بازگشت به صفحه اول

از ادوار نیوز

 
 

در حاشيه سخنان خاتمى؛ مرز بندى هاى سياسى ،آفت دموكراسى خواهى

سه‌شنبه، 26 اردیبهشت 1385
بابك مهديزاده
جناب سيد محمد خاتمى اخيراً ديدارى با انجمن اسلامى دانشجويان دانشگاه تهران و علوم پزشكى داشتند كه لازم است چند نكته پيرامون آن طرح شود.

۱- ايشان فرموده اند كه «جريان اصلاحات در ايران بيش از صد سال سابقه دارد و اصيل ترين جريان اصلاحات را روشنفكرى دينى مى دانم كه خصوصيتش مخالفت با استبداد و استعمار بوده و از عقب ماندگى ايران در عرصه هاى مختلف رنج مى برده است.» اما سئوالى كه از ايشان دارم اين است كه اصلاح طلبان ۱۰۰ سال اخير ايران چه كسانى بودند و آيا مى توان نسبتى بين اكثريت آنها با آن نحله اى كه جناب خاتمى روشنفكرى دينى مى نامندش پيدا كرد. آيا ميرزا تقى خان فراهانى با همه مذهبى بودنش وجهه ايدئولوژيك داشت و اصلاحاتش از نوع اصلاحات دينى و فكرى بود يا امير كبير كه در نوآورى و واردات كالاهاى علمى و فرهنگى غرب پيشگام بود. كداميك؟ شايد منظور ميرزا ملكم خان يا مشيرالدوله است كه واژگان غربى از جمله دموكراسى و قانون و آزادى را به ايران آوردند كه اينها نيز نسبتى با دين مذهبى نداشتند. مسلماً منظور دكتر مصدق سكولار نبوده است. حال شايد از بين اين اصلاح طلبان كسى را مانند مهندس بازرگان بيابيم كه جزء روشنفكران مذهبى بود اما ايشان هم در زمره همفكران آقاى خاتمى و دوستانش محسوب نمى شوند و بيشتر چهره اى ليبرال دارند با تمايلات شخصى مذهبى. اما آنهايى كه مبارزان مذهبى در تاريخ معاصر ايران محسوب مى شدند آيا در زمره اصلاح طلبان به حساب مى آيند؟ ابتدا بگويم كه اصلاح طلبى يك ويژگى مثبت الزاماً نيست و شايد در بسيارى از مقاطع مثل انقلاب مشروطه و انقلاب ۵۷ اين انقلابى گرى بود كه ارزش و شأنيت بيشترى داشت. از ميان مبارزان دينى مشروطه خواه شيخ فضل الله نورى اصلاح طلب نبود و با انقلاب هم ميانه خوبى نداشت بلكه روحانى اى مبارز در راه سنت گرايى تام و تمام بود.

شيخ محمد خيابانى هم اگرچه ابتدا انقلاب فرهنگى را مفيدتر از انقلاب سياسى مى دانست اما بعدها درفش جدايى طلبى در آذربايجان- يا آنگونه كه خود مى ناميد آزادى ستان- را بلند كرد و مسلماً چنين چيزى با اصلاح طلبى نمى خواند. ميرزا كوچك طلبه اى كه به خاطر مبارزه با استبداد لباس روحانيت از تن به درآورده بود نيز راه مسلحانه در پيش گرفت و جمهورى سرخ گيلان را بنا گذاشت كه اين هم سنخيتى با اصلاح طلبى ندارد. در اين ميان شايد مرحوم مدرس تنها روحانى و مذهبى اى باشد كه به واقع اعتقادى راسخ به كار شورايى و اصلاحى گرى داشت و پايگاه مبارزه اش را در مجلس بنا گذاشت، از راهى دموكراتيك وگرنه رهبران اوليه مذهبى ها در انقلاب مشروطه _ آيت الله طباطبايى و آيت الله بهبهانى- به تحصن و اعتصاب و مهاجرت اقدام كردند كه اين به مذاق اصلاح طلبان امروزى به هيچ وجه خوش نمى آيد. فدائيان اسلام و نواب صفوى هم كه داستانشان جدا است و هر كس كه در صف اصلاح طلبان باشد اين مبارزان جان بر كف را اصلاح طلب نمى داند. سيد جمال الدين اسدآبادى هم كه روشنفكرى مذهبى بود و نمونه بسيارى از اصلاح طلبان امروزى در اتحادش با اتابك صدراعظم فرمان به هلاكت رساندن ناصرالدين شاه را به ميرزا رضاى كرمانى داد كه اين عمل را هيچ نسبتى نيست با اصلاح گرى _ در اينجا صحبت از ارزش گذارى نيست صرفاً منظور تعريف اين دو رويكرد (انقلابى گرى و اصلاحى گرى) است- امام خمينى (ره) هم يك انقلابى بزرگ بود. هرچند براى اصلاح ساختار به پا خاست اما آنقدر خانه از پاى بست ويران بود كه چاره اى جز انقلاب ديده نشد.اما با اين نظر جناب خاتمى سخت موافقم كه بايد اصلاحات را تبيين كرد. اگر اصلاحات هدفش دموكراسى و حقوق بشر باشد پس نيازى به مرز بندى هاى مرسوم نيست وگرنه به همان جايى ختم مى شود كه جبهه اى از سر ناچارى به خاطر يك شعار تبليغاتى تشكيل شود كه همان منشور اوليه اش صداى همه را درمى آورد. منشورى كه قائل به مرز بندى بين دينى ها و سكولارها است و راه ورود روشنفكران عرفى را به اين جبهه مى بندد. انگار نه انگار هدف اوليه اش دفاع از همه شهروندان ايرانى بوده است. اينگونه اصلاح طلبى كه شهروند درجه يك، درجه دو را مى پسندد و همه جا سعى در تخريب و نقد ايدئولوژى هاى مقابل خود دارد و به همه توصيه مى كند از ليبراليسم و سوسياليسم فاصله بگيرند، انگار كه اينها نماد كفر الهى هستند، عاقبتش همين است كه در ۸ سال اصلاحات ديديم. به قول دكتر سروش مدينه النبى آقاى خاتمى را چه نسبتى است با جامعه مدنى. هرگاه در اوج بودند «ما» و «شما» كردند و هرگاه به يارى نياز داشتند جلسات مختلف با دگرانديشان گذاشتند تا آرايشان را در صندوق خود ببينند و در هزينه دادن شريكى بيابند.

۲- در بخشى ديگر آقاى خاتمى مى فرمايند: «با كمى اعتدال مى توانستيم مجلس مناسبى داشته باشيم ولى جامعه به راهى رفت و جريان اصلاحات هم به راهى ديگر.» اگر منظور آقاى خاتمى از اعتدال همان راه و روشى است كه ايشان در ۸ سال اصلاحات طى كردند و با مصلحت انديشى بيش از حد كار را به اينجا رساندند كه نتيجه اش را ديديم. آنقدر اعتدال و مصلحت انديشى بود كه حتى تحصن نمايندگان در اواخر مجلس ششم در اعتراض به رد صلاحيت هاى گسترده نيز شور و حمايتى را در بين مردم برنينگيخت. در ثانى اصلاح طلبان كجا مى توانستند ورودى دوباره به ساختار قدرت داشته باشند و مجلسى مثل مجلس ششم. مگر يادتان رفت كه خودتان به خاطر رد صلاحيت ها اعتراض كرديد. اگر جمع تمام اصلاح طلبان سنتى تائيد صلاحيت شده را نيز حساب كنيم و فرض را در نهايت خوش بينى بر پيروزى آنها بگذاريم باز بيش از نيمى از مجلس از آن اصولگرايان تازه نفس مى شد. در عرصه سياست بايد براساس واقعيت ها تصميم گرفت.

۳- آقاى خاتمى از انجمن اسلامى دانشجويان دانشگاه تهران دفاع مى كنند و از ديگر انجمن ها انتقاد. مى گويند: «انجمن اسلامى دانشجويان دانشگاه تهران توانست با سيلى صورت خود را سرخ نگه دارد و بماند. اين انجمن موضع خود را مشخص كرده و نه در مقابل هياهوى سنت گرايان و خشونت گرايان تسليم شده است بلكه حرفش را زده و نه در مقابل استحاله طلبان كوتاه آمده است.» اما به راستى بحث كوتاه آمدن و بر سر حرف ايستادن نيست. اگر رسم، رسم اصلاح طلب و دموكراسى خواهى است پس آراى اكثريت مقبول است. دانشگاهى با فراكسيونى كه فقط ۲ حق راى دارد نمى تواند خط و مشى براى فراكسيونى كه ،۴۰ ۵۰ حق راى دارد ترسيم كند و خودش را اصل بداند و ديگرى را فرع. اگر حاضر به قبول آراى آنها نيست ساز جدايى مى زند كه اين هم نتيجه اى جز تضعيف جنبش دانشجويى ندارد. حال چرا برخى ها درصددند كه از اين انجمن دفاع كنند فقط برمى گردد به نزديكى فكرى آنها و همان بحث قديمى خودى و غير خودى، حتى اگر در حرف ها هم قائل به آن نباشى.

اما حقيقت آن است كه اين انجمن اسلامى بيش از ساير انجمن هايى كه در فراكسيون مدرن هستند چهره دينى خود را حفظ كرده است و به اين دليل است كه آقاى خاتمى مى فرمايند: «بايد اين پايگاه مهم روشنفكرى دينى يعنى انجمن اسلامى دانشگاه ها درونش زايش و رويش تفكر نو وفادار به اسلام را شاهد باشيم.» اما مگر دانشجويان سند ثبت داده اند كه حتماً بر همان تفكر بمانند يا مثلاً جمعشان يك هويت ثابت داشته باشد. مگرنه اينكه نسل ها تغيير مى يابند و تفكرات نيز به اقتضاى زمانه همچنين. مگر نه اينكه جنبش دانشجويى در ايران زمانى چپ ماركسيست بود، زمانى ملى گرا و زمانى طرفدار شريعتى و بازرگان و بعد چپ مذهبى و حال هم گونه اى ديگر در آن ديده مى شود. پس چه اجبارى است قائل شدن هويتى ثابت براى قشرى كه همواره در حال تغيير است. گيرم كه در اساسنامه تحكيم وحدت به اسلامى بودن تكيه شده اگر وزارت علوم دولت اصلاحات پايبند دموكراسى و بيان آزاد عقايد بود چرا بى توجه بود به دادن مجوز به دانشجويانى كه عقايد متفاوت داشتند. در اين صورت هم انجمن اسلامى هويت خودش را داشت هم عقايد ديگر، تشكلشان را.

•••

بزرگ ترين مشكل ايرانيان در طول تاريخ آزداى خواهانه اش همين بوده كه الان هم درگير آن هستيم؛ مرز بندى بين جناح ها و تفكرات سياسى و عدم تحمل يكديگر حتى اگر شعار زنده باد مخالف من سردهيم.در انقلاب مشروطه همان ابتداى كار روشنفكران براى تحصن سفارت انگليس را برگزيدند و همان روز روحانيون و اسلام گرايان مهاجرت به عبدالعظيم شهر رى را. هر دو يك هدف داشتند اما همديگر را درشأن هم نمى ديدند. در نهضت ملى شدن نفت هم وقتى كه به هدف نهايى نزديك شديم طعم شيرين پيروزى اتحاد تاريخى مصدق سكولار با آيت الله كاشانى اسلام گرا را از هم گسست و نتيجه اش همان كودتاى ۲۸ مرداد و شكست نهضت بود. انقلاب اسلامى هم در اين ناحيه خسارت ها ديد. سال هايى كه مى توانست صرف بازسازى و ثبات انقلاب مردمى شود درگير جناح بازى ها و كسب قدرت شد و بهترين سال ها آنچنان گذشت. آقاى خاتمى مرد بزرگوارى است و آنقدر فرهيخته كه بهتر از هركسى از وقايع تاريخى و درسى كه مى شود از آنها گرفت باخبر است. با اين همه آيا باز هم بايد بر طبل اختلاف و مرز بندى كوبيد؟
منبع : شرق

 
 
 
بازگشت به صفحه اول

  ساير مطالب مربوط به ديدگاه