بازگشت به صفحه اول

 

 
 

روزنامه‌نگار مي‌مانيم

اجلال قوامي

برگفتمان خود نشان «حقيقت محوري» نصب كرده‌اند و بر پيشاني‌اش نور حق فشانده‌اند. ره سير و سلوك و كشف و شهود را تنها و تنها طريقت و شريعت خود قرار داده‌اند. هر آن كس را كه سوداي نوشيدن جرعه‌اي از سرچشمه‌ي زلال حقيقت است، مي‌بايد به هيبت و هويت آنان درآيد و در طريق آنان گام نهد. انديشه‌شان آيينه تمام‌نماي لاهوت و ناسوت است. آنچه در اين آيينه نقش نبندد، نقشي بود بر ديوار ضلالت و ذلالت. ثواب و صواب همه نزد ايشان است و بهشت را از ازل به نام آنان ثبت كرده‌اند.

پيراهن خليفه الهي را فقط به قامت رساي اينان دوخته‌اند، و رسالت ابلاغ «پيام» را صرفا بر عهده آنان است. چون حقيقت در نزد ايشان است، مثل حقيقي جامعه برين هم در نزد ايشان است. شهر آنها شهر خداست. گفتمانشان ناب و خالص است. اتوپيايشان مدينه فاضله همه بايد باشد. طريقت‌شان را عين شريعت مي‌پندارند. رهروانشان برگزيدگانند كه عاقبت‌شان جز به فلاح و رستگاري ختم نمي‌شود. حزب‌شان «حزب‌ا...» و حزب مخالفشان «حزب شيطان» است. سياست‌شان عين ديانت و ديانت‌شان عين سياست است. انديشه‌شان ولايي و خواب و خوراك و نفس و نفسشان دعايي است. سيره‌شان نماد حق است و آنچه مي‌كنند و مي‌گويند، نمود عدالت است.

چون كل‌گرا، تماميت‌گرا و حقيقت محور‌اند، انسداد و انقياد طلب نيز هستند. گفتماني سترون با مرزهاي سديد و عميق دارند. حرف مرد هميشه يكي است. (شرط مردي نيست برگرويدن از گفتار خويش) ثبات در مواضع (در همه شرايط) هميشه ارزش است. هر گونه تلون و تساهلي، نفاق و دورويي و نشانه حضيض انسانيت انسان است.

اندر حكايت معايب و مضرات انسداد فكري بسيار مي‌گويند و مي‌نويسند، لكن اين بتي است كه ديگران مي‌بايد تكفير و تحريمش كنند نه خود آنان. واقعيت و حقيقي وجود ندارد، آنچه ديگران از كسر نيكي، شايستگي و علم كنند، نشان تقليد و تبعيت است و نه اجتهاد و بداعت. در همان دم كه ديگران را به پرهيز از تباهاي پنداري و ذهني فرا مي‌خوانند، خود اسير بتي بس عظيم‌تر و مخوف‌تر هستند.

تو گفتي بت پندار شكسته رستم

اين بت ز پندار بر ستم، باقي است

پنداري كه كهكشان را بر دوش اينان نهاده‌اند، رسالت هدايت تمامي آدميان در تمامي زمان‌ها و مكان‌ها را به آنان ارزاني دانسته‌اند.

آنچه مي‌انديشند، مي‌گويند و مي‌نويسند، مخاطباني جهاني دارد. عناصر، دقايق و ثقل گفتماني آنان، در بستر هر گفتمان ديگري قابليت تكرارپذيري و حك‌شوندگي دارند. پيام رهاييشان، مرز و بوم نمي‌شناسد. شعار حزبي‌شان تمامي زحمتكشان جهان، تمامي مسلمانان جهان و يا اساسا تمامي جهانيان را در زير بيرق خود به متحد شدن فرا مي‌خواند. مانيفست‌شان دستورالعمل مقدس تمامي احزاب و سازمان‌هاي سياسي- اجتماعي است.

ارزش‌هايشان زمان و مكان را در مي‌نوردد و سايه سنگين خود را بر جن و انس مي‌گستراند. همه چيز را به قرائت خود تقليل داده‌، اما قرائت خود را به گستره‌اي همگاني ترفيع مي‌دهند. چون كل‌نگر هستند، قيامت‌نگر نيز هستند. به قدرت بدون مقاومت و به منزلتي استيلايي بدون آلترناتيو مي‌انديشند. و چون تماميت‌نگر هستند، دگر ساز، شبيه‌ساز و طرد‌كننده‌‌اند.

تنها يك قاعده بازي را مي‌شناسند و خود را تنها بازيگر در شهر معرفي مي‌كنند. با برگ‌هاي اندكي كه در دست دارند، مايلند كه پيروز هر بازي‌اي باشند، و وقتي وارد گروه جامعه بي‌نام مي‌شوند، مرشد زنگ را به صدا درآورده و همه به احترام آنان برخاسته، صلوات ختم كنند و بر صدر مجلس بنشانند‌شان.

گفتمان آنان «فراگفتمان» است. روايت آنان «فراروايت» است. نظام آنان شاني خدايي دارد، و ديگران را در اين وادي جز با هويت باختن و همگون و همراه شدن، راهي نيست.

يا بايد زنگي زنگ بود يا رومي روم. فضايي مابين اين دو وجود ندارد. يا بايد «خود» يا «ديگري» يا بايد «از ما» بود يا «بر ما» يا بايد در «صراط» ما گام نهاد، يا به ضلالت ديگران گردن نهاد. يا بايد راست بود يا چپ. يا بايد انقلابي بود، يا ضد انقلاب. روي ديگر منطق يا اين/ يا آن، آموزه نه اين/ نه آن است. جز خود و آنچه نزد اوست. همه چيز تخفيف و تحقير و نفي مي‌شود. سياست‌بازي و سياست‌مداري زيبنده اوست. و نه اين و نه آن راحتي در اين خوان گسترده نيست. صرفا در شرايط خاص وجودشان قابليت‌ توجيه مي‌يابد. هويت‌شان همواره در نفي ديگران معنا پيدا مي‌كند. رسالت خود را تشخيص و برخورد با كجي‌ها و كجراهه‌ها مي‌دانند. تا زماني‌كه بر سرير قدرتند، همه چيز زيباست و همه چيز در اوج شايستگي و بايستگي اما تا زماني كه قافله را به حريف واگذارند، به يكباره همه چيز تيره و تار مي‌شود. در پس هر انديشه ناآشنايي دستي توطئه‌گر را نهان مي‌بينند خود همواره در فضايي كدر و تاريك زيسته‌اند. در حالي‌‌كه خود سخره ديو قدرت، جاه و مقام‌اند، ديگران را به تقواي الهي اندرز مي‌دهند.

ديدگاه نويساگان اندك زماني پس از انتشار، از هر طرف مورد هجمه‌ي فرزند‌خوانده‌‌هاي كيهان قرار گرفتند؛ متهم شديم به اينكه سوداي فرنگ رفتن در سر داريم و اصولا مشكلي نداريم و جوسازي مي‌كنيم؛ كساني ديگر نيز كه در سال‌هاي ماضي نشان نظامي بر دوش داشتند و اينك رداي مطبوعاتي در قالب اصلاح‌طلبي حكومتي و اصولگرايي بر تن كرده‌اند ما را متهم به گرفتن جيره و مواجب از آن سوي مرز نمودند؛ بهرحال قضاوت را به تاريخ مي‌سپاريم. نه در دهه 60 نشانه نظامي دانسته‌ايم و نه اينك به واسطه فرصت‌طلبي، بر سر سفره دولت نشسته‌ايم.

ديدگاه را با رنج بس ‌فراوان در اين وانفساي كم‌رونقي جريده‌ها بر پيشخوان دكه‌ها مي‌فرستاديم. اكنون ديدگاه پس از 16 شماره انتشار؛ از انتشار بازمانده؛ به دلايلي كه در اين مقال نمي‌گنجد، نمي‌خواهم باز گويم كه چرا چنين شد؛ به‌ هر حال ديدگاه خار چشم كساني بود كه جريده منتقد ديدگاه را مانع و سدي در مقابل خود مي‌دانستند؛ هر چند كه ديدگاه نيست؛ اما ما روزنامه‌نگار مي‌مانيم.

 
 
 
بازگشت به صفحه اول

  ساير مطالب مربوط به ديدگاه