بازگشت به صفحه اول

 

 
 

ملاحظاتی در باره ی وضعیت اپوزیسیون و « ما » !

منوچهر تقوی بیات

 آقای محمود راسخ ( افشار ) که از کهنه سربازهای مبارزات اجتماعی و سیاسی در خارج از ایران  می باشد، مقاله ی نسبتاً مفصلی با عنوان « ملاحظاتی درباره ی اپوزیسیون » در نشریه ی شورای موقت سوسیالیست های چپ ایران ؛  طرحی نو به چاپ رسانده و کوشیده است رویهمرفته اپوزیسیون را هم تحلیل و هم راهنمایی نماید که بسیار عبرت انگیز است.

من اگر در اینجا به مقاله ی ایشان می پردازم به هیچ روی قصد قلم ستیزی و یا جسارت به ایشان را ندارم وبه خواننده توصیه می کنم به این نوشته اززاویه ی چاره اندیشی درباره ی مسئله ی استقلال، آزادی و نجات ملت ایران نگاه کند. به این بیندیشد که چرا ما تا این اندازه ناتوان، پراکنده و گمراه هستیم. ما که هم دل و هم زبان هستیم ،از یک شهر می آییم و کم و بیش از یک گروه وطبقه ی اجتماعی هستیم نسبت به مشکل زادگاه خود اینقدر با هم تفاوت نظر داریم چه رسد به کسانی که به گوششان از " غیب " نغمه هایی خوانده اند و به بهانه ی زبان و لهجه ، دلشان را نیز از ما جداکرده اند.   

آقای محمود راسخ از لحاظ  موقعیت جغرافیایی، اجتماعی، سیاسی ، فرهنگی ، علمی و . . . با من کمی تفاوت دارد . ایشان در آلمان زندگی می کند ، من در سوئد. ایشان از یک خانواده ی شهری ـ مذهبی تاجر پیشه  در تهران می آید ، من از یک خانواده ی کارمند و غیر مذهبی و تصادفاً از همان شهر می آیم. ایشان از لحاظ طبقاتی در آلمان سرمایه داری ،درخارج ازطبقات اجتماعی جامعه ی آلمانی جای دارد. بنده هم در سوئد همین موقعیت را دارم. ایشان به سوسیالیست بودن شهرت دارد من خود را مصدقی ، ملی و طرفدار عدالت اجتماعی می دانم و در چارچوب ملی نیز همه ی نحله های فکری را ملی می دانم مگر خلاف آن ثابت شود. این یک فاجعه ی ملی است که ملی ها خود را از کمونیست ها و سوسیالیست ها جدا بدانند و آن ها نیز حساب خود را از بقیه ی ملت ایران جدا کنند و نخواهند در کنار دیگران و یا پیشاپیش همه به مبارزه بپردازند. پیش کسوت ها، پیش گام ها و آوان گاردها ،  به جای آن که ابتکار مبارزه ی سیاسی بر ضد حکومت غاصب اسلامی و امپریالیست ها را به دست گیرند و ملت ایران را به کارزار مبارزه ی سیاسی بکشند به ملی ها توصیه  می کنند که چنین و چنان کنند. چرا ؟ چون خود را جدااز همه و یا بالاتر از این حرف ها می دانند.  من با توجه به ترازنامه ی ملی و سهمی که در تولید و مصرف در آمد ناخالص ملی میهنم دارم، خود را فردی از اپوزیسیون ایران و استعمار زده  می دانم. آنچه در زندگی  برای من و کسانی چون من سرمایه گذاری شده ، هرآنچه آموخته ایم و هرآنچه می باید برای مردم میهنمان باز تولید می کردیم همه و همه به گونه ای برنامه ریزی گردیده که همانند مصنوعات مونتاژ داخلی از کیفیتی استعمار زده برخوردار است. اما  برابر محتویات مقاله ای که دربالا  نام بردم نویسنده ی مقاله ظاهراً با ما تفاوت دارد و خود را « بر اپوزیسیون » می داند. وی بر ما می نگرد و ما را تجزیه و تحلیل می کند و گویا جای خود را درکنار ما نمی داند، دست کم من از نوشته ی ایشان چنین درکی داشتم برای همین هم، نوشتم ایشان « بر اپوزیسیون » است.

واقعیت این است که امروز پس از پنجاه و اندی سال تجربه ی اجتماعی سیاسی دریافته ام ، نه تنها من و همه ی زندگی و آموخته هایم  از سوی استعمارگران برنامه ریزی شده است، بلکه پدرم ، مادرم، جد اندر جدم ، دینم و حزب های سیاسی میهنم را نیز استعمارگران  برنامه ریزی کرده اند و مردان و زنان سیاسی ای که از دایره ی این فاجعه بیرون مانده اند بسیار اندک و انگشت شمارند.

از روزی  که در اواخر سده ی شانزدهم میلادی ونیزی ها " دستینا خاتون" را به بستر اوزون حسن که چندین زن ایرانی داشت، فرستادند ، تخم و ترکه ی پادشاهان شیعه ی  صفوی  را کاشتند. در همان روزگار بود که انگلیس ها با ایجاد کمپانی هند شرقی انگلیس در همسایگی ایران بساط استعماری خود را گستردند و تخم جاسوسی و دخالت در امورداخلی ایران را با فرستادن مأموران اینتلیجنس سرویس به ایران بزرگ آن روزگار پراکندند، از همان روزگار بود که هر روز غائله ای ، جنگی ، کودتایی به مبارک باد ما آمد و میهنمان هم پاره پاره و کوچک تر شد.

کسانی که با تاریخ معاصر ایران کوچک ترین آشنایی دارند می دانند که پس از قرارداد ۱۹۱۹ چون مردم ایران دست به اعتراض زدند، انگلیس ها باکودتا رضاخان را برای اجرای مقاصد خود در ایران به کار گماشتند[1]. مشروطه را به کلی تعطیل ساختند ، مردم را از صحنه ی سیاسی خارج کردند . از همان زمان دولت های دست نشانده یکی پس از دیگری منافع انگلیس ها رادر میهن ما تحقق بخشیدند. سیاستمداران و روحانیون ملی و مردمی  از صحنه حذف شدند. رجال و علمای نظر کرده جای آنان را گرفتند. دین و دولت برایمان تدارک دیدند.  برنامه های درسی  برای دبستان و دبیرستان و دانشگاه هایمان ریختند. در یک کشوری که استعمارگران ( ببخشید امپریالیست ها ) به غارت آن اشتغال دارند دانشگاه دیده ها با دانشگاه نرفته ها فرق چندانی ندارند. بی سواد ها و با سوادها هردو عکس آقا را در  ماه می بینند. سیاسی ها با غیر سیاسی ها تفاوت چشم گیری ندارند. کسانی که نمی دانند، جرمشان این است که نمی دانند و آن هایی که ادعا می کنند که می دانند اگر صداقت داشته باشند پس از ده ، بیست سال می گویند اشتباه کردیم . اماآن ها که نان را به نرخ روز می خورند، یک روز دکتر مصدق را پیرمردی بیمار می دانند ، روز دیگر آخوندها را غیر وابسته و ضد امپریالیست می نامند، سپاه پاسداران و بسیجی ها را خلقی می انگارند، خاتمی و احمدی نژاد را از دکتر مصدق برتر می خوانند و حکومت وابسته و عقب گرای اسلامی را اصلاح پذیر و چنین و چنان می دانند.

راستش را بخواهید ما همه سر و ته یک کرباس هستیم. اگر نه، چرا پس از کودتای انگلیس و آمریکا بر ضد حکومت ملی دکتر مصدق با وجود آن که ایران نمونه ی پیروزمند مبارزه و حکومت ملی  را تجربه کرده بود ، نه چپ ها ، نه ملی ها و نه ملی مذهبی ها  نتوانستند مردم ایران را از شر غارتگران خارجی نجات دهند و ایران را در ردیف کشور های آزاد و مورد احترام جهانیان در آورند. ما چه خود را جزیی از اپوزیسیون بدانیم و چه ندانیم ، چه خود را ملی بدانیم، چه سوسیالیست یا کمونیست و یا ملی ـ مذهبی همه استعمار زده ایم و راه بیرون رفت از دایره ی شوم وابستگی را نمی شناسیم و شب و روز دور خود می چرخیم. درس ها ، دانش ها ، تئوری هایی که ما فرا می گیریم ، مانند اقتصاد و سیاستمان وابسته و استعماری است. کدام ایرانی از کمونیست ، سوسیالیست و یا میانه و ملی توانسته است در پنجاه سال گذشته مانند دکتر مصدق  یک دکترین مستقل، عملی و پیروزمند برای ملت ایران ارائه  بدهد؟ ما اصلاً نمی دانیم کجا ایستاده ایم  و از کدام طرف به سرمان می زنند. نگاه کنید به سایت های" آزاد" و تلویزیون های" آزادی" که در این سوی جهان به نام ما ایرانی ها فارسی می نویسند و به فارسی سخن پراکنی می کنند، یک آدمی که بتواند یک راه حل ایرانی ارائه کند و دیگر ایرانیان آن را بپذیرند وجود ندارد. همه ی ما به وسیله ی نیروهای غیبی ، تئوریسین های غیبی ، کتاب های غیبی و رهبران نظر کرده، کد گذاری و برنامه ریزی شده ایم به ترتیبی که هیچ یک نتوانیم حرف درستی بزنیم و هیچ یک نتوانیم حتا حرف درستی را از کسی بپذیریم. چگونه است که دو همشهری ، دو همزبان ، حتا دو برادر نمی توانند در برابر دشمن مشترک با هم متحد و همراه شوند؟ چرا  مذهبی ها بیش از هفتاد و دوفرقه اند، ملی ها هر کدام سازی جداگانه می زنند و انگار نه انگار که  دکتر مصدق راه جبهه ای و ملی را فراراه آنان نهاده است. کمونیست ها و سوسیالیست ها هر دقیقه خیز برمی دارند تا انشعاب تازه ای راه بیندازند و از راهی دیگر به سوی ناکجا آباد روان شوند؟

آقای محمود راسخ ( افشار ) مقاله ی خود را با عنوان « ملاحظاتی درباره ی وضعیت اپوزیسیون » ارائه داده اند اما من نتوانستم در تحلیل ایشان تز ، آنتی تز و سنتزی درباره ی پوزیسیون یا اپوزیسیون ،( وضعیت ملت ستمکش ایران ، دوستان و دشمنان ایران) بیابم. من خوانندگان عزیز را به اصل مقاله ی ایشان در سایت طرحی نو www.tarhino.com  ارجاع می دهم.

درآغاز این مقاله سخن از پراکندگی و اتحاد اپوزیسیون می رود اما بجای آن که به چند و چون این مهم بپردازد بخش بلندی از مقاله به سرمایه داری جهانی و محو شوروی و اردوگاه کشورهای " سوسیالیسم واقعاً موجود " می پردازد که به اصل موضوع می تواند تا اندازه ای مربوط باشد اما بسیار دورتر می رود به گونه ای که آدم حس می کند از موضوع پرت افتاده است. در جزء آخر مقاله ناگهان یک واژه ی « باری » خواننده را از بیراهه رفتن نجات می دهد و دوباره وارد وادی ایران می شود. در این مقاله با کمال تعجب می خوانیم:

 « هرچند در نتیجه ی پیروزی انقلاب استقلال سیاسی به دست آمده است. . . »

من این استقلالی که با غارت منابع ایران ، قتل و کشتار مردم ایران و نیز نابودی تمام حقوق انسانی ملت ایران همراه است را به نویسنده ی مقاله شاد باش می گویم. بر اساس استدلال این مقاله، اپوزیسیون ایران در سه بسته بندی کوچک عرضه می شود و نویسنده حساب اپوزیسیون را این گونه می بندد:

« نتيجه اين كه در شرايط كنوني، هيچ اپوزيسيون متشكل و مؤثري نه در داخل و نه در خارج از كشور در برابر رژيم وجود ندارد و آن را نيز نمي‌توان از طريق اتحادهاي مصنوعي از عناصر و « سازمان» هايي كه نماينده‌ي هيچ قشر و طبقه‌اي نيستند، بوجود آورد، . . . »

 البته چنین مژده ای سران حکومت اسلامی و اربابان آن ها را خوشحال خواهد کرد و این مژده، شادی کسانی که  عمری کوس رهبری اپوزیسیون را می زدند و امروز آن را نامرئی می دانند. همان گونه که نوشته ام قصد قلم ستیزی یا اساعه ی ادب ندارم بلکه می خواهم نشان دهم که این گونه نتیجه گیری ها تنها دشمن را خوشحال خواهد کرد. دوره ی مرکزیت های " سانترالیست دمکراتیک " سرآمده است، هر کسی تنها به رأی و اراده ی خود می تواند در یک حرکت یا جنبش سیاسی شرکت کند. روزی که من دستم را به سوی شما دراز کنم و شما  بپذیرید ما قادر خواهیم بود با هم موانع را از سر راه خود برداریم. آیا شما تا کنون در تظاهرات یا آکسوین های گوناگون مخالفان فکری خود را در کنار خود ندیده اید. این گونه حرکت ها اگر تداوم پیدا کند و اگر ما برای حرکت های آینده خود و برای براندازی حکومت اسلامی  با هم برنامه ریزی کنیم می شویم اپوزیسیون متشکل. روزی که یک یک ما جدا جدا کنار هم قرار می گیریم" ما" می شویم و به جهانیان نشان می دهیم که در ایران قتل های سیاسی انجام می شود و ما خواهان پایان دادن به این جنایات هستیم . ما در عمل "ما" می شویم نه در خلوت خود. چرا ما باید یک دیگر را از دوستی و همراهی خود ناامید و مأیوس کنیم تا دشمن هم با شادمانی باور کند که کاری از ما ساخته نیست؟     

من برای آن که بتوانم جایگاه خود را نسبت به داوری های ایشان در باره ی سرنوشت شوم ملت خود و نیز نظر خود را در باره ی برخی نکات این مقاله  به آگاهی هم میهنان عزیز برسانم بخش هایی از آن را در اینجا می آورم :

« . . . البته انديشه‌ي اتحاد در مبارزه با نظام‌ها، حكومت‌ها و نفوذ بيگانه در ايران سنتي ديرينه دارد و واقعيت تاريخي نيز اين موضوع را تأييد مي‌كند كه هر مبارزه‌ي «موفق» سياسي در سايه‌ي اتحاد نيروها‌ي سياسي و مردم بوده است. طبيعي است در كشوري كه در آن هنوز وجود احزاب پايدار سياسي به‌صورت نهادي سياسي- اجتماعي در نيامده است، نقش شخصيت‌ها در مبارزات سياسي تعيين كننده‌تر باشد تا نقش تشكل‌هاي سياسي. . . . »

 آیا استعمارگران به ملت ایران امکان و فرجه ی این را داده اند تا :

« احزاب پايدار سياسي به‌صورت نهادي سياسي- اجتماعي »در آیند ؟

آن ها  عمداً قصدشان این است که

« نقش شخصيت‌ها در مبارزات سياسي تعيين كننده‌تر باشد تا نقش تشكل‌هاي سياسي . . . »

تا  برای نمونه ، هر موقع لازم بود یک کسی مثل آقای خمینی را از آستین مبارکشان بیرون بیاورند و عکس وی را در ماه نشان دهند تا عوام و توده ها به آن باور کنند. سپس چنین می خوانیم:

 

« . . . تقريباً در همه‌ي اين موارد زمينه‌ي اتحاد مردم را از قشرها و طبقات مختلف جامعه ماهيت استقلال طلبانه‌ي جنبش براي قطع نفوذ بيگانه تشكيل مي‌داده است. خصوصيت استقلال‌طلبانه‌ي جنبش‌ها و نهضت‌ها همواره و به‌طور طبيعي بر منافع و خواست‌هاي گوناگون و متضاد طبقاتي و قشري سايه مي‌افكنده و در لحظه‌هاي جنب و جوش و التهاب سياسي و پيدا شدنِ اميدواري در ميان مردم به موفقيت و پيروزي، زمينه‌ي اتحاد وسيع و گسترده‌ي مردم را فراهم مي‌آورده است. . . »  

در کشوری که طبقات اجتماعی آن از برکت استعمارگران ازشکل و روند طبیعی اش خارج شده و سرمایه داری ملی رشد نکرده است ( بلکه دلالی و حتا جاسوسی می کند ) ، مسئله ی استقلال اهمیت اساسی و حیاتی دارد. درچنین موقعیتی چاره ای جز این نیست که مردم استعمار زده به قدرت خود متکی باشند  ، دست در دست هم بگذارند و  موقتاً جنگ داخلی وطبقاتی را تعطیل کنند تا بتوانند به استقلال دست یابند.

       

« . . موضوعي كه با انقلاب  ۵۷  و به‌دليل تحولات جهاني، زوال شوروي و پايان جنگ سرد و غيره ديگر امروزه موضوعيت حاد درجه‌ي اول را ندارد.»   

 باید یاد آور شوم تا زمانی که مردم میهن ما به استقلال نرسیده اند و به سرنوشت  و اراده ی خود تسلط نیافته اند، راهی جز مبارزه ی استقلال طلبانه وجود ندارد. در ضمن خوب است به یاد بیاوریم که قیام  بهمن ۵۷ سال ها پیش از سقوط دیوار برلن اتفاق افتاده است. آقای محمود راسخ ( افشار ) در بخش آغازین مقاله ی خود به درستی اشاره می کند که آمریکا و انگلیس دست اندرکار جابجایی قدرت در ایران بودند و چنین می نویسد:

« اكنون با گذشت بيش از بيست سال از انقلاب ديگر كمتر كسي ترديد دارد كه آن انقلاب و استقرار حكومتي اسلامي رويدادي بود كه بيگانگان، آمريكا يا انگليس يا هر دوي آن‌ها باني آن بودند يا اين كه حكومت كنوني حكومتي است وابسته به قدرتي بيگانه. حتا آن‌هايي كه بيش از همه انقلاب ۷۵ را چون توطئه‌اي كه آمريكا عليه شاه سابق و براي برانداختن او از اريكه قدرت براي مردم ايران تدارك ديده بود تبليغ مي‌كردند، امروزِ در فرستنده‌هاي جوراجور لوس‌آنجلسيِ خود به‌شنوندگان‌شان دخالت قريب‌الوقوع نظاميِ آمريكا در ايران و بركناري نظام ملاها را مژده مي‌دهند!»

اما در پایان مقاله این حکومت اسلامی، خودی و مبارزه ی سیاسی از نظر نویسنده " داخلی " تلقی می شود و مبارزه ی استقلال طلبانه منتفی می گردد. نویسنده گفته های پیشین خود را فراموش می کند و چنین می نویسد:

  

« . . . با پيروزي انقلاب بهمن و برچيده شدن بساط سلطنت خاندان پهلوي به مثابه كانون اين نفوذ و كسب استقلال سياسي ماهيت مبارزات نيز تغيير يافته است. مبارزه با دشمن خارجي كه تا كنون موضوع و ماهيت مبارزات را تعيين مي‌كرد و در كانون هر مبارزه‌اي قرار داشت اكنون به مبارزه با دشمن داخلي تغيير يافته است. »

 

 در بالا گفتیم که حاکمان دست نشانده ی امپریالیست ها افراد و حتا هسته ی سازمان های سیاسی  را از بین می برند تا در موقعیتی که کنترل اوضاع از دستشان بیرون می رود بتوانند آدم هایی مثل آقای خمینی را از آستین مبارکشان بیرون بیاورند، باز دوباره نویسنده  فراموش می کند که تشکیل حزب در ایران نمی تواند با شرائطی که استعمارگران ( ببخشید امپریالیست ها یا بهتر بگویم ناظمان نظم نوین جهانی ) پدید آورده اند امکان پذیر باشد و چنین استدلال می کند :

« . . . شايد به‌دلايل فوق است كه بر حسب عادت و از روي قرينه‌سازي در بررسيِ وضع اپوزيسيون و يافتن دلايل زواردررفتگي آن اولين و تنها چيزي كه به ذهن تحليل‌گران به عنوان علتِ وضع اسفباري كه اپوزيسيون در آن بسر مي‌برد، مي‌رسد، پراكندگيِ اجزاي آن است و طبيعي است كه وقتي پراكندگي به عنوان دليل و علت اصلي و چه بسا تنها علت يا علت عمده تلقي مي‌شود، راه چاره نيز در ضد آن، يعني اتحاد نيروها تشخيص داده شود.

 

. . .  چرا به‌رغم اين كه همه در مذمت پراكندگي و در ضرورت اتحاد سخن مي‌گويند، يعني همگي آن را لازم مي‌دانند، با وجود اين، اين مشكل، يعني اتحاد، هنوز لاينحل مانده است. حتا كسان بسياري كه مرتب از لزوم و ضرورت اتحاد سخن مي‌گويند و مي‌نويسند، خود حتا به اتحادهايي كه در اين چند سال گذشته به ترتيب‌هايي بوجود آمده، نمي‌پيوندند! يا اين كه دو اتحادي كه در سال‌هاي اخير در خارج از كشور شكل گرفتند- اتحاد معروف به «اتحاد برلن» و «جمهوري خواهان لائيك»- نه تنها نتوانسته‌اند جنبشي بوجود آورند، بلكه خود نيز هر سال بيش از سال پيش در حال تحليل رفتن مي‌باشند. براي يافتن پاسخ به اين پرسش شايد بررسيِ اجماليِ برخي از رويدادهاي مهم ملي و جهاني در دهه‌هاي گذشته سودمند باشد. . . »

 همانگونه که در بالا هم یادآوری کردیم مشکل اصلی و اساسی اینجاست که ما با دانش سیاسی برنامه ریزی شده و دست دومی که داریم،  مصلحت ملت خود را نمی شناسیم .از ماورای مرزها  به سازمان های  سیاسی گوناگون مان تئوری های متضاد و گوناگونی الغاء شده است به گونه ای  که ما هر کدام خود را محق و محور می دانیم و دیگران را باطل و معطل. در نتیجه حاضر نیستیم که با دیگر گروه های فکری  مشورت و هم فکری و هم راهی کنیم . شاید لازم باشد نشست ماینز در سال ۲۰۰۱ را به یاد نویسنده ی محترم مقاله بیاورم که  دوستانی که از  شورای  موقت سوسیالیست های چپ ایران در آن نشست حضورداشتند راه را بر روی همکاری و اتحاد بستند. یا در اتحاد برلن، بانیان نشست مذکور، بیش از ۵۰۰ نفر را که از راه های بسیار دور آمده بودند دست از پا درازتر راهی دیار ناامیدی کردند. حتی جنبش رفراندم هم  تو زرد از آب درآمد چون ازدرون سنای آمریکا سرچشمه گرفته بود ولابد آقای محمودراسخ هم مثل خیلی ها رو دست خورده بود که امضا خود را پای آن گذارده بود. استعمارگران در یک سد سال گذشته برای افتراق فکری ما ایرانیان سرمایه گذاری های فراوان کرده اند.  

تا اینجا یک ستون از یک صفحه ی نشریه به این گونه مطالب مربوط به ایران و اپوزیسیون اختصاص یافته است اما با شروع پاراگراف زیرین چهار ستون ونیم یعنی تقریباً بیش از دو صفحه به مسائلی غیر از اپوزیسیون و ایران اختصاص می یابد که مقداری از آن مروری  تاریخی است و بقیه عمدتاً جنبه ی نظری و انتزاعی دارد. در آنجا چنین می خوانیم :  

« ازنظر سياسي- تاريخي يكي از رويدادهاي مهم قرن بيستم پس از انقلاب اكتبر ۱۹۱۷  كه به ايجاد اتحاد جماهير شوروي سابق انجاميد، زوال همان نظام بود. . .

ايدئولوگ‌ها و نظريه‌پردازان سرمايه‌داري زوال شوروي را به مثابه پيروزي آزادي و دمكراسي بر خفقان و استبداد، سرمايه‌داري بر سوسياليسم، غرب بر شرق و‌... اعلان داشتند و جشن گرفتند. . . .»

پس از تحلیل اوضاع جهان و پیش گویی هایی از هر دست ، نویسنده در باره ی مشکلات کارگران جهان چنین نوید می دهد:

« . . . به نظر مي‌رسد كه شرايط تاريخي و زمينه‌ي تحقق شعار ديرينه‌ي «كارگران جهان متحد شويد» تازه در اين دوران جديدِ تكامل سرمايه‌داري است كه در حال فراهم آمدن است. بنا بر اين به‌دليل ضعف جنبش كارگري از يك سو و ازهم پاشيدگيِ جنبش سوسياليستي = كمونيستي روسي از سوي ديگر، حالتي كه اكنون بر سراسر جهان حاكم است، حالت فقدان آلترناتيوي در برابر سرمايه‌داري است. . . »

 در اینجا واژه ی سرنوشت ساز « باری » مسیر مقاله را به ایران باز می گرداند:

« باري، گفته شد كه در ايران در بيش از صد سال گذشته در كانون هر جنبش و مبارزه‌اي مسئله‌ي استقلال قرار داشته است. البته خواست آزادي و استقرار نظامي دمكراتيك نيز همواره مطرح بوده است. ولي تحقق اين خواست‌ها منوط به تحقق خواست ابتدايي‌تر، يعني كسب استقلال سياسي بود. از اين رو سه نيروي اجتماعي: ملي‌گرايان، مذهبيان و چپ‌ها نوك تيز پيكان مبارزات خود را به سوي نفوذ بيگانگان، ابتدا روس و انگيس و پس از كودتاي سياه  ۲۸ مرداد، ايالات متحده‌ي آمريكا نشانه مي‌گرفتند. . .  

با پيروزي انقلاب بهمن و برچيده شدن بساط سلطنت خاندان پهلوي به مثابه كانون اين نفوذ و كسب استقلال سياسي ماهيت مبارزات نيز تغيير يافته است. مبارزه با دشمن خارجي كه تا كنون موضوع و ماهيت مبارزات را تعيين مي‌كرد و در كانون هر مبارزه‌اي قرار داشت اكنون به مبارزه با دشمن داخلي تغيير يافته است. هرچند در نتيجه‌ي پيروزي انقلاب استقلال سياسي به دست آمد، ولي آزادي عمومي و دمكراسي، يعني اِعمال حق حاكميت مردم در شكل بورژوايي‌اش كه آن نيز در كنار خواست استقلال طبيعتاً خواست ديگر مردم بود، هنوز تأمين نشده است. استبدادي رفت و استبداد ديگري جانشين آن شد. ولي اين استبداد بر خلاف استبداد گذشته بر نيروهاي ايراني تكيه دارد. »

همان اندازه که شاه ، سید ضیاء طباطبایی، ایت الله کاشانی ، رهبری حزب توده ، فداییان اسلام و حزب رستاخیز ایرانی بودند، این آخوند ها و گردانندگان حکومت اسلامی  هم ایرانی هستند. از روی کدام قرینه ، سند ، و مدرک سیاسی و عینی ایشان معتقد شده است که « مسئله ی استقلال  سیاسی » تأمین شده است . آنچه تا به امروز غارت منابع ایران را تسهیل کرده است ، عدم دخالت و عدم حضور مردم ایران در اداره ی کشور بوده است . در یک سد سال گذشته غارتگران ایران تنها با کوتاه کردن دست مردم از قدرت موفق شده اند به غارت منابع ایران ادامه بدهند. حالا از ایشان می پرسیم : آیا میزان اختناق ، کشتار چندین هزارنفری زندانیان درسال ۶۷ وسال های قبل وبعدازآن، قتل های زنجیره ای ، زندان و شکنجه در زمان حکومت ولایت فقیه کم شده است ؟ آیا آزادی اجتماعی و سیاسی افزایش یافته و احزاب آزاد و "پایدار" در ایران به وجود آمده است ؟ آیا فراموش کرده اید که دشمنان تحزب در ایران حتا حزب جمهوری اسلامی را با محتوایش منفجر کردند؟ آیا مردم در قدرت و حکومت حضور دارند و با رأی خود می توانند مسئولین را برکنار کنند و یا از معاملات ناحق و غیرقانونی جلوگیری کنند که می گویید استقلال تأمین شده است ؟ استقلالی که ایشان تأمین شده می داند لابد استقلال ولی فقیه است، همه می دانند که سر بند و گلوگاه استقلال را با ولایت فقیه بسته اند.  

« . . .  در ذهنيت و حافظه‌ي تاريخي مردم ايران پايه‌ي حكومت استبدادي و نيرويي كه آن را بر سر پا نگاه مي‌داشت، استعمار و امپرياليسم بود. به آنان همواره گفته شده بود كه با قطع نفوذ بيگانه از شئون كشور جنبه‌ي ديگر خواست‌ها و آروزي ديرينه‌ي ايشان، يعني تامين آزادي‌هاي سياسي و اجتماعي و استقرار دمكراسي و گام برداشتن در جهت پيشرفت و بهبود زندگي نيز به عنوان دستاوردي جنبي به خودي خود تأمين خواهد شد. ولي اكنون مردم با شرايط و اوضاع و احوال تازه‌اي روبرو هستند. انقلابي با شركت و به‌دست اكثريت قريب به‌اتفاق مردم كه در تاريخ معاصر در جهان بي‌سابقه بود، به‌پيروزي مي‌رسد و نظام و حكومتي را كه از پشتيباني ۹۹ در صد مردم برخوردار بود، بر اريكه‌ي قدرت مي‌نشاند. نظامي كه از همان ابتدا خصلت استبدادی و خود را در

خود نهفته داشت. . . »

  راستی اگر این « انقلابی با شرکت . . . در تاریخ معاصر جهان بی سابقه بود » چرا در بالا در پاراگراف چهارم چنین آمده است :

« اكنون با گذشت بيش از بيست سال از انقلاب ديگر كمتر كسي ترديد دارد كه آن انقلاب و استقرار حكومتي اسلامي رويدادي بود كه بيگانگان، آمريكا يا انگليس يا هر دوي آن‌ها باني آن بودند. . . »  

این حکومت با کودتای خزنده و سلب قدرت از مردم خصلت استبدادی خود را نشان داد نه با وسیله ی دیگری . وقتی مردم از قدرت رانده می شوند« خصلت استبدادی و خودکامه»  جای آن را می گیرد.

« . . . مردمي كه گمان مي‌كردند كه اگر حكومت از آنان و از ميان آنان برآمده باشد و تكيه‌گاهش خود مردم باشند و نه قدرت‌هاي بيگانه، حكومتي خواهد بود آزاديخواه و دمكرات، اكنون در كمال شگفت‌زدگي مي‌ديدند كه حكومتي كه به‌دست و زور خود آنان بر سر كار آمده، حكومتي است توانا به استبداد و خودكامگي و بسا بدتر از حكومت پيشين كه تكيه‌اش بر بيگانگان بود. در اين جا مجال بررسيِ زمينه‌هاي تاريخي و اجتماعي اين پيشامد «غير منتظره» نيست. »

کاش نویسنده به جای پرداختن طولانی به مسائل جهانی کمی هم درباره ی « این پیشامد غیر منتظره » که نظیر آن بارها در تاریخ ایران اتفاق افتاده است می نوشت، یا کمی هم در اطراف چگونگی تسلط امپریالیست ها به ایران قلم رنجه می کرد و ملت ایران را از منشأ بدبختی های خود مطلع می ساخت.  

 « . . .  در منظور از ذكر اين مطلب در اين جا اين است كه نشان داده شود كه پس از انقلاب و با استقرار نظام جمهوري اسلامي كه خيلي زود ماهيت خود را نشان داد كه نه اسلامي است و نه جمهوري مردم و هم‌چنين عناصر و نيروهاي سياسي با شرايط و اوضاع و احوالي تازه روبرو شدند، تبديل مبارزه با دشمني بيگانه به‌دشمني خودي، كه با گذشته بسيار متفاوت بود و آنان نه آمادگي ذهني و نه ابزار و وسايل مبارزه با آن را در اختيار داشتند. 

 

« از سه نیرویی که در بالا ذکر شد ، ملی گرایان ، مذهبیان و چپ ها . . .»   

آیا ملت ایران درشمار این نیروها نیستند ؟ یا بهتر بگوییم  آیا این نیروها برتر و جدا از ملت ایران هستند؟ آنچه می باید در این گونه تحلیل ها در مرکز توجه باشد ملت ایران است که نه اسقلال دارد و نه آزادی . استقلال ندارد چون آزادی ندارد و آزادی ندارد چون استقلال ندارد. نویسنده  در خیال خود نیروهایی فرض می کند و آن ها را نا کارآمد و نا موجود می داند. آیا تمام چپی هایی که در این چندین سال با تمام وجود و صمیمانه مبارزه کردند، به زندان افتادند و کشته شدند جزیی از قشون روس به حساب می آیند؟ از دیدگاه ملی هرایرانی با هرگونه مذهب یا ایدئولوژی پا به میدان مبارزه می گذارد ، آرزویی جز استقلال ایران و خوشبختی و آزادی مردم ایران ندارد. نویسنده لابد می خواهد با منتفی نشان دادن مسئله ی استقلال ایران وانمود کند که غارت منابع اقتصادی ایران هم منتفی شده است و ملت ایران امروز فقط با کج رفتاری و تندخویی ملاها گرفتاری دارد. شدت اختناق ، افزایش قتل ها و سلاخی کردن و کشتارهای دسته جمعی مردم ایران، نشان دهنده ی شدت غارت ثروت های ملت ایران و نابودی استقلال آن است.

« باري، پس در حال حاضر از آن سه نيروي تاريخي، ملي‌گرايان موضوع مشخص و روشني، يعني برنامه‌اي اقتصادي- اجتماعي براي جلب و تشكل مردم به‌مبارزه ندارند و از آن جا كه مسأله‌ي استقلالِ سياسي، آرمان ديرينه‌ي مردم ايران، تأمين شده است، ايشان به‌عنوان نيروي سياسي جذب كننده‌ي مردم و به‌ويژه جوانان كه فارغ از نوستالژي مبارزات و خاطرات گذشته هستند، نمي‌توانند به حساب آيند. ولي مي‌توانند به‌چنين نيرويي تبديل شوند، هرآينه موقعيت طبقاتي خود را، موقعيت بورژوايي، كه در انطباق است با مرحله‌ي تاريخيِ تكامل جامعه‌ي ايران، سرمايه‌داري، زمينه‌اي سازند براي ايجاد حزبي مدرن با تشكيلات و برنامه و به مبارزاتي طولاني در همه‌ي زمينه‌ها اقدام ورزند تا به‌تدريج در برابر نظام كنوني با كسب اعتماد مردم و به‌ويژه جوانان، به‌نيرويي عمده تبديل شوند. نخستين گام در اين راه اين است كه آنان اين واقعيت را بپذيرند كه تحت نام «جبهه ملي» ديگر جذابيتي نزد اكثريت مردم ايران، يعني پايين سي‌ساله‌ها كه بتوانند بر پايه‌ي آن جنبشي همگاني را سازمان دهند، ندارند. «جبهه ملي» هيچ‌گاه تشكيلاتي مدرن كه پاسخگوي نيازهاي جامعه‌اي چون ايران كه هنوز مرحله‌ي گذر از جامعه‌ي سنتي و پيشاسرمايه‌داري را به‌جامعه‌ي سرمايه‌داري مدرن پشت سر گذاشته باشد، نبوده، . . . »

به کتاب ها سیاسی و جامعه شناسی خود مراجعه کنید، درست در« مرحله‌ي گذر از جامعه‌ي سنتي و پيشاسرمايه‌داري » است که هم آهنگی و هم راهی همه ی نیروهای اجتماعی برای کسب استقلال ضروری است و دکتر مصدق به همین دلیل چاره را در مبارزه ی جبهه ای دانست و آن را به پیروزی رسانید. یک حزب بورژوایی هم مانند هر حزب دیگری در مرحله ی عدم استقلال،  قادر به انجام نقش مؤثری نمی تواند باشد.«  یک دست بی صداست ، من دست من زدست شما می کند طلب !»

نویسنده پس از راهنمایی های کارشناسانه و دلسوزانه به ملی ها ، سر قلم را به سوی گروهی دیگر می گرداند و چنین می نویسد :

« نیروی دگر مذهبیان هستند که بر خر مراد سوارند . . . »

 اگر کسی از نظر اعتقادی مذهبی است الزاماً هم سوی با آخوندها نبوده و خائن نمی تواند باشد. او فکر می کند با کمک الگوهای خیالی خود می تواند ملت ایران را خوشبخت کند ، همان طور که یک کمونیست یا سوسیالیست فکر می کند که می تواند با نظمی دیگر مردم ایران به ویژه کارگران را به رفاه و خوشبختی برساند. چرا  واز کدام استعمارگر آموخته ایم که به دیگران با نظر تردید و ارتداد ( رد و عدم پذیرش ) بنگریم و فتوای نابودی و ناتوانی آنان را صادر کنیم و یا فریاد برآوریم "اعدام باید گردد" ؟ پس از روشن ساختن وضعیت دو گروه  فرضی بالا حساب گروه سوم را چنین رسیدگی می کند: 

« می ماند نیروی سوم ، یعنی چپی ها. . . این جریان در واقع ملقمه ایست که از جریانات ضد و نقیض که اغلب هم دیگر رانیز قبول ندارند . . . »

 آیا مگر چه کسی دیگری را قبول دارد که این چپی ها بخواهند یکدیگر را قبول داشته باشند؟   

« . . . اغلب «چپي»هاي سابق را بايد اكنون در زمره‌ي بورژواها و خرده‌بورژواهاي راديكال به‌حساب آورد، بدون وجود فكر متحد كننده با تجربه‌هاي تلخي از سازمان‌هاي گذشته‌شان كه آنان را به‌عناصري ضد سازمان و تشكيلات تبديل كرده است. و طبيعي است كه بدون داشتن سازمان و تشكيلات و دقيق‌تر، بدون داشتن يك حزب مدرن، صحبت از مبارزه‌ي مؤثر سياسي در سطح جامعه چيزي جز شوخي نيست . . . »

از مجموعه ی مقاله چنین برمیآید که خوشبختانه نویسنده در هیچ یک از نیروهای اپوزیسیون ایران جا ندارد و هیچ کدام از آن ها را نیز قبول ندارد. ایشان در نتیجه گیری و سنتز نهایی خود فتوا می دهد که « هیچ اپوزیسیون متشکل و مؤثری نه در داخل و نه در خارج از کشور در برابر رژیم وجود ندارد.» آیا آن هایی که در ایران در زیر شکنجه های وحشیانه کشته می شوند و یا در زندان ها می پوسند و از بین می روند ، یا اعدام می شوند اپوزیسیون نیستند؟ روزانه ده ها نفر در دادگاه های غیر انسانی در سراسر ایران به زندان و حبس های تعلیقی محکوم می شوند تا نتوانند آزادانه نفس بکشند، این ها اپوزیسین نیستند؟ آیا ما تاکنون بارها شانه به شانه ی هم به خیابان نیامده ایم و از جهانیان برای نجات زندانیان سیاسی خود درایران استمداد نکرده ایم و آنها را از زیر تیغ اعدام بیرون نکشیده ایم؟ قاتل زهرا کاظمی را چه کسی رسوا و به جهانیان معرفی کرده است؟ ساحت جبروتی علی خامنه ای را مگر اپوزیسیون در هم نشکسته است؟ همان اپوزیسیون هم او را بزیر خواهد کشید. این ها همه کار اپوزیسیون است. هربار که ما در کنار هم قرار می گیریم اپوزیسیون متحد هستیم. ما نماینده ی آراء خود هستیم و وقتی به خاطر خواستی مشترک کنار هم قرار می گیریم، گروه ، صنف ، طبقه و ملت می شویم . ما بارها این کار را هم از روی آگاهی و گاهی هم از سرناآگاهی انجام داده ایم. مقاومت های کارگران، روشنفکران  و زحمت کشان در ایران کار اپوزیسیون نیست؟ مبارزات دائمی و خستگی ناپذیر زنان در ایران و در خارج از ایران و پشتیبانی مردان آزاده و میهن دوست از آنان کار اپوزیسیون نیست؟ دست آخر از آقای محمود راسخ افشار، باید این سؤال را کرد که آیا « شورای موقت سوسیالیست های چپ ایران در آلمان ، اگر سکان دار و راهنمای اپوزیسیون نیست ، آیا جزیی از آن نیز بشمار نمی آید؟ 

با آرزوی آزادی و استقلال ایران

منوچهر تقوی بیات

استکهلم ـ سی ام خرداد ۱۳۸۵ برابر با ۲۰ ژوئن ۲۰۰۶ میلادی
 

[1]  ـ کاتوزیان ، دکتر محمد علی همایون. اقتصاد سیاسی ایران از مشروطیت تا پایان.سلسله ی پهلوی ، تهران .۱۳۷۲. ص  ۱۲۲.

 
 
 
بازگشت به صفحه اول

  ساير مطالب مربوط به ديدگاه