بازگشت به صفحه اول

از انقلاب اسلامی

 
 

از فردوسی ستیزی تا فردوسی ستائی

 انقلاب اسلامی : در دوره ای که رژیم ملاتاریا ، از زبان خمینی ، ملی گرائی را کفر می خواند، فردوسی ستیزی نیز رویه رژیم می گشت . کار به جائی رسید که علی کدخدا زاده ، « وزیر » فرهنگ و ﺁموزش عالی  در حکومت هاشمی رفسنجانی ، فردوسی را شاه ستا و در خور سرزنش و نه ستایش خواند !

     اینک که رژیم مافیاهای نظامی – مالی  برای حل بحران در خود رژیم، بحران اتمی را با غرب و بحرانهای داخلی را در کشور بر یکدیگر می افزاید، بناگهان ، ملی گرا شده و بی دریغ  فردوسی  را ستایش می کند . بمناسبت سال روز تولد او، از تندیس او پرده برمی دارد و اجتماع ها به یاد او برپا  می کند .

     در طول تاریخ ، دو دسته در سانسور فردوسی کوشیده اند :  دسته اول - استبدادهای حاکم مهاجم  بدان خاطر که  ایرانیت و خاصه هایش را ناسازگار با حاکمیت خویش بر ایران می یافتند ، شاهنامه را سانسور می کردند . و دسته دوم -  « روحانیانی »  که،  بیگانه کردن بیان دین در بیان قدرت را ، حرفه خویش می ساختند،  بدین لحاظ که دین از خود بیگانه در بیان قدرت ، با خاصه های ایرانیت ناسازگار می شد و جامعه را از غش در دین ﺁگاه می کرد، در سانسور شاهنامه ، به دو دلیل ، تقلا می کردند : نخست به این دلیل که خاصه های ایرانیت ، بسان محک، غشهای را ﺁشکار می کردند . در حقیقت، خاصه های ایرانیت مانع اصلی از خود بیگانه شدن بیان دین در بیان قدرت می شد و می شود . زیرا هر غشی که در دین وارد شود ، ناسازگاریش با خاصه های ایرانیت، تقلب و متقلب را لود می دهد . و سپس به این دلیل که شاهنامه  نظریه عمومی جریان ایجاد و انحلال قدرت در مقیاس جهان است و نیک مبرهن می کند  که الف – استبداد بی ﺁنکه دین وسیله کار دولت بشود، استقرار نمی جوید ( ماجرای از خود بیگانه شدن جمشید و صاحب اختیار ایران شدن ضحاک بیگانه که هربار دین وسیله کار دولت می شود، تکرار می گردد ) و ب - همراه شدن دین و دولت ، دولت را استبدادی و دین و دولت هر دو را فاسد می کند و ب - انسان بر قدرت پیروز می شود هرگاه عقل خویش را مهمل نگذارد و به دانائی توانائی بجوید ( قیام کاوه ﺁهنگر که هر نوبت دین دولتی از اعتبار می افتد و ایرانیان دین اطاعت از قدرت را  به طبیعت خویش ، به روش بازجستن توانائی و برخاستن بر ضد استبداد و بازیافتن ﺁزادی ، باز می گردانند ).

     بهنگام فردوسی ستیزی « وزیر » علوم و ﺁموزش عالی وقت، شهید پروانه فروهر پاسخی به او داد که اینست : 

 پروانه فروهر:  شاهنامه شاه ستائی نیست حماسه ملی ایرانیان است (1)

    پنج شنبه اول تير ماه در صفحهٴ دوم ضميمهٴ خانوادگى آن روزنامه آقاى على كدخدا زاده به عنوان گزارشگر در گفت و شنودى با وزير فرهنگ و آموزش عالى جمهورى اسلامى در پرسشى كه به طنزى شبهه انگيز بيشتر مى مانست از«صلاحيت شيخ مصلح الدين سعدى و حكيم ابوالقاسم فردوسى»براى استادى دانشگاه آن هم در زمانه اى كه بيشتر فر هيختگان گرفتار هفت خوان « ستاد انقلاب فرهنگى »  شده وخانه نشين ويا آواره گرديده اند سخن به ميان آوردو آقاى محمد رضا هاشمى گلپايگانى به ژاژخايى پرداخت و ژرفاى بى مايگى،كم دانشى ونا آشنايى خود را با فرهنگ ايران زمين آشكار كرد .

  از آن  روز در انتظار بودم ادب پروران، پژوهشگران ونهادهاى فرهنگى كه شمار آنها هم بسيار است به اين گستاخى و اهانت نسبت به دو شخصيت بر جستهٴ ادبى،فرهنگى و تاريخى ايران واكنشى در خور نشان دهند . ولى دريغ در ميهن بلا زدهٴ من اختناق و سانسور چنان جو گسترده اى يافته كه قلم ها در نيام شكسته و نفس ها  گويى در كام بريده است !!

   ناگزيرمن كه در تمام كودكی ام  چونان ديگر فرزندان  اين سرزمين  با  نواى دلنشين   شاهنامه رنگ گرفته و پهلوانان آن انسانهاى آرمانى ام  هستند و در جايگاه مادرى نيز با كلام فردوسى نهال ايران ستايى را در دل دختر و پسرم نشاندم تنها به حكم وظيفهٴ ملى و با كوله بار عشق به همهٴ رادان گران سنگى كه در هنگامه هاى  سخت گذر، جان گرامى را سپر بلاى اين ميهن ور جاوند كرده اند، با فروتنى و پوزش از همهٴ صاحب نظران عاليقدر اين نامه را براى آن روزنامه ميفرستم و بنا بر قانون مطبوعات _اگر قانونى بر جا باشد_ ميخواهم به چاپ برسد.

   گرچه خود نيز به گونهٴ نامه سرگشاده آن را به آستان ملت ايران عرضه ميدارم تا به سهم خويش گرد آزردگى از روان  آن  بلند آوازه ترين نمادهاى انديشهٴ بشرى كه هر يك زمينه هاى ويژه اى داشتند، از اين ناسپاسى بزدايم. آقاى محمد رضا هاشمى گلپايگانى كه از> معاودين < از كشور استعمار ساختهٴ عراق و بخش نخست آموزشهاى خود را از نژادگرايان حزب بعث گرفته است و به بركت زد و بندهاى خانوادگى بدون داشتن شايستگى در ستاد انقلاب فرهنگى كه هدف آن تاراندن استادان كارآمد از دانشگاهها بود، به كار پرداخت و در كابينهٴ دوم آقاى على اكبر هاشمى رفسنجانى با داعيه ى  مهندسى پزشكى و يدك كشيدن لقب >دكتر< بى بهره از علوم انسانى و نا آگاه از زير و بم آموزش و پرورش بر كرسى وزيرى فرهنگ و آموزش عالى نشانده شده است. در مصاحبهٴ ياد گرديده ماهيت غرب گرايى و بعث زدگى خود را نشان داد.

   گزارشگر روزنامهٴ  همشهرى مى پرسد"اگر سعدى زنده بود فكر مىكنيد حاضر ميشد با وضعيت فعلى استاد يكى از دانشگاه هاى كشور شود؟"و وزير پاسخ ميدهد:" با روحيات بسيار قوى و انعطاف پذيرى كه از سعدى ميدانم، خودش را تطبيق ميداد .سعدى شخص با معرفت، اهل زندگى و اهل تجربه بود."و با اين برداشت به كنايه به شيخ مصلح الدين سعدى يكى از درخشان ترين ستاره هاى آسمان ادب ايران تهمت سازشكارى، رنگ بازى  و تن دادن به جدول ارزشهاى حاكم براى چسبيدن به زندگى زد.

    در بخش ديگرى از اين گفت و شنود رسوا گرانه از وزير بى فرهنگ در بارهٴ  شاعر فرزانهٴ ايران زمين ، استاد سخن ابوالقاسم فردوسى چنين پرسش شده است : > با ملاكهاى شما در اين وزارتخانه آيا فردوسى مى توانست پست استادى بگيرد؟< و نام برده در پاسخ نا بخردانه اى كه نشان از بى دانشى و غرض ورزى دارد، چنين ميگويد:> در مقطع زمانى و مكانى كه فردوسى زندگى ميكرد، حتما"، اما با معيارهاى  امروزى شك دارم.

   در ملاكهايى كه ما داريم مدح گويى راجع به شاهان پسنديده نيست چون فردوسى با همه خصوصيات خوبى كه داشته اين مسئله در كارهايش انعكاس داردو ممكن است اين مدح گويى برايش مشكل ايجاد كند.

  اين داعيهٴ تنگ نظرانه كه بزرگمردى  چون  ابوالقاسم فردوسى  به سودايى و در مدح كسانى سيلابهٴ روح بر ورق رانده باشد، سخت بى بنياد است و دور از انصاف كه شاهنامه درخششى در تاريكى اختناق و فرياد رعد آسايى در خلإ ازشهاى انسانى است.

    زمانى كه تركان غزنوى خاندانهاى ايرانى را بر انداختند و شعرفروشان دربارى همهٴ آن سياه كارى ها را با مديحه سرايى رقم زدند و ديگرگون جلوه دادند، از گرد راه سوارى پديدار شد با دلى چون آتشفشان و طبعى چون آب روان و اراده اى چون كوه سترك و فرياد برآورد كه:

 

 چنين گفت موبد كه مردن به نام                        به از زنده دشمن بدو شادكام

 

    آن خرد هميشه بيدار بدرستى مى دانست هر بينش كه براى رسيدن به رستگارى از كوره راه بيداد بگذرد، به فرجام، نا رستگار است و سخن از فردوسى، سخن از ريا كاران دنيا دوست كه خود را به جامهٴ انديشه اى دلپذير مى آرايند و آن را به فساد مى كشند و سود مى جويند، نيست.

   حكيم ابوالقاسم فردوسى به داورى تاريخ،  بيزار از چاپلوسى ومديحه است،رواج دهندهٴ زبان پارسى، پاى بند شيعه گرى ودشمن تازى وترك اين دو عنصر اشغالگرى كه پنجه بر گلوى ايران نهاده بودند.

   زندگى چنين اسطوره اى كه در گذشتهٴ بى آغاز و آيندهٴ بى فرجام جارى است و حركت انديشهٴ او چون كلافى به بزرگى فلك، كلى واحد و تمام، پرديسى خود سامان وخود پايدار كه بايد به گونهٴ پديده اى اصلى پيش رو نهاد و از درون سنجيد واين نه كار هر خس و خاشاك است.

    جهان از فروغ چنين انسان هايى روشن است كه جان مايه از راستى و رادى گرفته اند و به رغم تلخكاميها و فروريزى ارزش ها دست از تلاش و ستاره باران شب زندگى  ملى  برنداشته اند.

   حكيم ابوالقاسم فردوسى، مردى يزدان شناس، هنرمند، دور انديش و عاشق ايران. در دوستى استوار ودر وفادارى پايدار، به درازناى آرزو هاى ملتى كه خود را در او خلاصه مى كند.

   جان بر كفى كه در راه هدف سر از پا نمى شناسد و خويشتن را فداى سود و صلاح ملت مى نمايد. نگهبان ايران و آرامش بخشايندهٴ همگان.

   براستى آيا صداى وزير فرهنگ و آموزش عالى جمهورى اسلامى آنجا كه استادى حكيم ابوالقاسم فردوسى را دچار اشكال مى بيند، صداى وزير كاسه ليس سلطان محمود غزنوى نيست كه قتل او را آرزو مى كند؟

   بى مهرى  به  شاهنامه و دشمنى با فردوسى، آن پيام آور خرد و دانش در اين سرزمين تازگى ندارد. بيش از هزار سال از زندگى تلخ و بزرگوار حكيم مينوسرشت ايران زمين مى گذرد. در ميان سفله پروريهاى پهنهٴ تاريخ بيدادى كه بر او رفته، بى مانند است.

   با گذشت بيش از هزار سال هنوز جهان شگفت شاهنامه بر ارباب فضل در بسته و ناشناخته مانده است ولى در اين دوران دراز شاهنامه زندگى پرشكيب خود را ميان تودهٴ مردم  نيا خاك اهورايى ما ادامه داده است وصداى گرم استاد همهٴ زمان ها و همهٴ مكان ها شنيده مى شود.

   بيش از هزار سال است كه فروزهٴ تابناك شاهنامه گسترهٴ فرهنگى ميهن را روشنى، شور و اميد بخشيده وفرزندان ايران ديرينه سال در دشت ها و كوهساران از كناره هاى سرسبز

    سير دريا  تا  بستر گرم اروند خونين،از ستيغ برف آگين بلندى كوه هاى قفقاز تا كرانه هاى نيلگون خليج فارس و درياى عمان، همه جا و همه گاه شاهنامه، اين سرود جاودانهٴ هستى و يگانگى ملى را سر داده اند كه سر چشمهٴ اميد و پايدارى و مايهٴ سربلندى بوده است و اين صداى آسمانى در هيچ يك از ورطه هاى هولناك تاريخ، اين ملت فرهنگ آفرين را تنها نگذارده است و به سبب كليت جهانى و آشكار كردن ژرف ترين درد هاى آدمى تا كنون همپاى زمانه آمده واز تطاول جان بدر برده است.

  بى گمان ستيزهٴ واپسگرايان بر كرسى قدرت نشسته با شاهنامه كه نمونه اش ستردن داستانهاى آن از كتابهاى درسى است، ريشه در انديشه آنان نسبت به اين سرزمين كه جولانگاهشان گرديده و بزرگان ملى ما دارد ولى نگاهى به شمار روز افزون نوشتارها، كتابها، فصل نامه هاى پژوهشگرانه در همين دوران وانفسا پيرامون حكيم ابوالقاسم فردوسى، داورى مردم را نشان مى دهد كه در سال هاى سياه سلطهٴ بيگانه شاهنامه را در پستو ها و بدور از حيطهٴ گزمه ها حفظ كردند و سينه به سينه اين سروده هاى آسمانى را نسلى به نسل ديگر سپرد تا جايى كه امروز تنديس شكوهمند آن نماد ايرانى گرى را در جاى، جاى اين كهن بوم و بر بر افراشتند.

   حال زمانهٴ فضيلت سوز كار بدانجا كشانيده كه يك روزنامه دولتى به اين حريم خرد و رايت آزادى و آزرم و دين دارى چنين گستاخى روا مى دارد و سخنان زشت و سخره آور مردى تربيت شدهٴ بعثيان را كه كلاه كج نهاده وراست نشسته، باز مى گويد ! !

   راستى آقاى محمد رضا هاشمى گلپايگانى وزير فرهنگ و آموزش عالى جمهورى اسلامى  شاهنامه، اين شناسنامهٴ تاريخى و هويت ملى و دادنامهٴ انسانى را حتى يك بار ورق زده است و مفهوم "مديحه سرايى"را مى شناسد؟ و آيا جا ندارد به سبب اين بى دانشى جايگاهى را كه به ناحق اشغال كرده، ترك نمايد؟ و شايسته ترين روش جبران اين بى حرمتى آن است كه به دانشگاه  پلى تكنيك  باز گردد و در درسى كه داعيهٴ تخصص آن را دارد، مهندسى پزشكى، انجام وظيفه كند و ديگر گرد كارهايى كه از آن آگاهى ندارد، نگردد.

1 – این پاسخ شهید پروانه فروهر نخست در روزنامه همشهری به تاریخ 24 تير ١٣٧٤ منتشر شده است . سپس در شماره 365 انقلاب اسلامی در هجرت ( 23 مرداد تا 5 شهریور )  انتشار یافته است .

 
 
 
بازگشت به صفحه اول

  ساير مطالب مربوط به ديدگاه