بازگشت به صفحه اول

از ادوار نيوز

 
 

مدرنيته(1)

یکشنبه، 24 اردیبهشت 1385
مجتبي بيات

گشايش
« اميدوارم آن زمان گذشته باشد و ديگر لازم نباشد كه از « آزادي مطبوعات » به عنوان تأميني كه در مقابل دولت فاسد ياستمگر موجود است دفاع شود. به نظر مي‌رسد ديگر استدلالي براي اين امر لازم نباشدكه قوة قانون گذار يا مجريه كه منافع او با منافع ملت يكي نيست، حق ندارد كه بخواهد اعتقاداتي را بر مردم تحميل كند يا تعيين كند كه مردم چه نوع عقايد يا دلايلي را بايد بشنوند ››.
« جان استوارت ميل » از شامخين تاريخ تفكر سياسي ـ اجتماعي درقرن نوزدهم .
«تمام افراد بشر آزاده زاده مي شوند. و از لحاظ حيثيت وكرامت و حقوق باهم برابرند . همه داراي عقل و وجدان هستند وبايد نسبت به يكديگر باروحيه اي برادرانه رفتار كنند »
مادة اول اعلاميه جهاني حقوق بشر

زمان دفاع از فرد و حقوق اساسي و آزادي هاي او نگذشته است. اينجا ايران است و هنوز برفرد و حقوق او ظلم مي‌رود. آيا تا كنون از خود پرسيده‌ايم كه چرا بعد از گذشت قريب به صدو پنجاه سال از ورودمان به دنياي مدرن، هنوز اندرخم يك كوچه‌ايم؟ چگونه است كه از دست آوردهاي مدرنيته سود مي‌جوييم و همزمان ذهنمان رارهسپار به عصر چوب و سنگ و آهن و قبيله و مراد و فال و سحر و جادو و برده و رياضت و عزلت گزيني و سكوت و ضعيفه و استبداد و تعبدو تحجر كرده‌ايم؟ آيا گامي را به سمت پالايش ذهنمان از آنچه مقاوم دربرابر مدرن شدنمان است برداشته‌ايم ؟ آيا براي مدرن شدن اين سخن ماركس را كه مي‌گويد: « مدرنيته يعني هرآنچه سخت و استوار است، دود مي‌شود و به هوا مي‌رود »(برمن،14:1380)را با پوست و گوشت و استخوان خويش عجين كرده‌ايم؟ آيا تابحال قصد آن كرده‌ايم كه با بزرگان توسعه و تكنولوژي در جهان مدرنها پهلو بزنيم؟ آيا بر تمام لوازم توسعه و پيشرفت واقف بوده‌ايم؟ به نظر مي‌رسد يكي از لوازم توسعه و پيشرفت هركشوري و به تبع آن مدرن شدن مردم و شيوة زندگي آنها ، پذيرفتن اين نكته است كه مهمترين عنصر مدرنيته اهتمام به حقوق و آزادي‌هاي فردي افراد است.

بر اين مبنا است كه در عصر جديد نمي‌توان بواسطةقرائتي اقتدار گرا از دين به دنبال تعبدورزي پيروان بود و ارزشهاي انساني را فداي مدينه هاي فاضله اي كرد كه حاكمان مستبد دراعصار باستان براي رهانيدن بشراز بند كوته فكري‌هايش وتوجيه زبوني در برابر حاكمان سلطه‌گر آن را آفريده اند. در عصر جديد نمي‌توان ادعاي مدرن بودن داشت و به افراد به مثابه بندگان و بردگاني نگريست كه چون گوسفندان نيازمند چوپان و سگ گله‌اند. در عصر جديد بايد انسان بود و به ديگران به ديد انسان نگريست و هيچ آزادي ‌اي را به پاي مصلحتي قرباني نكرد و تنها قيد آزادي را حريم آزادي ديگران دانست.

دراين مقاله با ارائه نمايي از مدرنيته (Modernity) كه در آن مهمترين اصل؛ انسان و آزادي اوست سعي ميكنيم به تبيين علل عدم موفقيت ايران در وارد شدن كامل به دنياي مدرن بپردازيم. بدين منظور با تكيه بر نظرية «فردگرايي اخلاقي دوركيم» تجربه ايران مورد كاوش قرار مي‌گيرد.

مدرنيته
مدرنيته به عنوان واژه‌اي جدال انگيز همواره مورد بحث جامعه‌شناسان كلاسيك و معاصر بوده است. چنانچه اميل دوركيم ( 1917 ـ 1858 ) مدرنيته را حركت از «همبستگي مكانيكي » به «همبستگي ارگانيكي » مي‌دانسته است. از نظر فردينان تونيز (1936 ـ 1855 ) مدرنيته به مثابه حركت از پيوند‌هاي بين شخصي موجود در « جماعت» به سمت تفرد يا فرديت ناپيدا و گمنام « جامعه » است. ماكس‌وبر ( 1920 ـ 1864 ) مدرنيته را فرايند تعميم يافته و همگاني عقلاني شدن و حصول عقلانيت و فرايند افسون زدايي و رهايي از توهمات مي داند. گئورگ زيمل ( 1918 ـ 1858 ) مدرنيته را شكل عينيت يافتة فرهنگ مدرن مي‌داند كه در پول و با پول تجسم پيدا مي‌كند، فرهنگي كه در قلب ذهنيت بيگانه شدة زندگي مدرن قرار دارد. و سرانجام از نظر كارل ماركس (1883ـ1818) مدرنيته همراه با احياي مدام و بازآفريني مستمر انگيزه‌ها و محركها به سمت تغيير و تحول، در واقع نتيجه پيشرفت متائثر از انباشت سرمايه ميباشد(ازبورن،67:1380).

تعدد برداشتها از مدرنيته سبب شده است كه تعريف واحدي از آن ارائه نشود. امّا مي‌توان گفت كه قريب به اتفاق جامعه‌شناسان در اين اصل كه مدرنيته لحظة گذر از گذشته تاريخي به حال و آينده پوياست شكي ندارند، بدين صورت كه اغلب مدرنيته را متضمن جدلهايي در ارتباط باكفرو شرك، تعبدو عقلانيت، گذشته و حال، كهنه ونو، اصالت فرد و جامعه ومواردي از اين قبيل دانسته‌اند.

مارشال برمن مدرنيته را به سه مرحله تقسيم مي‌كند. درمرحلة اول انسانها تجربة زندگي مدرن رامي‌آغازند. دراين مرحله كه حد فاصل شروع قرن شانزدهم تا پايان قرن هجدهم قرار دارد، مردم همراه با بيم و اميد نسبت به آنچه كه برسرشان آمده‌است، درك نامفهوم و گنگي دارند. مرحلة دوم باخيزش انقلابي دهه 1790 آغاز مي‌شود. اين مرحله تحت تأثير انقلاب فرانسه و پيامدهاي آن «ابعاد شخصي ، اجتماعي و سياسي حيات بشري را دستخوش تلاطمات انفجاري مي‌كند.» و سرانجام باورود به قرن بيستم مدرنيته امري جهاني مي‌شود و تمامي مردم جهان تحت تأثير انديشه مدرن به باز انديشي گذشته خويش مي‌پردازند.(برمن،16:1380)

آنتوني گيدنز با تأكيد بر جنبه‌هاي فرهنگي و معرفت شناختي مدرنيته معتقد است؛ «مدرنيته مربوط مي‌شود به مجموعة معيني از طرز تلقي‌ها نسبت به جهان ونسبت به ايده‌هاي جهان، به عنوان جهاني آزاد براي تغيير به دست و با دخالت انسان. ثانياً نهادهاي پيچيده، بويژه توليد صنعتي و اقتصاد مبتني بر بازار. ثالثاً حد معيني از نهادهاي سياسي، از جمله دولت ـ ملت (nation- state ) و دموكراسي توده‌اي (mass democracy ) »(گيدنز،a165:1380 ) . وي همچنين در كتاب «پيامدهاي مدرنيت» ابعاد نهادي مدرنيته راچهار وجه: 1ـ سرمايه‌داري 2ـ صنعتيگرايي 3ـ حراست (نظارت بر اطلاعات) و 4ـ قدرت نظامي مي‌داند(گيدنز،b1380: 63الي76)گيدنز درجايي ديگر با بر شمردن ويژگيهاي هريك از وجوه بالا بيان مي‌كند « ظهور مدرنيت ،اول از همه با خلق نظم اقتصادي مدرن است؛ يعني نظم اقتصادي سرمايه‌داري » (گيدنز،a168:1380).

از اين گفته مي‌توان نتيجه گرفت كه با توجه به اينكه نظم اقتصادي سرمايه‌داري، مبتني بر رقابت آزاد و بدور از دخالت دولت شكل‌ مي‌گيرد، احترام به حقوق فردي افراد ـ دراينجا حق ماليكيت و رقابت آزاد ـ يكي از وجوه بارز مدرنيته مي‌باشد. در اين ارتباط اگر گفتة مشهور دكارت را كه مي‌گويد: « مي‌انديشم پس هستم » را مبناي شناخت شناسي مدرنيته در ارتباط با جايگاه فرد در جامعه قرار دهيم، بايد بگوييم كه اصل احترام به فرد و حقوق او و محور واقع شدن او در تفكر سياسي همراه با مسئله حقوق طبيعي فرد كه نشأت گرفته از حضور و رسميت يافتن او در جامعة پسا سنتي مدرن بوده است؛ سبب ظهور روايت تازه‌اي از حاكميت شده‌است كه درآن با تكيه بر پوچ و بي‌معنا بودن حاكميتهاي ماورايي، عصر جديد را « پاسخي در برابر مطلق بيني الهياتي سده‌هاي مياني »(نيكفر،a1381) ساخته است. بااين اوصاف با گذار از نظم مذهبي مبتني بر تقدير گرايي و تفكر كليت گرا وارد دنيايي مي‌شويم كه در آن انتظامات سياسي ـ قانوني و عقلانيت و پرسشگري يكي از لوازم كليدي مدرنيته مي‌باشد. به عبارت ديگر « با گسترش جريان عرفي شدن،(Secularization) ملاحظات عقلي و قانوني و كوش و توش فردي بيش از ملازمات‌ آسماني و رأي استبدادي يا بخت و ستاره، هادي تصميمات و تحولات اجتماعي و انساني »(ميلاني،132:1380)مي‌شوند.

دردنياي مدرن همراه با فروپاشي اقتدار دولتي كه خود را وابسته به كليسا و يا هر نهاد ديني ديگري مي‌داند، زمينه براي متلاشي شدن خانوادة استبدادي مردسالار فراهم مي‌شود و با رواج فردگرايي زن به عنوان كنشگري مهم و صاحب انديشه با پا گذاشتن به عرصة اقتصادي و تلاش جهت كسب معاش، استقلال و هويت خويش را باز مي‌يابد.(همان:152)

از سوي ديگر با پايان سيطرة نهاد دين و حكومت مطلقه، نظام اجتماعي برمبناي دموكراسي سياسي پامي‌گيرد. دراينجا مدرنيته در قامتي اجتماعي درپي آن بر مي‌آيد تا با گسترش نهادهاي مدني و دموكراتيك قدرت دولت را محدود و دين را به حوزة خصوصي رهسپار كند. آزادي سياسي و اجتماعي شهروندان تأمين و هر يك از آنها مي‌توانند با استفاده از حق پرسش و اظهار نظر، حكومت رابه پاسخگويي نسبت به اعمال و كردارش وا دارند. با اين وصف مدرنيته به دنبال ايجاد فضايي آزاد و به دور از خشونت است كه درآن « حقوق فردي و آزادي فعاليتهاي اقتصادي شهروندان، امري محترم ومشروع قلمداد مي‌شود، فضايي كه سبب به وجود آمدن جوامعي مي‌شود كه نه فقط از حيث سياسي و اقتصادي به دموكراسي و پيشرفت خواهند رسيد، بلكه از لحاظ ارزشي واخلاقي نيز از ديگر جوامع برتر، سعادتمندتر و متعالي‌تر خواهند بود »(ميرسپاسي،1381: 46و47)


انسان عصر جديد سراسر به دنبال اين است كه خود را از بندگي برهاند و شرايط را براي پيشرفت و آسايش درزندگي فراهم سازد. اين مطلوب مستلزم آن است كه انسانهاي مدرن بر آزادي خويش و حق انتخاب و پرسش و عقلانيت ورزي و هر آنچه آنان را در راه رشد فرديت مثبت ياري مي‌رساند واقف باشند. چنانچه استوارت ميل مي‌گويد: «اگر مردمان حس مي‌كردند كه نموفرديت يكي از شرايط اساسي سعادت است .و عنصر جداگانه‌اي از قبيل تمدن، تربيت، تعليم و فرهنگ كه همه براي خوشبختي اجتماع لازم‌اند، نيست. بلكه[نموفرديت] شرط اساسي تحقق همه آن چيزهاست، درآن صورت اين خطر موجود نبود كه ارزش آزادي را چنانچه بايد درك نكنند و در آن صورت تعيين حدود بين آزادي فرد و قدرت دولت مسئله مشكلي نبود »(استوارت ميل،258:1379) اين نمو فرديت درچارچوب احترام به حقوق وفرديت ديگري سبب مي‌شود كه تمام افراد انساني با رعايت قواعد بازي بدنبال سود و منافع خويش باشند. دراين راه افراد با متشكل شدن در انجمن و يا تشكلي، روح فردي خويش را با روح فردي ديگراني كه با او نيازي نسبتاً همسان دارند، پيوند مي‌زنند. از نتيجه اين پيوند است كه همكاري (Participation) و تعاون (cooperation) در جهت كسب مطلوبيت سر بر مي‌آورد و راهي بس آسان را در برابر انسانها مي‌گشايد. باهمكاري آزادنة افراد است كه جامعه بشري شكل مي‌گيرد، جامعه‌اي كه درآن فرد به عنوان عامل اجتماعي در صدد اثر گذاري بر آنچه كه دراطرافش مي‌گذارد عمل مي‌كند « تشخيص اين نكته كه همكاري آزادانه و خود به خودي تصميم‌هاي سود جويانه فردي اغلب درسطح جامعه شرايطي را ايجاد مي‌كند كه عظيم‌تر و شگرف‌تر از آني است كه ذهن هر فرد به تنهاي بتواند تصور كند، خود يكي از مهمترين دستاوردهاي تفكر بشر در طي دويست سال اخير بوده است،»(طبيبيان و ديگران،1380: 156و157) اين مراوده داوطلبانه و آزادانه افراد است كه جامعة بشري و عملكردهاي آن را وراي آن چيزي كه به ذهن يك فرد مي‌رسد شكل مي‌دهد. از همين طريق بوده است كه بشريت در شكل جوامع ،دستاوردهايي را حاصل كرده است كه از طريق تفكر و تعقل هيچ فرد منفردي قابل دستيابي نبوده است

از سوي ديگر با آزادي و رسيدن به حقوق فردي‌اي كه جامعه به فرد ارزاني مي‌دارد، فردداراي چنان غرور و اصالتي مي‌شود كه در خود توانايي انجام هر آنچه ناشدني است را مي‌يابد. انسان اصيل قدرتمند با تكيه بر ديگران محترم و استفاده از دانش آنان چنان عامل (agent) تغييري مي‌شود كه هيچ نيروي را ياراي مقابله با او نيست. بارشد فرديتي از اين دست، دين حداكثري نيز گليم خويش را جمع كرده و دين حداقلي كه هدفش كمك رساني به انسان مدرن در جهت كسب معنويتي آرامش بخش است فرش مي‌گستراند. ذهن دين داران از تعبد ورزي رهايي مي‌يابد و با نيل به عقلاني انديشيدن، عقلانيتي (Rationaity) كه قوام بخش مدرنيته است بر جاي تعبد عصر سنت پرستي مي‌نشيند.(ملكيان،1381)


ويلهم فن همبولت دانشمند شهير آلماني مي‌گويد: « كمال آدمي يعني آنچه نفس جاويدان و استوار و نه اميال گذرنده براي آدمي تعيين كرده است، پروراندن و تكميل كردن استعدادهاي خويش به عالي‌ترين ومتعادل‌ترين وجه است .» در نتيجه هدفي « كه هر فرد آدمي بايد پيوسته براي رسيدن بدان كوشش كند، و كساني كه درديگران تأثير دارند بايد هيچگاه از نظر دور ندارند آن است كه فرديت اشخاص نمو كند و تكميل شود» براي رسيدن بدين منظور دو شرط لازم است: «آزادي و تنوع اوضاع» و از تركيب اين دو «قدرت فردي و تنوع پديد مي‌آيد » و اين دو چون با هم تركيب شوند «اصالت» خوانده مي‌شوند(استوارت ميل ،همان:259) . با نمايان شدن عقلانيت و اصالت پيشرفتي حاصل مي‌شود كه در آن انسان جهان خويش را به شخصه مي‌سازد. جهاني كه در‌ آن « انتظار رستگاري‌اي كه از جايي ديگر نيرو مي‌گيرد ، موردي نخواهد داشت »(نيكفر،همان)


خلاصه اينكه انسان عصر مدرن، انسان رها شده از بندگي است، او در پهنة جامعه بر عيله استبداد خيزش مي‌كند، درپهنه جهانبيني او، عقلانيت برجاي تعبد مي‌نشيند. درپنهنه دانش او، تجربه و آزمايش برجاي جزم مي‌نشيند و در پهنة تمايلات او خواستها و اميال انساني محور قرار مي‌گيرند(نيكفر،b1381).


در حوزة رابطة فرد و دولت نيز با شكل گيري تفكر مدرن مبتني بر اصالت حقوق و آزادي‌هاي اساسي فرد، دولت مداخله‌گر درتمامي وجوه زندگي ،محدود مي‌شود و يگانه وظيفه او پيگيري مطالبات افرادي است كه دريك فضاي عمومي دموكراتيك دولت را از طريق رأي خويش براي به انجام رساندن خواسته‌هاي خويش برگزيده‌اند. دراينجا دولت به عنوان پديده‌اي كه توسط افراد به وقوع مي‌پيوندد، دربرابر هر عمل خويش پاسخگو مي‌باشد و فرد نيز حق آن را دارد كه در صورت تخطي دولت از وظايف خويش آن را بر كنار كرده و دولتي ديگر را بر سر كار آورد.
بديهي است درچنين وضعيتي است كه جامعه مدني‌اي شكل مي‌گيرد كه درآن سه حوزة خصوصي، عمومي و دولت نمايان مي‌شود. حوزه خصوصي معرف آن بخش از زندگي افراد است كه امكان تصميم‌گيري دموكراتيك براي آن وجود ندارد و عقل آدمي حكم مي‌كند كه بر سر آنها به شيوه عقلاني و با هر كس بحث و جدل نشود. شيلابن حبيب فيلسوف معاصر آمريكايي در ارتباط با حوزه خصوصي و لزوم تفكيك آن از حوزه عمومي مي‌گويد: «از آنجا كه نمي‌توان به شيوه‌اي عقلاني درباره موضوعهايي مانند ايمان و معناي زندگي و چگونگي تعالي بشري بحث و گفتگو كرد و به اجماع جمعي رسيد، بهتر است بپذيريم كه خود افراد هستند كه بايد آزادانه و با توجه به وجدانشان راه خود را انتخاب كنند و دربارة اين مسائل تصميم بگيرند. به بيان ساده، چون به شيوه‌اي دموكراتيك امكان تصميم گيري جمعي درباره چنين مسائلي كه در زندگي بشري بي نهايت هستند، وجود ندارد، بهتر است افراد خودشان و باتوجه به وجدانشان به اين مسائل بپردازند » بن حبيب وجود عرصه خصوصي را « مبين وجوداين امر مي‌داند كه برخي از مسائل مهم انساني مي‌بايد از حوزة عمومي خارج شوند»‌ وي در تعريف حوزه خصوصي سه مقوله رابر جسته مي‌كند: « 1ـ حيطة ايمان ديني و وجدان اخلاقي 2ـ حيطه مبادله كالا و روابط اقتصادي و 3ـ حيطه روابط شخصي و عاطفي و جنسي و سليقه‌اي» (ميرسپاسي،همان:49و50)
حوزه عمومي نيز معرف آن بخش است كه در آن تمامي افراد و گروهها از طريق مشاركت در نهادهاي مدني وبا استفاده از ابزارهاي نظارتي ضمن پي‌گيري مطالبات شهروندي خويش به انتخاب ونظارت بر كار دولت با استفاده از ابزارهاي در اختيار مي‌پردازند.
شايسته ذكر است كه تعامل بين نهادهاي مدني كه درآن انسانها اصل و مبنا قرار مي‌گيرند و تحت عنوان « شهروند ' جامعه مدني ' با كسب آگاهي و بازيافت كرامت و خويشتن خويش در دولت مخلوق خادم، و نه خالق مخدوم، خويشتن راصاحب اختيار خود و خانه خود مي‌پندارد و با متعادل كردن زيست درون و برون، بيگانگي يا دو گانگي از خود را فرومي‌نهد و به يگانگي و يكپارچگي خود مي‌رسد »(شيخاوندي،1378)با دولتي كه منفك از عرصه هاي خصوصي عمومي است ، در يك فرايند دموكراتيك صورت مي‌گيرد. محصول اين تعامل جمهوري مدرني است كه درآن انسانها محق‌اند و دولت نماينده و مخلوق و پاسخگوي انسان. چنانچه، اكبر گنجي مبارز آزادي خواه و طني درمانيفست جمهوري خواهي خويش چنين آورده است « جمهوري‌هاي مدرن متكي به حقوق بشرند. پيوند بسيار مستحكمي بين مفهوم جمهوري و ايدة جهاني حقوق بشر وجود دارد. اساساً جمهوري مدرن يك تنظيم قانوني براي رعايت حقوق بشر و شهروندان است. جمهوري غير ملتزم ( التزام نظري و عملي ) به حقوق بشر، جمهوري مدرن نيست. نظام جمهوري (دموكراتيك ) جامه‌اي است كه در حد قد و قامت « انسان محق » دوخته شده است و دولت مطلقه جامه‌اي است كه در اندازه انسان مكلف دوخته شده است »(گنجي،1381)
از آنجايي كه عنصر اساسي و اوليه جامعه مدني فرد خود آگه و مستقل است، كه خود به حقوق خويش و اقف است و براي كسب خواسته خويش مي‌بايست آزادانه با ديگر اعضاي جامعه وارد كنش متقابل اجتماعي شود ؛ اصل و مبنا درتعاملات دموكراتيك ، شخص و حقوق او قرار مي‌گيرد. بدين صورت كه دموكراسي و كليه سازكارهاي دموكراتيك در جايگاه الزامي جهت تحقق فرد انساني و آرمانها و حقوق او قرار مي‌گيرند. گنجي اين مطلب را اينچنين بيان مي‌كند:« تنها راه جلو‌گيري از خود كامگي، اعتقاد و التزام به حقوق و آزادي‌هاي فردي انسانها ست. اگر آرمان آدميان صرفاً به حكومت اكثريت تقليل يابد، ممكن است گرفتار جباريت اكثريت شوند. فراموش نكنيم كه هيتلر در1933 با رأي اكثريت مردم سركار آمد. فاشيسم مي‌تواند حكومت اكثريت باشد. فرق آن با دموكراسي ليبرال اين است كه آزادي اقليت را سلب مي‌كند. هدف اصلي و نهايي، آزادي است و دموكراسي بهترين نظامي است كه ما را به مقصود مي‌رساند. دموكراسي وسيله‌اي مناسب و صلح آميزي براي تحقق بخشيدن به هدف متعالي آزادي است. جاي هدف و وسيله را نبايد اشتباه گرفت. نظام سياسي مطلوب براي تحقق بخشيدن به حقوق، آزاديها و كرامت فردي انسانها شكل مي‌گيرد نه به منظور تحقق بخشيدن به اراده جمعي آنها»(گنجي،همان) از سوي ديگر در جامعه‌اي كه مردم آن با حقوق و آزادي‌هاي خويش آشنايي چنداني ندارند، نمي‌توان انتظار داشت كه حاكمان به برآورده كردن حقوقي بپردازند كه هيچ كس مدعي آن نيست. درچنين جامعه‌اي فرهنگ سياسي مردم حول تابعيت از شخص و يا دولت سنتي اقتدار گرا شكل مي‌گيرد. در اينجا ست كه يكي از كاركردهاي نهادهاي مدني نمود پيدا مي‌كند، كاركردي كه به واسطه آن وظيفه آشنا سازي مردم با آنچه حقوق حقه شان است را بر عهده مي‌گيرند.
خلاصه اينكه انديشه مدرن زماني شكل مي‌گيرد كه آزادي حق انسان منظور مي‌ شود. و نگرش جديد نسبت به انسان و جايگاه او در طبيعت سبب مي شود جوامع انساني براساس احترام و اهتمام به حقوق و آزاديهاي اساسي مردم، همراه با استفاده از دستاوردهاي فني مدرنيته ( مدرنيزاسيون Modernization ) اساس و پايه زندگي در عصر مدرن شكل گيرد.

فرد گرايي اخلاقي دوركيم
مطرح شدن فرد به عنوان عامل و كنشگر همزمان با پاگرفتن جامعه‌شناسي متأخر بوده است . اين امر بيانگر پذيرش واقعيت وموضوعيت حقوق وآزادهاي اساسي افراد از سوي جامعه و تلاش جامعه شناسان در جهت نمايان ساختن نقش فرد در ايجاد تغيير و تحول در جامعه مدرني بوده است كه مي‌توان يكي از مهمترين شاخصه‌هاي آن را از بين رفتن همبستگي اجتماعي مبتني بر روابط شخصي و درون گروهي و بعضاً همراه با اعمال قدرت از سوي حاكميتهاي اقتدارگراي سنتي دانست، نتيجه آن مطرح شدن فرد به عنوان محقي است كه به دنبال كسب حقوق خويش قدم بر مي‌دارد. از آنجايي كه جامعه ايران در ميانه گذار از سنت به مدرنيته واقع شده است و از آنجايي كه از دستاوردهاي فني مدرنيته ( مدرنيزاسيون ) سود مي‌جويم و در عين حال ذهنمان معطوف به گذشته‌اي است كه بر ما فرمانبري بي‌پرسش را روا مي‌دارد و حاكمان سنت‌زده نيز اين ضعيت را براي بقاي خويش و تختشان سودمند مي‌يابند، و در نتيجه آنچه قرباني مي‌شود فرد و حقوق فردي اوست:
مفيد مي‌دانيم كه براي باز خواني گذشته نه چندان دورمان و نمايان ساختن معايبمان در احترام به حقوق خودمان، قدري از جامعه شناسان متاخر، كه با چكش كاري يافته‌هاي جامعه شناسان كلاسيك در لباس پردازش گران و تبين كنندگان جامعه مدرن امروزي حاضر شده‌اند و در تفكر آنها مسئله احترام واهتمام به حقوق و آزادهاي فردي حل شده است جدا شويم، و بااستفاده از نظرات كلاسيكهايي نظير دوركيم كه سخنان و نوشته‌هاي آنها به مثابه ماده خامي است كه مي‌تواند شرايط هر جامعه ميانه‌اي را كه در شرف گذار كامل به مدرنيته است راتبين كنند سود جويم.لذا در ادامه باصرف نظر از نظرات جامعه‌شناسان مكاتب كنش متقابل نمادين روش‌شناسان و پديدار شناسان مردم نگار، تلفيق كنندگان عامليت و ساختار و .... كه همگي به دنبال نشان دادن نقش فرد درجامعه مدرن و تغيير و تحولات آنند، ضمن معرفي « فردگرايي اخلاقي دوركيم » گريزي به مسئله حقوق و آزادي‌هاي فردي در ايران از زمان مواجه شدن با فرايند مدرنيته خواهيم زد.
جامعه‌شناسان اغلب دوركيم را ضد فردگرا پنداشته‌اند(ازكياوغفاري،76:1381). اين در حالي است كه آثار وي در بردارنده دفاعي شديد از فردگرايي است(گيدنز،137:1381). براي پي‌گيري بحث فردگرايي مورد نظر دوركيم مي‌بايست به چگونگي گذار جوامع از سنتي به مدرن در نظر دوركيم پرداخت. وي مانند بسياري از كلاسيكهاي جامعه شناسي، ابتدا با ديدي منفي نسبت به تغيير و تحولات جامعه صنعتي سعي در تبيين وضعيت جوامع سنتي و مدرن باتكيه بر متغيرهاي دو وجهي نموده است. دوركيم با مطرح كردن «همبستگي مكانيكي» براي توصيف ويژگيهاي جامعه سنتي يا بدوي كه درآن « هر كس كارهاي خود را خود انجام مي‌دهد و نياز متقابل انسانها كاهش و نقصان مي‌پذيرد » در برابر همبستگي ارگانيكي درجامعه مدرن كه « باتقسيم كار، پيدايي تخصص و ارتباط عميق و متقابل همه انسانها شكل مي‌گيرد، آن چنان كه كار يك يا چند انسان همه انسانها را تحت تأثير قرار مي‌دهد، چون همه به تخصص يكديگر نياز دارند »(ساروخاني،485:1375) سعي مي‌كند به تبين وضعيت جديد بپردازد. از نظر دوركيم به دليل پاره شدن و از بين رفتن انسجام مكانيكي بر اثر تغيير و تحولات جامعه پيشرفته، جامعه صنعتي براي ادامه حيات خويش، نيازمند در انداختن طرحي جديد است تا از آن رهگذر بتواند ضمن ادامه بقاء از شرايط بي هنجار ي كه بر اثر از بين رفتن انسجام پيشين مهيا شده است رهايي يابد « جوامع صنعتي مدرن با ساختاري اجتماعي كه روز به روز پيچيده‌تر مي‌شود با تقسيم دقيق‌تر كار تعريف مي‌شوند، جوامع صنعتي تخصصي كردن و تقسيم بندي دقيق كار را ضروري مي‌سازند ، و به همراه آن وابستگي متقابل فزاينده‌اي پديدار مي‌گردد. اين وابستگي متقابل جديد، كه ويژگي روابط اجتماعي است، دقيقاً كيفيت جوامع صنعتي است كه اساس همبستگي ارگانيك را ايجاد مي‌كند. تفاوت در كاركردهاي اعضاي هر جامعه تفاوتهاي فردي را به وجود مي‌آورد و بدين‌سان انگيزه فردگرايي مي‌شود»(كيويستو134:1380) از اين رو مي‌توان بيان داشت كه دوركيم برخلاف تصور عموم نسبت به فردگرايي مدرن نظرات سراسر منفي‌اي نداشته است. از نظر او در يك جامعه ارگانيكي كه تقسيم كار به حد اعلي مي‌رسد لزوم كسب تخصص و به كارگيري آن از سوي فرد زمينه را براي ارزشمند شدن فرد و حقوق فردي او فراهم مي‌سازد. اين نگاه جديد به فرد سبب نمايان شدن فزاينده استقلال فردي از رهگذر تقسيم كار، پپچيدگي و تخصصي شدن نقش‌هاي افراد و نياز به آموزش فرد براي خبره شدن در يك حوزه خاص، همراه با قدرت گرفتن او در جامعه بوده است. كه در نقش عامل «همبستگي ارگانيكي»، براي مقابله با وضعيت «بي هنجاري» ناشي از عوارض گذر از جامعه سنتي به مدرن ظهور كرده است.
گيدنز در ارتباط بامسئله فردگرايي مورد نظر دوركيم در جامعه مبتني بر نظم مكانيكي و ارگانيكي مي‌گويد: « به نظر مي‌رسد چنين باشد كه در همبستگي مكانيكي هر فرد تااندازه زيادي از «مجزا بودن » خود به عنوان يك فرد، آگاه است، چون تحت سلطه وجدان جمعي در ويژگيهايي با اعضاي ديگر جامعه اشتراك داشت و حدود استقلال او دقيقاً تعين شده بود. نيروي يگانگي اخلاق وجدان جمعي بانيروي پيوندهايي كه فرد رابه گروه وابسته مي‌كرد رابطه مستقيم داشت: چنين جامعه‌اي، مانند نظامي ساده، افراد و حتي بخشهاي كامل خود را به آساني از خود جدا مي‌كنند. از طرف ديگر، ويژگي همبستگي ارگانيك اين بود كه وابستگي فرد به وجدان جمعي به واسطه پيوند‌هايش با گروههاي ديگر صورت مي‌گرفت: البته پيوندهايي ناشي از تخصصي شدن شغلي در تقسيم كار.»(گيدنز:1381ٍ،135) از اين گفته برمي‌آيد كه در فرد گرايي دوركيم، جامعه مقدم بر فرد فرض مي‌شود. به نحوي كه اين گروه است كه فرديت شخص را در نظام كنش ايجاد مي‌كند. چرا كه رسميت يافتن حقوق فردي بسته به اين است كه گروه و يا جامعه آن رابه رسميت بشناسند. اين فردگرايي كه نشأت گرفته از رشد تقسيم كار مي‌باشد با فردگرايي فيلسوفان فايده باور و سود انگار كه فردگرايي رابه منزله تلاش و خودخواهي فرد در جهت كسب سود بيشتر فرض مي‌كنند، كاملاً متفاوت مي‌باشد. هرچند فردگرايي فيلسوفاني نظيرلاك كه در آن انسان مستقل از جامعه فرض و عضويت وي در جامعه حالتي ثانوي و اختياري دارد(غراياق زندي،1376) كاملاً با فردگرايي دوركيم متمايز مي‌نمايد, اما بايد توجه داشت كه ٍ‍به لحاظ سياسي دوركيم يك ليبرال مدافع حقوق فرد در برابر دولت بوده است.ِ(كوزرٍِ:195،1382)در واقع وي در جايگاه يك روشنفكر مدافع راستين حقوق بشر و آزادي، مقاله«فردگرايي و روشنفكران»را در دفاع از دريفوس به نگارش درمي آورد.(كيويستو:همان ٍٍٍ،143)
از نظر دوركيم فردگرايي كه براي پيشبرد همبستگي ارگانيك ضروري است؛ قالبي مذهبي به خود مي‌گيرد، زيرا در آن فرد از معناي مقدسي برخوردار مي‌شود. دوركيم مي‌گويد: «فرد داراي آن گونه ويژگي اسرار آميزي تصور مي‌شود كه فضايي تهي پيرامون اشياي مقدس ايجاد مي‌كند ..... و دقيقاً اين ويژگي است كه احترامي را كه خود موضوع آن است به وجود مي‌آورد. هر كس كه قصد نابودي جان انسان، آزادي انسان و شرافت انساني را كند مارا دوچار وحشتي مي‌كند كه از هر جهت شبيه وحشتي است كه مؤمن هنگامي كه معبود خود را هتك حرمت شده مي‌بيند به آن دوچار مي‌شود . اين مذهبي است كه انسان در عين حال، هم ايمان آورنده به آن است وهم خداي آن. دوركيم در جاي ديگري به اين مفهوم بانام « كيش فرد » اشاره مي‌كند كه به مفهوم خود شيفتگي نيست، بلكه احترام به تماميت همه افراد است. به ديگر سخن، خدا انگاري فرد منجر به احترام به حقوق انساني و تصديق اين حقوق گرديده است. و هم دردي با همه آنچه انساني است، دلسوزي بيشتري براي همه رنجها و بدبختيهاي بشري، اشتياق بيشتري براي نبرد باآنها و تحفيف آنها و عطش بيشتري براي عدالت ».(كيويستو:همان، 144و145)
از آنجا كه نمي‌توان دوركيم را همسوي بينشهاي ارتجاعي دانست كه نهايتاً براي يافتن پاسخ مسائل جامعه مدرن تنها راه را بازگشت به دوران سنت مي‌دانستند. نمي‌توان راه حل وي براي رهايي از وضعيت بي‌هنجاري را بازگشت به دوراني دانست كه در آن فرد از دايره محدود گروه خارج نشده بود و هر آنچه كه مي‌كرد و ميدانست محدود به اطرافيانش بود، و آزادي براي فرد معنايي پيدا نمي‌كرد. گيدنز دراين ارتباط مي‌گويد:«‌اقتدار اخلاقي همبستگي مكانيكي سركوب گرانه است: فرد تابع جبر گروه است. بنابر نظريه دوركيم، آزادي انسان عبارت است از استقلال عمل فردي كه نه با ازميان بردن قواعد اخلاقي بلكه بادگرگوني هاي نهفته درتكامل فردگرايي اخلاقي به دست مي‌آيد دوركيم مي‌گويد: حقوق و ..... آزادي‌ها چيزهايي نيستند كه به طور ذاتي در طبيعت فرد وجود داشته باشند. سرشت انسان را تحليل كنيد؛ هيچ اثري از خصلت مقدسي كه امروز به او داده مي‌شود و حقوق وي ناشي از آن است، درآن نخواهيد يافت . او اين خصلت رامرهون جامعه است. اين جامعه است كه فرد را تقديس كرده و از او چيزي ساخته كه بايد به او احترام گذاشت. بنابراين، آزادي تدريجي فرد به مفهوم تضعيف پيوند اجتماعي نيست، بلكه به معناي دگرگون شدن آن است »(گيدنز،همان:137)
دوركيم با تأييد اينكه فردگرايي يكي از اجزاي تشكيل دهنده جامعه مدرن است، بر آن بود تا با تعبيري نوين و متناسب با مسائل جامعه مدرن تحت عنوان فرد گرايي اخلاقي كه منجر به قوام همبستگي ارگانيك مي شود ، جامعه را از خطر فرو پاشي و بي هنجاري برهاند.

 
 
 
بازگشت به صفحه اول

  ساير مطالب مربوط به ديدگاه