بازگشت به صفحه اول

 

 
 

امیر جوادی لنگرودی در زندان اوین جان باخت

یک جوان بیست و چهار ساله نیز پس از کشته شدن جوانان دیگری که در درگیری‌های پس از انتخابات دستگیر شده بودند، در زندان اوین کشته شد.

خبرگزاری هرانا: طی نامه‌یی که از جانب پدر امیر جوادی لنگرودی به خبرگزاری ارسال شد، امیر جوادی لنگرودی که در اعتراض‌های 18 تیرماه بازداشت شده بود، درگذشته است. متن نامه‌ی مهندس علی جوادی لنگرودی بدین شرح است:
با سلام
«حال كه اين نامه را ارسال مي‌كنم از اوين زنگ زدند و گفتند بيا جنازه‌ی پسر وجگر گوشه‌‌ات را از پزشكي قانوني تحويل بگير. لازم است بگويم پسرم در تاريخ 18 تیر ماه در محدوده‌ی امیرآباد توسط لباس شخصي‌ها مصدوم و در بيمارستان بستري بود اما پس از بهبودي به زندان اوين برده شد و حالا جنازه‌ی پسر 24 ساله‌ام را تحويلم می‌دهند.
پسرم بنام اميرجوادي لنگرودي پسري بود به دور از جريانات سياسي و فقط عاشق وطن بود همين و بس پسري مودب و سر به زير كه به تازه‌گي مادرش را از دست داده بود و عزادار مادرش بود. حال من تنها بايد براي‌اش عزا بگيرم و مادري نيست تا برايش گريه كند.»
مهندس علي جوادي لنگرودي

----

بگویید از قبل بیمار بود

سرمايه: جسد جوان و دانشجوی 23 ساله ای که در ناآرامی های 18 تیرماه گذشته دستگیر شده بود، روز گذشته از سوی پزشکی قانونی کهریزک به خانواده اش تحویل داده شد. یکی از نزدیکان مرحوم امیر جوادی فر در خصوص جزئیات این حادثه به «سرمایه» گفت: «امیر روز 18 تیر دستگیر شد. ما تا دو ساعت بعد از گم شدنش خبری از او نداشتیم تا اینکه ماموری از کلانتری 147 که همراه او بود با موبایل پدر امیر تماس گرفت و گفت بیایید بیمارستان فیروزگر. تا نیمه های شب امیر به دلیل شکستگی از چند جا در بدنش در بیمارستان بستری بود و با ضمانت همان مامور و با همراهی پدر امیر به بیمارستان لاله شهرک غرب منتقل شد.» وی افزود: «ظهر جمعه 19 تیرماه امیر را از بیمارستان مرخص کردند و توسط همان مامور تحویل پلیس امنیت و پیشگیری از جرم داده شد و پس از آن دیگر هیچ خبری از امیر به ما داده نشد، نه زنگی، نه خبری و نه حتی اسمی از او در میان بازداشت شدگان زندان اوین نبود، تا اینکه شنبه 3 مردادماه از طرف پلیس امنیت شهرری با پدر وی تماس گرفتند و گفتند بروید جسد پسرتان را از پزشکی قانونی کهریزک تحویل بگیرید. در حالی که برای تحویل جسد امیر رفته بودیم به ما گفتند باید بگویید برادرتان از قبل دچار بیماری ریه بوده است در حالی که چنین چیزی محال است زیرا امیر کاملاً سالم بود. آنها همچنین از خانواده امضا گرفتند که تشییع جنازه فقط با حضور افراد فامیل و خودی برگزار شده و شعاری در آن داده نشود.» وی تاکید کرد: «بالاخره دیروز جسد را تحویل گرفتیم و امروز صبح (دوشنبه) برای مراسم تشییع به بهشت زهرای تهران می رویم.»

----

جزئیات شهادت یک زندانی دیگر
رامین قهرمانی مدتی طولانی از پا آویزان شده بود

نوروز: رامین قهرمانی 15 روز بعد از اینکه با پای خود برای دفای از بیگناهیش رفته بود، با بدنی که آثار شکنجه بر آن نمایان بود، از زندان آزاد و پس از دو روز بر اثر جراحات وارده در آغوش مادر به شهادت رسید.

به گزارش خبرنگار نوروز، در درگیری های روزهای پس از انتخابات، ماموران از طریق دوربین مداربسته یک بانک چهره رامین قهرمانی را شناسایی شده وبرای دستگیری وی به منزلش مراجعه می کنند.

به دلیل عدم حضور رامین قهرمانی در منزل ماموران به مادر او می گویند که فرزندش هرچه زودتر خود را معرفی کند.

مادرشهید قهرمانی نیز با استناد به بیگناهی پسرش و با این استدلال که فرزندش کاری جز اعتراض آرام انجام نداده است، همراه با او به محلی که ماموران گفته بودند مراجعه می کند.

این گزارش می افزاید رامین قهرمانی 15 روز بعد از اینکه با پای خود برای دفاع از بیگناهیش رفته بود، با بدنی که آثار شکنجه بر آن نمایان بود، از زندان آزاد میشود.

او پس از آزادی به مادرش گفته که چندین روز از پا او را آویزان کرده اند. شهید رامین قهرمانی پس از آزادی به دلیل لخته های خون موجود در سینه اش در بیمارستان بستری و به شهادت میرسد.

خانواده قهرمانی تحت فشار شدید برای منع انتشار خبر شهادت فرزندشان هستند. آنها تحت تدابیر شدید امنیتی فرزند خود را به خاک سپردند. تا جایی که پس از مراسم خاکسپاری به دلیل تهدیدات نیروهای امنیتی مبنی بر اینکه سر مزار فرزند شهیدشان حق ندارند با صدای بلند گریه کنند و شیون سردهند، 5 نفر از اعضای فامیل او دچار فشارهای عصبی شدید شده تا جایی که برخی از آنها کارشان به بیمارستان کشیده شده است.

شهید رامین قهرمانی متولد سال 1358 بوده و محل سکونت وی در خیابان شهرآرا است.

----

یعقوب بروایه در درگیری‌های ۳۰ خرداد تهران تیر خورد و کشته شد. یعقوب بروایه دانشجوی دانشکده تئاتر دانشگاه تهران بود. محمد رحمانیان، کارگردان تئاتر و استاد یعقوب بروایه، یادداشتی نوشته در سوگ او که در روزنامه اعتماد ملی چاپ شده است

جمعه، ۲۶ تير، ۱۳۸۸

اعتمادملی: چرا يعقوب جان؟ چرا اينهمه شتاب؟ كسي سر كلاس‌هاي تئاتر* به تو نگفته بود «پرولوگ» تازه اول عشق است؟ و مانده تا نمايش نرم‌نرمك طلوع كند و حوادث كوچك و فرعي به تدريج جاي خود را به بحران‌هاي سخت و اصلي دهند و اين سربازان و پيشكاران و خدمتگزاران و پيك‌ها و خبرچين‌هاي آغاز پرده اول آرام آرام مشغول فضاسازيند تا قهرمان قَدَر قصه از راه برسد و كينه‌هاي كهنه از پس ابرهاي اندوه بيرون زنند و خيانت‌ها هم قسم شوند و جنون و عقل درهم آميزند و كار را به كارزار بدل كنند و از آب ايمان كره‌ي كفر بگيرند و بميرانند و بميرند و ناميرا شوند. هنوز مانده، نه دودانگي، كه ششدانگ نمايش مانده تا صبح صادق و فرو افتادن پرده‌ها و پايان بازي... پس چرا اين همه شتاب؟ هنوز خواهران طالع‌بين خبر پادشاهي به مكبث نداده‌اند و لير سوداي پاره‌پاره شدن وطن را عيان نكرده، رومئو حتي خواب ژوليت را هم نديده و آنتوني از عشق و كلئوپاترا چيزي نشنيده... هنوز هملت در فلسفه غرق است و ساده‌دلانه مي‌پندارد همزماني سوگ پدر و سرور مادر از سر صرفه‌جويي است.
پس تو چرا به خاك افتادي در اين پرولوگ؟ كدام درام‌نويس ناشي صحنه مرگ تو را رقم زد در اين پيش بازي؟ و كدام كارگردان مثلا ميني‌مال ميزانسن نابه‌هنگام گوشمال و لگدمال شدن به تو داد؟ بگذار خرافاتي شوم و بگويم خون شگون ندارد در پرولوگ*. و كابوس مكبث را به يادآورم كه: «روزگاري، آنگاه كه مغز آدمي از هم مي‌پاشيد همه‌چيز به پايان مي‌رسيد. ولي امروز، مردگان با بست زخم كاري بر سر دوباره برمي‌خيزند
حالا شكسپير در حياط بيمارستان منتظر توست. تو در پرولوگ مُردي و او تو را نمي‌بخشد. قاعده بازي را به هم زدي يعقوب با شكوفه‌هاي به گُل نشسته زخم‌هاي كاري سرت. به خاك افتادي و از ياد بردي پرولوگ پايان نمايش نيست، اول عشق است. پس بايد كه برخيزي و دست در دست شكسپير اين جهان را بدرود گويي. و كلاس‌هاي تئاتر را، و استادان و همدرس‌هايت را در دانشكده، در تنهايي و سكوت، در خاموشي صحنه بي‌تشويق آخر، بي‌شاخه‌هاي گل... گفتم گل و يادم آمد دختركي هست، سر همين چهارراه اول بعد بيمارستان با دسته‌هاي گل مريم در آغوش. چند شاخه‌اي براي اُفليا بخر يعقوب جان... شكسپير نشاني گورش را مي‌داند.
*پرولوگ/ پيش بازي/ مدخلي بر نمايشنامه

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

رجوع به مطالب مشابه