|
|
|||
|
قصه ی علي آقا علي آقا، با آنكه به بقال محل و به همسايه و برادر بزرگش بدهكار است، اما شكر خدا دراين چند سال است توانسته از پس خرج و برج زندگي برآمده و دستش را بيش از اين پيش اين و آن دراز نكند. با انتخاب احمدي نژاد خيلي چيزها تغييركرد. بحث حقوق و بيمه بسيجيان و اولويت استخدام براي كادر نظامي مطرح و باعث گرديد كه عبداله، پسر خواندهء بزرگش رضايت دهد كه بعد از سالها غيبت خود را به سپاه معرفي كند. مجيد، پسر دومش، اين روزها كمتر آفتابي مي شود و اظهار مي كند كه با دوستانش به كار آزاد مشغول است. خدا مي داند كه آيا حقيقتاً به دنبال كسب و كار حلال است، يا كار خلاف؟ وقتي جوانتر بود، نيت داشت كه در راه خير قدم بردارد. ازاين رو وارد بسيج مسجد شد، مدتي هم با هيات هاي مذهبي قاطي ودر عمليات تفتيش خياباني شركت كرد. اما بالاخره وجدانش قبول نكرد كه از هر دستور ناصواب در لواي اسلام اطاعت كرده و به كارهايي دست بزند كه شرمش مي آيد. هنوز بخاطر دارد كه شب چهارشنبه سوري چگونه با بچه هاي هيات به يكي از كوچه هاي محله همسايه ريخته و با چوب و چماق زن و بچه مردم را وحشتزده كردند، و با چه خشونتي آتش بچه ها را پخش و پلا، و ضبط صوت و نوارهاي موسيقي را به همراه جوان تروتميزي كه با آنها به مخالفت برخاست در صندوق عقب ماشين انداختند. از آن زمان كه مجيد تصميم گرفت راهش را از مسجدي ها جدا كند توانست حشر و نشر بيشتري با جوان ها و دخترهاي محل پيدا كند-- دو تا نان خورِ كم. علي آقا شش بچه ديگر دارد كه سه تايش را از زن اول وسه تا از زن دومش است. وقتي همسراولش فوت كرد، بچه هايش هنوز كوچك بودند. از سر ناچاري و يا از زور تنهايي، با عزيز كه يك بچه داشت ازدواج كرد. عزيز زن خوبي است، و ميان بچه هاي خودي و غير فرقي نمي گذارد، با چِنِدر غاز درآمد علي آقا توانست بچه ها را تا اين سن بزرگ كند، و تنها خرجي كه روي دست علي آقاگذاشته است همان سفر مشهد بود، كه بابت مهريه از او در خواست كرد. علي آقا، با آنكه مجبور شد زير قرض برود، اما با جان ودل با خواستهء او موافقت كرد. زيارت مشهد با گشايش وضع علي آقا همراه شد: از يك طرف همهء فاميل و همسايه ها به استقبال او آمده، و عزيز و بچه هايش را در جمع خود پذيرفتند، و از طرف ديگر، لقب مشدي علي، اعتبار تازه اي براي علي آقا در اداره فراهم كرد. او كه بيش از يك آبدارچي ساده در اداره جهاد كشاورزي نبود، احترام و موقعيتي پيدا كرد، كه تا به امروز ادامه داشت تا آنكه آن بلا بر سرش آمد. مشدي علي حدودشصت و پنج سال سن دارد، و فرد آرام و توداري است. با آنكه كه از زد و بندهاي پشت پرده برخي كارمندان خبر دارد، اما هيچوفت نخواسته است داخل هيچ دار و دسته اي شود. هميشه و با همه خوش و بش مي كند و هواي همه را دارد: هر روز صبح با يك ليوان چاي پررنگ به دفتردار حال مي دهد و از آنموقع كه بحث تكريم ارباب و رجوع مطرح شده است، با تنگ آب ويخ و يا چاي از مراجعين پذيرايي. در مواقع بيكاري هم براي خانم مدير كله قند شكسته و يا سبزي براي كارمندان پاك و خشك مي كند. گاها كفش هاي راحتي اتافوكوي كارمندان را كه در هنگام كار به پا مي كنند با وايتكس مي شورد؛ يا با بعضي مراجعين اختلاط كرده، و در محل آبدارخانه از ايشان با چاي و سيگار پذيرايي مي كند. انعامي كه مي گيرد كمك خرج زندگيش است. هرگاه كه يكي از كارمندان صاحب فرزند شده يا خبرقبولي بچه اش را در امتحان ورودي دانشگاه دهد، وظيفهء خريد و توزيع شيريني به عهده او مي باشد. هميشه مقداري شيريني زياد مي آيد كه با خود به خانه مي برد. علي آقا دو خاطره خوب به ياد دارد: يكي در اوائل جنگ كه كوپن هاي اضافي خانواده اش را به جنس تبديل و يا با قيمت توافقي به كارمندان مي فروخت، و گاها براي كارمندان اداره جنس كوپني تهيه مي كرد. بقال محل هم كه هواي مشدي علي را داشت زودتر از همه زن مريض احوال او را در صف راه مي انداخت. تجارت اجناس كوپني رنگ و رويي به زندگي علي آقا داده و گاهي او را به فكر تهيه جهاز براي دخترهايش مي انداخت. خاطره دوم علي آقا به زماني برمي گردد كه به مشهد مشرف شد و براي حفظ لقبي كه پيدا كرده بود، به عنوان داوطلب همراه نيروهاي بسيجي عازم خرمشهر گرديد. يك ماه و نيم از ماموريت او نگذشته بود كه پايان جنگ اعلام و مشدي علي با سري بلند به همراه يك اُوِركت و يك پوتين و مقداري آذوقه به خانه برگشت. علي آقا، با آنكه اين مدت از دريافت انعام هاي روزانه محروم شده بود، اما از رفتن به ماموريت ميهن پرستانه خوشنود است. خوشحالي علي آقا ديري نپاييد؛ هنوز دو هفته از بازگشت او نگذشته بود كه به كارمندان عضو گردان عاشورا دستور دادند كه به منظور بالابردن توان رزمي و حفظ آمادگي ، در رزمايش شبانه حضور يابند. هيچكس نبود كه باو بگويد جنگ تمام شده، پس اين برنامه براي چيست؟ آنروز مشدي علي پس از پايان كار به منزل نمي رود و تا ساعت هشت شب در محل اداره منتظر مي ماند. پس از خوردن شام حاضري ، پوتين و اوركت را بتن كرده و با ساير افراد گردان با اتوبوس عازم تپه هاي عباس آباد مي شود. صدها نفر ديگر مثل او به آن محل آمده بودند. جوان بيست و چند ساله اي به همه فرمان مي دهد، افراد را به چند گروه تقسيم و از آنها مي خواهد كه با اعلام رمز يا زهرا، از چند طرف بسوي قله و دشمن فرضي حمله كنند. مشدي علي نيم ساعت اول را با چاردست و پا و صد متر آخر را سينه خيز طي مي كند. وقتي مشدي علي و گردان او با لباسهاي خاك خورده و شلوار پاره به قله مي رسند ناگهان چند ترقه منفجر و نور افكنها از هر طرف روشن مي شوند. بلندگو صداي اله اكبر سر داده / سرود جمهوري اسلامي نواخته، و پرچم ايران به احتزاز در مي آيد. جوان فرمانده سخنراني كرده و از آمادگي رزمي گردانها قدرداني مي كند. برنامه پايان يافته و افراد بسمت اتوبوسهاي خود حركت مي كنند. ساعت 4 صبح گذشته بود كه اتوبوس اداره مشدي علي را چهار تا ايستگاه بالاتر از منزلش پياده مي كند. علي آقا تمام روز بعد را در اداره در حالت چرت مي گذراند. بعد از آن ديگر هيچوقت و هيچكس براي حفظ آمادگي رزمي سراغي از مشدي علي نگرفت -- لابد سنش براي اين حرفها گذشته است. در اداره، گاها از او مي خواهند كه اعلاني در تابلوي اعلانات بچسباند. در يكي از اين اعلانها به اعضاي گردانهاي عاشورا و الزهرا خطاب مي كنند كه اگر مايل باشند مي توانند براي ثبت نام در اردوي زيارتي-فرهنگي مشهد ثبت نام كنند. مشدي علي بدش نمي آيد كه دوباره بسفر برود اما تا بحال مجال نداشته است كه از اين فرصت استفاده كند شايد هم ترجيح مي دهد كه خاطرات سفر را فقط براي عزيز حفظ كند. در اواخر رياست جمهوري خاتمي، از سوي بسيج اداره چند پوستر به او مي دهند كه به در و ديوار اداره بچسباند. مضمون آنها عجيب مي نماياند: آيا مي دانيد دورنگار هم قابل شنود است؟ تلفن سيار قابل بهره برداري توسط دشمن است. كامپيوتر قابل نفوذ و ضربه پذير است. هديه گردابي فريبنده است؛ بياييم با تفكر و دور انديشي از گرفتاري خود در اين گرداب پيشگيري نماييم. مشدي علي از خودش مي پرسيد، حال كه جنگ تمام شده چرا بايد اين پوسترها را در اداره و آنهم در اداره كشاورزي نصب كنند؟ يك روز نماينده ولي فقيه، كه اطاقش روبروي دفتر مدير است، براي همه در مورد واجب بودن شركت در انتخابات رياست جمهوري سخنراني مي كند. او مرتب مي گويد كه اين انتخابات مشت محكم بر دهان اين و آن خواهد بود و اگر مردم در آن شركت نكنند آمريكا به ما حمله كرده، و سرنوشتي مثل مردم عراق براي ما بوجود خواهد آورد. آخوند اداره اظهار مي كند كه شركت در انتخابات براي همه واجب شرعي است. علي آقا از سياست چيزي سر در نمي آورد، اما قطعي برق و كمبود آذوقه دوران جنگ را هنوز بياد دارد، و براي حفظ موقعيتش هم كه شده تصميم مي گيرد در انتخابات شركت و شناسنامه اش را مهر بزند. افسوس كه نمي داند به چه كسي راي بدهد. از پچ و پچ كارمندها هم چيزي دستگيرش نمي شود صحبت ايشان بيشتر سر تغيير رئيس و مدير است. چند سخنراني كانديداهاي رياست جمهوري را در تلويزيون مي شنود. همه گفته ها براي او جذاب است. وعده 50 هزار تومان يكي از كانديدها فكرش را مشغول كرده، صحبتهاي شهردار نيز بدلش مي نشيند، بخصوص آنكه وعده تامين مسكن و وام به قشر ضعيف را مي دهد. علي آقا اميدوار است كه با انتخاب احمدي نژاد گره از كار برادر بزرگش كه اينهمه دست او را گرفته و حالا با مشكل جواز ساخت در منطقه شهريار روبروست، گشوده شود. صدمهء مالي كه چند ماه اخيربه او زده اند آهي در بساطش باقي نگذاشته است. قضيه از اين قرار است كه برادرش در آخر عمر بالاخره صاحب يك قطعه زمين دستنوشته اي مي شود كه با آنكه مهر شورا ي محل را نيز دارد، ولي اجازهء ساختمان باو نمي دهند. برادرش طبق روال منطقه، شبانه ديوار را بالامي برد ولي همان شوراي محل كه زير نامه او را در قبال اخذ وجه امضا كرده بود به بخشداري اطلاع داده ومامورين ديوار را خراب مي كنند. دست آخر برادرش با پرداخت يك و نيم ميليون تومان به يكي از مقاطعه كاران محلي، كه سر و سري هم با بخشداري و شورا دارد، دور زمين را ديوار كشيده و روي آن شعار مرگ بر مجاهد و مرگ بر فدايي مي نويسد تا نشان دهد كه اين ديوار در زمان انقلاب وجود داشته است. بخشداري تا بحال مزاحم او نشده است. دل برادرش به همين ديوار خوش است و بقيه اش پيشكشش. روز انتخابات، مشدي علي با عزيز و 4 تا از بچه ها كه سن راي داشتند به مسجد رفته و همگي به احمدي نژاد راي مي دهند. برادر بزرگ و خانواده اش هم مثل او راي مي دهند. از فرداي انتخابات،كمتر كسي موفق مي شود رئيس اداره را رويت كند؛ بيشتر نامه ها را معاون او، كه فرماندهء گردان علي آقا نيز بود امضا مي كند. يكي از اين نامه ها مربوط به علي آقا و حكم تعليق اوست. كارمندان مي گويند كه قرار است يك جهادي جوان بجاي او بياورند. علي آقا، تهران 15/12/84 دست به دامان اسرائيل چند ماه از انتخابات رياست جمهوري مي گذرد. در اين مدت كوتاه نه فقط فقدان يال و دم و شكم احمدي نژاد بر همگان عيان گرديده است، بلكه هر روز زواياي تازه اي از كودتاي خزنده اليگارشي نظامي- صنعتي بچشم مي خورد. قشريون نظامي با ايجاد شكاف عميق درجناح هاي حاكم و ندانم كاري در مديريت اجتماعي چنان بحران سياسي و اقتصادي بوجود آورده اند كه تنها راه خروج از آن را در تهييج اسرائيل به حمله نظامي مي بينند. نظاميون قشري اميدوارندكه همانند خميني و با استفاده از تاكتيك شعله ور سازي تنور جنگ، از يكطرف مخالفان را سركوب و حاكميت خود را مجددا تثبيت سازند، واز سوي ديگر بر بحران هاي داخلي سرپوش بگذارند. رژيم اسلامي بعد از شكستهاي متوالي در تحميل رهبري خود بر مسلمانان جهان تصور مي كرد كه با دستيابي به سلاح هسته اي مي تواند باهداف جاه طلبانه خود برسد، اما اين بار نيز در تداوم سياستهاي 27 ساله خود نه فقط ميلياردها دلار و سالها تلاش ايران را بر بادداد، و استفاده از انرژي هسته اي را از مسير عادي آن منحرف ساخته است، بلكه براي خروج از بن بستي كه خود بوجود آورده است مي خواهد كه با نابود كردن بخشي از تاسيسات آن توسط اسرائيل براي خود از اين نمد كلاهي بسازد. برخورد كوتاه مدت و جار و جنجال طولاني همان كلاهي است كه سردمداران رژيم نياز دارند كه توسط آن واقعيات كنوني را كتمان و جناحهاي داخلي و شيعيان منطقه را در در تحت لوايش جمع كنند -- كلاهي كه باعث تسلي خاطر كشورهاي خارج گرديده، و به ايشان اجازه مي دهد كه با پيگيري سياست مذاكره و تهديد (!) چند سالي ديگر را بافراغ خاطر طي و با همدستي مافياي جمهوري اسلامي، منابع كشورمان را همچنان به غارت ببرند. در عين حال، اين كلاه گشاد بر سر افرادي خواهد رفت كه تصور مي كنند با محكوم شدن ايران در سازمان ملل و اعمال تحريم و فشار حقوق بشر (كه فعلا فراموش گشته است)، خارجيها بزودي ما را از شر نظام خلاص، و صندلي رهبري و قدرت را دو دستي در اختيار ايشان قرار خواهند داد! تا زماني كه نظام اسلامي منافع غرب در منطقه و خفقان ايران را مي تواند تامين كند، انتظار مدعيان دور نشين بر مصداق ضرب المثل بُزك نمير بهار ميآد خواهد بود. علي آقا تهران 22/12/84
|
||||
|