|
جانبازان اعصاب و روان با موجهاي جنگ ديروز و مشكلات زندگي امروز؛
بار موج بر مدار زندگي
مريم پاپي
از خطوط روي اينترنت تا خياباني كه كنار بزرگراه يادگار امام خطي طولاني كشيده، راه زيادي نيست؛ به اندازه شكست ديوار صوتي تا جايي كه هيچ صداي بلندي حق ورود ندارد يا به فاصله زندگي در خيابانهاي شلوغ تا محلي به نام آسايشگاه. يافتن گم شدن چند نفر از ساكنان آسايشگاه در اينترنت، بهانهاي است براي پيدا كردنشان. چشمهايي بينهايت غمگين و تهريشي دارند در صورتي ميانسال. به حياط آسايشگاه كه وارد ميشوي، روي پلههاي ورودي ساختمان و نيمكتهاي كنار در دستشويي نشستهاند. سيگار ميكشند و به ورودي خيابان كه در چند قدمي آنهاست نگاه ميكنند. لباس بيمارستاني به صورتهاي جديقهرمانان جنگ نميآيد. دورت جمع ميشوند. حضورت اتفاقي است در اين زندگي يكنواخت. <منو شناختي؟ اينجا همه منو ميشناسند. 6-5 سال جبهه بودم، 5 بار مجروح شدم.> عكس دو كودك و مادرشان را از كيف پولش بيرون ميآورد. <اين عكس مال سال 49 است. مادرم را خيلي دوست داشتم.>
از مقامات بالاي نظام وقت ملاقات ميخواست تا مشكلش را به آنها بگويد، نميتوانستي يادش بياوري كه دچار اوهام ميشود. <دنبالم ميكنند، ميخواهند مرا بكشند، با اينكه دستور بود و وكالت رسمي مصادره داشتيم، هنوز تحت تعقيبم، چون خانه يك نفر را لو دادم.> گفتي نميتواني هماهنگي ملاقات را انجام بدهي، اما قول دادي بنويسي، چند بار قول گرفت! هر بار كه در راهرو و حياط آسايشگاه او را ديدي، اسمش را هم بايد بنويسي، <شيريندل>، 66 ساله.
<آرم نيروي انتظامي داري؟ ميخوام بزنم به لباسم. سرباز نيروي انتظامي بودم، تو سردشت. حالا يه نگاه تو كيفت بينداز شايد داشته باشي؟ پس دفعه ديگه كه اومدي با خودت بيار.>
يك نفر ديگر با عينك و قرآني زير بغل از راه ميرسد. <مشكل خاصي نيست، نمازمان را ميخوانيم، سرويس و غذاي مناسب و... فقط دوست داريم به ديدنمان بيايند ولي ملاقاتكنندهاي نداريم.> شوخي ميكنند؛ <خانم مشقهايت را خوب بنويس! بنويس عبدا... مختاري، شيريندل جعفري، نادر پاپي، محمدعلي غلامي، شيرزاد، هژيري، همدان، كبوترآهنگ، داغداغآباد> گاهي هم طنزهايي ميگويند كه فلسفه زندگي، بيماري، مرگ و جنگ را زير سوال ميبرد و دست آخر اينكه <ما بايد مشكلاتمان را با خدا حل كنيم.>
خيليها از بيماريشان آگاهند. 99 ساله اينجا هستم. از 10 ماه پيش افسردگي گرفتم. به چشمهاي يه نفر كه نگاه ميكنم خجالت ميكشم و سرم رو پايين مياندازم. اين عذابم ميدهد. روانشناس ميگه كمكت ميكنم، داروهات رو تغيير ميدم.>
<بيقرار و افسرده بودم، دو بار رگهاي دستم را بريدم، خانهام رو آتش زدم، حالا هم فراموشي دارم.>
144 سالم بود كه رفتم جبهه، تو حلبچه مجروح شدم، 16 ساله اينجام، هنوز خوب نشدم، 45 روز بيمارستانم، 20 روز خونه، بچه ازنا هستم، تازگيها يك پرايد به اسمم دراومده، قبلا هم يه زمين و يه پيكان داشتم كه بنياد فروخت، پولشرو به هم داد. بعضي موقعها موج منو ميگيره، ميخوام گريه كنم، بدنم بيحس ميشه، سرگيجه، تب و لرز، فراموشي...>
جانبازان اعصاب و روان مظلومترين جانبازان هستند، حتي مظلومتر از جانبازان ضايعه نخاعي. اين گفته خود مسوولان آسايشگاه است. <سالها زندگي در آسايشگاه، مصرف داروهاي بسيار قوي و از دست دادن مهارتهاي كلامي و اجتماعي ديگر تواني براي دفاع از خود باقي نگذاشتهاست. اگر خواستههايشان را جواب ندهيم سرشان را پايين مياندازند و ميروند، بدون هيچ بحثي. در حاليكه جانبازان ضايعه نخاعي توانايي عوض كردن مدير آسايشگاه را هم دارند. مرز بيماران اعصاب و روان با سايرين بسيار باريك است به همين دليل خيليها ميخواهند خودشان را به جاي اين بيماران جابزنند و امتياز بگيرند، ولي ما اين تفاوت را متوجه ميشويم؛ جانباز اعصاب و روان كسي است كه وقتي يك نخ سيگار و يك سكه طلا جلويش بگذاري، سيگار را بردارد.>
آمار دقيقي از جانبازان اعصاب و روان وجود ندارد چون اين بيماري با فراز و نشيب همراه است. شناخت آنها از روي ظاهرشان امكانپذير نيست چون بسياري در خانه نگهداري ميشوند و اصلا به مركز بهداشت رواني بنياد مراجعه نميكنند.
بيمارستان اعصاب و روان سعادتآباد، پيش از اين آسايشگاه ناميدهميشد. حدود نيمي از جانبازان اين بيمارستان از اسكيزوفرنيا رنج ميبرند، همان بيماري كه افراد خيالي را به زندگي آدم وارد ميكند. بيماريهاي بايپولا (دوقطبي)، مانيا، پارانوئيد و ( PTSD ضايعه بعد از يك استرس شديد) هم ميان جانبازان هست. اين آخري، همان است كه در اصطلاح به آن موج گرفتگي ميگويند. روانشناس اين مركز به بيماراني اشاره ميكند كه حتي سابقه حضور در خط مقدم يا موجگرفتگي را ندارند بلكه با ديدن صحنههاي ناخوشايند بيمار شدهاند. البته اين موارد در بيماراني كه زير سن 18 سال به جبهه رفتهاند، بيشتر مشاهده ميشود.
جانبازان اعصاب و روان ابتدا به مراكز درمان حاد مراجعه ميكنند اين مراكز بعد از ترخيص بيماران، در صورت نياز، آنها را به مراكز درماني بيماران مزمن ارجاع ميدهند. ميانگين سني جانبازان اين بيمارستان حدود 45 سال است. حالا پدر و مادر جانبازان حداقل 70 سال سن دارند و رئيس بيمارستان با اشاره به اينكه والدين آنها ديگر نميتوانند از فرزندان خود نگهداري كنند، پيشنهاد ميدهد با ايجاد مراكزي همچون آسايشگاه، باشگاه، خانه و يا هر عنوان ديگر به جانبازان سرويس دهند.
متوسط زمان بستري جانبازان بيمارستان روانپزشكي سعادتآباد كه پيش از اين عنوان آسايشگاه داشت، 6 ماه در سال است. اين بيمارستان مركز سرويسدهي به جانبازان اعصاب و روان مزمن است. 70 تخت بستري دارد كه معمولا 95 درصد آنها اشغال است. رئيس بيمارستان دفتر آمار را باز ميكند و ميگويد: <اكنون 102 نفر در اين آسايشگاه نگهداري ميشوند. شب گذشته 64 تختاشغال داشتيم. بيشتر از اين تعداد هم پشت نوبتند. در واقع، جانبازان بستري، خوشبختترين جانبازان اعصاب و روان هستند.>
ساختمانسازي چندباره در محوطه آسايشگاه
آسايشگاه، ساختماني است در زميني مصادرهاي به وسعت 8 هزار و 800 متر واقع در سعادتآباد تهران. امروز درختان باغ قطع يا خشك شده و زمينش به دليل منطقهاي كه در آن واقع شده، مورد توجه است. بعضي معتقدند كه جانبازان ميتوانند در ساختمان ديگري حتي خارج از شهر نگهداري شوند. ولي مسوولان اين آسايشگاه با اشاره به اينكه هدف نهايي درمان جانبازان بازگرداندن آنها به جامعه است، دوري آنها از اجتماع را مفيد نميدانند. هر چند در اين بيمارستان جز چند متر حياط در اطراف ساختمان، فضايي براي بيماران وجود نداشته باشد.
طرح گسترش، به قيمت از بين بردن باغ، زمين ورزش و دو استخر بيمارستان در حال انجام است. آهن، شيشه شكسته، آجر و ساير ضايعات ساختماني، در محوطه رها شدهاست. كاركنان بيمارستان مواردي را به خاطر ميآورند كه برخي از بيماران از اين وسايل براي خودكشي استفاده كردهاند. بعدازظهر يك روز گرم تابستان، جانبازان به ساختمان بيمارستان بازگشتهاند تا استراحت كنند. ساختماني دو طبقه كه هر طبقه چند اتاق بزرگ دارد با تختهايي بيشتر از ظرفيت اتاقها. يك تخت خوابگاهي و يك قفسه فلزي سهم هر بيمار است. ساعت 12 صبح استراحت نيمروزي آغاز ميشود. پتوهايشان را روي زمين كنار تختشان مياندازند، نماز ميخوانند و 13 نفر آرام در يك اتاق ميخوابند. اما اين استراحت بايد با صداي دستگاه جوش و ضربههايي كه به آهن كوبيده ميشود كنار بيايد. همه كاركنان بيمارستان معترضند كه نخستين نياز اين بيماران، يعني آرامش، از آنها سلب شدهاست. ولي ماجراي ساخت و ساز در محوطه آسايشگاه جانبازان به همينجا ختم نميشود.
پرسنل بيمارستان ميگويند كه پيش از اين در محلي كه براي ساخت بناي جديد گودبرداري شده، استخر و زمين بازي و يك آشپزخانه قرار داشت. همين چند ماه قبل بيش از 30 ميليون تومان براي رنگ و سراميك آشپزخانه هزينه شده بود ولي به جاي آن ساختماني جديد با هزينهاي چند صد ميليون تومان تا مرحله اسكلتبندي رسيد و به دلايل نامعلومي تخريب شد.
به گفته دكتر غلامحسين شيباني، رئيسبيمارستان روانپزشكي جانبازان سعادتآباد، از يك سال و نيم پيش، موافقت اصولي ساخت 100 تخت جديد از دانشگاه علوم پزشكي ايران گرفته شده و ساخت بناي جديد با وجود فراز و نشيبهاي چند ماهه، ادامه دارد.
رئيس بيمارستان، نقش خود را فقط بهرهبردار اين پروژه عنوان ميكند. او ميافزايد: <كارفرما، معاونت مسكن بنياد شهيد و مجري طرح يك شركت ساختماني است و گروه فني ديگري هم نظارت آن را بر عهده دارد. به نظر ميرسد كار شركت اوليه تخصصي نبوده و مجبور شدهاند بعد از چند ماه سازههاي آنها را تخريب كنند.> رئيسبيمارستان بيش از هر چيز روياي افزوده شدن 100 تخت و ارائه همه سرويسهاي درماني به جانبازان اعصاب و روان را در سر ميپروراند.
جانبازاني كه ديگر پيدا نشدند
از زمان تأسيس بيمارستان روانپزشكي سعادتآباد حدود 10 نفر از جانبازان آن به شهادت رسيدهو 4 نفر مفقود شدهاند.
يكي از جانبازان، هنگامي كه به طور دستهجمعي به يك مراسم ختم رفته بودند، گم شده. دو نفر ديگر مرخصي رفته و بازنگشتهاند. <شماس> چند بار در يك پارك جنوب شهر تهران ديده شده، ولي كسي براي پيگيري و بازگرداندن او اقدامي نكرده است. <عليرضا محموديان> وقتي در مرخصي بوده، به صورت ناگهاني خبر مرگ پدر را از خواهرش ميشنود. ميگويند بعد از آن روز كه او با گذاشتن نامهاي خانه خواهر را ترك كرد، جز يك بار در محل دفن پدرش (اروميه)، از او هم ردي پيدا نشده و اينجاست كه اهميت دخالت مددكاران اجتماعي در آموزش خانواده در رفتار با اين بيماران آشكار ميشود.
اما گم شدن برخي از جانبازان با موارد مشكوكي همراهاست. حقوق جانبازان 70 درصد نيز اين نظريه را تقويت ميكند كه مفقود شدن آنها نيازمند پيگيري است؛ نظريهاي كه تاكنون رنگ عمل به خود نگرفته است.
گروه پيگيري بيمارستان حذف شده و گروه درمان آسايشگاه، شامل روانشناس، مددكار و پرستار، مسائل حقوقي، شغلي، مسكن، تحصيل فرزندان، شرايط خانوادگي و وضعيت جسماني جانبازان را دنبال ميكنند. بيشتر بيماران اين آسايشگاه، جانبازان 70 درصد هستند و قيم قانوني دارند. مشكلاتي از اين قبيل كه سرپرستان از اموال آنها به نفع خودشان استفاده كنند زياد پيش ميآيد ولي به طور صحيح پيگيري نميشود. جانبازان هم ميترسند اگر چنين مسائلي را مطرح كنند، به جاي پيگيري ادعاهايشان، ميزان داروهايشان افزايش يابد.
اخيرا به اعضاي گروه پيگيري گفته شده به بعضي مسائل كاري نداشته باشند؛ از جمله گم شدن جانبازاني كه بنياد شهيد و امور جانبازان متولي آنهاست. شيباني به اختلاف نگاه متخصصان درمان جانبازان با مسوولان بنياد اشاره ميكند و ميگويد: <ماهيت بنياد شهيد به كار درمان ارتباطي نداشته و بعد از ادغام با بنياد جانبازان، مسوولان مربوطه در بخش اداري، تجربه كار درمان را ندارند. به عنوان مثال ما مددكاري را شاخهاي از درمان ميدانيم ولي در بنياد به اين رشته به صورت تخصصي نگاه نميشود؛ در شرايطي كه دكتراي تخصصي مددكاري در كشور وجود دارد. مددكاران بنياد شهيد و امور ايثارگران زيرمجموعه معاونت تعاون هستند.>
رئيس بيمارستان روانپزشكي سعادتآباد ادامه ميدهد: <ما را متولي مركز ميدانند نه متولي جانباز. بنياد به ما ميگويد كه امورات جانبازان در بيرون از محدوده بيمارستان مربوط به آنهاست و ما فقط بايد در داخل مراكز درماني مشكلات آنها را حل كنيم. در حالي كه اگر نتوانيم به مجموعه مشكلات جانبازان از جمله مشكلات اجتماعي آنها وارد شويم، نميتوانيم درمان صحيح را انجام دهيم.>
خانواده مسعود دهقاني، جانباز 40 درصدي كه تحت نظارت مسوولان آسايشگاه به مراسم ختم رفته و گم شدهاست، از اين واقعه مطلع نشدند تا اينكه چند روز بعد، به طور اتفاقي مادر اين جانباز براي صحبتبا فرزندش با آسايشگاه تماس تلفني گرفت و با صداي متعجب پرستار رو به رو شد. كيلومترها دورتر از آسايشگاه، در روستاي كهنآباد گرمسار صدايي ميگفت: <مگر نميدانيد مسعود گم شده است؟>
خانواده دهقاني از حدود 6 سال پيش تاكنون به دنبال فرزندشان ميگردند. دكتر شيباني رئيس بيمارستان روانپزشكي سعادتآباد، در تاريخ 12 اسفندماه 1380 ( دو ماه بعد از گم شدن جانباز) نامهاي به رئيس مجمتع خدمات درماني و توانبخشي نوشته كه در آن درصد جانبازي مسعود 40 درصد و مشخصاتش به اين ترتيب عنوان شده است: <جانباز فوق داراي قدي كوتاه، 32 ساله با پوشش لباس ورزشي گرمكن آبي و دمپايي، با تشخيص اسكيزوفرني و فاقد شناخت از خود و ديگران است.>
او در بخش ديگري از نامهاش آوردهاست: <اين جانباز در حين مراسم در آدرس بيستمتري منصور، مسجد نبوي، اقدام به فرار نمودهاست (مفقود شده...) مراتب جهت پيگيري لازم توسط پليس 110 ايفاد ميگردد.> رئيس بيمارستان به كلانتري 134 شهرك قدس نيز نامهاي نوشته و گم شدن اين جانباز را اطلاع دادهاست. چند ماه بعد، خانواده مسعود دهقاني، دست به دامن اداره كل امور جانبازان استان محل سكونت خود شدند. علي افراسيابي سرپرست اين اداره كل، مردادماه 1381 به معاون تعاون و امور اجتماعي سازمان امور جانبازان يادآوري كرد كه هنوز اطلاعي از اين جانباز مفقود شده در دست نيست.
مهدي دهقاني،برادر اين جانباز ميگويد: <بنياد هنوز جواب درستي به ما نداده است. پزشكي قانوني، پليس و دادگاه قرار بوده به ما خبر بدهند ولي بعد از 6 سال هنوز خبري نشده و پرونده مفقود شدن مسعود هنوز در مجتمع قضايي قدس مفتوح است.> در حاليكه مادر اين جانباز سكته مغزي كرده و حال مساعدي ندارد، به تازگيمستمري ناچيزي هم كه از سوي بنياد به اين خانواده تعلق ميگرفت قطع شدهاست. اين سالها، مادر را پير كرده ولي ضجههايش را نه. به زاري شكايت ميكند كه <بگويم پسرم در كدام عمليات گم شده؟ براي يافتن اجساد شهدا هم گروههاي جستوجو وجود دارد ولي كسي گم شدن پسرم را پيگيري نكرده و حتي به ما اطلاع هم نداده بودند.>
پاسخ رئيس بيمارستان روانپزشكي سعادتآباد به اين مساله چنين است:<ما انتقالدهندههاي خوبي نيستيم چون برداشت خودمان را از وقايع انتقال ميدهيم كه خيلي از اوقات با واقعيت مطابق نيست. به اين نكته توجه داشته باشيد كه وقتي جانبازان به مرخصي ميروند، تحويل خانواده ميشوند. جانبازاني كه گم شدهاند ممكن است زنده باشند. شايد هم اتفاقاتي برايشان افتاده باشد مثلا هنگام عبور از خيابان ماشين به آنها زده باشد. من در مقام قضا و قانون نيستم، زندان ندارم و زندانبان هم نيستم. اصل درمان ما بر تعامل با جامعه است. وقتي جانبازان را با اتوبوس بيرون ميبريم ممكن است يك نفر هم فرار كند البته اين نافي مسووليت من نيست، ولي شما به جاي ديدن نكات مثبت، نيمه خالي ليوان را ميبينيد.>
مجموعه اين شرايط است كه موجب ميشود كارشناسان تأكيد كنند وضعيت نگهداري جانبازان اعصاب و روان نياز به تحول دارد.
استفاده از اتاق فيكس، فقط براي چند ساعت
ميان اتاق روانشناسان و مددكاران مركز و يكي از اتاقهاي خوابگاهي، راهروي كوچكي هست كه به يك اتاق ديگر منتهي ميشود. از سوراخ كوچك روي در اين اتاق ميتوان ديوارهاي موكت شده و تختي را ديد كه از هر طرف نيممتر با ديوار فاصله دارد. اين همه وسايل موجود در اتاقي است كه براي محروميت اجتماعي يا درمان بيماراني كه رفتارهاي ناخوشايند دارند، تجويز ميشود. روانشناسان مركز ميگويند اتاق فيكس جنبه تنبيهي دارند ولي مدتزمان نگهداري بيمار در اين اتاق نبايد از چند ساعت بيشتر باشد.
بيماراني كه بهدليل توهم، هذيان يا پرخاشگري براي خود يا ديگران خطرناك باشند، بايد در اتاق ديگري به نام ايزوله نگهداري شوند كه از نظر محركهاي محيطي نظير نور، صدا و هوا، شرايط مطلوبي دارد. مدت نگهداري بيماران در اين اتاق ميتواند تا چندين روز به طول بينجامد. آنها ادامه ميدهند: <متأسفانه اين مركز فاقد چنين اتاقي است و جانبازان براي مدت طولانيدر اتاق فيكس نگهداري ميشوند در حالي كه نبود محركهاي محيطي در چنين فضايي، انسانهاي سالم را نيز دچار توهم ميكند.>
اما رئيس بيمارستان به اين نكته اشاره ميكند كه يكي از روشهاي موجود در برنامه درمان بيماراني كه رفتار خشونتآميز دارند، نگهداري آنها در اتاق ايزوله و فيكس است. او در مقابل اين ادعا كه برخي از جانبازان بيش از 7 ماه در اتاق فيكس مركز نگهداري شده و تنها براي غذا خوردن، استفاده از دستشويي يا استراحتي كوتاه از اين اتاق خارج ميشدند، ميگويد: <نگهداري جانبازان اعصاب و روان در اتاق فيكس، جنبه درماني دارد، نه تنبيهي. مدتزمان ماندن آنها در اين اتاق، به ساعت هم نميرسد، چه رسد به روز>!
او ادامه ميدهد: <امكانات نگهداري و تعداد پرسنل تخصصي ما هم بسيار كم است. در اين بيمارستان به ازاي هر تخت يك نيروي كار وجود دارد. در حالي كه ساير مراكز 3/1 تا 7/1 درصد نيروي انساني به ازاي هر تخت دارند. ما را هنوز به عنوان بيمارستان نشناختهاند و حق و حقوق مراكز بهداشت و درمان وزارت بهداشت به ما پرداخت نميشود. به كاركنان اين مركز سختي كار، نوبت كاري،حق شيفت و اضافهكاري مطابق با مراكز درماني تعلق نميگيرد و كساني كه اينجا كار ميكنند مانند ساير كاركنان بنياد حقوق ميگيرند. مركز ما اينقدر مظلوم واقع شده كه تنخواه بگير است ولي با همه اين كاستيها ادعا ميكنيم كه يكي از بهترين مراكز اعصاب و روان كشور است.>
در اتاق پرستاري بيمارستان، ظرفهاي كوچكي به نام كاپ در يك سيني چيده شده است. هر جانباز يك كاپ دارد كه داروي روزانهاش را در آن گذاشتهاند. روزي چند بار اين كاپها در اتاقها ميگردد تا داروها در زمان مقرر مصرف شود؛ داروهايي كه دهقان، مسوول واحد پرستاري بيمارستان، آنها را دليل خرابي و كشيده شدن دندانهاي همه جانبازان اين مركز ميداند. او چنين توضيح ميدهد: <داروهاي اعصاب و روان موجب خشكي دهان ميشود و بايد براي جبران آن مايعات زيادي مصرف كرد، ولي بسياري از بيماران رعايت نميكنند بنابراين دندانهايشان دچار پوسيدگي ميشود.>
به گفته او در بيمارستان <ساسان> پروتزهايي به جاي دندانهاي كشيده آنها گذاشته ميشود ولي بيماران آنها را گم ميكنند. اين در حالي است كه يكي ديگر از كاركنان اين مركز ميگويد:< در بيش از 10 سالي كه اينجا كار ميكنم هنوز نديدهام دندان يك بيمار را پر كنند. دندانها به محض خراب شدن، كشيده ميشود و دندانهاي مصنوعي كه براي بيماران ميگذارند، كيفيت خوبي ندارد. به همين دليل آنها را از دهانشان خارج و گم ميكنند.>
رئيس بيمارستان به حلقه مفقودهاي در درمان جانبازان اشاره ميكند. او ميگويد: <در همه كشورهاي دنيا مراكزي وجود دارد كه فاصله ميان نگهداري جانبازان در جامعه و بيمارستان را پر ميكند. مراكز روزانه، هزينه ايجاد يك تخت بيمارستاني را به سيستم بهداشت و درمان تحميل نميكند. تجربه نشان ميدهد كه 99 درصد بيماران مراجعهكننده نيازي به بستري ندارند و ميتوانند از اين مراكز خدمات درماني دريافت كرده و به خانه بازگردند. البته هزينه احداث اين مراكز در بودجه كشوري امسال پيشبيني شده كه اميدواريم محقق شود.>
مهارتهاي اجتماعي، در حال فراموشي
ابراهيم كرمي سهام خود را بازيگر سرشناسي معرفي ميكند. اسم او را هم بايد بنويسي، بازيگر گروه تئاتر اينجا. انگار قهرمانان جنگ انتظار داشتند مشهورتر از اين باشند. 37 نفر از بيماران تحت پوشش نمايش- درماني هستند. زيرزمين ساختمان، سالن بزرگي است كه وقتي كارآيياش را بداني، كوچك مينمايد. گروههاي نمايش- درماني، موسيقي-درماني، نقاشي، سفالگري، حصيربافي و ... بايد در اين فضا با هم كنار بيايند.
فهرست اسامي جانبازان، روي ديوار چسبانده شده، روي نام يك سوم از آنها ماژيك سبز كشيدهاند؛ يعني اين افراد با دارو درمان شدهاند. عبدالنبي شريفپور و مجيد امرايي كه مسوولان بخش كاردرماني هستند، ميگويند: <با وجودي كه نتايج كاردرماني اين مركز به صورت چندين پاياننامه كارشناسي ارشد درآمده و در تعداد زيادي سمينار بينالمللي ارائه شده، هنوز نتوانستهايم به سيستم بقبولانيم كه نيازمند نيروي كمكي هستيم. علاوه بر اين، به دليل ساخت و ساز در محوطه و لولهكشي ساختمان، مدت نسبتا طولاني كه كيفيت كار پايين آمده و از 20 روز پيش تاكنون، كار كاملا متوقف شده است. در حالي كه اگر هر يك از بخشهاي چرخه درمان اين بيماران خوب كار نكند، مثلا به دليل كمبود نگهبان، يك برخورد منفي با بيماران صورت گيرد، روند درمان به سمت صفر ميرود.>
محسن فلاحتي، كارشناس ارشد روانشناسي كه در اين مركز كار ميكند، نيز به نكته ديگري اشاره دارد. او ميگويد: <اين بيماران روز به روز منزويتر ميشوند. قبلا افراد زيادي از ادارات و مراكز مختلف براي عيادت و انجام كارهاي تحقيقاتي ميآمدند ولي روند صدور اجازه بازديد را پيچيده كردهاند. ارتباط ما با مراكز علمي هم قطع شده و با تعطيل شدن فعاليتهاي كار-درماني جانبازان، خيلي از مهارتهاي اجتماعي آنها در حال از بين رفتن است.>
موقع خداحافظي، جانبازان بيمارستان اعصاب و روان
از خواب بيدار شدهو دوباره روي همان پلهها نشستهاند.
يكي صدايت ميزند: <موقع نوشتن حرفهاي ما يادتان
باشد كه اگر كسي كار بدي انجام دهد، بايد كتك
بخورد. اين طبيعي است، همان طور كه ممكن است شما
از پدرتان كتك بخوريد، يا در مدرسه، از معلمان.>
ياد صحبت روانشناس مركز ميافتي: <بيماران اعصاب و
روان بعد از مدتي موسسهزده ميشوند |