل از به قدرت رسیدن این رجّاله ها حرام بود و هر کسی به
آن صدای شیطانی گوش می داد، در ردیف شیطان بود. امروز اما با فتوایی تا حدی
حلال اعلام شده است. در رفرم ارضی و قانون انتخابات نظام پادشاهی گذشته،
بلوای خمینی در 15 خرداد 1342 بر ضد آزادی زنان در انتخابات جهت انتخاب شدن
و انتخاب کردن بود و آن را حرام می دانستند که با مبانی دینی آنها سازگاری
ندارد. زیرا طبق عقیده و مرامشان زن برابر با نصف مرد است و زن نمی تواند
قاضی شود و...ولی امروز برای گرم کردن تنور انتخابات فرمایشی، آنان را فوج
فوج به پای صندوق رأی می آورند، بدون اینکه ارزشی برایشان قائل شوند. و از
همه مهمتر رأی آنها را برابر با مردان می شمارند ولی در عمل روزمره اجتماعی
نصف مرد هستند و از ارث مساوی با مرد برخوردار نیستند و بدون اجازه مرد نمی
توانند مسافرت بروند و یا به لحظ قانون جزایی آخوندها اگر زنی مردی را به
قتل برساند آن زن محکوم به اعدام می شود، اما اگر مردی زنی را به قتل
برساند محکوم به زندان.
درجنگ ایران با عراق صدام، یزید، کافر، عفلقی و...بوده و رابطه برقرارکردن
با او حرام بوده است. ولی بعد از جنگ، هیئت بلند پایه عراقی در ایران رفت و
آمد می کردند و دختر رفسنجانی، فائزه خانم با عُدی فرزند صدام، درقالب
دیپلماسی ورزش، نرد عشق و اخوت می باختند و این رابطه از شیر مادر هم حلا
لتر اعلام شده بود. در رابطه با عربستان ِ آل سعود، فتوی این بود که آنها
اگر دست به آب دریا بزنند، دریا نجس می شود و طبق گفته خمینی " آل سعود
باید برود " و چند سالی هم در این باره برای صدور انقلاب منحوس خودشان در
آن سرزمین بلوا راه انداختند و صدها نفر را تلف کردند. اما امروز فتوای می
دهند ک رابطه برقرار کردن با آل سعود، نه اینکه نجس نیست بلکه باید آب
دهانشان را قرقره کرد و غورت داد.
فتوی داده بودند که چون کشور مصر در صلح با اسرائیل در زمان انور سادات پیش
قدم شده بود، رابطه برقرارکردن با آنها حرام است و حتی یکی از خیابانهای
تهران را بنام خالد اسلامبولی قاتل انور سادات نام گذاری کردند. ولی امروز
برای ایجاد رابطه با مصر سر از پا نمی شناسند و فتوای حلال هم داده اند.
دیروز فتوایشان این بود که اعدام شخص َ آدم کش و دیوانه ای بنام نواب صفوی،
عملی زشت و جنایتبار بوده است. زیرا این شخص مجنون و آدم کش برای اسلام از
نوع آخوندی مبارزه می کرده است. ولی امروز با یک فتوی بیش از ده هزار نفر
را ظرف چند روز قطعه قطعه می کنند و این عمل جنایتکارانه شان را جامه حلال
می پوشانند. زیرا برای حفظ کیان نظام جمهوری اسلامی و خیمه عمود نظام بوده
است. به این لیست می توان صدها نمونه دیگر را اضافه کرد که همگی برای حفظ
نهاد آخوندی و تفکر عقب افتاده خودشان است.
بنابراین ابراز چنین سخنی که تسلیحات اتمی با مبانی دینی ما سازگاری ندارد،
حرف مفتی بیش نیست و فردا مثل آب خوردن می توانند، فتوای بدهند که به خاطر
حفظ کیان اسلام و خیمه عمود نظام، داشتن سلاح اتمی از نان شب هم واجب تر
است. از این گذشته مگر همین آقای رفسنجانی در یکی از این خطبه های نماز
جمعه نگفت و اسرائیل را با بمب اتمی تهدید نکرد که اگر اسرائیل بخواهد به
نیروگاههای اتمی ما حمله کند، میتواند حداکثر معادل یکی از استانهای ما را
از بین ببرد. ولی ما می توانیم با سلاح های اتمی خود، کل اسرائیل را نابود
کنیم؟ توجه داشته باشیم که چنین اظهار
نظری از زبان نفر دوم حکومت جمهوری اسلامی جاری می شود و طبعاً با ملا حسنی
که نه به دار است و نه به بار، فرق دارد. آیا غیر از این است که آنها سر در
سودای تولید سلاح اتمی دارند؟
هر چند مایل بودم که در این مقاله، تمامی محورهای خطبه سیاسی – عبادی آقای
احمدی نژاد را به نقد بکشم. ولی بدلیل خارج بودن از حوصله این نوشته، نقد
بقیه محورها را به عهده اندیشمندان و صاحب نظران واگذار می کنم. اما دریغم
می آید که نگاهی به گفته پایانی آقای احمدی نژاد نداشته باشم.
ایشان در پایان خطبه می گویند " دوستان و همکاران عزیز! نهایت آرزوی بشر از
ابتدا رسیدن به روزی بوده است که عدالت، صلح، برابری و محبت سرتاسر جهان را
فراگیرد. همه ما می توانیم در ایجاد چنین جهانی سهیم باشیم و آنگاه است که
وعده نهایی که در تمام ادیان الهی و در بیان مصلحان جهان آمده است، محقق
خواهد شد و آن ظهور انسان کامل است که وارث همه پیامبران و مصلحان بوده و
جهان را در عدالت، آرامش و صلح کامل رهبری خواهد کرد. ای خدای بزرگ! در
ظهور آخرین ذخیره خود، موعود امم، یگانه هستی و انسان کامل و پاک، همو که
جهان را پر از عدالت و صلح خواهد کرد، تعجیل فرما و ما را از یاران و
پیروان و تلاش گران در راه او قرار بده "
این صحبت مرا به یاد پیشنماز مسجد شهرمان در 30 سال پیش انداخت که پس از
ختم صحبتش چنین دعایی می خواند. بر این قلم تاکنون معلوم نشده است که آیا
آقای احمدی نژاد، مأموریت دینی داشته و می خواسته نمایندگان جهان را ارشاد
کنند تا به مبانی دینی ایشان ایمان بیاورند یا مأموریت سیاسی؟ اگر مأموریت
سیاسی داشتند، این دعا برای چی بود؟ معمولاً در یک نشست فراگیر سیاسی آن هم
در سطح مجمع سازمان ملل متحد بایستی از مسائل سیاسی مبتلا به جهان امروزی
صحبت کرد و راه حل های آنرا پیدا کرد و با یاری یکدیگر جهان را به سمت
عدالت ممکن پیش برد. نه اینکه از موضع ضعف و ناتوانی با
التماس و تضرّع دست به سوی آسمانها بلند کرد و فریاد زد " مهدی بیا! مهدی
بیا!"
26 سال این شعار را داده اید و در جنگ هشت ساله، شعارهای زمزمه گر ایثار
گران و رزمندگان جان بر کف در خط مقدم نبرد " مهدی بیا! مهدی بیا! " بوده
است. وهمین ماه های گذشته در خبرها بود که برنامه " هزار صلوات " برای جشن
نیمه شعبان بطور زنده از رادیو تهران پخش شد و در پارک امجدیه تهران " هزار
صلوات " فرستاده شد. بنا براین جای این شعارها در سازمان ملل نیست و بهتر
است در مسجد ساوجبلاغ و مسجد جمکران قم و یا در روستای ملا حسنی داده شود.
از طرف دیگر در همین ماه شهریور در خبرها بود که یک " امام زمان " در
مازندران ظهور کرده است و کارهای خارق العاده می کند. پس چرا دنبالش نرفتید
و پیرو ِ تلاش گر ایشان نشدید تا جهان را به سمت عدل و داد هدایت کند؟ نه
اینکه نرفتید، بلکه بیچاره فلک زده را گرفتید و با چوب و چماق و فحش و
اهانت او را زندانی کردید. با این توضیحات آیا حق داریم از شما سئوال کنیم
که اگر بر فرض محال، فردا امام زمان واقعی ظهور کرد، برخورد شما با او
چگونه است؟ این قلم مطمئن است که شما همان کاری را با او می کنید که با
امام زمان مازندران کردید.
کلن: دکتر
احمد پناهنده
a_panahan@yahoo.de
|