|
مروری بر 28 سال
قومگرايي در ايران
مريم شباني
در سالهاي پس از انقلاب، ناسيوناليسم و مليگرايي
اگرچه ميتوانست همچون پايههاي تثبيت دولتي انقلابي عملكند اما
ايدئولوژي جديد، ميانهاي با ناسيوناليسم نيافت؛ چه آنكه مليگراياني
كه در دولت موقت حضور داشتند نيز متفاوت از ايدئولوژي مسلط
ميانديشيدند و اگرچه ساختار حكومت جديد بر پايهي تمركزگرايي برقرار
شد، اما نامبردن از مليگرايي و حتي گفتن و شنيدن از "مصدق" بهعنوان
نماد مليگرايي، به جرمي نانوشته تبديل شد. از اينرو بود كه مليگرايي
وطني و ناسيوناليسم قومي از يكجنس شناخته شد و مقولهاي در مقابل
ايدئولوژي حاكم. در 28 سال گذشته، اسلاميت و ايرانيت همراه با يكديگر
هميشه حاضر بودند اما اگرچه اسلاميت اجازه يافت تا هراز چندگاهي
مرزهاي ايرانيت را نيز كنار زند، ايرانيت در جمهوري اسلامي نميبايست و
نتوانست عرصهي عرض اندامي جدا از اسلاميت بيابد. اگرچه سمبلهاي
مليگرايي ديگر چندسالي است كه به ابزاري براي جلب توجه نخبگان و افكار
عمومي تبديل شده است.
با تورق كتاب قطور قوميت در ايران، بهدست
ميآيد كه در 28 سال گذشته، هيچگاه مواجههي منطقي با مسألهي
قوميتها به عنوان اولويتي برنامهاي تعريف نشده است. صداي قومگرايي
اما در پس سايهي سنگين "امنيت"، نهتنها خاموش نشد كه بازتوليد
سمبلها و سنن را براي جذب بيشتر نخبگان موجب شد. در 28 سال گذشته،
قومگرايي نفي و انكار شد تا مردان حكومت، مجبور به مواجهه با اين
پديدهي خاص دنياي مدرن نباشند، اگرچه فراهمآوردن زمينهي مشاركت
سياسي براي نخبگان قومگرا ميتوانست در تخفيف شعلههاي برخاسته از
قومگرايي وجلوگيري از سياسيشدن اختلافات زباني و مذهبي نقشي اساسي
ايفا كند. فراهم آوردن اين فضا نه غيرممكن بود و نه غيرمنطقي، اما
بهراستي چرا هم غيرممكن پنداشته شد و هم غيرمنطقي؟ بايد در
"تمركزگرايي" نظام برآمده از انقلاب اسلامي چرخي زد و اين انديشه را به
تحليل گذاشت، تا شايد نيمهي تاريك داستان هويدا گردد.
انقلاب
57 در ايران، انقلابي اسلامي بود. انقلابي اسلامي كه البته صبغههاي
سوسياليستي در متن حركت آن همچون اكثر انقلابهاي قرن، پررنگتر
جلوهكرد. سوداي عدالت و برابري، عامل خيزش شرق و غرب تا شمال و جنوب
ايران شد و اينچنين بود كه انقلاب 57 بهثمر نشست و از رهآورد آن،
مطالبات مدفونشدهي ايرانيان مجالي براي تحقق يافت. اما از همان فرداي
انقلاب و در روزهايي كه انقلابيون مسلط پايههاي حكومتي متمركز براساس
ايدئولوژي رسمي را محكم ميكردند، اين گروههاي قومي بودند كه ناراضي
از ناديدهانگاشتن حقوق خود توسط نودولتيان، هرچه اوراق قانوناساسي
جديد را ورقزدند، نشاني از خواستههاي اعلامشدهي خويش نديدند؛ چه
آنكه دولت اسلامي انقلابي نيز در حكومت متمركز، محملي براي طرح مستقل
مسايل گروههاي قومي كُرد يا بلوچ و آذري فراهم نكرده و بدينترتيب زنگ
محدوديت را نواخته بود. اما در اصل نوزدهم قانون اساسي تازه، كه ضمن
اشاره به برابري تمام شهروندان كشور آمده بود:" تمام مردمان ايران از
هر قوم و قبيله كه باشند از حقوق مساوي برخوردارند." اكنون با مرور اين
دو اصل قانوناساسي درمييابيم كه نه خواستههاي قومي، خواستههايي
شگرف و ساختارشكن هستند و نه احقاق آنها خارج از ظرفيت قوانين حكومتي
ايران است. هرچه هست اما در طول 80 سالي كه از طرح "مسألهي قوميت" در
ادبيات سياسي ايران ميگذرد، نهتنها گشايشي در باب بستهي مطالبات
قومي حاصل نشده كه هر روز بر پيچ و خم اين گره نيز افزوده شده است؛
گرهي كه روزي گروههاي قومي و ديگر روز حكومتگران مركزي آنرا
پيچيدهتر ساختند. آيا نبايد صفحات اين داستان پيچيده اما بهواقع
سادهي قوميت و قومگرايي در 28 سال گذشته ايران را ورق
زد؟
اگرچه آذريها اصليترين قوميتي بودند كه در روند انقلاب
ايفاي نقش كردند، اما انقلاب اسلامي كه البته كردها نيز در آن مشتاقانه
شركتكردند، فرصت تازهاي به رهبران برخي گروههاي سياسي كُرد داد تا
از خودمختاري سخن بگويند؛ اما رهبران انقلاب چنين درخواستهايي را
منطبق با ايدئولوژي اسلامي حكومت نميدانستند و از همينروي آيتالله
خميني پس از طرح چنين مباحثي مكرراً و در موارد گوناگون بر برابري
قوميتها در ايران تأكيد ميكرد:"من مكرراً اعلامكردهام كه در اسلام
نژاد و زبان، قوميت و ناحيه مطرح نيست. تمام مسلمين چه اهل سنت و چه
شيعي برادر، برابر و همبرخوردار از مزايا و حقوق اسلامي هستند...."
اما اِعمال فشار گروههاي سياسي كُرد همچون حزب دموكرات كردستان و گروه
كومله، بار ديگر نيز بيان چنين سخناني را از جانب رهبر انقلاب موجب شد
كه "بعضي از همينهايي كه با اسلام مخالف هستند... دست و پا ميزنند كه
جدا كنند گروهها را از گروه، پخش كنند بين مردم كه كردها عليحدهاند،
عربها عليحدهاند، فارسها عليحدهاند، تركها عليحدهاند، بلوچها
عليحدهاند و اينها را گروهگروه كنند؛ درصورتيكه اسلام براي هيچكس
امتيازي قايل نيست، اِلا براي آن كه به طريق اسلام رفتاركند و متقي
باشد." اما گروههاي كُرد پس از درخواست خودمختاري براي كردستان، منتظر
پاسخ دولت نماندند و درصدد برآمدند تا كردستان را در كنترل خود بگيرند.
بهاينترتيب بود كه در اسفندماه 57 و درست يكماه پس از پيروزي
انقلاب، اين گروهها در كردستان شورشهايي را بهراه انداختند.
آيتالله خميني در 16 اسفند براي مردم كُرد پيامي فرستاد و طي آن پيام
اعلامكرد كساني كه به پادگانهاي ارتش حمله ميكنند، نه مسلمان كه
عوامل خارجي هستند. در اين گيرودار بود كه مهدي بازرگان هياتي را به
رياست داريوش فروهر، وزير كاري كه خود نيز "كُرد" بود براي مذاكره
باگروههاي كُرد به كردستان اعزامكرد. گروههاي كُرد در اين مذاكره با
ارايهي برنامهاي هشت مادهاي خواستار شناسايي رسمي خودمختاري كردستان
در قانوناساسي جديد شده بودند. در اين برنامه همچنين تأكيد شده بود كه
علاوه بر كردستان سه استان ايلام، كرمانشاه و آذربايجان غربي نيز بايد
بخشي از كردستان خودمختار باشند. در طرح مذكور بر شناسايي زبان كُردي
بهعنوان زبان رسمي كردستان نيز تأكيد شده بود. اما حوادث بعدي در
كردستان اين مذاكرات را بينتيجه گذاشت. وقتي در فروردين 58، سنندج به
تصرف شورشيان كُرد درآمد و در خرداد 58 گروههاي كنترلكنندهي شهر،
شوراي موقت انقلابي تشكيل دادند. گسترش شورش به ديگر شهرها و توسل سريع
گروههاي سياسي مسلح كُرد به اقدامات خشونتآميز در همان روزهاي اوليه
انقلاب، باعث ايجاد ترس و هراس و عدم حمايت از خواستههاي اين گروهها
در كشور شد. بهاينترتيب مردادماه 58 و پس از دستور رهبرانقلاب به
ارتش، شهرهاي تحتكنترل گروههاي مسلح كُرد به تصرف ارتش درآمد و
ازآنپس بود كه مناطق كردنشين بهعنوان منطقهي خطر براي حكومت مركزي
شناخته شد. آغاز جنگ ايران و عراق اما بار ديگر مناطق كردنشين را در
كانون توجه قرارداد؛ وقتي تعدادي از گروههاي كُرد به رهبري قاسملو از
عراق حمايتكردند. اگرچه در مقابل نيز گروههاي كُرد عراقي نظير حزب
دموكرات كردستان عراق و اتحاديهي ميهني كردستان عراق از ايران
حمايتكرده و حتي در جنگ با گروههاي كُرد ايراني به دولت ياري
رساندند. با پايانيافتن جنگ ايران و عراق، حزب دموكرات كردستان ايران
با ميانجيگري اتحاديهي ميهني كرستان عراق، پيشنهادهايي را به جمهوري
اسلامي براي رسيدن به يك راهحل مسالمتآميز دربارهي كردستان ارايه
داد. اما در 22 تيرماه 68 و در جريان دومين دور اين مذاكرات در شهر
وين، قاسملو و پنج تن ديگر از مذاكره كنندگان كُرد در يك اقدام
تروريستي به قتل رسيدند. صادق شرفكندي، جانشين قاسملو نيز در سال 1370
و در برلين مورد سوءقصد قرارگرفت و ترور شد. رهبر جديد حزب دموكرات
يعني كاك مصطفي در سال 71 و در گفتوگويي مطبوعاتي از جدايي منطقهي
كردستان از ايران سخنگفت و بهاينترتيب است كه ازآنپس تاكنون
مسؤولان حكومتي همواره با عينك امنيتي به تحولات اين منطقه
مينگرند.
تحركات گروههاي قومي در بلوچستان اما رويهاي متفاوت
از كردستان داشته است. اگر "زبان كردي" عاملي براي برانگيختن مردم و
ابزار گروههاي سياسي كُرد بود، اما مذهب در تحولات قومي بلوچستان نقش
اول را ايفا كرده و ميكند. وقوع انقلاب اسلامي كه اقتدار دولتي را
موقتاً تضعيفكرد، منجر به ظهور چند سازمان سياسي بلوچ شد. در اين ميان
حزب "اتحاد مسلمين" تحت رهبري مولوي عبدالعزيز ملازاده، بيشتر
نمايندهي بلوچهاي اهل سنت در ايران بود تا بيانگر گرايشهاي سياسي و
محلي منطقهي بلوچستان. مولوي عبدالعزيز كه بر كرسي نمايندگي مردم
بلوچستان در مجلس خبرگان قانوناساسي اسلامي تكيه زده بود به پيروان
خود دستور داد تا در فروردين 58 به استقرار جمهوري اسلامي ايران رأي
دهند اما در رفراندوم مربوط به قانوناساسي جمهوري اسلامي در آذرماه 58
شركت نكرد؛ چرا كه در آن، تشيع بهعنوان مذهب رسمي كشور اعلام شده بود.
حزب اتحاد مسلمين در آغاز به جمهوري اسلامي خوشبين بود و مولوي
عبدالعزيز برخلاف همتايان كُرد خود از گروههاي مخالف ضد رژيم در
بلوچستان حمايت نكرد. او در فروردين 58 با آيتالله خميني ملاقاتكرد و
پس از آن ديدار به بلوچها ندا داد كه "همهي خواستههاي شما پذيرفته
شده است." مولوي از بلوچها خواست كه در انتخابات رياستجمهوري ديماه
59 شركتكنند. بهاينترتيب اين حزب بهرغم برخي اختلاف نظرها با مركز،
از اتخاذ موضعي راديكال در قبال دولت مركزي اجتناب ميكرد. بههرحال
گرايشهاي سياسي بلوچها در ايران هرگز قابلمقايسه با تحولات كردستان
نبوده است. بهعلاوه صبغهي مذهبي مردم منطقه همچون مانعي در مقابل رشد
گروههاي چپگراي غيرمحلي ايفاي نقش كرده است.
داستان قومگرايي
در آذربايجان پس از انقلاب اما مسيري متفاوت از كردستان و بلوچستان را
سپري كرده است. اگرچه نطفهي قومگرايي در تاريخ معاصر ايران در اين
منطقه بسته شد، اما تبريز درپس قومگرايي گروههاي سياسي منطقه، نقش
بسيار مهمي در انقلاب مشروطه و نيز انقلاب اسلامي ايفا كرد. چه آنكه
تنها وجه تمايز آذريها از ديگر ايرانيان، زبان تركي است و در ديگر
موارد از جمله اعتقاد به مذهب تشيع با ايدئولوژي مسلط انقلابي همانندي
كامل دارند. بااينحال اگرچه غالباً براين نكته توافق است كه آذريها
خود را گروهي متفاوت از ديگر ايرانيها نميدانند و هويت خود را در
ارتباط با ايران تعيين ميكنند اما اين بهآن مفهوم نيست كه هيچگونه
حركت سياسي مركزگريزي در اين منطقه وجود نداشته است. گويي تجربهي
اعلام استقلال حزب دموكرات آذربايجان و نهايتاً فروپاشي و شكست دولت
اين فرقه در سالهاي قبل از انقلاب، باب جنبشهاي جداييطلبانه در اين
منطقه را بسته بود. ناگفته پيداست كه آذربايجان بيش از ساير نقاط ايران
از نهضت ملي به رهبري دكتر مصدق حمايتكرد و در سالهاي بعد نيز
بهدنبال شهر قم، شعلههاي انقلاب اسلامي 57 در تبريز بود كه برافروخته
شد. با اينحال در روزهاي اوليهي انقلاب، حزب جديدي تحتعنوان "حزب
خلق مسلمان" توسط گروهي از تحصيلكردگان آذري در رقابت با حزب جمهوري
اسلامي تشكيلگرديد. اما زماني كه در سال 59 حزب خلق مسلمان، غيرقانوني
اعلام شد؛ آذريهاي هيچ واكنشي در طرفداري از اين حزب از خود نشان
ندادند. با اينحال اگرچه در 28 سال گذشته حركت سازمانيافتهاي از سوي
آذريزبانها در طرح مطالبات قومي صورت نگرفته، اما حادثشدن مقطعي
اتفاقاتي چند، موجبات ظهور تحركات قومي در اين مناطق را فراهم آورده
است. اما ميتوان تأكيدكرد كه در سالهاي پس از انقلاب، سخني از
تجزيهطلبي در اين مناطق بهگوش نرسيده است.
درگيرشدن اكثر
سازمانهاي سياسي چپ در مسايل قومي و تلاش آنها جهت بسيج سياسي در
مناطقي همچون كردستان، بلوچستان و تركمنصحرا در سالهاي آغازين
استقرار نظام جمهوري اسلامي، واقعيتي است كه در گريز به تحولات قومي
اين مناطق چشم برآن نميتوان بست. گروههاي سياسي چپ با همراهي و حمايت
گروههاي مبارز قومي به حركتهاي قومگرايانهي كشور رنگ و بويي
مسلحانه نيز بخشيدند و از اين رهآورد، مبارزهي ايدئولوژيك با نظام
مستقر را پيش بردند. با اينحال نظريهي كثيرالملهبودن ايران براي
اولينبار بهصورت جدي توسط حزب توده مطرح شد و ازآنپس اين نظريه
همچون اصلي غيرقابل بحث، مورد پذيرش تمامي گروههاي سياسي چپ ايراني
قرارگرفت. درعينحال اين حزب هيچگاه نظريهي رواداشتن ستم توسط يكي
از ملل سرزمين كثيرالمله به ديگري را نپذيرفت. اما اولين سازمان سياسي
كه بحث ستمكشيدگي ملي را مطرحكرد، چريكهاي فدايي خلق بودند كه در
جزوهاي بهنام "19 بهمن تئوريك" و در مقالهاي باعنوان "چهگونه
مبارزهي مسلحانه تودهاي ميشود؟" براي اولينبار از ستمديدگي ملت
كُرد توسط فارسها سخن بهميان آورده و همين ستمكشيدگي را زمينهي
مناسبي براي رشد مبارزهي مسلحانه در اين مناطق ارزيابيكردند. سازمان
"پيكار در راه آزادي طبقهي كارگر" يكي ديگر از گروههاي چپگراي فعال
در كردستان بود و بهاينترتيب اين گروهها در جهتدهي سياسي به نخبگان
كُرد و ايجاد انشعابات بعدي در سازمانهاي سياسي كُرد نقش مهمي ايفا
كردند؛ مثلاً درحاليكه فداييان از حزب دموكرات حمايت ميكردند،
"پيكار" با "كومله" متحد شده بود. فداييان خلق در نامهاي كه در 15
فروردين 61 به شهرداري سنندج نوشتند، مشاركت خود را در كليهي
فعاليتهاي سياسي و نظامي گروههاي كُرد از جمله شركت در جنگهاي
كامياران عليه سپاه پاسداران و ارتش تأييدكردند. در ديگرسو سازمان
مجاهدين خلق را نيز بايد تاثيرگذارترين سازمان سياسي در روند تحركات و
اقدامات گروههاي سياسي كُرد محسوبكرد. اين سازمان در سال 62 با
همراهي ابوالحسن بنيصدر، شوراي ملي مقاومت را در پاريس تشكيل داد و با
حزب دموكرات كردستان نيز برسر خودمختاري كردستان به توافق رسيد. اگرچه
سازمان مجاهدين خلق بهعنوان سازماني تمركزگرا به ايراني غيرمتمركز
اعتقاد نداشت، اما از اين زاويه كه نيازمند حمايت كُردهاي ايران بود،
چنين توافقي را امضا كرد. سازمان مجاهدين حتي تلاش داشت سياستهاي خود
را به كردها بقبولاند و به اين منظور در سال 63 با سياست حزب دموكرات
مبني بر مذاكره با دولت مركزي مخالفت كرد و بر ادامهي مبارزهي
مسلحانه با دولت اصرار ورزيد كه همين مسأله، خروج حزب دموكرات كردستان
از شوراي مقاومت را رقم زد.
اما اعضاي سازمانهاي چريكهاي
فدايي خلق و پيكار و البته مجاهدين خلق، تنها كردستان را عرصهي
فعاليتهاي خويش قرار ندادند كه در سالهاي اوليه انقلاب به بلوچستان
نيز سفر ميكردند تا شيوههاي فعاليت موثر در اين منطقه را نيز
ارزيابيكنند. سازمانهاي سياسي چپگرا كه غالباً تحتكنترل شيعيان و
فارسزبانها بودند، نخبگان بلوچ را تشويق ميكردند تا حركتهاي سياسي
تجزيهطلبانه در بلوچستان را سازماندهيكنند. مهمترين گروه چپگراي
بلوچ يعني "سازمان دموكراتيك مردم بلوچستان" از حمايتهايگستردهي
سازمان فداييان خلق برخوردار بود. فداييان خلق و پيكار شاخهي بلوچي
خود را با عنوان "ستارهي سرخ " و "نبرد بلوچ" در بلوچستان
تشكيلدادند. چپگرايان غيربلوچ با سازماندهي و ايجاد محافل فرهنگي و
انتشار نشريات ادواري انديشهي خودمختاري بلوچ را طرح و تبليغ
ميكردند. فداييان بههمين منظور مؤسسهاي بهنام كانون سياسي-فرهنگي
بلوچ تشكيل دادند كه هدف آن طرح و تبليغ انديشهي هويت قومي بلوچ در
برابر فارسزبانها بود. البته دامنهي دخالت گروههاي چپ در بلوچستان
تنها به آغازين سالهاي استقرار جمهوري اسلامي ختم شد.
اما در
آذربايجان اگرچه سازمانهاي سياسي چپ و حزب توده در دههي 1320
انديشهي خودمختاري آذربايجان را مطرح و آنرا عملي ساختند اما در
سالهاي پس از انقلاب اسلامي هرچند دو گروه پيكار و فداييان، اين منطقه
را نيز دور از نظر نداشتند اما بهدليل بيعلاقگي مردم آذربايجان به
طرح بحث گرايشهاي قومي، اين گروهها نتوانستند همانند كردستان و
بلوچستان در اين منطقه نقشآفرين باشند. بهاينترتيب در طول 28 سال
گذشته، جمهوري اسلامي كمتر در منطقهي آذربايجان با آنچه مشكلات
امنيتي ناشي از تحركات قومي مينامد، درگير بوده است. تقليلدادن
عامل برانگيزانندهي طرح مطالبات قومي به گروههاي سياسي قومي و
گروههاي چپگرا در ايران اما اشتباهي است كه بسياري از تحليلگران
مسايل قومي كشور با آن مواجه شدهاند. توجه به اين اصل كه سياسيشدن
مسألهي قوميت بهعنوان پديدهاي خاص دنياي جديد و دولتهاي مدرن
عمدتاً ناشي از فعاليتهاي فكري و سياسي نخبگان فرهنگي است، ميتواند
راهگشاي بررسي مطالبات قومي در ايران باشد. شكلگيري هويت قومي و
ناسيوناليسم قومي بهعنوان يك ايدئولوژي، از بسياري جنبهها ناشي از
فعاليت نخبگان قومي و حتي غيرقومي است. اين نخبگان در جريان رقابت و
مبارزات خود براي كسب قدرت سياسي، به طرح اختلافات زباني، مذهبي و
فرهنگي ميپردازند و از آنها بهعنوان منابع جلب حمايت بهقصد تحقق
اهداف سياسي خود استفاده ميكنند. از آنجمله است مسألهي تمايز زبان
كردي از زبان فارسي كه اكثر نخبگان سياسي و فكري بر آن تأكيد دارند كه
زبان بهعنوان عاملي مؤثر در گسترش آگاهي سياسي كُردها، پديدهاي
نسبتاً جديد است و نتيجهي تلاش نخبگان سياسي اين منطقه. تجربهي
سياسيشدن تفاوتهاي زباني و مذهبي در كردستان، آذربايجان، بلوچستان و
خوزستان ايران در قرن حاضر، نشان از تلاش فراوان روشنفكران و نخبگان
براي خلق هويت قومي دارد. اين گروه از نخبگان، از هر امكاني
استفادهكردهاند تا از علايق كهن نظير مذهب و زبان بهعنوان ابزارهاي
سياسي براي دستيافتن به اهداف سياسي خويش استفادهكنند. اين درحالي
است كه صرف وجود اختلافات مذهبي-زباني نميتواند عامل اصلي گرايشهاي
مركزگريز باشد بلكه سياسيشدن اين اختلافات است كه زنگ رويارويي با
دولت مركزي را در مقاطعي بهصدا درآورده است. تنها چاپ و انتشار بيش از
300 عنوان نشريهي دانشجويي با محوريت قومگرايي در كردستان و
آذربايجان در سه سال اخير، نشان از تلاش سازمانيافتهي نخبگان قومي
براي مخالفخواني در مقابل دولت مستقر تمركزگرا دارد. وقتي كه نخبگان
درحال كشمكش با دولت، فاقد دستگاه بوروكراتيك يا ابزار خشونت بهمنظور
رقابت موثر با دولت باشند، از منابع سمبليك در مبارزه استفاده ميكنند.
بهاينترتيب اگر اين نخبگان از درون گروههاي مختلف زباني يا مذهبي
سربرآورند، سوژههاي سمبليك مورد استفادهي آنان، اختلافات زباني و
مذهبي خواهد بود.
در 28 سال گذشته، آتش اختلافات قومي گاهي از
كردستان زبانهكشيد و گاهي در بلوچستان، زماني صداي اعتراض از خوزستان
بهگوش رسيد و زماني ديگر در شهرهاي آذربايجان. اما شيوهي مقابله با
اين واقعيات تفاوت چنداني با يكديگر نداشته است. مسأله در بدو امر
"امنيتي" اعلام شد و نحوهي مواجهه با آن در اين بستر تعريف شد. مباحث
قومي در ايران بهرغم گذشت مدت زمان طولاني از طرح آن، هنوز هم بهصورت
جدي مورد بررسي قرار نگرفته است. براين اساس مواجههي منطقي با اين
واقعيت و بازتركردن فضاي سياسي ميتواند حداقل زمينهي شناسايي عناصر
تشكيلدهنده و البته بهحق تفكيك آنها را فراهمكند. بار سنگين حاصل
از گريز از گفتوگو دربارهي جنبههاي اين واقعيت اجتماعي–سياسي است
كه باعث شده است بهرغم منطقيبودن مجموعهاي از خواستههاي اساسي كه
از آن با نام "مطالبات قومي" ياد ميشود و البته فراهمبودن زمينههاي
قانوني و حقوقي لازم جهت تحقق آنها در قانون اساسي، عملاً هيچگونه
پيشرفتي را در اين عرصه شاهد نباشيم و نهايتاً خواستههاي برحق
قوميتها هم در سايهي خواستههاي ناحق آنها فنا و فدا
شود.
|