مهدی نیاکی
در شرایط بحرانی یا شرایط خاص چند و چون کردن در باب اصل و اساس ماجرا چندان باب نیست. این روزها اجماع نوشته ای گویی شکل می گیرد درباره موکول کردن آسیب شناسی ها و اشکال تراشی ها به آینده پس از فروکش بحران.
با این همه به گمان این قلم این روزها که بحران بازداشت زنان در نقطه اوج است نهیبی زدن به حاشیهها و گوشه نشینان بیراه نیست. اگر عده ای نگویند که زیان بخش هم هست.
از عوارض بذل و بخشش نام ها و نشانه ها به حرکت ها و خیزش ها که همان حکایت دیرسال اغراق در همه چیز است در نهاد ایرانیان یکی هم این است که آنچه «جنبش» زنان و چنبش کارگران و جنبش اصلاحات و جنبش معلمان و ... می نامیم نسبتی منطقی و پوشش دهنده با دیگری برقرار نمی کنند.
گویی هرکس به کار خود است و هرکه ساز خود را می زند و تا پای خطر به مرزهای یکی از این چند،نرسد صدایی از هرکدام ـآنقدر که صدا باشدـ شنیده نمی شود. حکایت سروده برشت شده ایم همه که یک به یک می شمارد نام و نشان آنها را که برده اند و دیگری سکوت کرده تا نوبت به او رسیده و دیگر کسی باقی نمانده است.
به بیانیه نرم جبهه مشارکت نگاه کنید یا به واکنش دیگر گروه های اصلاح طلب. تیتر خبر بازداشت زنان را ببینید که در روزنامه اعتماد ملی در کدام گوشه ناپیداست. اگر از بزرگان و پیشاهنگان این حوزه شما صدایی شنیده اید ما را هم خبر کنید. سید محمد خاتمی را بگویم و بپرسم که کجاست وقتی حادثههایی از این دست رخ می دهد و گویی همه عادت کرده ایم که این روزها سراغی از او و دیگرانی مانند او نگیریم. روزگاری بود که ما ـ تازه زبان بازکردگان و به خیال خودمان آفرینندگان دوم خرداد ـ در بدو هر اتفاقی چشم به سوی سردار اصلاح بر می گرداندیم و منتظر بودیم که حالاست که کلمات اعتراض اگرنه لااقل واژگان گلایه را از او بشنویم. راست می گفت دوستی که روزهایی برما گذشت در دوران هشت ساله که خاتمی اگرچه کارستانی از او نه برآمدنی بود و نه انتظار می رفت می توانست به دلگرمی ما سخنی بگوید و نگفت. به تسکین ما و به تسلیت ما. آن روزها چاره آن بود که وقتی دامن برگزیده از بغض های رای دهندگانش برچیده می شد خود را به واگویه ای قانع کنیم که رییس جمهور است و هزار محذوریت. چه جای گلایه وقتی به هزار بند بسته است پای آنکه در انتظار آمدنش هستیم به جمع ما مصیبت دیدگان. می گفتیم اینجا نیست اما دلش با ماست. از همان روزها بود که دیگر کم کم عادت کردیم که باید با رنج خود بمانیم. بی آنکه در انتظار سرسلامتی آنها باشیم که کارشان همین می توانست باشد. اما هر بار که سبویی می شکست یکصدا تکرار می کردیم که..... به فدای چشم مستت!.... سر خم می سلامت!
در سرزمین ما هرگز و در هیچ دورانی گلایه کافی نیست. همیشه هست جای آنکه بنالیم از کاری که باید بشود و نمی شود. با این همه شاید نهیب زدن به همدیگر در این روزها بد نباشد اگر هنوز از نهیب و گلایه کاری ساخته باشد.
این روزهاست که وقتی در اندیشه ایم که غایبان کجایند و چه می کنند ناخواسته به یاد می آوریم که در جزیره های دور از هم چگونه ایستادیم و نظاره کردیم و صدایی حتا به صدای دیگر نرساندیم. مطالبات جنبش زنان با جنبش کارگران با جنبش معلمان و جنبش اصلاح ظاهرا یکی است. اما چرا از ما هیچ کدام دیگری را دوست نمی دارد و بالاتر از این به رسمیت نمی شناسد و بدتر از این روی نقاط اشتراک آنقدر تاکید نمی کنیم که روی نقاط شکاف و ناگوار تر از این راهمان و حرکتمان و روش هایمان جداست و اسفناک تر از همه اینکه نتیجه هر کار انفرادی و یکه،همین است که می بینیم. اندک و بی دوام.
ما تنهاییم. ما در انفردی به سر می بریم. هم در اینجا و هم در آنجا. نه حوصله برای شنیدن داریم و نه از گفتن می مانیم. فراموش کرده ایم که چل درویش بر گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند و ما از یاد برده ایم که برای جنبش شدن باید راه درویشی رفت وگرنه راه دیگر را که پدران ما بارها رفته اند و دیده ایم که فرزندانشان که ماباشیم حالا کجاییم و چه می کنیم.
این همه جنبش و دریغ از جنبنده ای. این همه دهان باز و دریغ از فریادی. این همه دست و دریغ از صدایی. حکایتی است این حکایت ما با همان تنهایان.
این روزها سالروز درگذشت مصدق است. از پدربزرگم که سن وسالی داشت و از مصدق هربار که نامی می شنید انگار که روحش به نشانه احترام برمی خاست یکبار در گرماگرم خاطره خوانی هایش از آن روزها پرسیدم که کجا بودی روز 28 مرداد؟!
کلامش برید. فقط رفت روی تراس و سیگار کشید!