شرح هرکدام از پایه های اساسی مدرنیته که
در بالا آمده است خود فصلی مستقل می طلبد .
ز
جایگاه جامعه ما
نسبت به این دو مفهوم:
در بخش های گذشته اشاره شد که بدلایلی
جامعه ما را می توان "سنتی" خواند . این ادعا اما نمی تواند
از قطعیت برخوردار باشد ؛ مادامیکه ما تکلیف خودمان را با برخی
واقعیات روشن نکرده باشیم . در حقیقت سنتی بودن جامعه ما در
چالش سنت و مدرنیته نه از نظر فرم یا قالب - که نمودهای مادی
مدرنیته هستند و دست یابی به آنها را برخی به مدرنیزاسیون
جامعه تعبیر کرده اند – قابل تعریف است ، که به لحاظ محتوی و
نظری قابل طرح و شرح است . اگرچه در جامعه ما و بسیاری دیگر از
جوامع، قالب های مدرن و ظواهر مادی مدرنیته سالهاست نمود و
بروز یافته اند اما این حضور به معنای رسوخ ذهن مدرن یا همان
سوﮊه مدرن نیست . بعبارتی رساتر اگرچه مناسبات مادی تغییر
یافته اند اما نگرش ها همچنان با همان محتوی سنتی به حیات خود
ادامه می دهند . همین دوگانگی میان قالب مادی و محتوی ذهنی و
به نوعی فرهنگی است که نهایتا منجر به ایجاد جامعه ای
نامتوازن می شود . شاید بتوان گفت آنچه در جامعه ما موجب بروز
چنین وضعی شده است بافت و ساخت اجتماعی جامعه ما باشد . جامعه
ای مذهبی با شاخصه هایی سنتی که در برابر پایه های مدرنیته از
خود واکنش نشان می دهد و ناگزیر از درک این پایه ها عاجز است .
چنین وضعیتی که جامعه به آن مبتلا ست عرصه ذهنی "خودآگاه" و
"ناخودآگاه" افراد جامعه را بشدت درگیر خود کرده است ، و آنچه
مسلم است ضرورت جامعه را به سمت ناگزیری کشانده است . تفاوت و
چالش گسترده ای که میان نسل ها ایجاد شده است به نوعی ریشه در
همین دوگانگی اجتماعی دارد. بهره وری از عوارض مدرنیته برای
حیات انسانی به ضرورت تبدیل شده است و همین ضرورت، پتانسیل
های ذهنی گروه های اجتماعی جدید که بیش از آنکه درگیر مناسبات
ارزشی کهنه و سنتی باشند در تماس و کنش متقابل با خردگرایی
مدرن هستند را به نفع مدرنیته آزاد می کند .
حال و با اين تصوير ذهني كه نمي توان بر خر
سنت سوار ، ژست سواران بر قطار سريع السير مدرن (مدرنيته) را
گرفت به راههاي برون رفت از اين تناقض ناميمون مي پردازيم.
ا
گسست، تداوم و
تحول
هگل كه منطق ديالكتيكي در مفهوم واقعي و
اصلي خود بيش از همه به وي مديون است در راستاي تشريح تحولات
منتهي به مدرنيته در غرب ، تحولات فرانسه و عصر روشنگري را
مرهون سه پايه ديالكتيكي حاكم بر اين جريان مي داند . در حقیقت
تز، آنتی تز و سنتز بعنوان سه پایه منطق دیالکتیکی هگل، اساس
همه دستگاه فکری هگل می باشد . دیالکتیک هگل اگر چه از سوی وی
چیزی فراتر از سایر زمینه های فکری اش نبود ؛ اما از آن جهت
قابل تامل است که همه تفسیرها و مفهوم سازیهای ایده آلیستی هگل
بر پایه ِ همین ضابطه منطقی استوار است . بر این اساس هگل به
نوعی یک دستگاه دیالکتیکی را برای نیل به مدرنیته برپا می کند
. در اين دستگاه گسست، تداوم و تحول در جايگاه تز، آنتي تز و
سنتز موجب بروز تحولات منتهي به مدرنيته مي شوند . اگر چه
هگل صراحتا به این سه گزاره اشاره نمی کند اما با کد یابی در
اندیشه هگل و تعمیم آن بر اساس منطق هگل می توان این سه گانه
را احراز نمود . یورگن هابرماس در « مجموعه نظرات و مقالات
فلسفی در باب مدرنیته » و همچنین « جهانی شدن و آینده
دموکراسی» معتقد است که هگل با اشاره به نوعی گسست جدایی
دوران مدرن و کهنه را نتیجه گیری می کند . اگر این سخن هابرماس
را بعنوان یک فیلسوف معتبر سند قرار دهیم ، باید آن را به
دستگاه منطقی هگل ببریم . در این صورت گسستی که هگل بدان اشاره
می کند در جایگاه تز قرار می گیرد و جدایی دوران مدرن از کهنه
که همان تحول اجتماعی می باشد نیز در جایگاه سنتز یا همنهاد .
در برابر تصور اول یا همان تز، یک تصور کمتر کلی مجردی که همان
برابر نهاد یا آنتی تز باشد قابل تعریف است . و در اینجا
تداوم می تواند مکمل این سه پایه بعنوان آنتی تز باشد .
هوشنگ ماهرويان در يكي از آثار خود به
تبيين و تشريح اين تئوري هگلي مي پردازد . وي در بخش پاياني
كتاب خود كه به مبحث گسست اختصاص دارد مي نويسد:« از گذشته ،
گسستن و معارف، سنن، ادبيات و تاريخ را انتقادي نگريستن و با
آنها فاصله گرفتن ضد ارزش نيست ، بلكه گسست تنها راه دستيابي
به تداوم و در نهايت ايجاد تحول تاريخي است.»(۹)
بر اين اساس سنتها را بايد اول با نگاه
انتقادي نگريست، ارزش هاي مكانيكي آنها را از اهميت خالي كرد و
سپس براي نيل به آينده از آنها گسست حاصل كرد . اين گسست از
سنت هاي پوسيده و كهنه در صورتي كه مداومت داشته باشد و پايه
تداوم را كامل نمايد در نهايت منجر به ايجاد تحول تاريخي خواهد
شد .اين تحول تاريخي همان مدرنيته مي باشد . شايان ذكر است كه
اين گسست از سنت هاي گذشته به معناي قطع نظر از تاريخ نيست .
در حقيقت جوامعي كه از سنت هاي كهنه گسست مي يابند و با طي
كردن مسير تداوم به تحول مي رسند و حقيقتا مدرن مي شوند به
نوعي خودآگاهي ، رهايي و آزادي مي رسند كه مي توانند با اتكا
به آن بدون تاثير مناسبات تاريخي و موانع ارزشي به گذشته بروند
، در تاريخ سير كنند و در بند اجزاء اين ارابه افسون نيفتند.
ضمن تاکید بر اینکه سوﮊه مدرن با در پیش گرفتن نگرش انتقادی
نسبت به سنت به استقلال از سنت می رسد و اینگونه نیست که «
مدرنيته خروج از سنت با تکيه بر آن
»(۰١)
باشد .
چگونه شرایط
اجتماعی مساعد گسست می شود؟
آنچنان که در بالا اشاره شد گسست به نوعی
جدا شدن از باورها و نگرش هایی ست که با توجه به مناسبات مادی
و فکری جدید نمی توانند توقعات ذهنی و عینی ما را متناسب با
زمان درک کنند و ضرورتا باید از آنها رهایی یافت . شکل و
الگویی که جامعه ما امروزه بدان مبتلاست - الگوی نامتوازن –
بیش از هر زمانی ضرورت این انفصال تاریخی را نشان می دهد . به
هر حال مدرنیته جز با استقلال از سنت نمی تواند به بلوغ و
مشخصأ پویایی برسد و عدم گسست از سنت هم منجر به ایجاد الگوی
مذکور می شود . بنابراین گسست و شرایط انجام آن که منوط به
ایفای نقش بازیگران مدرن می باشد از لوازم توفیق در مناسبات
مدرن می باشد . اين مهم تنها در صورت ايفاي رسالت تاريخي
روشنفكران ، انديشمندان و بخصوص دانشجويان- كه عناصر انساني
دوران مدرن هستند در برابر ريش سفيد، کدخدا ، حاجي و ... كه
متعلق به سنت گذشته اند- حاصل مي شود. از آنجايي كه فاصله ميان
روشنفكران نخبه در جامعه ما با توده بسيار زياد است و مهمترين
تاثير گسست اجتماعي بايد بر ذهن توده مردم مشاهده شود با فرض
اينكه قشر دانشجو « از لحاظ منشاء و با توجه به گسترش آموزش
عمومي، از طبقات مختلف بر مي خيزند و از اين رو به عنوان يك
قشر شناور و قابل بسيج»(١١)هستند
مهمترين نيروها جهت تغيير مسير جامعه بسمت گسست هستند . در
حقيقت « زيست دانشجويي زمينه اي مساعد براي پيدايش جنبش هاي ضد
سنتي، عدالت خواهانه و آرمان گرايانه است.»
(٢۱)
م
با توجه به آنچه مطرح گرديد به نظر مي رسد
تنها راه رهايي جامعه از باورهاي كهنه و ورود به ارزش هاي مدرن
به چالش طلبيدن ذهن تاريخي توده ها و پاكسازي جامعه از نگرش
هاي پيشامدرن مي باشد و نيك مي دانيم ؛ دموكراسي ،
آزادي و عدالت تنها با برپايي چارچوب هاي مدرن محقق مي شوند.
ب
*********************************************
*******************************************
****************************************
منابع و مآخذ