|
قرائتى ديگر از ملى
شدن صنعت نفت
سه شنبه 15 فروردین1385
|
گفتگو با مرتضى مرديها – بخش اول |
 |
بيش
از پنج دهه از تاريخ ملى شدن صنعت نفت در ايران مى گذرد. حركتى كه بانى آن
دكتر محمد مصدق و برخى از نزديكانش از جمله حسين فاطمى وزير خارجه دولت وى
بودند. اين حركت ملى و مترقيانه در عصر خويش گرچه در ۲۸ مرداد ۳۲ شكست خورد
اما همواره به عنوان سمبل جريان روشنفكرى در ايران مطرح بوده است.
از آن
تاريخ تاكنون جنبش ملى شدن صنعت نفت درميان جريان هاى روشنفكرى به تابويى
مقدس تبديل شد و كمتر كسى را در اين جريان مى توان يافت كه نقدى بر اصل
حركت مصدق وارد ساخته باشد. اما در شرايطى كه جامعه ايران تصور برخى با
شرايط مشابهى چون ملى شدن صنعت نفت قرار گرفته است سخن گفتن بر خلاف اين
جريان كارى ساده تر به نظر مى رسد. وقتى مطلع شديم فردى در ميان نسل جديد
طبقه روشنفكر جامعه سخنى برخلاف آنچه روشنفكرى در ۵۰ ساله اخير درباره ملى
شدن صنعت نفت گفته است مى گويد به سراغ وى شتافتيم تا اين قرائت جديد را هم
بشنويم. قرائتى كه اندكى مى تواند هر مخاطبى را به تامل وادارد. بدون
پيش داورى از مرديها مى پرسم:
• در
آستانه پنجاه و دومين سالروز ملى شدن صنعت نفت هستيم. رويدادى كه هنوز از
آن به عنوان يك تحول ملى و تاريخى ياد مى شود. در شرايط موجود يك جريان
جديد در كشور به قدرت رسيده كه مدعى است مى خواهد يك تحول ملى ديگر را در
كشور زنده كند. اين جريان در عين حال كه شعار ملى گرايانه مى دهد يك جريان
كاملاً مذهبى است برخلاف مصدق كه چهره اى كاملاً ليبرال است. آيا شما اين
جريان را يك جريان ملى گرا ارزيابى مى كنيد؟
هر جريانى
كه براى به دست گرفتن قدرت تلاش مى كند، ايده هايى را مطرح مى كند كه وقتى
به قدرت مى رسد امكان يا ضرورت انجام آن را نمى بيند چيز روشنى است و عيبى
ندارد. مثلاً يك جريان مخالف چپ، ضدليبرال و كاملاً مذهبى به قدرت مى رسد
كه ايده آل آن تشكيل امت واحده اسلامى است اما به زودى مى بيند كه فارغ از
چارچوب هاى ملى نمى تواند فعاليت كند و نيرو بسيج نمايد پس به ناگزير از
ايدئولوژى فراملى خود به يك ايدئولوژى ملى تنزل مى كند. تا اينجاى قضيه هيچ
اشكالى برآن متصور نيست. اشكال از جايى شروع مى شود كه ما از اين ابزار
براى چه جهت و هدف و منظورى استفاده كنيم. به نظرم مى رسد چه پيش و پس از
انقلاب و چه در شرايط امروز كه موضوع ملى شدن مورد استفاده قرار مى گيرد
مصالح عموم و اكثريت در آن لحاظ نشده است. هر جريان ايده آل گرايى كه به
قدرت مى رسد تا حدودى به ملاحظات پراگماتيستى تن مى دهد. يكى از دلايلى كه
استالين برخى رهبران برجسته حزب كمونيست روسيه را حذف كرد در واقع تن دادن
وى به برخى ملاحظات پراگماتيستى بود. چون برخى از رهبران اين حزب عقايد
اينترناسيوناليستى داشتند و استالين آن را در شرايط دهه سى غيرعملى
مى دانست. اصل اين تغيير موضع چه بسا يك روشن بينى باشد، مشكل اينجا است كه
وقتى چنين حركاتى در جامعه رواج مى يابد منفعت ملت يا اكثريت و يا صلاحديد
طبقه روشنفكر جامعه در آن ديده نمى شود بلكه بيشتر براى حفظ قدرت در يك
چارچوب خاص است.
• با
تعريفى كه ارائه كرديد آيا شباهتى ميان اين ملى گرايى با ملى گرايى دوره
مصدق مى بينيد؟ آيا مصدق نيز به دنبال حفظ قدرت در يك چارچوب خاص بود؟
مع الاسف
مشابهت مى بينم. البته اين شباهت، پيشتر از سوى عناصر دولتى اعلام شده و
برخى صاحبنظران و منتقدان سياسى نيز به آن اعتراض كرده اند و معتقدند نبايد
براى رسيدن به هدف خود از يك جريان تاريخى مهم در كشور هزينه كرد. بنده نيز
با بخشى از اين نظر موافقم و معتقدم شخصيت مصدق و انديشه و اهداف مصدق با
بسيارى از عناصرى كه امروز در قدرت هستند تناسبى ندارد. به ويژه اينكه اين
كار بدون رعايت معيارهاى اخلاقى نيز صورت مى گيرد. در حالى كه ياد و نام
مصدق در كشور ما به يك تابو تبديل شده، ولى برخى با فرصت طلبى مشابه سازى
مى كنند و سعى در تشبيه شرايط امروز ايران با شرايط ايران در دوران ملى شدن
صنعت نفت را دارند تا از اعتبار پاره اى از شخصيت ها و يا رويدادهاى تاريخى
كه به هرحال الگوهاى خوشنام معرفى شده اند بهره بردارى نمايند. من با
نگرانى روشنفكران و جامعه منتقد نسبت به اين گونه مشابهت سازى ها موافقم.
بى ترديد اهداف و برنامه ها و نيات مصدق در آن دوران با آنچه كه در اين
دوران حس مى شود تطابقى ندارد و بنابراين هر تلاشى در جهت چنين
مشابه نمايى هايى غيرواقعى است و به دليل دروغى كه در آن نهفته است
غيراخلاقى است. ولى به رغم اينكه بايد ديد آيا از منظر ديگرى شباهت وجود
دارد يا خير بايد ببينيم دقت نكردن به اين شباهت ها چه خساراتى مى تواند
براى ما به دنبال داشته باشد. من نگران هستم كه بعضى اظهارات غيرمعمول كه
در گذشته هم داشته ام اين اظهارات نيز مورد سوء تعبير قرار گيرد، اما اين
موضوع مانع از طرح ديدگاه هايم نيست. در عين حال اميدوارم و سعى خواهم كرد
به گونه اى بيان كنم كه طرف مقابل من بگويد كه اين نيز سخنى است قابل تامل
نه يك انتقاد و اعتراض. ما به شكل نادرستى در دوران ملى شدن صنعت نفت از
مصدق يك الگو و قهرمان ساختيم. در بين سال هاى ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۷از طرف عموم
جريان هاى مخالف وقت از جبهه ملى و طيف ليبرال ها تا چپ ترين لايه هاى
مخالف در جامعه، يك گفتمان يكپارچه شكل گرفت كه استقلال مهمترين مسئله
جامعه ما بود و مصدق مى خواست آن را حفظ كند اما شاه مقابل مصدق قرار گرفته
بود. مصدق قهرمانى فرشته خصال بود، چون در مقابل غرب زورگو مقاومت مى كرد.
اگر اين فرض را بپذيريم مى توان گفت كه اكنون نيز مى توان روى آن الگوى
ضداستعمارى مانور داد. يعنى بگوييم ايران به دنبال تسليحات هسته اى نيست و
انرژى صلح آميز هسته اى را دنبال مى كند و اروپا و آمريكا با تكيه بر قدرت
خود قصد دارند ايران را از حقى كه طبق ضوابط بين المللى از آن برخوردار است
محروم كنند، اگر مسئله را در اين قالب بريزيم و يا اين قالب را با سكوت خود
بپذيريم كه ايران مى گويد من يك كشور مستقل هستم و مى خواهم انرژى هسته اى
صلح آميز داشته باشم اما آمريكا و غرب با زور خود نمى گذارند ايران به حق
خود برسد پس بايد در برابر زورگويى خارجى از منافع ملى خود حمايت كنيم.
انصافاً اين شرايط چه تفاوتى با شرايط دوران مصدق دارد؟ بله آدم ها فرق
كرده اند اما ايده بر سر جاى خود باقى است. حالا چرا نپذيريم كه اين ايده
در زمان مصدق نيز مشكل داشت و به خاطر اين مشكلات به آن نتايج هم رسيد.
مصدق بر اساس نظريه اى كه بعدها به نظريه وابستگى مشهور شد به قضيه نگاه
مى كرد. يعنى استعمار باعث پيشرفت كشورهاى استعمارگر و عقب ماندگى كشورهاى
جهان سوم شده است. پس راز سعادت اين است كه دست اجانب كوتاه شود و ما هر
كارى را صلاح مى دانيم انجام دهيم. اين ايده در همان زمان نيز حرف چندان
قابل دفاعى نبود، چون بسيارى از كشورهايى كه در گذشته مستعمره بودند پس از
استقلال به روند توسعه خود ادامه دادند و برعكس در حالى كه با اينكه ۱۰۰
سال از حضور شركت نفت دارسى در ايران مى گذرد و نيم قرن است كه آن را محكوم
كرده ايم و نيم قرن است كه لاف استقلال و خودكفايى زده ايم امروز اگر
دوستان دارسى نفت ما را نخرند مثل زمان مصدق خواهيم شد. يعنى نفت ما را
دچار بحرانى خواهد كرد كه حتى ممكن است حكومت را نيز دستخوش آسيبى جدى
نمايد.
• من پاسخ خودم را نگرفتم. شما معتقديد مصدق به نظريه وابستگى باور داشت و
بر اين اساس حركت مى كرد از سوى ديگر شما حركت هاى ملى گرايانه امروز را
تلاش يك جريان براى حفظ قدرت در چارچوبى خاص ارزيابى كرده ايد چگونه اين دو
قابل جمع است و متشابه؟
من پاسخ
شما را به تلخيص دادم. ميان مصدق، شخصيت و عقايد و انگيزه هايش با برخى از
افراد امروز هيچ تشابهى متصور نيست. اما مصدق در آن زمان بر نظريه وابستگى
و استقلال كه آن روزها در آمريكاى لاتين و برخى از كشورهاى جهان سوم طرفدار
داشت تكيه داشت و برعكس شاه بر اقتصاد ليبرالى و سرمايه دارى تكيه مى كرد
در آن زمان اين موضوع از مصدق يك قهرمان و از شاه يك ضدقهرمان مى ساخت و
بخشى از روشنفكرى و سياسيون ما كماكان اين الگوى غلط را تشويق مى كنند. چرا
حاكميت هم از چنين الگويى به نفع مقاصد خود استفاده نكند؟ براى بازگرفتن
اين بهانه تاكيد بر عظمت شخصيت مصدق كافى نيست بلكه بايد الگوى
استقلال طلبى نقد شود. امروز ما بايد با موضوع عاقلانه تر برخورد كنيم.
نظريه وابستگى كه آن روز مصدق از آن پيروى مى كرد امروز يك نظريه سوخته
است. زيرا به لحاظ منافع اقتصادى عكس اين نظريه كه نظريه سرمايه دارى
ليبرالى است توانست ايران را پس از مصدق وارد عرصه جديدى از توسعه نمايد.
گرچه ايرادهايى نيز بر آن وارد باشد. در حالى كه اين باور استقلال گرايانه
مصدق بود كه آن بلا را بر سر وى آورد. وقتى بحث كودتاى ۲۸ مرداد مطرح
مى شود ما از نيروى نظامى شاه و تلاش سيا و انگليس صحبت مى كنيم اما
به راستى اين چگونه كودتايى بود كه كشته هم نداد. وقت آن رسيده كه با انصاف
بيشترى به موضوع بنگريم. به راستى چقدر سازمان سيا براى اين كودتا مايه
گذاشت و چقدر رجاله و فاحشه در پيروزى اين كودتا نقش داشتند و چرا مردم پشت
مصدق را خالى كردند؟ بپذيريم كه حركت هاى استقلال طلبانه مصدق باعث شد تا
تحريم هاى اقتصادى و فشارهاى وارده بر مردم و قطع درآمد نفت در زندگى
روزمره مردم تاثير گذاشت و از انگيزه آنها براى اينكه پشت سر مصدق قرار
گيرند كاست.
• اما برخى
از طرفداران مصدق مى گويند يك تفاوت مهم ميان جريان ملى گراى مصدق با جريان
اخير در كشور وجود دارد و آن تفاوت ميان گفتمان هايى است كه در اين دوران
حاكم است. به گفته اين افراد مصدق استقلال را در كنار آزادى توامان دنبال
مى كرد اما جريان اخير دغدغه آزادى ندارد. شما فكر مى كنيد اين خود يك
تفاوت مهم نيست؟
در اينكه جامعه ما فاقد بسيارى از آزادى ها بوده است كه اگر مصدق به آن
بحران ها برنمى خورد به احتمال مى خواست و مى توانست آنها را محقق كند حرفى
نيست، ولى واقعيت اين است كه بحران اقتصادى ناشى از استقلال طلبى مصدق
مسئله آزادى را نيز يك مقدار خدشه دار كرد. مصدق مجبور شد مجلس را منحل
كند. ناچار شد آن بيانيه ۸ ماده اى را صادر كند كه دست دولت را براى اعمال
نفوذ ها بازمى گذاشت. وقتى حكومتى به بحران اقتصادى برخورد مى كند آزادى را
نيز از بين مى برد. بحران اقتصادى دولت را مجبور به سهميه بندى اجناس
مى كند و يا اينكه دولت ناچار مى شود تعزيرات حكومتى برقرار كند و سودجويان
را زندانى نمايد. بنابراين به رغم آزاديخواه بودن مصدق وقوع بحران ناشى از
استقلال طلبى او وجهه آزاديخواه بودن وى را تحت الشعاع قرار داد.
• من تصور
مى كنم ايده مدنظر مصدق در آن مقطع تلفيقى از ناسيوناليسم و ليبراليسم بود.
شما اين تعبير را مى پسنديد؟
بله تا
حدودى مى پذيرم.
•آيا اين
دو مفهوم را اساساً قابل جمع مى دانيد و فكر مى كنيد در دوره كنونى و يا
حتى در دوره مصدق چنين الگويى قابل اجرا بوده و هست؟
ببينيد به
اينكه از لحاظ فرهنگى مصدق يك ليبرال بود و به آزادى اعتقاد داشت و به لحاظ
سياسى نيز يك ناسيوناليست بود اعتراضى ندارم. مشكل اينجا است كه ليبراليسم
فرهنگى اگر با ليبراليسم اقتصادى همراه نباشد به دشوارى مى تواند به مسير
خود ادامه دهد. حال اگر اين با گرايش هاى استقلال طلبانه اى نيز تركيب شود
و آن بحران هاى اقتصادى را نيز ايجاد كند، ايده آل هاى ليبراليستى و
ناسيوناليستى يعنى هر دو را در محاق قرار مى دهد. يعنى در حركت
استقلال طلبانه مصدق هم ليبراليسم ناكام ماند، در اثر صدور آن اعلاميه ۸
ماده اى و هم ناسيوناليسم، چون مصدق نتوانست ايده هايى را كه براى پيشرفت و
بزرگى ايران داشت محقق كند. پس اگر ايده هاى ليبراليستى و ناسيوناليستى
بخواهد رشدى داشته باشد بايد با امكانات اقتصادى نيز همراه باشد. بنابراين
اگر مصدق مى خواست به اين ايده ها به صورت روشن بينانه معتقد باشد بايد دست
از استقلال خواهى بدوى نسبت به نفت برمى داشت و براى افزايش سهم ايران از
نفت چانه زنى مى كرد. به اعتقاد من اكنون دوره اى كه ليبراليسم و
ناسيوناليسم با يكديگر قابل جمع باشد گذشته است. ولى معنى اين حرف اين نيست
كه نمى توانيم ليبراليسم را با مثلاً ايران دوستى تلفيق كنيم. اين البته
بستگى به نوع نگاه ما به ناسيوناليسم دارد. اگر معنى آن ناسيوناليسم مصدق
باشد به اين معنى كه ما مرزهاى خود را محكم كنيم و مناسبات اقتصادى كنترل
شده اى را اعمال كنيم اين با جهانى شدن كه يكى از اصولش ليبراليسم اقتصادى
است در تعارض قرار مى گيرد، اما اگر قرائت ما از ناسيوناليسم پيشرفت كشور
در كنار داشتن مناسبات رقابت جويانه و صلح آميز با جهان خارج باشد مى توان
جمع اين دو را پذيرفت. اما اگر ما اشتباه ۵۰ سال گذشته را تكرار كنيم و از
ناسيوناليسم مفهومى چون غير ستيزى و غير گريزى ارائه كنيم و چنين بيان كنيم
كه هرگونه معامله با كشورهاى غربى براى آنها سود و براى ما زيان دارد بديهى
است ره به جايى نخواهيم برد.
گفت و گو: محمدرضا سردارى
|