|
رئيس
ايران يا ناجى جهان؟
محمد قوچانى
از ميان نكوهش هايى كه در حق سيدمحمد خاتمى روا
مى شد، يكى هم فيلسوفانه سخن گفتن او در مقام سياستمدارى بود كه
قاعدتاً بايد روشن و شفاف سخن گويد و خاتمى مبهم و نهان حرف مى زد.
اما چرخ روزگار رئيس جمهورى را به ما عطا كرده كه نه سياستمدارانه
و نه فيلسوفانه كه پيامبرانه سخن مى گويد! محمود احمدى نژاد رئيس
جمهورى ايران پس از آن كه پاسخى از جورج بوش رئيس جمهورى آمريكا به
نامه اش دريافت نكرده، در اندونزى گفته است: «اين نامه بسيار فراتر
از موضوع هسته اى بود و ما اصولاً مسئله هسته اى را مهم نمى دانيم
كه بخواهيم در مورد آن نامه اى بنويسيم. ما به دنبال حل مسائل
اساسى تر جهان هستيم. اين نامه دعوتى به توحيد و عدالت و فرهنگ
انبيا بوده است.»
آيت الله احمد جنتى فقيه همفكر با رئيس جمهور
نيز ديروز در نماز جمعه تهران گفته است كه «اين نامه فوق العاده
است و عقيده من اين است كه از الهامات خدا بود.»
اكنون جاى اين پرسش وجود دارد كه رئيس جمهور
برگزيده خداوند است يا خلق؟ كار رئيس جمهور رصد الهامات الهى است
يا تدبير امور مردم؟ براى پاسخ به اين پرسش ضرورى است بار ديگر
جايگاه و وظايف رياست جمهورى در ايران را مرور كنيم: رئيس جمهور در
ايران رئيس قوه مجريه است. پس از بازنگرى قانون اساسى ايران در سال
۱۳۶۸ عملاً مقام رياست نظام سياسى (كه از طريق وظيفه قانونى
هماهنگى قوا محقق مى شد) به مقام رهبرى محول شد چرا كه اين مقام
براساس قانون اساسى نه فقط مقامى مذهبى كه حاكم بر قواى سه گانه
است و كار هماهنگى قوا و نيز حل معضلات نظام كه از طرق عادى قابل
اصلاح نيست بر عهده رهبرى قرار گرفته است. بنا به همين جابه جايى،
پربيراه نيست كه مهمترين مسئوليت رئيس جمهورى اسلامى را رياست قوه
مجريه و برخى نهادهاى تركيبى (مانند شوراى امنيت ملى يا شوراى
انقلاب فرهنگى) بدانيم و ثابت كنيم كه «رئيس جمهور» (چه خاتمى چه
احمدى نژاد) درواقع «رئيس دولت»، «رئيس كابينه»، «رئيس الوزرا» و
حتى همان نخست وزيرى است كه در بازنگرى قانون اساسى حذف شد.
بر اين مبنا رئيس جمهور هيچ وظيفه تبشيرى
ندارد. كار او اجراى منويات نظام سياسى است كه از سوى نهادهايى
مانند مجلس، شوراى نگهبان، مجمع تشخيص مصلحت يا رهبرى تعيين مى
شود. اين نكته اى بود كه اصلاح طلبانى چون خاتمى بسيار دير به آن
رسيدند اما اصولگرايانى مانند احمدى نژاد از آغاز بر آن پاى
فشردند. اصولگرايى را با عمل گرايى آميختند و به جاى سخنورى درباره
دموكراسى و تجدد در سفر به اروپا و آمريكا در باب ازدواج جوانان و
لوله كشى آب و گاز و وام مسكن در سفر به سيستان و بلوچستان و
لرستان سخن گفتند. اما عجبا كه رئيس جمهور هنگامى كه به جورج بوش
مى رسد پيام پيامبرانه سر مى دهد و بر جاى مراجع تقليد و مجتهدان
جامع الشرايط مى نشيند. مردم ايران به خاتمى راى داده بودند كه
براى آنان دموكراسى به ارمغان آورد اما او بيش از آنكه دموكراسى را
مستقر سازد درباره دموكراسى نظريه پردازى كرد. هشت سال بعد محمود
احمدى نژاد صاحب راى شد و خطابه ها در نقد و نفى «حرف زدن بدون عمل
كردن» خواند اما خود هرازگاهى از عالم غيب تحفه اى به جهان واقع مى
آورد. نامه محمود احمدى نژاد به جورج بوش پس از سخنان روحانى رئيس
جمهور در سازمان ملل متحد و گزارش آن در ديدار با آيت الله جوادى
آملى و وعده هاى غريب و قريب براى بهبود اوضاع جهان و... آخرين سخن
آرمان گرايانه رئيس جمهور جديد ايران است. نامه به بوش همان گونه
كه برخى دولتمردان پيش بينى مى كردند مى توانست فتح باب تازه اى در
مناسبات ايران و جهان غرب باشد. همان نظام سياسى اى كه منوياتش
بايد مورد توجه رئيس جمهور قرار گيرد پس از ربع قرن تصميم گرفته كه
باب مذاكره اى محدود و محتاطانه با ايالات متحده آمريكا را بگشايد.
نامه احمدى نژاد به بوش نيز اگر جز در چارچوب اين منويات مورد
اجماع نهادهاى عالى نظام (مجلس و شوراى نگهبان و رهبرى) نبود،
معنايى جز نصيحت نداشت. چنين نصايحى در هر موقعيتى از آقاى احمدى
نژاد شنيدنى بود به خصوص آنجا كه خود را «آموزگار» معرفى مى كند.
اما در مقام رئيس جمهور، احمدى نژاد «مجرى» نظامى است كه بايد
براى تصميم هاى خود هزينه پرداخت كند. هزينه شكستن تابوى هرگونه
رابطه مستقيم با آمريكا كه يك بار براساس محاسبه همين هزينه ها
رئيس جمهور سابق ايران به دليل مصاحبه با شبكه تلويزيونى
CNN مورد انتقادات شديدى قرار گرفت. احمدى
نژاد اما در كمال خونسردى اين خط قرمز را شكست بدون آنكه براى عزت
ايران و صلح با جهان ارمغانى آ ورد. جورج بوش و دستگاه سياست خارجى
آمريكا با سردمزاجى با نامه احمدى نژاد برخورد كرد و بدون آنكه
هزينه اى به آمريكايى ها تحميل شود، ما يك به يك از خط قرمزهاى خود
(از قبح مذاكره تا منع مكاتبه) عبور كرديم بدون آنكه به خاكريز
تازه اى رسيده باشيم، بوده اند ملت هايى مانند چينى ها كه تصميم
آنها براى مذاكره با آمريكا به بمب خبرى تبديل شد اما آنچه پس از
نامه احمدى نژاد رخ داد بمب خبرى نبود، آب سرد بود. به راستى واكنش
سرد آمريكا (كه براى هر ايرانى تحقيرآميز و ناراحت كننده است) به
نامه رئيس جمهور ايران (كه اكنون نماينده همه كسانى است كه به او
راى داده يا نداده اند) براى كارگزاران سياست خارجى و امنيت ملى
ايران قابل پيش بينى نبود؟ شايد نويسندگان نامه سعى كرده اند متنى
را تنظيم كنند كه در آن با شرح تناقض هاى سياست خارجى آمريكا جورج
بوش را ناگزير از اقرار يا سكوت كنند اما چنين روشنگرى هايى نه فقط
از ايشان كه هر روز از هزاران روشنفكر ضدآمريكايى جهان برمى آيد كه
بديهياتى چون نقض حقوق بشر در گوانتانامو يا جنگ افروزى آمريكا در
عراق و افغانستان يا نقض حقوق سياهان و... را به ياد بوش بياورند.
آمريكا قطعاً براى مواردى از اين دست پاسخى ندارد اما خطا است كه
تصور كنيم كاخ سفيد در پى اقناع جهان است چرا كه خود بارها تاكيد
كرده ايم آمريكا جهان را به قهر مى گيرد نه منطق و منطق تنها زمانى
به كار مى آيد كه قهر را مدلل كند يا معلل. در همين جا است كه
محمود احمدى نژاد در دام منطقى مى افتد كه ديرى است روشنفكران دينى
را گرفتار خود كرده و آن استدلال براساس همان معيارهاى مدرن است.
در حالى كه محمود احمدى نژاد هرگز با مردم ايران از دموكراسى و
حقوق بشر حرف نمى زند و ترجيح مى دهد به جاى جمهورى اسلامى از دولت
اسلامى سخن بگويد اما دست كم در پنج جاى نامه احمدى نژاد به بوش از
او خواسته شده اعمال آمريكا را با محك ليبراليسم و حقوق بشر بسنجد.
بر فرض آن كه بوش به احمدى نژاد جوابيه اى بنويسد آيا احمدى نژاد
از رئيس جمهور آمريكا خواهد پذيرفت كه همين محك را درباره ايران به
كار برد؟ احمدى نژاد با تشابه آموزه هاى انبيا (موسى(ع) و عيسى(ع)
و محمد(ص)) با ارزش هاى ليبرالى و اشاره درست به ريشه هاى دينى و
مسيحى و ابراهيمى حقوق بشر عملاً در زمين كسى بازى مى كند كه دشمن
او است. بديهى است كه عملكرد ايالات متحده در گوانتانامو مخالف نص
اعلاميه جهانى حقوق بشر است يا حمله غير قانونى آمريكا به عراق
برخلاف اصول منشور ملل متحد (حتى در بيرون از فرضيه دفاع مشروع)
است اما اگر براساس همين اعلاميه ها، بوش به نقد رفتارهاى ايران
بپردازد، احمدى نژاد چه پاسخى خواهد داد؟ تمايز اصولگرايان از
اصلاح طلبان چيزى جز اين نبود كه آنان از پايه به نقد تجدد مى
رفتند و از اساس در بازى سنت و مدرنيته شركت نمى كردند و بنابراين
حداقل در هنگام آميزش اسلام و تجدد و نظام اسلامى و نظام بين الملل
دچار التقاط يا انحراف از اصول نمى شدند. احمدى نژاد در داخل ايران
اينچنين است اما در جهان خارج عملاً به نسخه اى كم رنگ از تصوير
خاتمى تبديل شده كه اگر خاتمى سخن از گفت وگوى تمدن ها سر مى داد
يا از ائتلاف براى صلح مى گفت (و به دليل زاويه نگاه و پايگاه خود
مورد استقبال جهان قرار مى گرفت) احمدى نژاد از تبعيد اسرائيل يا
تبشير بوش سخن مى گويد (و با وجود نيت خير احمدى نژاد مورد نقد
قرار مى گيرد). تبشير و تبليغ رسالت انبيا كار هيچ كس جز خود انبيا
و شايد اوليا نيست. قياس نامه نگارى «احمدى نژاد- بوش» با نامه
نگارى «امام خمينى- گورباچف» يا حتى نامه پيامبر گرامى اسلام به
پادشاهان ايران و روم قياس مع الفارق است. پيامبر اسلام يا امام
خمينى انتظار پاسخى نداشتند، آنان به وظيفه شرعى خود عمل مى كردند
چرا كه لباس تبليغ دين خدا را پوشيده بودند اما كسى كه رداى رياست
جمهورى را پوشيده وظيفه اى شرعى جز اين ندارد كه موجوديت و هويت
جمهورى اسلامى ايران را در اين شرايط خطرناك بين المللى حفظ كند.
مردم براى نبوت به پيامبران راى نمى دهند يا با راى مراجع تقليد
خود را انتخاب نمى كنند. آنان به مدد وحى، نبى يا تقوى، فقيه مى
شوند اما روساى جمهور با راى رئيس جمهور مى شوند. با سلب راى مردم
يا با پايان دوره رياست جمهورى، روساى جمهور ديگر رئيس جمهور
نيستند اما انبيا و فقها تا زمانى كه وحى يا علم و تقوا با آنها
است، نبى و فقيه اند. اصلاح طلبان به خاتمى راى نداده بودند تا به
مدد راى اكثريت فيلسوف شود و اصولگرايان به احمدى نژاد راى نداده
اند تا به مدد راى اكثريت منجى جهان بشريت شود چرا كه فرهيختگى و
نجات بخشى ربطى به خود خواست و راى اكثريت و اقليت ندارد. مردم به
احمدى نژاد راى دادند تا در صلح، رفاه، آزادى و برابرى زندگى كنند
و از جنگ، فقر، استبداد و ظلم دور باشند. خاتمى نمى خواست «قهرمان»
شود، اما احمدى نژاد اصرار دارد كه «ناجى» ناميده شود. آقاى احمدى
نژاد بايد به اين پرسش پاسخ دهد كه اگر هدف از نامه نگارى به جورج
بوش جز يافتن راهى براى حفظ اقتدار (بهره مندى ايران از انرژى هسته
اى)، صلح (پرهيز از جنگ و خشونتى كه آمريكا درصدد تحميل آن است) و
توسعه ايران (پرهيز از تحريم و محاصره اقتصادى) نبوده، با چه تحليل
و جوازى بر ربع قرن اندوخته قطع رابطه و مذاكره و مكاتبه با آمريكا
(كه مى توانست در هر مذاكره اى برگ برنده ايران باشد) چنين چوب
حراج زده است؟ به چه حقى رئيس جمهور از وظايف قانونى خود به عنوان
مجرى اراده ملت و نماينده نظام به جايگاه يك دعوت كننده تغيير
موقعيت داده است؟ به اعتقاد شيعه جهان منجى غايبى دارد كه زمان
ظهور او براى گسترش دين خدا پنهان است. ايران اما رئيس جمهورى مى
خواهد كه صلح و امنيت آن را تامين كند. منجيان جهان نيازى به راى
مردم جهان ندارند، اما آنكه با راى مردم بر سرير قدرت نشسته جز
انجام خواسته اين مردم كار ديگرى ندارد حتى اگر خود را ناجى جهان
بداند. |