بازگشت به صفحه اول

 

 
 

گزارشی از اعتراضات و درگیریهای 18 تیر در تهران

از ساعت 4 بعد از ظهر نيروهاي گارد و ضدشورش و بسيج و لباس شخصي باتوم به دست در  خيابان هاي اصلي و ميدان هاي اصلي شهر مستقر شده بودند .حتي در جلوي مترو و داخل مترو نيز نيروهاي گارد ويژه حضور داشتند. چندين هلي كوپتر بر بالاي سر جمعيت در ميدان هاي اصلي مانند ازادي و انقلاب و ولي عصر حركت مي كرداز سمت آزادي به ميدان انقلاب به فاصله هاي كمي نيروهاي گارد ايستاده بودند.خيابان توحيد توسط نيروها بسته شده بود جمعيت تقريبا هزار نفري كه از ازادي و شهرك غرب به سمت انقلاب حركت مي كردند در حاليكه شعار مرگ بر ديكتاتور مي دادند مجبور شدند مسير خود را تغيير بدهند و به سمت ازادي حركت كنند. تعدادي نيز از كوچه ها و خيابان هاي فرعي خود را به سمت انقلاب رساندند.ميدان انقلاب به خصوص در جلو درب اصلي دانشگاه تهران مملو از نيروهاي گارد و بسيج و لباس شخصي بود و هر نيم ساعت حدود 50 نيروي گارد را با ماشين به ميدان انقلاب مي اوردند و در انجا مستقر مي كردند.

نيروهاي گارد به مغازه هايي كه باز بود حمله مي كردند و فروشنده را وادار به بستن مغازه مي كردند تا جلوي پناه دادن مردم را بگيرند. و 3 مغازه دار را بازداشت و در حاليكه با ضربات باتوم به جانشان افتاده بودند آنها رابه داخل ماشين بردند.

 اتحاد مردم بسيار عالي بود هر نيروي گاردي كه فردي رو دستگير مي كرد مردم با آجر به سمت او حمله مي كردند و در چند مورد توانستند مردم رو از دست نيروهاي گارد نجات بدهند.با اين وجود تعداد زيادي مورد ضرب و شتم قرار گرفتند و نزديك به 50 نفر در انقلاب بازداشت شدند..مردم با هر حمله آنها شعار مرگ بر ديكتاتور و مرگ بر خامنه اي و مرگ بر احمدي نژاد و مجتبي بميري رهبري رو نبيني، نترسيد نترسيد ما همه با هم هستيم را سر مي دادند  . در مقابل دانشگاه تهران نيز عده اي از جوانان شعار دانشجوي زنداني آزاد بايد گردد را فرياد مي زدند .درگيري ها از ميدان اصلي انقلاب به خيابان هاي فرعي انقلاب مانند خيابان كارگر و جمالزاده و 16 آذر، فروردين هم كشيد شد .ساعت 8:20 نيروهاي گارد موتور سوار از سمت ولي عصر و خيابان وصال به سمت جمعيت واقع در ميدان انقلاب يورش اوردند.و مردم چه زن و چه مرد با پرتاب آجرو به آتش كشيدن لاستيك و سطل هاي زباله انها رو مجبور مي كردند كه عقب بكشند در ميدان انقلاب دو موتور نيروهاي گارد توسط مردم به آتش كشيده شد.

جمعيت آنقدر زياد بود كه نيروهاي گارد و ضد شورش براي مقابله با جمعيت از گاز اشك آور استفاده مي كردند  و مردم با آتش زدن سطل هاي زباله در وسط خيابان به مقابله با گاز اشك آور مي پرداختند.هر كس از داخل اتومبيل شعار مي داد نيروهاي بسيج و گارد به طرف او يورش مي بردند و شيشه هاي اتومبيل را خرد مي كردند.اين درگيري ها از خيابان آزادي تا انقلاب و ولي عصربا وجود تاريكي هوا همچنان ادامه دارد و از ساعت 10 شب مردم در خيابان ها و پشت بام ها شعار الله اكبر و مرگ بر ديكتاتور را سر مي دهند و همچنان فرياد ها بلند است.

فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران

18 تیر 1388 برابر با 9 ژولای 2009

----

2009-07-10  

نترسیدیم چون همه با هم بودیم....

ساعت چهار بعد از ظهر کمی پایین تر از میدون ونک در یکی از خیابانهای فرعی ماشین را پارک کردیم و چهار نفری به سمت میدان ولی عصر راه افتادیم. جا به جا پلیس ایستاده بود و ما با خیلی از مردم دیگر که از بطری های آب در دست یا ماسک روی دهن یا خنده ی معنی دارشان می فهمیدیم که راهشان با ما یکیست در پیاده رو روان بودیم. گاهی کسی چیزی می گفت و همه جمعیت با هم می خندیدیم. بیشتر صحبت ها روی سخنرانی احمدی نژاد و شاپرک و پاک ترین انتخابات جهان و نماد تغییر و معظم له و پسرش مُجی بود.

میدان ولی عصر دیگر رسما حکومت نظامی بود. راننده اتوموبیل پاجرویی علامت وی برایمان نشان داد و فوری توسط پلیس نگه داشته شد و راننده دستگیر شد. آن طرف تر پرایدی برایمان بوق بوق زد, شیشه هایش با شدت هر چه تمامتر توسط باتوم خورد شد. همه به هم نگاه می کردیم. چکار باید می کردیم؟ فقط به راهمان ادامه دادیم. چند دور دور میدان ولی عصر زدیم, تا می ایستادی یکیشان با باتوم به تو می فهماند که توقف بیجا مانع کسبشان است.(مرده شور کسبشان را ببرد)
پیرزنی خوش لباسی رفت کنار خیل پلیس ها و با گریه به آن ها می گفت آخر چرا با ملت اینطور رفتار می کنید؟ ما منتظر عکس العمل پلیس ها شدیم. اما آنها عین آدم آهنی با چشم های شیشه ای فقط نگاهش کردند.
ساعت حدود 5 بود. هوا بی نهایت گرم بود .همه عرق کرده بودیم. جمعیت همانطور به سمت ما روان بود. احساس می کردیم هنوز وقت شعار دادن نیست. راهپیمایی در خیابان که اصلا فکرش را نمی شد کرد. اما پیاده روها مملو از جمعیت بود.
دوستی زنگ زد که به میدان انقلاب رسیده و آنجا شدیدا شلوغ است. مردم شعار می دهند و نیروها همینطور کتکشان می زنند.
هر چه جلوتر می رفتیم تعداد نیروهای نظامی- که هنوز انواع و اقسامشان را درست نمیشناسم- بیشتر می شد. بخصوص لباس سبز لجنی ها با باتوم های سبز و کلاهخورد با تعداد زیاد در کوچه های فرعی جمع شده بودند و منتظر خبر آنتنهای بیسیم به دست خیابانی شان ایستاده بودند. از جلویشان که رد می شدی با چشمهای ورقلمبیده چنان خیره و باولع به جمعیت ساکت پیاده نگاه می کردند, انگار که گرسنه ی کتک زدن هستند و این را بعد از مدتی به خوبی ثابت کردند.

به خاطر ازحام جمعیت از بلوار کشاورز نمیشد رفت. پس به طرف چهار راه ولی عصر راه افتادیم. دوست دیگری زنگ زد که در چهار راه ولی عصر هم دارند ملت را می زنند. پیر و جوان و زن و مرد و بچه و بزرگ هم حالیشان نیست. همه را می زنند. چیزی که برای من جالب بود این بود که تعداد زنان شرکت کننده از همیشه بیشتر بود. شاید از هر ده نفر شش هفت نفر زن بودند و تعداد زنان مسن که با دختر یا پسرشان آمده بودند بیشتر از حد تصورم بود.
زنی حدود نود ساله را دیدم که با عصا به سختی راه می رفت و با خانواده پر از نوه اش آمده. راستش آنقدر لباس هایشان شیک و پیک بود که فکر کردم می خواهند بروند مهمانی. دلسوزانه گفتم مادر جان جلوتر بدجور می زنند خدای نکرده گوشه ی باتومشان به شما یا نوه هایتان بخورد سالم نمی مانید. دخترش با نگرانی به من گفت تورو خدا شما کمی نصیحتش کنید. اقلا جلو دست و پای جوانهای مردم نایستند.
پیرزن ایستاد و نگاهی به من کرد و گفت: خوب بخورد, مگر خون من و نوه ها رنگین تر از بقیه ست؟ باور کن یک ماه است از خانه بیرون نیامدم اما امروز خواهش کردم مرا بیاورند. مرگ بهتر از این زندگی ست.
صحنه های اینچنینی زیاد دیدم. بچه های ترد و نازک و زیبا بغل پدر و مادرشان, حتی نوزاد.
طالقانی را هم رد کردیم. حدود دانشکده هنرهای تزئینی رسیدیم همینطور الکی بهمان یورش آوردند هر که جلوی دستشان رسید زدند . می دویدیم در یک کوچه فرعی. آنها هم تقسیم می شدند و هر دوسه نفر به کوچه فرعی می آمدند و باتومشان بر کمر و دست و پا و سر ما فرو می آمد. ما چون چهار نفری رفته بودیم و هی باید مواظب هم می شدیم در این مرحله زیاد کتک خوردیم. از آن به بعد تصمیم گرفتیم قبل از هر یورش و قبل از هر چهار راه با هم قرار بگذاریم بعدش کجا همدیگر را ببینیم. موبایل هایمان هم از کار افتاده بود.
گاهی من از صاحب خانه ها یا صاحب مغازه هایی که دم در ایستاده بودند می خواستم بعد از حمله درشان را باز بگذارندتا ما بپریم داخل.(می دیدم جلوتر دارند حمله می کنند) و همین صحبت ها باعث شد بارها از کتک فرار کنیم و عده ی دیگری را هم با راهنمایی به آن محلها, نجات بدهم. یک بار سرایدار ساختمان احمدی نژادی از کار درآمد و با اینکه همه مان را راه داد کمی نصیحمان کرد و گفت بعدا می فهمید چرا احمدی نژاد در این شرایط از همه بهتر است. و درضمن داشت به مرد حدودا شصت ساله ای که گاز اشک آور حالش به هم خورده بود و می گفت تازه عمل قلب کرده با آبی که به صورتش می زد کمک می کرد.
هر کار کردیم نشد به چهار راه ولی عصر برسیم . هر چه الکی گفتیم خانه مان آنجاست مگر گوش می دادند... باتومشان زبانشان بود. گاهی از دور صدای تیراندازی می شنیدیم و کلی نگرانمان کرد. نزدیکی های چهارراه پسر قدبلند و شجاعی به یکی از باتوم سبز لجنی ها چنان حمله کرد و به زمین پرتش کرد که همه بی اختیار به او آفرین گفتیم. دختر ماسک به صورتی هم بی محابا به تعداد زیادی سرباز نزدیک شد و کلی فحش و شعار داد. آنها هم تا می خورد زدنش... من در حال فرار از دست سرباز دیگری بودم خودم ندیدم, اما بعدا شنیدم که آن دختر و پسر دستگیر شده اند.
تصمیم گرفتیم دوباره به سمت میدان ولی عصر برویم. در بلوار کشاورز جمعیت ناگاه از پیاده رو به خیابان رفته و شروع به شعار دادن کردند. بعضی ها گل در دستشان بود. ما هم با دست زدن و فریاد شعارها همراهی شان کردیم. ماشین ها بوق بوق می کردند. اما هنوز چند لحظه نگذشته بود که بهشان حمله شد و چند تایشان را دستگیر و بقیه را با باتوم و شوکر زدند.
هر چه هوا خنک تر می شد تعداد بسیجی ها و لباس شخصی ها بیشتر می شد. هر چند دقیقه تعداد زیادی موتور سوار با لباس های مختلف, ساده و آلاپلنگی روشن و آلاپلنگی تیره و خاکی و... می آمدند مانور میدادند و حین حرکت باتومشان را بر سر و صورت مردم می کوبیدند. ما که بارها توسط آنها تعقیب شدیم, از راه کوچه پس کوچه ها دوباره به خیابان ولی عصر برگشتیم. جلوی فروشگاه قدس( کوروش سابق) دختر قد بلندی الله اکبر گفت و فوری یکی از همین لباس شخصی ها دستگیرش کرد. پسر مو بلندی هم با کتک بین دو موتور سوار بسیجی نشاندند و بسیچی عقبی گلویش را در حد خفگی گرفته بود و فشار می داد. همه مان بی اختیار فحش دادیم و دوستانشان با آمدن به پیاده رو و فرود آوردن باتوم بر سر و رویمان تلافی درآوردند. البته توانستیم از آن مهلکه هم فرار کنیم.
این راهم بگویم, دو آقای همراه ما بیشتر از ما خانم ها کتک خوردند
یک جا که از دست نیروهای انتظامی به مغازه ای پناه بردیم یکهو ریختند در مغازه و از یکی از آقایان همراه ما کارت شناسایی خواستند. ظاهرا در چهار راه پایین تر خبر داده بودند یک نیروی خارجی شورشی همراه ماست. همراه ما هم شوخی اش گرفته بود و گفت همین دیشب با جمبوجت مرا فرستاده اند ایران. باتوم که بالای سرش رفت کمی آدم شد و کارت شناسایی اش را نشان داد. یکیشان که لهجه ی روستایی غلیظی داشت بر تقلبی و جعلی بودن کارت اصرار داشت(هر طور بود می خواست دستگیرش کند) اما با خواهش تمنای ما و صاحب مغازه که الکی گفت من اینها را می شناسم ولش کردند.
در خیابان ولی عصر نمیشد ماند, بارها از راه کوچه پس کوچه ها بخصوص خیابان دانشیان به خیابان فلسطین رفتیم و هر وقت هوا پس می شد دوباره به ولی عصر برمی گشتیم. یکبار چنان با باتوم بر فرق مرد جوانی کوبیدند که سرش شکافته شد و خون راه افتاد. طفلک برای اینکه دستگیر نشود رفته بود پشت بوته ای قایم شده بود.

یکی از اهالی که از پنچره دید برایش دستمال آورد سرش را ببندد. از همه خواهش می کرد به او نزدیک نشوند تا پلیس نیاید سروقتش. از او اجازه گرفتم و ازش چند عکس گرفتم. گفت جوری بنداز که صورتم معلوم نشود.

در بلوار کشاورز مرتب گاز اشک آور می زدند و دودش به خیابان فلسطین که ما شعار می دادیم هم آمده بود. چند نفر حالشان به هم خورد.خوب شد من چند دستمال سفید و یک شیشه کوچک سرکه با خودم برده بودم. ملت هم دو سطل زباله
درخیابان فلسطین کمی بالاتر از بلوار کشاورز) آتش زده بودند که از آنها هم عکس گرفتم.
ماشینی برای پاشیدن آب آمد. مردم حمله کردند و نگهش داشتند و راننده را مجبور کردند تمام آبش را همانجا خالی کند. زیر پایمان پر شد از آب روان.
مردم جلویش شعار می دادند: مجتبی, بمیری, رهبری رو نبینی,

شعارهای دیگر, مرگ بر دیکتاتور... الله اکبر... مرگ بر خامنه ای و... بود.
عجیب بود به غیر از یکی دوبار, من حرفی از موسوی نشنیدم. خواسته های مردم خیلی بالاتر رفته.
به نظر من راهپیمایی امروز نه برای دفاع از جنبش دانشجویی بلکه به خاطر اظهار نفرت از حکومت بود. مدت زیادی هم بود که راهپیمایی ها تعطیل شده بود و مردم تشنه ی ابراز اعتراض بودند.
اتحاد مردم هم برایم جالب بود. از هر قشری می شد دید. از خانم چادری که کیپ رویش را گرفته تا خانم بد حجاب. از جنوب شهری گرفته تا شمال شهری و قشر متوسط. از حاج آقای ریشو تا مرد کراوات زده ریش هفت تیغه.
حدود ساعت 9 بود که هنوز خیل مردم به سوی خیابان ها سرازیر بود. در یوسف آباد زنی می گفت خانه بیخیال نشسته بودم که بی بی سی تظاهرات شما را نشان داد. دیگر نتوانستم در خانه بمانم... و او سخت تر از بقیه شعار می داد.
کودکی تفنگ به دست روی موتور سیکلت پدرش نشسته بود و می گفت می خواهم دشمنای مردم را بکشم. یعنی بسیجی ها را. پدرش خندید گفت هیس بابا جان.

هیچکدام باور نمی کردیم با این همه احتمال خطر این تعداد مردم بریزند در خیابان...
موقع برگشتن به کرج از این آقای همراهم پرسیدم به نظرت بهترین قسمت راهپیمایی امروز چه بود؟
گفت همان قسمت که مرا با خارجی ها اشتباه گرفته بودند! و تا به خانه برسیم به شوخی از آینه ماشین مرتب به صورت خودش نگاه می کرد. آخر راه به او گفتم عزیزم, فکر می کنم منظورش از خارجی عراقی و عرب بود نه اروپایی و آمریکایی!
حالش را می توانید حدس بزنید... اما من حال خوبی دارم. امروز همه پر از شور و هیجان بودند و از افسردگی این چند روز گذشته در مردم خبری نبود.
منتظر اعلام راهپیمایی بعدی هستیم.
نه... ما سر باز ایستادن نداریم.
ببخشید اگه عکسها خوب نیستن و فقط از یه حدود منطقه گرفته شده. فقط این چند لحظه بود که ما تونستیم موبایل دربیاریم و همه ش در حال دویدن و مخفی شدن بودیم. دورینم رو با اینکه قبلش آماده کرده بودم, باتریشو گذاشته بودم شارژبشه, عکس های قبلی رو درآورده بودم... اما به به توصیه دوستان نتونستم ببرم. دست هر کس دوربین می دیدن سخت تر حمله می کردن و می گرفتنش تا اونجایی که می خوردن می زدنش مگه برای خودش جایی مناسب مثل پشت بام پیدا می کرد.

یکی از دوستان که به محل تجمع در گوهردشت کرج رفته بود و از ساعت 4 تا 8 اونجاها قدم زده بود می گفت اونقدر نیروی انتظامی بود که کسی جرات ابراز اعتراض و شعار دادن نکرد. تعداد مردم در پیاده روها خیلی بود اما نتونستن کاری از پیش ببرن. حالا بعد از 8 خبری بوده نمی دونم.
همینجوری:
هر وقت مشکلی برای کسی پیش میومد آقای محمد علی ابطحی ای میل می داد کاری از دست من برمیاد حتما بهم بگید.
حالا خودش زندانه و کاری از دست ما هم برنمیاد...
امیدوارم هر چه زودتر ژیلای بنی یعقوب که شنیدم حالش تو زندان خوب نیست, همسر گرامی اش بهمن احمدی اموئی, محمدعلی ابطحی, سعید حجاریان, سمیه توحید لو, مهسا امرآبادی و همسرش مسعود باستانی, احمد زید آبادی, تاجیک, کیوان صمیمی, عطریانفر,سعید لیلاز, مصطفی قوانلو قاجار, عیسی سحر خیز, خلیل میراشرفی, مازیار بهاری, روح الله شهسواری, فریبرز سروش, علیرضا بهشتی, مهدی زابلی, و بقیه زندانیان عزیزی که تنها جرمشون گفتن حقیقت و عقایدشون بوده آزاد

----

اعتراضات مردم  به نقاط مختلفی تهران گسترش یافته است

بنابه گزارش رسیده از تهران، تعداد زیادی از مردم وجوانان در حال حاضر بسوی میدان آزادی در حرکت هستند.

مردم و جوانان از طرف میدان آزادی و توحید و سایر خیابانها  که قصد داشتند به سوی میدان انقلاب بروند و در آنجا اجتماع خود را برگزار کنند با انبوهی از نیروهای سرکوبگر مواجه شدند و راه آنها را سد کردند  .گفته می شود مسیر توحید به سوی انقلاب بصورت کامل توسط سرکوبگران بسته شده. مردم و جوانان مسیر خود را عوض کردند و به سوی میدان آزادی در حال حرکت هستند. گزارشهایی حاکی از تجمع مردم در میادین مختلف شهر است. همچنین لحظه به لحظه بر تعداد جمعیت افزوده می شود. اعتراضات بصورت متمرکز نمی باشد بلکه در سطح شهر پراکنده شده است.

جوانان با شعارهایی مانند مرگ بر دیکتاتور و نترسید نترسید ما همه با هم هستیم به اعتراضات خود ادامه میدهند.

  نیروهای گارد ویژه ،سپاه پاسداران، بسیج و لباس شخصیها بصورت بسیار گسترده ای  در خیابانها تهران حضور دارند. آنها با باتوم وگاز اشک آور بسوی مردم حمله می کنند و مردم را مورد ضرب وشتم خود  قرار میدهند.همچنین هلی کوپترهای نظامی بر فراز خیابانهای  تهران به پرواز در آمده اند.

فعالین حقوق بشر و دمکراسی ایران، یورش به اعتراضات مردم و مورد ضرب وشتم قرار دادن آنها را محکوم می کند. و از جامعۀ جهانی خواستار حمایت از مردم بی دفاع ایران است.

فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران

18 تیر 1388 برابر با 9 ژولای 2009

----

گزارش فردی از 18 تیر

18 تیر

انقلاب- ولیعصر- هفت‌تیر- کارگر

چند هزار نفر آمده بودند، اما نیروهای انتظامی، ضدشورش، گارد ویژه و لباس شخصی‌ها هم تقریبا به همان تعداد بودند.

به قصد انقلاب سوار شده بودم اما 16 آذر پیاده شدم، چون سر خیابان نیروهای امنیتی ایستاده بودند و خیلی از ماشین‌ها ترجیحشان این بود که آن مسیر را نروند. ساعت 5/4 بود. جمعیت پراکنده به سوی میدان انقلاب می‌رفتند. دانشگاه به نظر سوت و کور می‌آمد اما میدان کم‌کم شلوغ می‌شد. جمعیت مدام میدان را دور می‌زدند و به رغم تلاش نیروهای امنیتی و لباس شخصی‌ها که با تحکم و گاه با باتوم سعی در راندن آن‌ها به خیابان‌های فرعی داشتند، سعی داشتند در میدان بمانند. اما به هرحال عده‌ای به خیابان‌های فرعی رانده شدند، این بار به ضرب و زور گاز اشک‌آور. به ندرت شعاری داده می‌شد. گاه الله و اکبر و یا اینکه ماموران را هو می‌کردند. مردم بیشتر حضور داشتند و راه می‌رفتند. ماموران هم به بازی مردم تن داده بودند و اجازه‌ تجمع نمی‌دادند. تا ساعت 5/5 که توی میدان بودم به جز یکی دو مورد، ضرب و شتمی صورت نگرفت. اما کسانی را دستگیر کردند و عمدتا پسران جوان. دو نفر را ابتدای خیابان کارگر دستگیر کرده و کنار مغازه‌ای نشانده بودند. از آن‌ها می‌خواستند پشت به خیابان و روبه  دیوار بنشینند و آن‌ها حاضر به این کار نبودند. آنقدر با باتوم آن‌ها را زدند تا  بالاخره تسلیم شدند و روبه دیوارنشستند.  خیابان کارگر جنگ و گریز بود. گاز اشک آور به وفور زده شده بود و مردم به صورت دستجات کوچک آتش روشن کرده بودند. مغازه‌ها از همان ساعت 5/4 کم‌کم بستند و ساعت 5/5 تک و توک باز بودند. تجمعات دوطرف خیابان کارگر تا فاطمی ادامه داشت. من از بلوار به طرف میدان ولیعصر رفتم. از توی شانزده آذر جماعت زیادی (شاید هزار نفر) دسته‌جمعی حرکت می‌کردند و با انگشت‌هایشان علامت پیروزی ساخته بودند. آن‌ها به طرف ماموران می‌آمدند. اما ماموران آن‌ها را پراکنده کردند. جنگ و گریز و درگیری تا میدان ولیعصر کشیده شد. ماموران همه جا با باتوم، گاز اشک‌آور و با موتورهای پرسروصدا مانور می‌دادند و مانع تجمع مردم می‌شدند. از میدان ولیعصر به هفت تیر رفتم. آن‌جا خبری نبود. دوباره به طرف ولیعصر بازگشتم. توی میدان کارگر جوانی را از پشت یک موتور پایین کشیدند و حسابی او را کتک زدند. دست‌ وگردنش زخمی شده بود. شکمش را گرفته بود و فریاد درد می‌کشید. ماموران می‌خواستند او را با خود ببرند. ما همه دور ماموران جمع شدیم. بیشتر زن‌ها و دخترها. ماموران با زنان و دختران با ملاحظه بیشتری رفتار می‌کنند. مردان وبه ویژه پسران جوان را به راحتی کتک می‌زنند و یا می‌برند. توی میدان حتی دختری جوان با یکی از ماموران درگیر شد و او را هل داد و توی شکمش زد اما مامور او را کتک نزد و حتی دستگیر نکرد (این هم از خاصیت‌های یک رژیم مردسالار است!). خلاصه با پافشاری و اصرار و ریش‌سفیدی یکی دو تا پیرمرد توانستیم آن کارگر جوان را بدر ببریم. جماعت در تمام مسیر از ولیعصر تا انقلاب در رفت وآمد بود. ماشین‌ها بوق می‌زدند. مامورین به ماشین‌ها حمله می‌کردند و دیدم که شیشه پشت یک ماشین پیکان را روی سر مسافران خرد کردند. تک و توک ساندویچ‌فروشی‌ها باز بود. شاهد بودم که مامورین شیشه یکی از ساندویچ‌فروشی‌ها را شکستند و مشتری‌هایش را به زور باتوم بیرون کردند. اکثرشان زن و بچه بودند. توی بلوار مردم در حرکت بودند. عده‌ای می‌رفتند و عده‌ای می‌آمدند. آنان که رفته بودند باز می‌گشتند و آنان که بازگشته بودند راه آمده را دوباره و چندباره می‌رفتند. ماموران به بازی گرفته شده بودند. آن‌ها هم مدام به دنبال جمعیت می‌رفتند، مانع تجمع آن‌ها می‌شدند. سعی می‌کردند با شعار‌های دسته‌جمعی با رژه و کوبیدن باتوم‌ روی سپرهایشان مردم را بترسانند، اما مردم حق داشتند توی خیابان باشند، حکومت نظامی که نبود! اگر هم بود اعلام نکرده بودند!  روی چمن‌های بلوار خانواده‌ای روی گازپیک‌نیکی‌اش چای دم می‌کرد و کمی بالاتر گروهی از لباس‌شخصی‌ها روی چمن‌ها ولو شده و خستگی در می‌کردند.

----

با حمایت مسافران، جاده چالوس

مسیر سبز شد

همزمان با تظاهرات گسترده مردم در تهران و شهرهای دیگر در سالگر هژدهم تیرماه، امروز در جاده چالوس بسیاری از مسافران که از تعطیلات آخر هفته از شهرهای شمالی کشور باز می گشتند پرچم های سبز در دست داشتند و با بیرون آوردن دست هایشان از پنجره به نشانه پیروزی، بوق زدن و روشن نگهداشتن چراغ اتوموبیل ها با اعتراض خود، مسیر چالوس- تهران را پیمودند. همچنین شعارهای یا حسین- میرحسین از درون اتوموبیل ها به گوش می رسید. و در کنار مسیر نیز ساکنین روستاها، شهرهای کوچک و استراحتگاه های کنار جاده ای برای مردم روبان های سبز تکان می دادند. همچنین بسیاری از اتوموبیل ها عکس هایی از میرحسین موسوی و مهدی کروبی را که از زمان تبلیغات انتخابات نگهداشته بودند به شیشه زده بودند.

مردم این روزهااز هر فرصتی برای بیان اعتراض خود به شیوه های ابتکاری استفاده می کنند.

____________________________________________________________

امشب در تهران مردم فریاد می زدند

مجتبی، بمیری، رهبری را نبینی

هم اینک فریادهای الله و اکبر در تمام پشت بام های تهران شنیده می شود و حتا افرادی که در تظاهرات امروز مورد ضرب و جرح قرار گرفته اند پر توان تر از همیشه فریاد می زدند. یک شعار جالب توجه از امشب روی بامها شنیده می شد که مستقیماً رهبر کودتا را هدف قرار می داد. آن شعار این بود: مجتبی، بمیری، رهبری را نبینی.

گفتنی است مردم در تقاطع خیابان ولی عصر (مصدق) با انقلاب حضور چشمگیر داشتند و همچنین نیروهای نظامی حکومت نیز که این مساله منجر به درگیری و مجروح شدن تنی چند از مردم کشورمان شد. رانندگان اتوبوس های شرکت واحد که معترضین را منتقل می کردند، در سر چهارراه ها معترضین را پیاده نمی کردند تا دستگیر و مورد حجوم قرار گیرند، بلکه با اقدامی ستودنی آنان را در محل های امنی که دورتر از محل درگیری ها بود پیاده می کردند و در محل درگیری ها در اتوبوس ها را باز نمی کردند تا نیروهای امنیتی نتوانند به مردم آسیب برسانند؛

----

همين الان از تظاهرات مي‌آيم. فقط مي‌توانم به شجاعت مردممان آفرين بگويم. در حالي كه صدها نيروي نظامي منطقه انقلاب را محاصره كرده بودند جمعيت ميدان و خيابان‌هاي دانشگاه را پر كردند. سيستم ماموران قطع رابطه بين گروه‌هاي مختلف بود تا به هم نپيوندند اما خود همين منجر به اين شد كه با پراكنده شدن مردم به چهار سو تمام منطقه سرشار از تظاهرات شد. دسته‌هاي پانصد نفري شعار مي‌دادند و تظاهرات مي‌كردند. خشونت رژيم طبق معمول وحشتناك بود اما احساس مي‌كردي كه مانند شبيه خونين هفته پيش نبود. تيراندازي‌هاي هوايي بود  وبيشتر به ارسال گاز اشك‌وار مبادرت مي‌كردند و مردم هم با آتش زدن آشغالها پاسخ مي‌دادند. هدف نيروهاي نظامي ارعاب و ترساندن بود. به همه حمله مي كردند و با باطوم مي‌زدند. در چند جا جوان‌ها را با باتوم خونين و مالين مي‌كردند. دختر بسيار ريزنقشي را چنان زدند كه بيهوش شده بود. تعداد زياد سروكله خونين شده بود. كاملا نيروهاي نظامي خسته و عصبي و مضطرب بودند. بيشتر گارد سپاه بودند و نه گارد ويژه. با موتورهاي قرمز خود ويراژ مي‌دادند و مردم را زير ضرب چوب مي‌گرفتند. جمعيتي كه من با آنها فرار مي‌كرديم به سمت اميرآباد رفتيم. تمام مردم از ختنه ها بيرون آمده بودند و يكصدا شعار مرگ بر ديكتاتور مي‌دادند. چند موتور نظامي را هم مردم آتش زده بودند. تقريا اكثر تظاهر كنندگان ماسك زده بودند تا شناسايي نشوند. تقريبا درس‌هاي تجربيات قبلي را دارند به كار مي‌برندو. هنوز روحيه مردم تهاجمي نيست و بيشتر تدافعي و  آزار و اذيت است. مركز تظاهرات از جنوب اطراف انقلاب تا جمهوري و از شمال تا اميرآباد و از غرب تا دانشگاه دامپزشكي و شرق تا وصال شيرازي بود. نمي‌توانم ميزان جمعيت را بگويم اما گمان مي‌كنم بالاي ده هزار نفر بود. شعارها الله اكبر مرگ بر ديكتاتور مرگ بر اين دولت مرد فريب مرگ بر جنتي مردم‌فريب. در مجموع با موفقيت اين تظاهرات را مردم تهران با افتخار برگزار كردند.

----

تعطیلی مغازه داران در بخشهای مرکزی شهر تهران

بنابه گزارش ارسالی زیر تعدادی از بازاریان مناطق تهران به مناسبت  18 تیر روز سرکوب خونین دانشجویان و مردم ایران از ساعت 13:00 به بعد امروز اقدام به بستن مغازه های خود نمودند. آنها با این اقدام اعتراض خود را نسبت به سرکوب خونین دانشجویان و مردم  ابراز می دارند.

گزارش ارسالی می افزاید : اگر چه امروز پنجشنبه است و بيشتر خريد و فروشها در اين روز انجام ميشود و فروشگاهها تا پاسي از شب باز هستند اما به مناسبت 18 تيركليه فروشنده هاي بازارهاي ميوه و تره بار وابسته به شهرداري منطقه 10از ساعت 13:30 بازار را تعطيل كرده اند.80 درصد مغازه ها و پاساژهاي خيابان رودكي واقع در منطقه10 از ساعت 15، 90 درصد فروشگاهها و پاساژهاي اصلي صادقيه و ستارخان، 90 درصد فروشگاههاي انقلاب كه مركزاصلي خريد و فروش كتاب و لوازم پزشكي است و فروشگاهها و پاساژهاي خيابان ولي عصرو پاساژ اصلي مركز خريد و فروش كامپيوتر در ولي عصراز ساعت 14 ، 70 درصد فروشگاهها و مراكز اصلي خريد خيابان جمهوري و شانزليزه ازساعت 13و پاساژ بزرگ بازار رضا در توپخانه  تعطيل كرده اند.

فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران

18 تیر 1388 برابر با 9 ژولای 2009

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

رجوع به مطالب مشابه