دشمنی ما با نرمش و تفکر
شکوه ميرزادگی
ضرب المثل ها را
هم مثل هر چيز ديگری می شود به پديده هايی زمان مند و بی زمان تقسيم کرد و آن ها را
چون آيينه ای دانست که مقابل ما قرار می گيرند تا ما را، طرز تفکرمان را، و ديدمان
را نسبت به مسايل مختلف نشان دهند
می گويند که ضرب المثل ها، اصطلاحات، و گفته های رايج در ميان مردمان يک جامعه
نشان دهنده روحيه و فرهنگ آنها هستند. هر ضرب المثلی که در يک جامعه بيشتر رد و بدل
شود زنده تر است؛ يعنی در اعماق فرهنگ آن جامعه جا خوش کرده و مورد پذيرش اکثريت آن
جامعه است. برخی از اين ضرب المثل ها مربوط به زمان خاصی نيستند و يا با زمان
پيش می روند. مثلا گفته ساده و حتی ابتدايی «بنی آدم اعضای يک پيکرند» در زمان سعدی
خريدار داشت و اکنون هم خريدار دارد و استفاده از آن در دنيای امروز هم همان معنا و
مفهومی را می دهد که در گذشته داشته. يعنی، چه انسان زمانه سعدی و چه انسان زمانه ی
ما به اين ضرب المثل با ديدی مثبت نگاه می کند. اما مثلاً «عاقبت گرگ زاده گرگ شود
/ گر چه با آدمی بزرگ شود» ـ که منظورش اين است که فرزند آدم گرگ صفت چون خود او می
شود اگر چه تربيتی انسانی ببيند ـ ممکن است در زمانه ای که پسر را به خاطر پدر گردن
می زدند چون او را هم ادامه او می دانستند قابل قبول بوده باشد اما جامعه بشری
روزگار ما آن را حرفی بيهوده و عقب مانده می داند زيرا بدی و بدرفتاری را امری خونی
نمی بيند و به خاطر پدريا مادری بد رفتار و حتی جنايتکار فرزند او را متهم به بدی و
جنايت نمی کند. به اين ترتيب ضرب المثل ها را هم مثل هر چيز ديگری می شود به
پديده هايی زمان مند و بی زمان تقسيم کرد و آن ها را چون آيينه ای دانست که مقابل
ما قرار می گيرند تا ما را، طرز تفکرمان را، و ديدمان را نسبت به مسايل مختلف نشان
دهند. مثلاً من فکر می کنم که حتی از طريق دو سه تا از اين ضرب المثل ها می شود
نشان داد که در فرهنگ ما ايرانی ها ـ يا بگويم بيشتر ما ـ هر کاری که در آن آرامش و
تفکر و حساب کردن نقشی داشته باشد با ارزش شناخته نمی شود. يکی از اين ضرب
المثل ها که خيلی در ميان ما مشتری دارد «با پنبه سر بريدن» است. می گوييم: «طرف با
پنبه سر می برد.» در واقع کمتر ايرانی است که با اين اصطلاح آشنا نباشد؛
اصطلاحی است که برای توضيح رفتار کسی به کار می رود که می خواهد حساب طرف خود را بی
سر و صدا برسد. اين اصطلاح نمی دانم از کی و چه زمانه ای پيدايش شده اما به احتمال
زياد در زمانه ای دور، در آن هنگامی که کشتن دشمن و مخالف و حتی منتقد به صورت های
خشن و غير خشن امری عادی به شمار می رفته. با پنبه سر بريدن هم شايد نوعی کشتن بی
سر و صدا بوده است. ولی اکنون که کشتن به هر شکلی امری رايج و مورد قبول مردمان
پيشرفته نيست طبعا چنين ضرب المثلی بايد در مورد کسی بکار رود که حساب مخالف و دشمن
خود را موذيانه می رسد. در واقع در اين که در گذشته و حال اين ضرب المثل در مورد
نوعی حساب رسی توام با کلک و موذی گری بکار می رفته و می رود ترديدی نيست. تا اين
جای قضيه اشکالی هم ندارد. من می توانم بگويم تکليفم با خانم يا آقای «الف» روشن
است چون او خنجر از رو بسته، ولی تکليفم با خانم يا آقای «ب» روشن نيست چون با پنبه
سر می برد. معنای اين حرف کاملا مشخص است و خانم و آقايی هم که خنجربسته يا پنبه در
دست دارد هر دو قصدشان تندی يا خشونت است و می خواهند حساب من را برسند با اين
تفاوت که روش هاشان فرق می کند. اما متاسفانه اين اصطلاح اکنون در مورد کسانی
به کار می رود، و در توضيح رفتار کسانی گفته می شود، که به هنگام رويارو شدن با
مخالف خود از خشونت استفاده نمی کنند، بلکه معتقدند که برای حل اختلاف راه حل هايی
عاقلانه تر از زدن و کشتن وجود دارد و با زبانی معمولا منطقی درباره دشمنی ها و
دشمن ها حرف می زنند. و ما در مورد چنين آدم منطقی آرامی نيز همان اصطلاح را بکار
می بريم ـ با همه ی بار منفی آن. در عين حال، اين مفهوم در فرهنگ ما حتی يک قدم
از کشتن هم بالاتر است و به معنی کشتن همراه با زجر دادن بکار می رود. يعنی، کسی که
«با پنبه سر می برد» حتما قصدش اين است که دشمن را زجر بيشتری هم بدهد. در حالی که
آن هايی که احساساتی و خشمگين می شوند، هفت تير می کشند و يا چاقو، يا طناب دار می
سازند و می کشند و طرف را زود راحت می کنند البته و از ديد اکثريت مردم خوش قلب
ترند! همين نکات در عين حال نشان می دهند که شايد هنوز در ذهنيت ما اين باور
بوجود نيامده که کسانی هم پيدا می شوند که از صميم قلب مخالف کشتن و شکنجه مخالفان
و دشمنان شان هستند. به ضرب المثل ديگری توجه کنيم. می گوييم: «از آن نترس که
های و هوی دارد؛ از آن بترس که سر به تو دارد». اگر در جمعی دو نفر با هم حرف و سخن
شان شود، آن که ناسزا می گويد، يقه می دراند، تهديد می کند همان کسی است که های و
هوی دارد و نبايد از او ترسيد اما آن که اهل فکر است، اهل تعمق است، اهل فرياد و
داد و شلوغی نيست، متمدن است و سکوت می کند و يا با زبانی معقول جواب مخاطبش را می
دهد همان کسی است که «سر به تو دارد» و بايد از او ترسيد! يعنی، اگر کسی خودش را
بخورد و حاضر نشود که به کسی اهانت کند، مورد ملامت آشکار و يا پنهان قرار می گيرد
چرا که «سر به تو دارد!» من می فهمم که برخی از آدم ها طبعی آرام ندارند، يا
طبعی شلوغ و پر سر و صدا دارند، و می فهمم که اين آدم ها، از هر دو نوع، می توانند
هم بسيار مهربان و دوست داشتنی باشند و هم بسيار بد قلب و حتی خطرناک. اما اين حرف
که بايد از هر کس که آرام و ملايم و منطقی است و «سری به تو دارد» ترسيد به معنای
آن است که ما اصولا با ملايمت و منطق و نرمش مخالفيم. اصطلاح ديگری هم داريم با
همين مفهوم که گاه در مورد همين آدم «سر به تو» می گوييم: «طرف عجب سياستمدار است!»
و از اين «صفت» نيز معنايی منفی در نظر داريم. منطق حکم می کند که وقتی به کسی صفت
«سياستمدار» را نسبت می دهيم منظورمان بايد آن باشد که اين شخص عقل و انديشه خود را
به کار می گيرد، بيهوده شلوغ نمی کند، در کارها به همه جوانب امر نگاه می کند و
واکنش عجولانه نشان نمی دهد. يک سياستمدار فاعدتاً بايد که همه ی اين رفتارها را
داشته باشد. اما در فرهنگ ما سياستمدار اصلا چنين چهره ای ندارد و نسبت دادن اين
صفت به کسی واجد معنايی منفی است. يعنی؛ سياستمدار کسی است که دين و ايمان و اخلاق
و شرف ندارد، دروغ گو و دو دوزه بازی کن است، اما ظاهر خوبی دارد و از کوره هم به
در نمی رود. ما به آدم ملايم و اصولمند می گوييم سياستمدار و با اين صفت همه ی آن
صفات زشت و ناهنجار را به او نسبت می دهيم چرا که جرمش نرمش داشتن و متين بودن است.
نکته وقتی جالب تر می شود که توجه کنيم صفت «سياستمدار» حتی مفهوم متضاد مثبت
هم ندارد. بعنی در حالی که سياستمدار را به کسی می گوييم که روراست نيست، آب را گل
آلود می کند، و کار را با کلک انجام می دهد، به آدم رو راست و آرام و بی شيله پيله
می گوييم «ساده ی احمق» و آن که گستاخ است و ديگران را به راحتی می رنجاند از ديد
اکثريت ما «با شهامت و رگ گو» شناخته می شود. دامنه کاربرد اين نوع اصطلاحات در
سال های اخير گسترده تر هم شده است. اگر شما با جنگ موافق نباشيد می گويند «ای
ناقلا، تو می خواهی با پنبه سر ببری. يعنی می خواهی که بلايی بدتر از جنگ سر
دشمنانت بياوری!» اگر در مقابل خط و نشان کشيدن مخاطبت، که دارد برای زدن و شکنجه
کردن و کشتن دشمنان (که دشمنان تو هم هستند) خط و نشان می کشد، دهان باز کنی و
بگويی که با اين کارها موافق نيستی و ترجيج می دهی اگر طرف تقصيری دارد محاکمه
عادلانه شود، می خندند و می گويند: «فهميدم، می خواهی با پنبه سرش را ببری!» يعنی
اين که می خواهی دشمن و مخالف را به زندان بياندازی تا زجر بکشند و بيشتر درد ببرد.
اگر زنی جواب شوهر پرخاشگرش را در جمع نمی دهد و می خواهد حرمت رابطه شان را
حفظ کند در موردش می گويند: «بايد از او ترسيد بدجوری سر به تو دارد.» اگر مردی با
زن شلوغ و پر سر و صدايش، که مجلس را به هم می ريزد، با نرمی رفتار کند می گويند:
«عجب سياستمداری است اين مرد. معلوم نيست چه بلايی می خواهد سر زن بدبخت بياورد.»
خلاصه کنم، آدم خوب و رو راست و با شرف و بزرگوار کسی است که هميشه يک چاقو در
اين دستش و يک هفت تير در آن دستش باشد، که به کوچکترين حرفی جوش بياورد، که معنای
قانون را نفهمد، که عربده بکشد و مبارز بطلبد، و خواستار چشم در برابر چشم و دست در
برابر دست باشد. و آن شخصی که فکر می کند شعار «چشم در برابر چشم» به دوران
بربريت تعلق دارد، آنکه می انديشد انسان را ـ حتی اگر خويی نا انسانی داشته باشد ـ
نبايد به درخت آويزان کرد و به ديوار کوبيد، و دست و پا زد، و آن که فکر می کند خشم
کور از آنِ زمانه ی ما نيست و متعلق به دورانی است که بشر از موهبت قانون و احترام
به بشريت عاری بود، باری يک چنين کسی در نظر ما آدمی است يا «موذی» و «سياستمدار»
که می خواهد «با پنبه سر ببرد» و يا احمق و ساده، و يا بی شرف و سازشکار و «سر به
تو» و خطرناک. و اوج دردناک بودن ماجرا آنجاست که برخی از کسانی که چنين اصطلاحاتی
را برای مردمان اهل صلح و نرمش و تفکر به کار می برند، مدعی مبارزه با حکومتی هستند
که اتفاقا اهل زدن و شکنحه کردن و کشتن است و هيچ ابايی هم از اين خنجر از رو بستن
ها و های و هوی کردن ها ندارد. خلاصه اينکه در باور ما نمی گنجد که کسانی هم
پيدا شوند که تن به ظلم و بی عدالتی ندهند؛ اهل مبارزه باشند، اما با زندانی کردن و
شکنجه دادن و جنگ مخالف باشند، عکس العمل های آنی و تند نداشته باشد؛ و فکر کنند که
همه ی غرور و افتخار انسان زمانه ما در آن است که آزادی را با احترام به ارزش های
انسانی به دست آورد و نه با چوب و چماق و جنگ و خونريزی.
سی ام جون ۲۰۰۶ shokoohmirzadegi@gmail.com
|