بازگشت به صفحه اول

 

 
   

  خاطرات عزت شاهی

 امروز : 30  آبان ماه   1385  

 امروز دیگر خیلی ها عزت شاهی را می شناسند. خاطرات او که چند ماهی است منتشر شده، بازار کتابهای این گونه و علاقمندان مطالعات تاریخ سیاسی معاصر را تحت تأثیر خود قرار داده است. پیش از این نیز یک بار دیگر نام و آوازه عزت شاهی در کوی برزن پیچیده بود. به گمانم آن تابستان یا پاییز سال 58 بود. آن روز در هنگامه محاکمه دو تن از شکنجه گران ساواک (آرش و تهرانی) آنها از کسی نام بردند که با تحمل سخت ترین و وحشیانه ترین شکنجه ها آن ها را ناکام گذاشته بود. نام او عزت شاهی بود که برای مردمان آن روزگار یک شخصیت اسطوره ای شد. هر انقلابی و زندان دیده ای که به مجلسی و محفلی برای سخنرانی و بیان خاطرات می آمد، اول ادای احترام به عزت شاهی می کرد و بعد سرگذشت خودش را می گفت. اما چند سال بعد دیگر هیچ نامی از او شنیده نشد. تصور می کردیم در جریان های مربوط به منافقین و گروهک ها مورد پیدا کرده و از گردونه خارج شده است! تا این که سال ها گذشت و درست در زمانی که این نام را از یاد برده بودم، به مناسبت کارم در حوزه هنری، در جریان کتابی قرار گرفتم که مربوط به خاطرات او می شد. پس آن مرد اسطوره ای همچنان زنده است ولی چرا این مدت از او خبری نبوده است ولو در حد کاندیدای انتخاباتی و یا حداقل در رسانه ای به عنوان کارشناس مسائل فرهنگی و جوانان اظهار نظر کرده باشد و...! به زودی فهمیدم دیگر کسی او را با نام عزت شاهی نمی شناسند بلکه سالهاست در در و همسایه و کوچه و بازار او را به عنوان آقای مطهری می شناسند.
ابتدا فکر کردم لابد به علت نفرتی که از شاه داشته، نامش را عوض کرده است،( چون قدیم این چیزها رایج بود) اما اشتباه فکر کرد بودم. چند وقت پیش او میهمان حوزه هنری بود. (درست روزی که ایران و پرتغال بازی داشتند!) علت این تغییر نام را پرسیدم و او جوابی داد که بازهم او را در نظرم بزرگتر از آن چیزی که می پنداشتم، کرد. او گفت که در اوایل انقلاب به هر جا که می رفته است وقتی که مردم می فهمیدند او عزت شاهی است در حقش بسیار احترام می کرده اند و به مناسبت آن مبارزات و شگفتی هایی که از او سرزده بود، برایش ابراز احساسات می کرده اند و ... او به خوبی می دانسته است که امروز این اسم تنها مال او نیست بلکه متعلق به انقلاب است و نگران بوده است که تا کی می تواند احترام و تقدسی که این اسم پیدا کرده است را نگهدارد؟ لذا همه تعلقات و طمع همه منافعی و لذتهایی که ممکن بوده است از طریق نام عزت شاهی نصیبش شود را از دل بیرون می کند و به ثبت احوال می رود و نامش را عوض می کند!
از او ممنونیم که این نام را به خاطر خدا برای ما و فرزندانمان نگه داشت. ای کاش همان طور که مثلاً سازمان میراث فرهنگی از ارزش های فرهنگی و باستانی ما پاسداری می کند (و انصافاً چطور هم پاسداری می کند!) کاش این سازمان ها و بنیادهایی هم که برای پاسداری از ارزشهای انقلاب و دفاع مقدس بر پا شده اند، از مصادره شدن نام های که با اعتقادات و احساسات دینی ما عجین شده اند، پاسداری می کردند!

خاطرات عزت شاهي (عزت الله مطهری)

نام کتاب : خاطرات عزت شاهی (مطهری)

نویسنده : عزت الله مطهری(عزت شاهی)، با تدوین نرگس کلاکی

سال انتشار :  1384، تهران.

ناشر :  مرکز اسناد انقلاب اسلامی 

 

  خاطرات خواندنی «عزت شاهی» از تاسیس و عملکرد كميته انقلاب

«عزت‌ شاهي» از مبارزان ثابت‌‌قدم عليه رژيم طاغوت در بخشي از كتاب خاطرات خود چگونگي شكل‌گيري كميته‌هاي انقلاب اسلامي را تشريح كرد
در كتاب خاطرات عزت ‌شاهي كه به همت محسن كاظمي تدوين شده و توسط دفتر ادبيات انقلاب اسلامي انتشار يافته است، ناگفته‌هاي بسياري از دوران مبارزه و انقلاب بخصوص مسايل درون زندان روايت شده است.
اين كتاب كه سي و يكمين مجموعه از خاطرات منتشر شده از سوي دفتر ادبيات انقلاب اسلامي است، از مقدمه‌اي محققانه و از نثر و روايتي جذاب برخوردار است.
خاطرات عزت شاهي در 855 صفحه تنظيم و شامل اسناد، عكس‌ها، فهرست اعلام، منابع و ماخد مي‌باشد.
بخشي كه از نظر مخاطبان مي‌گذرد، از فصل يازدهم كتاب با عنوان «لب تنور» انتخاب شده است.

*تشكيل كميته انقلاب اسلامي

با شكست حكومت نظامي و اعلام بي‌طرفي ارتش، عملاً انقلاب پيروز شد. كلانتريها بدون هيچ مقاومتي تسليم شدند و مردم از ترس به روي كار آمدن دوباره پاسبانها، كلانترها و ژاندارمها، محلهاي تمركز آنها را يكي پس از ديگري اشغال مي‌كردند و اسلحه‌ آنها را به تصرف خود در مي‌آوردند.
اسلحه بيشتر از ژاندارمريها، كلانتريها و پادگانها به خصوص در تهران به دست مردم و نيز گروه‌ها افتاد. بسياري از عوامل و عناصر مؤثر رژيم شاه گريختند اما تعداد زيادي هم توسط مردم و نيرو‌هاي انقلابي دستگير و به مدرسه رفاه آورده مي‌شد‌ند. در همسايگي مدرسه رفاه، ساختماني بود كه حياط و زير‌زمين داشت، افراد دستگير شده را به اين زير زمين انتقال مي‌دادند و ما مأمور شده ‌بوديم كه از آنها محافظت كنيم. مايي كه خود تا يكي- دو ماه پيش زنداني بوديم حالا شديم زندانبان !
شبي كه نصيري، رحيمي، ناجي و ديگر سران حكومت نظامي در پشت بام مدرسه رفاه اعدام شدند، مردم از اين اقدام بي خبر بودند و فكر كردند كودتا شده. بسياري سراسيمه ريختند بيرون و آمدند كه آنجا را حفاظت بكنند، به آنها گفتيم كه خبري نيست.
كميته استقبال با پيروزي انقلاب از بين نرفت بلكه در مدرسه علوي و رفاه تشكيلات بي‌تشكل خود را حفظ كرد و انتظام و حفاظت امور را به دست گرفت.
در خلال همين كارها، همچنان مهره‌هاي رژيم شاه، كساني را كه در تحكيم پايه‌ها و نيز جنايتهاي آن دستي داشتند دستگير و به آنجا مي‌آوردند و در مدرسه رفاه بازجويي و محاكمه مي‌كردند.
مقر آقاي بازرگان به نام دولت موقت، همان مدرسه رفاه بود كه بيشتر نهضت آزاديها، جبهه مليها به آنجا رفت‌و‌آمد مي‌كردند و تعدادي از مجاهدين خلق مثل مسعود رجوي و موسي خياباني نيز آنجا را پاتوق خود كرده بودند. و ما (فعالين كميته استقبال) در همان موقع پيغام مي‌داديم كه از اينجا برحذر باشيد، به آقاي خميني گفتيم كه اينها دنبال چه هستند و چه مي‌خواهند و به اينجا زياد رفت و ‌آمد مي‌كنند. به آقاي بهشتي كه هر از گاهي در آنجا به ما سر مي‌زد گفتيم كه آمد و شد اينها به صلاح نيست. نمي‌دانم آقاي خميني چيزي گفتند يا آقاي بهشتي، كه از هفت ـ هشت روز بعد، ديگر در آنجا آفتابي نشدند. علني نمي‌آمدند و اگر در بيرون با هم (مجاهدين و نهضت آزاديها) ارتباطي داشتند من نمي‌دانم.
روزي در مدرسه رفاه، سرهنگ توكلي ، از زندانيان رژيم شاه را ديدم. او به خاطر جاسوسي براي اردوگاه شرق و انتقال اسناد پيمان سنتو به پيمان ورشو به زندان محكوم شده بود و من او را از بند 6 زندان قصر مي‌شناختم. او با آقاي بهشتي مي‌رفت و مي‌آمد و حتي به ايشان دستور هم مي‌داد كه اين كار را بكنيد آن كار را نكنيد و ديديم كه آنجا همه كاره است. احساس خوبي از وضعيت او نداشتم. از آقاي بهشتي پرسيدم: شما ايشان را مي شناسيد؟ گفت: بله، سرهنگ توكلي است! گفتم: سوابقش را مي‌دانيد. گفت: به هر جهت مدتي زندان بوده است. گفتم: كافي نيست. بعد كمي از خصوصيات اخلاقي‌اش را گفتم كه آدم سالمي نيست، مذهبي و متعهد نيست، كمي هم از وضعيت و موقعيت زندانش گفتم و تأكيد ‌كردم كه شما اشتباه مي‌كنيد كه او را در مسائل امنيتي به بازي مي‌گيريد. گفت: نه! ايشان از اول در اين قضايا بوده است و از زماني كه از زندان آزاد شده در اين مسائل حضور داشته است. گفتم: من آنچه شرط بلاغ بود گفتم، حالا خود دانيد!
بعد از اين ديدار و گفتگو، ديگر من، او (توكلي) را در آن اطراف نديدم، و نفهميدم كه چه شد، كجا رفت، و الآن چه كاره است، اصلاً در قيد حيات است يا نه! به گمانم كه به ارتش بازگشت و پس از مدتي نيز بازنشسته شد.
وجود اين مسائل نشان مي‌داد كه بايد خيلي سريع به اوضاع سر و سامان داده‌ شود. امنيت شهر را كساني در دست بگيرند، زندانيان جايي داشته‌باشند، ارتشيها بدانند كه چه كاره هستند، پرونده‌هاي موجود ادارات امنيتي و دولتي حفظ شود. در حالي كه در خلاء شهرباني و كلانتري، متخلفين و سوءاستفاده گران راحت بودند. نيروهاي شهرباني سر كار نمي‌آمدند و هيچ كس سر كار خودش نبود. ارتش به‌دليل اعدام برخي سرانش كه عامل حكومت نظامي بودند در بلاتكليفي بود، همه احساس خطر مي كردند. وجود اسلحه و مهمات در دست مردم و به خصوص گروه‌هايي كه با انقلاب هم‌دل نبودند و نيز خلأ كلانتري و ژاندارمري و يك نهاد انتظامي، موجب خطر و ناامني بود. ادامه اين وضعيت ممكن نبود، از اين‌رو آقايان مهدوي كني، مطهري و… از طرف آقاي(امام) خميني مأمور تشكيل كميته‌هايي شدند تا بتوانند اموال و نواميس مردم را حفظ كنند و كارهاي انتظامي شهر‌ها را به عهده بگيرند، و اين پايه‌اي شد براي تشكيل كميته موقت انقلاب اسلامي. از مردم خواسته‌ شد كه اسلحه‌هاي به تاراج رفته را به پادگانها، مساجد و كميته استقبال تحويل دهند. مردم بسياري از سلاح و مهمات را برگرداندند، اما همچنان مقدار معتنابهي در اختيار گروه‌ها باقي‌ماند. در آن روزها مدرسه رفاه و ساختمان مجاورش شكل و شمايل خاصي داشت! كلت و يوزي و مسلسل و ژ.سه و جعبه مهمات و… در وسط حياط تلنبار شده بود. چرا كه جا نبود و پادگاني در اختيار نداشتيم تا تسليحات را در آنجا متمركز كنيم. لذا چند روزي سلاح و مهمات را در همان حياط روي هم مي‌ريختيم، تا اينكه قرار شد مقداري از اينها را كه حالت انفجاري نداشت در منازل آشنايان و دوستان (انقلاب) جاسازي كنيم تا سر فرصت به جاي مناسب‌تري انتقال دهيم.
به اين ترتيب من عملاً در كميته موقت انقلاب اسلامي مشغول شدم و هر كاري از دستم برمي‌آمد انجام مي‌دادم، فكرش را نمي‌كردم كه كار به درازا كشد. كميته هم اولش موقت بود بعد دائمي شد، اما ما هنوز بعد از‌ گذشت چهار ـ پنج سال با سربرگهاي كميته موقت انقلاب اسلامي مكاتبه مي‌كرديم. روزي من به آقاي مهدوي كني از اين بابت ايراد گرفتم. او با خنده گفت: ما آن موقعي كه مسئوليت اين كار را پذيرفتيم، فكرمي كرديم بعد از دو ـ سه ماه، دولتي سر كار مي‌آيد و كارها را خودش، انجام مي‌دهد، بعد هر كسي مي‌رود سركار خودش، ما هم مي‌رويم دنبال درس و طلبگي و حوزه خودمان و مملكت درست مي‌شود! اما الآن مي‌بينيم كه به اين سادگي نمي‌شود مملكت را اداره كرد.
آقايان صادق اسلامي، مهدوي كني، باقري كني، مطهري، ناطق نوري، بهزاد نبوي، محمد موسوي، الويري‌، خسرو تهراني، قنادها (مصطفي و علي) و من از اولين نفرات شكل‌دهنده كميته انقلاب اسلامي بوديم. مهدوي كني مسئول كميته و بهزاد نبوي مسئول روابط عمومي بودند. شهيد مطهري به سبب كارهاي فكري و تئوريك خودش را در اين امور گرفتار نكرد. بعد از آقاي مهدوي كني، مسئوليت به آقاي ناطق نوري و بعد به آقاي باقري كني واگذار شد.
كارهاي كميته با تحقيق و گزينش و بازرسي و گشتهاي شبانه و… شروع شد. آشنايان و شناخته شدگان در ابتداي كار معرفي‌ شدند. در قدم اول كميته مركزي رادر محل مجلس شوراي ملي واقع در ميدان بهارستان ايجاد كرديم، بعد به سراغ ساير مناطق تهران ‌رفتيم. در آن زمان تهران به 14 منطقه ‌تقسيم مي‌شد، در هر منطقه مسجدي كه فعال‌تر از بقيه مساجد بود و يا لااقل روحاني آن فعاليت بيشتري داشت در آن كميته داير شد. تا آنجا كه به ياد دارم، مناطق: 7، 8، 9، 10، 11، 5، 12، 14 (شهرري) به ترتيب آقايان بكايي، عرفاني، خسروشاهي، عميد زنجاني، موحدي كرماني، ايرواني، محمدي عراقي عهده دار راه‌اندازي كميته شدند. در منطقه شميران (منطقه 1) هم آقاي ملكي مسئول كميته شد.
تنها من در اين ميان غيرروحاني بودم. هر كميته‌اي براي خود كميته‌هاي فرعي درست كردند و مهره‌هاي خودشان را در آنجاها چيدند، لذا ما خيلي تسلط بر كميته‌هاي مناطق نداشتيم، فقط به اينها گفته بوديم كاري خلاف شرع انجام نشود و جلو كارهاي خلاف شرع و خلاف اخلاق را هم بگيريد، متهمين خلافكار را بياوريد به ما بدهيد.
قبل از پذيرش مسئوليتي رسمي در كميته مركزي، چون در اوايل خيلي مسئوليتها مشخص نبود، من هر كاري از دستم بر مي‌آمد مي‌كردم. به اصطلاح مي‌گفتند: "آچار فرانسه". هر كاري لنگ بود و يا اتفاقي پيش مي‌آمد به دنبالش مي‌رفتم. كمي كه گذشت و اندكي اوضاع سر و سامان يافت، من شدم مسئول صدور كارت كامپيوتري. كار مهمي بود؛ چرا كه در آن شرايط "هركي به هركي"، هر كسي براي خودش كارتي درست كرده بود، و بعضاً موارد سوء استفاده از آن هم گزارش شده بود. لذا صدور كارت براي كميته‌هاي تهران و شهرستانها امري ضروري بود تا به اين بي‌سر و سامانيها خاتمه دهد.
سه نوع كارت طراحي شد؛ "كارت انتظامي" كه در اختيار نيروهاي مسلح و عملياتي قرار گرفت. "كارت بازرسي" به رؤساي كميته‌هاي مناطق و شهرستان داده شد، و "كارت اداري" كه مخصوص كادر اداري بود .
در آن شرايط كميته مركزي امكانات مادي مناسبي در اختيار كميته‌هاي مناطق قرار مي‌داد از جمله بودجه‌ براي حقوق پرسنل، اما خيلي راغب نبوديم اسلحه بين شان پخش كنيم، خيلي از آنها را نمي‌شناختيم، روحانيون مسئول هم تسلط به سلاح، امور نظامي و برخورد با ضدانقلاب و گروهكها نداشتند. كار آنها در حد سرپرستي بود، مي‌آمدند ومي‌رفتند، خيلي از كارها را بچه‌هاي رده بعدي از نظر ايشان پنهان مي‌كردند و به مسئولان نمي‌گفتند. مثلاً منطقه 9 آن‌قدر بي‌حساب و كتاب بود كه شيخ نصرالله شاه‌آبادي خودسرانه آن منطقه را دو قسمت كرد و گفت: "منطقه 2/9؛ من خسروشاهي را قبول ندارم" مقر خودش را هم در مسجد لاريجانيها (در خيابان پامنار) قرار داده بود. هر چه اراذل و اوباش بود دور خودش جمع كرد. او كساني را آورد پاسدار كرد كه از آگاهي هم سرقت كرده بودند، يك حالت آپاچي و وحشيگري داشتند، متهم را كه مي‌گرفتند مواد، اسلحه، وسايل و پولش را براي خود ضبط مي‌كردند بعد ولش مي‌كردند چرا كه مي‌دانستند كه اگر آنها را تحويل ما بدهند خواهيم پرسيد پس مواد يا اسلحه اين آدم كجاست؟ مدارك جرمش كدام است؟ لذا از خير بازداشت و اتهامش هم مي‌گذشتند. حتي افراد منكراتي را مي‌گرفتند بعد ول مي‌كردند….
وجود اين مسائل در كميته باعث شد تا شوراي مركزي تشكيل شود، تشكيلاتي كه اوضاع 14 منطقه را بهتر كنترل كند. لذا سران كميته 14 منطقه، هفته‌اي يك بار براي هماهنگي در كميته مركزي دور هم جمع مي‌شدند. در اين جلسات هفتگي، مهدوي‌كني يا باقري كني و امثال ايشان نيز حضور مي‌يافتند و تأكيد مي‌كردند كه كار خلاف شرعي انجام نشود. با اين حال بعضي از آقايان خودشان در جلسات حاضر نمي‌شدند و به جاي خود معاون‌شان را مي‌فرستادند.
اين جلسات هم، دردي را دوا نكرد و ما همچنان كنترلي بر اعمال و برخوردهاي افراد در مناطق نداشتيم و هر از گاهي هم گزارشهايي از خلافكاري برخي از مناطق به دستمان مي‌رسيد. لذا واحد تخلفات پاسداران را ايجاد كرديم تا به وضع خلاف شرع و قانون مجريان رسيدگي شود. اگر پاسداري كه براي دستگيري متهمي به منزلش مي‌رفت و خود برخورد نامناسب و خلافي صورت مي‌داد در اين واحد به وضع او رسيدگي مي‌شد و حتي زندان هم مي‌رفت. در واحد تخلفات پاسداران من با حفظ مسئوليتهايم، عهده‌دار بازپرسي نيز شدم، و به نيابت از دادستاني، هم حكم بازرسي منازل و هم حكم دستگيري مي‌دادم. بايد پاسداران را توجيه مي‌كردم كه وقتي به منزل افراد مي‌رويد فقط مدارك جرم در حد اسلحه، مواد منفجره، مواد مخدر و… را بياوريد. اما اينها گاهي اوقات وسايل غير ضروري را هم مي‌آوردند. حتي پياز، سيب‌زميني و يا شير خشك بچه‌ها را هم آورده بودند. ما مي‌گفتيم هر كجا كه براي بازرسي مي‌رويد، وسايلي را كه مي‌آوريد صورت جلسه كنيد و از صاحب منزل امضا بگيريد كه بعداً ادعايي بر زياد و كم شدن آن نداشته باشد، كه گاهي با بي‌توجهي، صورت جلسه‌اي تنظيم نمي‌كردند.
به غير از كميته‌هايي كه در مناطق و مساجد شكل گرفت، كميته‌هايي هم در كلانتريها به وجود آمد تا در آن وانفسا كه نيروهاي شهرباني‌ و كلانتريها جا زده بودند، دل و جرئت پيدا كنند. آقاي(امام) خميني هم خواسته بود كه آنها سر كار برگردند. لذا در هر كلانتري تعدادي از بچه‌هاي كميته‌هاي مناطق مستقر شدند.آقايان با اجراي اين تصميم دو هدف را دنبال مي‌كردند اول آنكه افراد شهرباني‌ عمدتاً به عنوان پس مانده‌هاي رژيم شاه، تعهد لازم را به اسلام وانقلاب نداشتند، و اين امر موجب مي‌شد تا آنها در كنار پاسدار‌ها تحت ‌تأثير قرار بگيرند و تعهد انقلابي و ديني بيابند . دوم اينكه بچه‌هاي كميته هم كه غرق در بي‌نظمي و بي‌انضباطي بودند از آنها نظم و انضباط بياموزند.
اما عملاً اين طرح جواب نداد. در سيستم شهرباني و ارتش، افراد نظامي بنا بر آموزه‌هايشان چنان نظم و انقياد و فرمان‌برداري داشتند كه به راحتي در برابر يك چوب خشك رژه مي‌رفتند و خم و راست مي‌شدند و تعظيم مي‌كردند، ولي بچه‌هاي كميته اين گونه نبودند، اگر تيمساري هم مي‌آمد، دست از خوابشان برنمي‌داشتند. در مراسم صبحگاه، بچه‌هاي كميته هم مي‌رفتند؛ اما يكي با دمپايي و ديگري با زيرشلواري و….
يك سال پس از اجراي طرح، نه تنها اهداف مزبور محقق نشد بلكه نتيجه عكس داد، از تدين و تعهد كميته‌ايها كاسته شد و شهرباني‌چيها هم بناي بي‌انضباطي گذاشتند، لذا اين طرح شكست خورد و كميته كلانتريها جمع شد.

*تصفيه اسناد ساواك

در دوره مسئوليتم در بازپرسي واحد تخلفات كل كميته خيلي تلاش كردم تا از اسناد و مدارك ساواك محافظت شود و كسي اين كار را به عهده بگيرد كه مطمئن باشد. اين مدارك و اسناد در جايي به نام مركز اسناد نگهداشته مي‌شد و فردي به نام جواد مادرشاهي را به مسئوليت آنجا گماشته بودند.
مادرشاهي از اعضاي انجمن حجتيه بود. قبل از پيروزي انقلاب، انجمن حجتيه نه تنها در امور سياسي دخالتي نداشت بلكه بعضي از ايشان در پاره‌‌اي موارد با ساواك نيز همكاري مي‌كردند. روابط و بده بستانهايي داشتند. وجود مادرشاهي اين فرصت را به آنها داد تا مدارك مربوط به خودشان را از ميان پرونده‌ها بيرون بكشند.
من حتي از اين آقايان خواستم كه ليست ساواكيها را به ما بدهند، تا ما هم پس از بررسي‌، در صورت لزوم نسبت به دستگيري آنها اقدام كنيم، اما اينها كوچك‌ترين همكاري با كميته نكردند. تقاضاي خود را محدودتر كرديم و گفتيم فقط ليست ساواكيهاي اداره سوم را به ما بدهند ولي باز كارشكني كرده و ندادند.
ما هيچ كدام از ساواكيها را بر اساس اطلاعات و مدارك پرونده‌ها دستگير نمي‌كرديم. همين كه كسي مي‌گفت يكي از همسايه‌ها يا نزديكانش ساواكي است، او را شناسايي و دستگير مي‌كرديم ، برخي بازداشتها هم بر اساس اعترافات خود ساواكيهاي دستگير شده بود، حتي بعضي هم خود مي‌آمدند و اعتراف مي‌كردند كه ما ساواكي هستيم و ما بر اساس اعترافات خودشان پرونده تشكيل مي‌داديم و ‌اگر درخواست‌ مي‌كرديم‌ كه از مركز اسناد ساواك خلاصه پرونده‌اي به ما بدهند، آنها كاري نداشتند كه اين آدم از اداره سوم است يا اداره هشتم، خلاصه‌اي كه به ما مي‌دادند فقط حاوي ميزان وام اخذ شده، بدهي و يك سري مشخصات شخصي افراد بود، و درباره سمت افراد در ساواك و اينكه شكنجه‌گر و بازجو بوده است، مطلبي به ما نمي‌گفتند. ما اين مسائل را به آقايان تذكر مي‌داديم اما گوش كسي بدهكار حرفهاي ما نبود.

*دو ديدگاه متفاوت

خيلي از آقايان به بگير و ببند تمايلي نداشتند، به ياد دارم كه گاهي با آقاي مهدوي‌كني بر سر بعضي مسائل از اين دست مشكل داشتيم. او مي‌گفت: اگر حكومت اسلامي ما شكست بخورد و از بين برود، بهتر است از اينكه ما بخواهيم با زور و با سرنيزه حكومت را نگهداريم. اصطلاح خودش "سرنيزه" بود. مي‌گفت: اگر ما از بين برويم و شكست بخوريم، بهتر است از اينكه حكومتمان ديكتاتوري باشد، استبدادي باشد. ايشان با اين طرز تفكر مي‌خواستند در همان سالهاي اول انقلاب مدينه فاضله به وجود آورند و از درِ رحمت خداوند وارد بشوند.
آقاي مهدوي درخصوص مجاهدين نظرشان اين بود (و شايد هنوز هم باشد) كه نبايد با شدت با آنها برخورد مي‌شد. آن موقع وي مخالف دستگيري و بازداشت اينها بود. بعد از مدتي هم كه مجاهدين به عمليات مسلحانه روي آوردند، ايشان معتقد بود كه ما باعث شديم كه اينها كارشان به اينجا كشيده شود و مي‌گفت شما به اينها ميدان نداديد و به اينها فشار آورديد، تا اينها در نهايت مجبور شدند اين كار را بكنند. ‌در صورتي كه آقاي مهدوي شناخت صحيحي از آنها نداشت و پي به ماهيت واقعي مجاهدين نبرده بود.
از نظر ما واقعيت چيز ديگري بود. من با شناختي كه از سران مجاهدين داشتم به اين آقايان هشدار مي‌دادم، به بهشتي، اردبيلي، مهدوي‌كني مي‌گفتم كه اينها (مجاهدين) هدفشان از بين بردن و حذف شماست. شما را قبول ندارند، و بالاخره روزي با شما درگير خواهند شد و برخورد مسلحانه خواهند كرد. من نمي‌گويم شما اينها را بگيريد و اعدام كنيد، اما معتقدم (با توجه به شناختي كه از اينها دارم) امثال مسعود رجوي را بگيريم بياوريم و نگهداريم، قول مي‌دهم بعد از دو ـ سه ماه اينها پشت تلويزيون بيايند و مصاحبه كنند. اينها حاضرند براي زنده ماندن به هر كاري گردن بگذارند. وقتي آنها ضعف و سستي از خود نشان دهند، بقيه طرفداران و هواداران حواسشان جمع مي‌شود. كساني هم مثل بهزاد نبوي كه مسئول روابط عمومي بود با اين نحوه برخورد و برنامه مخالفت مي‌كرد، مي‌گفت: نبايد قصاص قبل از جنايت كرد، اينها كه هنوز دست به اسلحه نبرده‌اند، پس دليلي ندارد كه آنها را بگيريم‌.

*مجاهدين و انقلاب

مجاهدين خلق(منافقين) در اين مدت از ضعف تشكيلاتي ما سوء‌استفاده ‌كردند، و به سازمان‌دهي تشكيلات و سازمان خود پرداختند. در همان روزهاي اول پيروزي انقلاب، مقادير معتنابهي اسلحه و مهمات از پادگانها و از ميان مردم جمع‌آوري كرده بودند و اين نشانه‌هاي خطرناكي بود كه به آن اعتنايي نمي‌شد.
از طرف ديگر برخي جوانان، طرز تفكر روحانيت و مديريت آنها را نمي‌پسنديدند و در عوض جذب مجاهدين مي‌شدند. جاذبه آنها (به هر دليل) زياد بود، و ديديم كه در اوايل انقلاب، از ميان محصلين و دانشجويان، كارمندان، چه دختر و چه پسر، تعداد زيادي جذب آنها شدند و مجاهدين بيشترين نيروهايشان را از همين طيف جمع كردند. مهره‌هايي از آنها در ميان دانش‌آموزان و دانشگاهيان و ادارات دولتي فعال بودند و با تبليغات وسيع و شعارهاي‌ جذاب نيرو جمع مي‌كردند.
آنها تجمعي در پارك خزانه صورت دادند و چند هزار نفر را در آنجا جمع كردند. در چندجاي ديگر هم اين كار را تكرار كردند. شايد انقلابيون موافق نظام و امام نمي‌توانستند چنين تجمعي را به وجود آورند، البته راه‌پيمايي و اجتماعي كه با نظر آقاي(امام) ‌خميني شكل مي‌گرفت استثنا بود؛ مثل راه‌پيمايي روز 22 بهمن و يا روز قدس، اما ديگران چنين تواني را نداشتند. مردم براي سخنراني مثلاً يك روحاني به اين صورت جمع نمي‌شدند، تعدادي هم كه جمع مي‌شدند آدمهاي سن و سال دار و كم تحرك و كم انرژي بودند. اما به عكس، هواداران مجاهدين جوان، پرشور و پر انرژي بودند و با همين شور و انرژي بود كه توانستند اسلحه و مهمات زيادي از در خانه‌هاي مردم و فاميلهايشان جمع‌آوري و براي روز مباداي خود نگهداري كنند. آنها از بي‌سر و ساماني آن روزها استفاده كردند.
مجاهدين(منافقين) در آن شرايط دو استراتژي را پياده ‌كردند، از طرفي با شوراي انقلاب در تماس و مذاكره بودند و از طرفي ديگر به سامان‌دهي و انسجام تشكيلات خودشان مي‌رسيدند و از هر فرصتي براي كوبيدن رهبران انقلاب استفاده مي‌كردند.
پاتوق اينها در خانه ابريشم‌چي در خيابان ايران بود. بيشتر شبها سران مجاهدين آنجا جمع مي‌شدند. چندين مرتبه به آقايان گفتم شما اجازه بدهيد ما بريزيم به آنجا و اينها را بگيريم و بياوريمشان و باهاشان صحبت كنيم، چند مدت نگه‌شان داريم؛ به راه خواهند آمد، اما موافقت نكردند.

ما براي اينكه باب برخي سوءاستفاده‌گريها را در كميته ببنديم و تخلفات كمتر بشود، بعد از مدتي به اين نتيجه رسيديم كه يك كارت شناسايي براي همكاران و اعضاي كميته تهيه كنيم. سه نوع كارت درست كرديم، كارت انتظامي، كارت اداري، و كارت بازرسي. كارت انتظامي مخصوص پاسداران و مسئولين بود و نيز كساني كه سرو كارشان با اسلحه بود. كارت اداري مخصوص كارمندان داخلي بود. كارت بازرسي يك خرده مُندَش (سطحش) بالاتر بود و به سرپرستان مناطق و افراد سفارش شده داده مي‌شد. هم بني‌صدر و هم مهدوي كني نامه نوشتند و دستخط دادند كه شما به كادرهاي مركزي مجاهدين و محافظينشان، كارت حمل سلاح بدهيد. من اين دستخطها را دارم.
من مي‌دانستم كه اينها {مجاهدين} چه موجوداتي هستند. اول گفتيم: نه! نمي‌شود! اما چون اصرار زياد بود گفتيم مي‌دهيم، منتها طبق ضوابط. اين آقايان اول بايد بيايند آدرس خانه‌، مشخصات، آدرس محل استقرار و كارشان را بدهند و ضامن هم داشته ‌باشند. ضامن نيز بايد كارمند دولت يا كاسب با جواز كسب باشد. تا هر وقت ما با اين آقايان كار داشتيم بتوانيم از طريق آدرس، مشخصات و اگر نشد از طريق ضامن، پيدايشان كنيم.
بدين‌ترتيب مي‌توانستيم از آنها اطلاعات ذي‌قيمتي به دست آوريم. سير كار بدين‌گونه بود كه بايد آنها اسامي كميته مركزي سازمان را به وزارت كشور اعلام مي‌كردند و به ازاي هر يك نفر از كميته مركزي يك محافظ نيز معرفي مي‌كردند.
چند ماه بدين‌ترتيب سپري شد و حتي يك كارت هم به آنها نداديم، تا اينكه با تغيير اوضاع و شرايط و كشيده شدن كار به جاهاي باريك، ديگر صدور كارت براي آنها منتفي شد.
مجاهدين در اوايل انقلاب از نظر مادي هم بار خودشان را بستند، به خيلي جاها دستبرد زدند. از جمله سرقت از شركت آمريكايي بل هليكوپتر و تعدادي شركتهاي ديگر. آنها حتي بنياد پهلوي را هم چپاول كردند و تعداد زيادي فرش و جنسهاي عتيقه را به يغما بردند. حدود پنجاه قطعه فرش 12 متري و حتي بزرگ‌تر را از طريق محمد ضابطي كه پدرش در بازار فرش بود، فروختند. وقتي خبرش به گوش ما رسيد رفتيم فرشها را جمع كرديم و پدر ضابطي را هم گرفتيم. در اين ميان سه ـ چهار قطعه فرش از بين رفت كه كارشناسان فرش گفتند: همان سه ـ چهار قطعه به اندازه همين چهل ـ پنجاه تا فرش ارزش و قيمت داشت. آنها فرشها را از كشور خارج كرده بودند. همين طور اموالي كه از برخي شركتهاي دو مليتي مثل شركت ثابت پاسال به غارت بردند.
با اين اوصاف باز آن‌قدر پررو بودند كه از موضع قدرت برخورد مي‌كردند، به شوراي انقلاب مي‌رفتند، آقايان را مي‌ديدند و حق شان را مي‌خواستند. به غير از آقاي‌(امام)خميني، مطهري، رباني شيرازي، بقيه نظر موافق و همكاري با اينها داشتند. البته مخالفت رباني‌شيرازي به درگيريهاي داخل زندان و جنبه‌هاي شخصي باز‌مي‌گشت. طالقاني هم كه اصلاً طرفدار آنها بود و معتقد بود كه حتي ماركسيستها هم بايد سهمي از حكومت داشته باشند؛ چرا كه آنها هم در اين مملكت زندان رفتند، شكنجه ديدند، مبارزه كردند و آنها هم در سقوط شاه دخالت داشتند، در شوراي انقلاب هم بايد نماينده‌اي داشته باشند.

*سي خرداد 1360

گاهي برخي از آنها را كه در خيابانها و پاركها شلوغ مي‌‌كردند به كميته مي‌آوردند، در حالي كه هيچ‌كس و هيچ جا حتي دادستاني هم حاضر نبودند آنها را از ما تحويل بگيرند، لذا روي دستمان مي‌ماندند. پس به بچه‌ها گفته بوديم كه آنها را در ميانه راه ولشان كنيد كه بروند؛ ما نمي‌توانستيم با آنها برخورد كنيم. سعي كنيد آنها را به كميته نياوريد.
گاهي هم آنها در خيابانها، حزب‌اللهي‌ها را كتك مي‌زدند كه پاسداران كميته آنها را مي‌گرفتند و به كميته مي‌آوردند و چون فهميده بودند كه ما در برخورد با آنها محدوديت داريم، خيلي بد دهني مي‌كردند. حتي اسمشان را هم نمي‌گفتند. وقتي اسمشان را مي‌پرسيديم. مي‌گفتند: مجاهد، فرزند خلق. هر سؤالي كه مي‌كرديم. با پرخاش و توهين مي‌گفتند به شما چه مربوط است؟ مگر فضوليد!
ما براي شناسايي آنها از شماره‌هايي استفاده مي‌كرديم كه بر پشت لباسشان مي‌زديم. در عين حال، آقايان بر اين نظر بودند بايد با اينها خيلي ملايم برخورد كنيد. ما هم بعضي را با گرفتن ضمانت و يا تعهدنامه از خودشان ، پدرشان و يا حتي يكي از بستگانشان رها مي‌كرديم. اما مواردي هم بود كه طرف خيلي بد دهن بود و به آقاي‌(امام)خميني توهين مي‌كرد، آنها را چند روزي نگه مي‌داشتيم، ده ـ پانزده نفر كه مي‌شدند زنگ مي‌زديم به ابريشم چي كه بيا اينها را بردارو ببر!
رهبران مجاهدين تحليلي براي اعضا و سمپاتهاي خود ارائه كرده بودند كه عزت‌شاهي در كميته شكنجه‌گر تمام عيار است. تبليغات مسمومي عليه كميته و دادستاني صورت داده بودند كه در آنجا شما را شكنجه‌ مي‌كنند، اينها همه خود ساواكي و شكنجه‌گر هستند.
آنها در حالي از من چهره خشن و بي‌رحمي براي يارانشان ترسيم كرده بودند كه حتي امروز كساني كه آن دوران را به ياد دارند، مي‌توانند شهادت دهند كه من حتي يك سيلي هم به يك نفرشان نزدم، و بقيه را هم از اعمال خشونت منع مي‌كردم ، البته نسبت به يله و رها بودن اينها در جامعه حرف داشتم؛ نظرم اين بود كه نبايد به آنها آزادي عمل داده مي‌شد، بايد سرانشان را دستگير و مدتي در زندان نگه داريم كه حقايق بر طرفدارانشان مشخص شود. اگر امروز براي حل شدن اين مشكل چند نفر از اينها را نگيريد و زندان نكنيد، آنها جسارت خواهند يافت و فردا دست به ترور و به قول خودشان اعدام انقلابي شما خواهند زد، شما هم مجبور مي‌شويد عكس‌العمل نشان بدهيد، پس اگر الآن مهارشان نكنيد فردا خيلي دير است.
ما براي اينكه تحليل و تبليغ آنها درست از آب در نيايد هر كسي از اينها را كه مي‌گرفتند و مي‌آوردند، با تمام بددهنيها و فحشهايي كه نثارمان مي‌كردند، جز محبت و دوستي و احترام برخورد ديگري نمي‌كرديم. مي‌دانستيم كه اگر كوچك‌ترين تعرضي به اينها بشود، همان كاري را كرده‌ايم كه آنها مي‌خواهند، آنها منتظر چنين برخوردي‌ بودند.
برخوردهاي آنها از روي شعور و منطق نبود، بيشتر بر مدار احساس بود، تا چيزي مي‌پرسيديم، داد و فرياد و به آقاي خميني توهين مي‌كردند و به مسعود رجوي درود مي‌فرستادند و ... .
من با اينكه بازجو نبودم ولي براي پيش‌گيري از برخوردهاي تند درصدد انتقال تجربياتم از زندان و بازجوييهاي ساواك برآمدم.
البته تنها از كساني كه دست به انفجار، ترور و يا كار مسلحانه‌اي زده بودند بازجويي مي‌كرديم. من از شيوه‌هاي بازجويي توأم با مهر و محبت و دوست شدن، كه در دوره زندان از مأمورين ساواك تجربه كرده بودم، بهره مي‌بردم، شيوه‌هايي نظير يك دستي زدن، روبه‌رو كردن، تطميع با سيگار يا با غذا و يا برخورد با اخلاق و استفاده مي‌كردم. من حتي گاهي براي اينكه متهم احساس خودماني كند به سلولش مي‌رفتم و با او ناهار مي‌خوردم، بعد از ناهار هم مي‌گفتم خسته‌ام و يك نيم ساعتي اينجا مي‌خوابم، بعد بيدارم كن. البته احتمال حمله و خفه كردن بود، لذا به بچه‌ها مي‌سپردم كه در فلان سلول هستم و حواستان باشد اگر صدا كردم يا داد زدم، در را باز كنيد و وارد شويد.
روزي دختري را آوردند كه خيلي فحش مي‌داد و ناسزا مي‌گفت .فهميدم كه اين دختر جوان پر شور و احساساتي است، مجاهدين هم از روحيات احساسي و عاطفي او استفاده كرده جذبش نموده‌اند و حالا از سر همين شور و احساس است كه اين‌طور بددهني مي‌كند. كاري هم نكرده بود مقداري ملات داشت. اما هرچه مي‌دانست و به هركه مي‌توانست فحش مي‌داد، از آقاي خميني گرفته تا بقيه .معلوم بود كه مجاهدين به خوبي از احساسات او سوء‌استفاده كرده، و تحريكش نموده بودند. ذهنيت بسيار بدي نسبت به ما داشت. ما را "فاشيست!"، "ساواكي!"، "فالانژ!"، "مزدور!"، و… خطاب مي‌كرد .به او گفتم: "دختر پاشو! بلند شو برو!" منتظر بود كه شلاق و سيلي به او بزنيم. ديدم كه همچنان "دري وري" مي‌گويد. با خنده شروع به نصيحتش كردم، اما آرام نمي‌شد. رفتم نزد آقاي باقري كني گفتم: دختر جواني را گرفته‌ايم كه خيلي شلوغ مي‌كند بيا و شما با او حرف بزن، نصيحتش كن بلكه آرام شود، ما نمي‌خواهيم او را بفرستيم اوين، آدرسش را بگير بگوييم پدر و مادرش بيايند، تعهدي بدهند و او را ببرند، ما نمي‌خواهيم اذيتش كنيم .
ايشان هم پذيرفت و آمد و حدود ده ـ بيست دقيقه نشست و او را نصيحت كرد و پرسيد: دخترجان پدرت كيست؟ آدرس خانه‌ات كجاست؟ او هم گوشش بدهكار اين حرفها نبود، مرتب ناسزا مي‌گفت .خلاصه آقاي باقري خسته شد و گفت ديگر نمي‌دانم چه چيزي به او بگويم؟ خود دانيد! گفتم عيب ندارد، بگذاريد من دوباره با او صحبت كنم. رفتم پيش او و يكي از بچه‌ها را صدا كردم، گفتم: فوراً اتاق را آماده كنيد! تخت را حاضر كنيد! شلاق كلفتي بياوريد و… بعد گفتم بياييد اين دختر را بلند كنيد ببريد ببنديد به تخت .يك‌دفعه اين دختر هول شد و گفت: چه‌كار مي‌كنيد؟ گفتم: تو فكر كردي ما دو ـ سه تا سيلي به تو مي‌زنيم بعد ولت مي‌كنيم، نه اين خبرها نيست، اين روحاني كه آمد پيش تو، حاكم شرع بود، قبلاً كه نمي‌زديم حكم نداشتيم ولي الآن از او حكم شلاق تو را گرفته‌ايم، ديگر تو چه حرف بزني و چه حرف نزني فرقي نمي‌كند بايد صد ضربه شلاق بخوري، ياالله پاشو برو آن اتاق، ناگهان مثل فنر از جا جست، گفت: نه آقا اين كار را نكنيد حرفهايم را مي‌زنم! گفتم: نه فايده‌اي ندارد، بايد اول صد شلاقت را بخوري بعد حرف بزني .بعد او را به اتاقي ديگر بردند، شروع كرد به عز و جز كه آقا تو را به خدا ببخشيد من غلط كردم، هرچه بخواهيد مي‌گويم .گفتم پس شروع كن اول تلفن و آدرس خانه‌ات را بنويس. نوشت. كاغذ را دست يكي از بچه‌ها دادم گفتم به پدر مادرش خبر بدهيد كه بيايند اينجا؛ كمي هم مطالب ديگري سياه كرد. بعد رفتم پيش آقاي باقري كني .گفتم: هم آدرس، هم شماره تلفن منزل، هم حرفهايش را گفت. گفت: چطور؟! مگر كتكش زدي؟! گفتم: نه! اصلاً و ابداً! گفت: پس چه‌كار كردي؟! گفتم: هيچ از وجود شما سوء استفاده (!) كردم، بعد از اينكه شما رفتيد، به او گفتم شما حاكم شرع هستيد و حكم تعزير او را داده‌ايد .آقاي باقري خنده‌اي كرد و گفت: حقاً كه از قديم درست گفته‌اند كه زبان خر را چاروادار مي‌فهمد! ما زبان اين جماعت را نفهميم، شما مي‌فهميد!
از آنجايي كه من در برابر مواضع و تحليلهاي مجاهدين مي‌ايستادم و نيز سران سازمان مرا به خوبي مي‌شناختند و مي‌دانستند كه موي دماغشان هستم پيغام و پسغام مي‌فرستادند و يا تماس مي‌گرفتند: عزت! حيف تو كه در كميته بماني، اينها حق تو را خورده‌اند، تو بايد الآن وزير باشي، وكيل باشي، آخر اين چه كاري است كه زير بارش رفته‌اي، وقت خودت را تلف مي‌كني. من آن موقع مسئول بازپرسي كميته مركز بودم و اين وجود و حضور من براي‌شان سخت و گران بود و با اين حيله مي‌خواستند مرا از آن موقعيت دور كنند تا كسي عهده‌دار اين كارها شود كه بتواند فحش دهد و خشونت به خرج دهد و به اين ترتيب تضاد آنجا تشديد شود و آنها بتوانند استفاده تبليغاتي خود را بكنند.
گاهي كه اينها با پاسداران درگير مي‌شدند، و در معرض كشته شدن قرار مي‌گرفتند، محمد حياتي كه مرا مي‌شناخت سريع به من زنگ مي‌زد كه فلاني به داد ما برس! دارند بچه‌هاي ما را مي‌زنند. ما هم گشتيها را مي‌فرستاديم كه بروند اينها را از هم سوا كنند، بعد ولشان كنند بروند.
اينها تا اين حد آزادي داشتند، اين اوضاع آنها تا سال 60 بود كه آقايان ما را از برخورد جدي با اينها برحذر مي‌كردند، تا اينكه قضاياي مربوط به 30 خرداد 60 پيش آمد و آنها اعلام جنگ مسلحانه كردند. من خدا را شكر مي‌كنم كه دشمنان ما را از ميان احمقها قرار داد، اگر‌ آنها‌ آن زمان دست به سلاح نمي‌بردند و اعلان جنگ با نظام نمي‌كردند، با حركتهاي سياسي و تبليغي خود. مي‌توانستند با عوام فريبي به سطوح مختلف جامعه رسوخ كنند و بعد اركان نظام را به زير سيطره خود بكشند.
قبل از قضيه 30 خرداد، محسن (ابوالقاسم) رضايي برادر رضاييها (احمد،رضا، مهدي) همچنين پدرش و پرويز يعقوبي گاهي به كميته زنگ مي‌زدند و به من مي‌گفتند كه اتفاقي افتاده و من تا آنجا كه مي‌شد و مي‌توانستم كمك‌شان مي‌كردم.
همين‌طور كه اوضاع رو به وخامت مي‌رفت و به‌تدريج ماهيت نفاق گونه مجاهدين بيش از پيش مشخص مي‌شد يك بار اينها (محسن و خليل رضايي و پرويز يعقوبي) تماس گرفتند و گفتند كه كارت داريم مي‌خواهيم ببينيمت. گفتم خب پاشيد بياييد اينجا (كميته)، گفتند: نه ما مي‌ترسيم. گفتم: خب من مي‌آيم، هر كجا كه بگوييد مي‌آيم. كار من خطرناك بود ولي به دليل پاره‌اي دلايل كه براي نظام قايل بوديم، ديگر ما جانمان را وسط گذاشته بوديم. با خود گفتم اگر نارو زدند جلوي‌شان مي‌ايستم يا مي‌زنم يا مي‌زنند، مهم نيست. قرار شد كه در وقت و زمان مشخص به مغازه خليل رضايي واقع در تقاطع خيابان انقلاب و پيچ شميران بروم. او در آنجا وسايل و لوازم شوفاژ و تأسيسات مي‌فروخت.
در موعد مقرر از بهارستان پياده به سمت پيچ شميران راه افتادم. آنها حدود نيم ساعت بعد از وقت مقرر آمدند. رفته بودند اطراف محل را كنترل كرده بودند. تا اين حد از اوضاع و از خودشان وحشت داشتند كه نكند من نيروي حمايت كننده با خود آورده باشم. قرار ما يك ساعت بود اما حدود دو ساعت و نيم با هم نشستيم، حرفهاي زيادي براي گفتن داشتيم. آنها از من مي‌خواستند كه خودم را كنار بكشم، كميته جاي من نيست، حد من كميته نيست. مي‌گفتند: كمتر از وزارت و وكالت در اين نظام نبايد بپذيرم. حسابي تحريكم مي‌كردند، و بعد اشكال مي‌گرفتند كه اينها (حاكمين) ديكتاتور هستند، آزادي به ما نمي‌دهند، قانون براي‌شان معني ندارد و… به آنها گفتم كه من چيزي از اين نظام طلبكار كه نيستم هيچ، بدهكار هم هستم. اينجا هم هستم فقط به خاطر آن است كه فكر مي‌كنم كاري از دستم برمي‌آيد .من نه به دنبال وكالت هستم نه وزارت، و نه دلم مي‌خواهد كه در ميان حكومت گران باشم، منتظرم و صبر كرده‌ام تا حكومت جاگير شود و به ثباتي برسد، تا ما هم برويم در بازار دفتر و كاغذمان را بفروشيم. و اينكه شما مي‌گوييد آقاي بهشتي و ديگران كه الآن حاكم هستند و حكومت مي‌كنند در عمل ديكتاتورند وقانون را رعايت نمي‌كنند، شما فكر مي‌كنيد آقاي بني‌صدر كه اين همه سنگش را به سينه مي‌زنيد و حمايتش مي‌كنيد و مي‌گوييد قانون‌دان است، آيا قانون را رعايت مي‌كند. اگر قضيه خودخواهي است كه اين بيشتر از ديگر آقايان خودخواه است، شما با حمايتها و تحريكهاي بيجا و بي‌موردتان، هم خودتان و هم او را داريد بيچاره مي‌كنيد.
گفتند: ما دلمان مي‌خواهد آزاد باشيم و بني صدر هم اين آزاديها را به ما مي‌دهد.
گفتم: پس من و شما هر دو داريم به اين حكومت انتقاد مي‌كنيم، منتها انتقاد من در جهت اصلاح است و انتقاد شما در جهت تخريب. شما حرف دلتان را بزنيد، مي‌خواهيد حكومت را تمام و كمال دو دستي تقديمتان كنند، با شناختي كه من از شما دارم، شما ديكتاتورتر از همه هستيد، قضاياي زندان و استبدادي را كه راه انداخته بوديد يادتان رفته است! بعد اينكه اين آقايان هر چه كه هستند، معتقدم آدمهاي خائني نيستند، وطن فروش نيستند. ولي آدمهايي هستند كه تجربه حكومت‌داري ندارند، از اين رو ممكن است اشتباهاتي صورت دهند. ما تا جايي كه مي‌توانيم بايد تلاش كنيم تا اين اشتباهات به حداقل برسد، اشتباهاتشان را اصلاح كنيم، نه اينكه با يكسري شعار و انتقاد غرض و مرض دار آنها را تخريب كنيم. شايد رجايي براي نخست وزيري مناسب نباشد ولي از بني صدر سالم‌تر است. در اين مدت همه خودشان را نشان داده‌اند، جبهه مليها، چپيها و مذهبيها. همه نشان داده‌اند كه چقدر قابليت دارند .
در اين جلسه آنها اصرار و تلاش زيادي داشتند كه مرا متقاعد كنند كه از كميته بيرون بيايم، چرا كه وجود من تحليلهاي فريبكارانه آنها را به هم ريخته بود.
به اعضا و سمپاتهايشان مي‌گفتند كه در كميته به شدت شكنجه رواج دارد و وقتي آنها پا به اينجا مي‌گذاشتند مي‌ديدند كه اين‌طور نيست و ما نه شلاق مي‌زنيم و نه توهين مي‌كنيم، در برابر فحاشيهاي آنها هم صبر مي‌ورزيم و سكوت مي‌كنيم. لذا هر وقت يكي از ايشان آزاد مي‌شد به اينها اعتراض مي‌كرد كه حرفهايي كه درباره كميته زده‌ايد غلط است. اينها از اينكه تحليل‌شان درست از آب در نمي‌آمد خيلي ناراحت بودند. به غير از كميته مركز، در ساير مناطق هم كم و بيش وضع به همين شكل بود، البته آنها 70 ـ 80 درصد از متهمين‌ را به مركز تحويل مي‌دادند، پس رفتارها و برخوردها معطوف به همين‌جا بود.
اين جلسه بدون هيچ نتيجه‌اي به سر رسيد. موقع بازگشت و خداحافظي‌، يعقوبي پرسيد: چه جوري مي‌روي؟ وسيله داري؟ گفتم: همان‌طور كه آمدم، همان‌طور هم مي‌روم. گفت: چطور آمدي؟ گفتم: پياده آمدم پياده هم برمي‌گردم. اينها غرق در تعجب شدند، باورشان نمي‌شد در چنين شرايط خطرناكي من بدون نيرو و بدون ماشين آمده باشم. خليل رضايي گفت: من مي‌برمت. گفتم: مي‌خواهي ببر مي‌خواهي نبر ! با ماشين او آمديم، تا بيمارستان طرفه بيشتر نيامد. گفت: از اينجا به بعد خطرناك است، بقيه راه را خودت برو. خداحافظي كرده پياده شدم.
در 30 خرداد 1360 آنها راه‌پيمايي بزرگي در خيابان انقلاب صورت دادند. جمعيت نسبتاً زيادي هم به ميدان آوردند، شعارهاي تند و احساسي مي‌دادند و اعلان جنگ مسلحانه كردند.
اعلاميه "اعلان جنگ مسلحانه" آنها دو روز جلوتر پخش شد .ما راه‌پيمايي و اجتماع آنها را غير قانوني اعلام كرديم. از اين زمان به بعد ديگر من به تنهايي نبودم، من به عنوان كميته و انتظامات شهر و لاجوردي و بهشتي و قدوسي به عنوان دادستان هم بودند.
آنها در30 خرداد 60 در ميدان انقلاب، ترمينال و چند جاي شلوغ شهر درگير شدند، اسيد و مواد آتش‌زا و گوگردي به سر و صورت مردم ريختند، نمك به چشمها پاشيدند، با تيغ موكت بري تعدادي را زخمي كردند.
از آن پس تصميم گرفتيم تعدادي را كه از قبل شناسايي كرده بوديم دستگير كنيم. آنها را بازداشت ، محاكمه و زنداني مي‌كرديم. نظام تصميم به برخورد با آنها گرفته بود. يكي از كساني كه در جريان انتقال مدارك و مستندات كودتاي نوژه دست داشت، جواد قديري بود. من او را پيش از پيروزي انقلاب و از زندان مي‌شناختم. او از بچه‌هاي اصفهان بود و دو مرتبه به زندان افتاده بود، و تقريباً جزء ايدئولوگهاي زندان به حساب مي‌آمد، و در زندان تعداد زيادي تحت نظر و تعليم او بودند .پس از پيروزي انقلاب آنها موضع مرا مي‌دانستند و من با آنها قهر نبودم، گاهي كه به آنها برمي‌خوردم، مي‌ايستادند و شروع به صحبت مي‌كردند .من حتي با مسعود رجوي هم سلام و عليك داشتم.
يكبار كه به بيمارستان سوم شعبان رفته بودم تا براي جبهه‌ها خون بدهم، جواد قديري را ديدم. البته او براي خون دادن نيامده بود، آنها اين كارها را مسخره مي‌كردند. آنها همه‌اش دنبال مصادره كردن چيزي و جايي بودند. وقتي به هم رسيديم سلام و عليك كرديم و از اين‌طرف و آن‌طرف خبر گرفتيم. او يك موتور گازي داشت. گفت مي‌خواهد برود جلو دانشگاه. گفتم من هم مي‌آيم، در آن مسير كار دارم.بعد در ترك موتورش نشستم و تا نزديكهاي دانشگاه با هم رفتيم. در بين راه گفتم: جواد الآن چه كار مي‌كني؟ گفت من ديگر با آن بچه‌ها (مجاهدين) نيستم رفتم با دكتر پيمان و گروه "جاما"كار مي‌كنم. خنديدم و به شوخي از پشت زدم توي سرش و گفتم: خاك بر سرت! با مجاهدين بودي كه بهتر از پيمان بود. من يقين داشتم كه او دروغ مي‌گويد، گفتم اگر راست مي‌گويي كه ديگر با مجاهدين نيستي بيا و در تلويزيون مصاحبه كن و بگو كه با آنها نيستي، او الكي گفت باشد و حرفي ندارم و بعد از يكي ـ دو تا شوخي از هم جدا شديم.
بعد از كودتاي نوژه، روزي جواد آمد به سراغم. گويا او از طريق و حمايت محمد رضوي، از بچه‌هاي سازمان مجاهدين انقلاب، به دادرسي ارتش نفوذ كرده بود. بخشي از پرونده كودتا در اختيار بازپرسي كميته بود. جواد گفت: عزت! من ديگر با آن بچه‌ها (مجاهدين) نيستم و با نظام همراه هستم و الآن در دادرسي ارتش روي پرونده كودتاي نوژه همكاري مي‌كنم حالا اگر شما مداركي در اين زمينه داريد تحويل من بدهيد. من كلي خنديدم و سربه سرش گذاشتم و گفتم جواد! من اگر يك بزغاله داشتم نمي‌دادم كه تو براي چَرا آن را به صحرا ببري، اينكه مدارك كودتاست، او هم دست از پا درازتر بازگشت.
بعد هم چند بار تلفني با محمد رضوي صحبت كردم و درباره وي هشدار دادم كه اين آدم خطرناكي است كه به دادرسي نفوذ كرده است، حرفهايش را باور نكنيد. آقاي رضوي از حرفهاي من ناراحت شد و با بي‌احترامي خاصي گفت: شما نسبت به اينها عقده داريد، چون اينها شما را در زندان اذيت كرده‌اند، شما نسبت به آنها عقده‌اي شده‌ايد، و الآن اين‌طور با آنها برخورد بدي مي‌كنيد، ما بايد جاذبه داشته باشيم و اين افراد را جذب كنيم، حرفها و برخورد‌هاي امثال شما دافعه ايجاد مي‌كند… من خيلي با او صحبت كردم تا او بالاخره مشكوك بودن جواد را پذيرفت. گفتم: شما در جايي كه هستيد بايد نسبت به ايشان شك كنيد، او گفت: من به تو هم شك دارم به خودم هم شك دارم؛ به هر حال هر كسي درصدي ناخالصي دارد و اين نبايد مانع جذب آنها شود. گفتم: درست است. حالا به فرض هم بخواهي آنها را جذب كني، بايد از جلو در شروع كني و پله پله آنها را بالا ببري نه اينكه يكدفعه بياوري و در آن جايگاه بالا قرار بدهي، تو الآن جواد را به عنوان مغز متفكر آورده‌اي در مركز مطالعات قرارش داده‌اي، اينكه نمي‌شود . در آخر هم او حرفهاي ما را نپذيرفت تا اينكه قديري فراري شد و حرفهاي من درست از آب در آمد، كه رضوي زنگ زد و از من عذرخواهي كرد .
من در جايي شنيدم كه قبل از ترور آقاي خامنه‌اي، جواد قديري گفته بود كه كار نظام در همين پنج ـ شش روز تمام است، و اينها (مسئولين نظام) هم بار و بنه‌اشان را بسته‌اند. من همان موقع به آقاي خسرو تهراني كه در اطلاعات نخست وزيري بود پيغام دادم كه جواد قديري شوهر خواهر آقاي عطريانفر (كه در وزارت كشور است) چنين حرفي زده است. ما جاي او را هم پيدا كرده‌ايم، بياييد پي‌گيري كنيد كه آنها اين كار را نكردند .بعد خودمان حكم گرفتيم و رفتيم تا منزل او را بازرسي كنيم كه ديديم تخليه شده است، گويا مدتي در منزل محمد عطريانفر در اختفا به سر مي‌برد و بعد هم شنيديم كه از كشور گريخت و پس از چندي هم عطريانفر خواهرش زهره را به صورت غيرقانوني و قاچاق نزد وي فرستاد.

*گروه فرقان

گروه فرقان، يكي ديگر از مسائلي بود كه ما در سالهاي اول پيروزي انقلاب با آن مواجه شديم.
اين گروه خود سازمان يافته و خود ساخته بود. در آن زمان خيلي تلاش شد كه ردي از مجاهدين در اين گروه يافت شود، اما ردي نبود و آنها وابستگي به مجاهدين نداشتند، ولي براي من مشاهده صحنه‌هاي روز عاشورا كه اكبر گودرزي پرچم مجاهدين را به دوش مي‌كشيد، ذهنيت جدي بر نفوذ مجاهدين بر اين شبكه برايم پديد آورد.
اكبر گودرزي در رأس اين گروه بود كه من در بازجوييهايش حضور داشتم. او اهل اليگودرز بود. زندگي فقيرانه و محرومي را در پشت سر داشت و كمي از اين بابت عقده‌اي بود. در جواني تلاش كرده بود كه به حوزه علميه راه يابد، قم او را نپذيرفت اما توانست در حوزه مسجد جامع تهران درس بخواند. شبها همانجا مي‌خوابيد. طولي نكشيد كه از آنجا نيز بيرونش كردند. سپس به مدرسه شيخ عبدالحسين (مسجد تركها) رفت و بعد از مدتي از آنجا هم بيرونش كردند. بعد از مسجد قبا سر درآورد، آقاي مفتح نيز از آنجا بيرونش كرد. اين برخوردها نوعي سرخوردگي و حالت نفرت در او به وجود آورد و براي بيرون آمدن از اين سرخوردگي، تشكيلات فرقان را راه اندازي كرد. بچه‌هاي اين گروه بيشتر از شميران و غرب تهران بودند.
بچه‌هاي سطوح پايين آن واقعاً بچه‌هاي متعصب و خوبي بودند، زياد هم مقاومت مي‌كردند. بر عكس اعضاي سطح بالاي آن كه سريع به همه چيز اعتراف مي‌كردند، چرا كه ارزش خود را بالاتر از تشكيلات‌شان مي‌دانستند.
رهبران اين گروه تحليل و كار خود را به نام دين صورت مي‌دادند و بچه‌هاي مذهبي را كه جذب روحانيت نمي‌شدند به سوي خود مي‌كشيدند. افراد سطوح پايين كارهايي را كه صورت مي‌دادند از روي ايمان بود، حتي آن كسي كه آمد و آقاي مطهري را شهيد كرد معتقد بود در روز قيامت اجر و پاداش اين جهادش را خواهد گرفت! ايشان مصداق عيني خوارج بودند و مانند آنها فكر مي‌كردند. افراد اين گروه به اكبر گودرزي مي‌گفتند: "امام".
من در بازجويي از اكبر حضور داشتم. يك بار متهمي از اين گروه را براي چند سؤال و جواب نزد گودرزي آوردند. به او گفتند: بنشين! گفت: نمي‌نشينم. پرسيدند: چرا ؟! گفت: رهبر و امام‌مان گودرزي بنشيند تا من بنشينم(!) واقعاً بچه‌هاي رده پايين فرقان بچه‌هاي ساده، پاك اما خشكه مقدس بودند، و خبر نداشتند كه در سطوح بالاي گروه چه مي‌گذرد و به چه فكر مي‌كنند. به ايشان اگر مي‌گفتند برو سر پدرت را هم بياور، مي‌آورد. چنين تبعيت محض و كوركورانه‌اي داشتند و از شور و هيجان و پاكي آنها سوء‌استفاده مي‌شد.
براساس تحليل آنها، جمهوري اسلامي، حاكميت اسلام ناب محمدي نيست و از آنجا كه مطهري و مفتح را موجب تثبيت حكومت مي‌دانستند آنها را ترور و شهيد كردند.
از نظر من گودرزي شعور اين حرفها را نداشت كه طرح ترور بريزد و كارهايي از اين ‌دست بكند. او را جايي و جرياني راهنمايي و هدايت مي‌كرد. از بيرون، مانند قضيه كلاهي در انفجار جريان حزب جمهوري هدايت مي‌شد.
شبي كه حزب منفجر شد، اصلاً قرار نبود آن همه جمعيت آنجا باشد، به صورت معمول بايد ده ـ پانزده نفر آنجا مي‌بودند. بقيه را خود كلاهي دعوت كرده بود، هر كسي را كه مي‌دانست وزنه‌اي است حتي عضو حزب هم نبود (مثل شهيد منتظري) به بهانه‌اي كشيده بود آنجا. گفته بود امشب آقاي بهشتي مي‌خواهد سخنراني مهمي راجع به مسائل اقتصادي ايراد كند؛ لذا در آن ‌شب خيلي ها به آنجا رفتند. حتي آقاي بهشتي هم نمي‌دانستند كه چرا اين همه جمعيت آنجا آمده ‌است. بعد از اقامه نماز وقتي براي سخنراني مي‌روند، ناگهان بمب منفجر مي‌شود. بمب را زير ميز و ميكروفن كار گذاشته بودند. چند روز جلوتر از اين حادثه تلخ، تبليغاتي را هم شروع كرده بودند كه از عمر حكومت اينها چند روزي بيش نمانده است. جواد قديري هم كه قبلاً گفته بود هفت ـ هشت روز بيشتر طول نمي‌كشد كه همه چيز تمام مي‌شود. در آن مدت كوتاه چند ترور و انفجار مهم رخ داد. انفجار مسجد ابوذر و زخمي و مجروح شدن آقاي خامنه‌اي، حادثه هفتم تير و انفجار حزب جمهوري و حادثه انفجار دفتر نخست وزيري و شهادت آقايان رجايي و باهنر در هشتم شهريور.
پيداست كه تمام اين قضايا از پيش و از طرف جرياني طرح‌ريزي شده بود. اما آنها در محاسباتشان اشتباه كردند و حكومت به راه خودش ادامه داد و با وجود آقاي‌ خميني مشكل خاصي پيش نيامد.حال نمي‌توان پذيرفت كه گروه فرقان بدون دخالت دستها و جريانهايي بيروني به چنين مرحله‌‌اي رسيده باشند.

*بازي سرنوشت

سال 60 ـ 61 بود كه روزي يكي از دوستان زنگ زد و گفت: مي‌داني امروز چه ديدم؟ باورت نمي‌شود. تيمسار سجده‌اي را در خيابان دولت (يا نزديكي كاخ نياوران) ديدم كه يك نان سنگك به دست داشت. تعقيبش كردم تا اينكه رفت به خانه‌اي و اين آدرس و شماره خانه‌اش است.
من هم بلادرنگ اما خيلي عادي اكيپي را با بي سيم فرستادم به آن آدرس و گفتم چنين آدمي را با چنين مشخصاتي دستگير كرده يك راست بياوريدش اينجا. بچه‌ها هم به آن آدرس مراجعه مي‌كنند. تيمسار ابتدا به پشت‌ بام فرار مي‌كند و بعد به بالاي "خرپشته" مي‌رود، اما بالاخره بچه‌ها او را دستگير كرده آوردند. مختصري كه از او بازجويي كردم، فرستادمش اوين، كه او را محاكمه و بعد اعدامش كردند.
در كميته دو نفر نفوذي شناسايي شدند. يكي از آنها پاسداري بود كه گاهي خانه‌هاي تيمي را كه قرار بود ضربه بخورد لو مي‌داد. او پس از شناسايي، دستگير و محاكمه و بعد اعدام شد.
ديگري هم از اعضاي گارد شاهنشاهي بود كه اطلاعي از سوابقش نداشتيم. بچه‌ها را آموزش مي‌داد و مسئول عمليات نظامي شده بود. بعد هم مسئول پادگان كميته شد، آخر هم دستش در كودتاي نوژه رو و دستگير شد و به سزاي كارش رسيد.
روزي متوجه شدم سرگرد افشار، معاون رئيس زندان اوين، دستگير شده است. او شمالي بود و آدم بدي نبود. در زندان او چند برخورد با من داشت؛ از جمله وقتي كه نگهبان گير داد كه تو با زدن تخم مرغ به سلول بغلي پيام مي‌دادي، او (سرگرد افشار) سرو ته قضيه را هم آورد.
حال او دستگير شده بود. براي ديدنش به اوين رفتم. گفت: گزارشهاي خيلي بدي برايم داده‌اند، اينكه سه روز آب را به زندانيان بسته‌ام، پتو و غذا نداده‌ام و چنين ‌و چنان كرده‌ام و… به او حبس ابد داده بودند. من رفتم سراغ آقاي گيلاني و گفتم: اين سرگرد افشار آن طوري نيست كه گزارش كرده‌اند. آدم بدي نبوده است. گفت: سه روز آب را به روي زندانيان قطع كرده ‌است. گفتم: نه دروغ است. به نظرم آن موقع آب اوين آب چاه بود، شايد موتور آب خراب مي‌شد و يكي ـ دو ساعتي آب قطع مي‌شد و يا اگر لوله‌كشي بود به دلايل ديگر چنين اتفاقي مي‌افتاد در اين صورت آب با تانكر مي‌آوردند. اين بابا آدمي نبود كه آب را قطع كند. مگر مي‌شود در زندان با آن جمعيت، سه روز آب قطع شود، توالت، حمام، غذا، بهداشت و… مي‌دانيد چه مي‌شود؟!
با توضيحاتي كه به آقاي گيلاني دادم حكم حبس ابد او تبديل به پانزده سال زندان شد. يكي ـ دو ماه بعد در حال خوردن صبحانه بودم كه از خبر راديو شنيدم سرگرد افشار، معاون رئيس زندان به اتهام چه و چه، اعدام شد.
خيلي ناراحت شدم. رفتم ته و توي قضيه را در آوردم، يافتم به خاطر مزخرفاتي كه احمد‌رضا كريمي نوشته و گفته، او را اعدام كرده‌اند. احمد‌رضا دست كمي از وحيد افراخته نداشت. حسابي خودش را آن موقع در اختيار ساواك قرار داده بود. بعد از انقلاب هم كه دستگير شد گويا بادامچيان و كچويي با او صحبت مي‌كنند كه تو بنشين خاطراتت را بنويس يا بگو. او هم براي اينكه ايشان را راضي بكند، راجع به برخي افراد، بازجويان و مسئولان زندان و حتي عليه مجاهدين مطالبي نوشته بود.
با توجه به شناختي كه از او داشتم مي‌دانستم كه حرفهاي او قابل اعتنا و اعتماد نيست و او براي زنده ماندنش حاضر بود دست به هر كاري بزند.
حسن فرزانه هم پس از دستگيري موجب لو رفتن خيليها از جمله كاظم ذوالانوار، اكبر مهدوي و من شد. مجاهدين در زندان او را به دليل ضعفي كه نشان داده بود تحويل نمي‌گرفتند و گاهي شوخي شوخي اورا بدجوري مي‌زدند. بعد از مدتي او را به زندان شيراز تبعيد كردند و از آنجا كه آزاد شد دوباره با مجاهدين پيوند خورد.
پس از پيروزي انقلاب نيز در قسمت كارگري مجاهدين بود و اعلاميه هم چاپ مي‌كرد. با چند نفر هم به قسمتهايي از شركت بل (هليكوپترسازي امريكا) رفته اموالي را سرقت و به قولي مصادره كرده بودند. علاوه بر اين او با كانون حقوق بشري كه پدر رضاييها در حسينيه ارشاد راه انداخته بود ارتباط داشت.
موقعيت او در مجاهدين به عنوان يكي از عناصر و مهره‌هاي اصلي برايم جالب بود، چرا كه در قبل از انقلاب امثال او، سعيد شاهسوندي، مهدي تقوايي و صادق كاتوزيان مورد تنفر مجاهدين در زندان بودند و آنها را ساواكي و خائن مي‌دانستند، حال پس از پيروزي انقلاب ورق برگشت و شدند از نفرات اصلي سازمان. به هر روي او به خاطر اقدامات مسلحانه‌اش عليه جمهوري‌اسلامي دستگير و اعدام شد.
صادق كاتوزيان همچنين وضعي داشت. او وقتي در سال 51 دستگير شد، به سه سال حبس محكوم شد. در طي مدت زندان مورد تنفر مجاهدين بود و بعد از پيروزي انقلاب محبوب آنها. در آن زمان وي دوست و رفيق ما بود. وقتي من از زندان آزاد شدم تقريباً تمامي دوستان به ديدنم آمدند ولي او نيامد. بعد پيغام برايش فرستادم كه بگوييد فلاني بيايد من كارش دارم، نيامد. يكي از دوستان مشترك گفت: عزت! خيلي پاپي‌اش نشو او تمايل به ملاقات با شما ندارد. من هم ولش كردم.
روزي داشتم از عرض خيابان 17 شهريور رد مي‌شدم كه ديدم ماشيني به سرعت به طرفم مي‌آيد، با اينكه مي‌توانست ترمز كند، نكرد. احساس كردم كه مي‌خواهد به من بزند، سريع خودم را انداختم آن طرف خيابان، چرخ راست ماشين به پايم گير كرد، برگشتم نگاه كردم ديدم كاتوزيان است، خنديد و رفت.
به هر روي نتوانستم ملاقات يا برنامه‌اي با وي ترتيب دهم، اوايل انقلاب رسم بود كه خيلي به بهشت زهرا مي‌رفتيم. يكي ـ دوبار صادق را در آنجا ديدم كه داشت نان و خرما بين جمعيت توزيع مي‌كرد. وقتي به من مي‌رسيد رويش را به آن طرف مي‌كرد و چيزي به من نمي‌داد، گويي كه مرا نديده است! يك بار با دوستي به نام حسن قرباني به قطعه 17 بر سر قبر يكي از شهدا مي‌رفتيم، كه حسن گفت: عزت! رفيقت صادق كنار قبر نشسته است. او صداي حسن را شناخت. وقتي ديد من در كنار حسن هستم پا به فرار گذاشت و حاضر نشد كه با ما سلام و عليك كند.
خليل فقيه دزفولي، برادر خانم كاتوزيان، به دلايلي دستگير شد، كه آزادش كردم و نگذاشتم كه كارش به جاهاي باريك كشيده شود. به او گفتم: صادق فكر مي‌كند مي‌خواهم بگيرمش! تو به او بگو كه فقط مي‌خواهم ببينمش و هر جايي را كه شما مشخص كنيد به آنجا خواهم آمد. من با او رفيق بودم، علاقه‌اي به او دارم و مي‌خواهم او را راهنمايي كنم، شايد بتوانم نجاتش بدهم. اگر هم خواست ادامه بدهد، اگر نخواست كه او را به خير و ما را به سلامت!
او در پاسخ به پيغام من به خليل گفته بود: ايشان اگر مي‌تواند كسي را نجات بدهد اول خودش را نجات بدهد و از اين تشكيلات (كميته) بيرون بيايد و با دولت همكاري نكند.
من از فعاليتهاي بعد از انقلاب او خيلي خبر نداشتم. او كه با خواهر فقيه دزفولي ازدواج كرده با عباس مدرسي‌فر باجناق شده بود، به همراه عباس و چند نفر ديگر از اعضاي سازمان سه نفر از بچه‌هاي كميته را ربوده، بازجويي كرده و بعد سوزانده بودند.
پدر صادق (ابوالفتح) مذهبي بود و پس از دستگيري پسرش به من پيغام داد كه مي‌خواهد مرا ببيند. به ديدنش رفتم. گفت: برو به پسر من بگو با وضعي كه تو داري احتمالاً اعدامت مي‌كنند، مي‌خواهم بدانم كه آيا مي‌توانم سر قبرت بيايم يا نه؟ براي اينكه اگر تو را با اين افكار اعدامت كنند از نظر من مسلمان نيستي و من سر قبر آدم غير مسلمان نمي‌روم، اگر تو‌به كني و برگردي شايد مسلمان از دنيا بروي و من بتوانم سر قبرت بيايم.
براي رساندن پيغام به ديدار صادق كاتوزيان رفتم. او مرا تحويل نگرفت! با اين وجود خيلي نصيحتش كردم ولي كارگر نيفتاد. او بر روي مواضع خودش بود و در جواب پدرش گفت: مهم نيست كه پدرم سر قبرم بيايد يا نيايد. لذا او تغييري در افكارش نداد، و پس از محاكمه با همان افكار اعدام شد.
از دستگيريهاي مهم واحد گشت كميته، دستگيري شكرالله پاك‌نژاد بود. من شكرالله را از زندان مي‌شناختم. او در رأس گروه فلسطين با تمايلات چپ بود. او در زندان بيشتر با بچه‌هاي مجاهدين دمخور بود تا با چپيها. با من هم سلام و عليك داشت و رفيق بوديم و گاهي با هم صحبت مي‌كرديم. گروه‌هاي ضدانقلاب پس از دستگيري و اعدام او دروغهايي به من نسبت دادند كه عاري از هر حقيقتي است.
از زندان اوين يك كاميون مدرك و پرونده توسط هدايت‌الله متين دفتري ربوده شده بود كه شكري نيز به خاطر آن تحت تعقيب بود. واحد گشت كميته دو بار او را دستگير كردند و به ساختمان مركزي در بهارستان آوردند. من هر دو بار كمي با او صحبت كردم و نصيحتش كردم كه شكري تو ديگر سني ازت گذشته است، برو دنبال زندگي‌ات و دست از اين لجاجتها بردار و... و از آنجا كه مي دانستم كارش در حد محاكمه و زندان و اعدام نبود، آزادش كردم.
براي بار سوم كه گشت كميته او را گرفت، ديگر نزد من نياوردند و تحويل دادستاني انقلاب در اوين دادند كه بعد از مدتي هم محاكمه و اعدام شد؛ لذا ما از او در كميته هيچ سابقه‌اي نداريم و اين تمام برخورد من با شكري بود.
براي ما خبر آوردند كه در يكي از مساجد تهران كسي تفسير آقاي طالقاني را تدريس مي‌كند اما مسئله‌دار؛ پس از بررسي بيشتر مشخص شد كه او تحت لواي قرآن كار ضد مذهبي مي‌كند. از روي مشخصاتش فهميدم كه او سيد احمد هاشميان است. او در همان جنوب شهر ازدواج كرده ساكن شده بود. گروهي را به نشاني او اعزام كرديم و او، زن و پدرزنش را دستگير نمودند و آوردند. بعد از بازجويي اوليه زن و پدرزنش را يكي ـ دو شب بعد آزاد كرديم.
هاشميان اهل قزوين و از بچه‌هاي قديم سازمان مجاهدين بود. در سال 51 از طريق چند نفر پيغام داده بود كه مرا ببينيد، ما از موقعيت هم در سازمان اطلاع نداشتيم. قراري در مسجد شاه (امام) با هم گذاشتيم تا او يك سري مدارك و اعلاميه بياورد. يكي ـ دو نفر به من سفارش كردند كه به دنبال او نروم لذا به سر قرار مزبور نرفتم. هاشميان از بچه‌هاي فعال سازمان بود كه رژيم نتوانسته بود او را دستگير كند. او در جريان تغيير ايدئولوژي سازمان ماركسيست شد و بعد از فعالين گروه پيكار بود. بعد مشي توده‌اي پيدا كرده بود. حال با چنين تفكري رفته بود و قرآن تفسير مي‌كرد؛ كاري كاملاً ضد تبليغي و ضد مذهبي از راه مذهب.
من خودم در بازجوييهاي او شركت مي‌كردم و خيلي هم با او صحبت كردم. خيلي تحت تأثير قرار گرفته بود، در آخر هم غيرمستقيم به او فهماندم كه با اين سابقه و كاري كه كرده‌اي اگر محاكمه شوي اعدامت مي‌كنند. او گفت. من از كارم پشيمانم و حاضرم همكاري كنم. گفتم: چه همكاريي؟ و در چه حدي؟ گفت: من ديگر به كار مسلحانه اعتقادي ندارم و حاضرم اسلحه‌هايي را كه در منزلم در شهر قزوين جاسازي كرده‌ام تحويل دهم.
من آقايان سعادت و ميرباذل را همراه با او به قزوين فرستادم. به آنها متذكر شدم كه مراقبش باشند و تأكيد كردم كه اگر سالم و صادق برخورد كرد و حرف و آدرسش درست بود موقع برگشتن راحت بياوريدش.
از آنجا كه او به كارهاي ساختماني و جوشكاري وارد بود، ستونهاي داخل خانه‌اش را از بالا شكافته و با نخ اسلحه‌ها را به درون آن وارد كرده بود سپس روي آن شكاف را جوشكاري كرده پوشانده بود. تعداد زيادي اسلحه از اينجا و تعدادي كلت و مقداري فشنگ هم در زير كاسة توالت جاسازي كرده بود كه همه آنها را تحويل داده بود.
او مدتي نزد ما بود بعد سپاه او را براي برخي بازجوييها از ما امانت گرفت، بعد او را به دادستاني تحويل دادند. سپس محاكمه شد و سه ـ چهار سالي هم زنداني كشيد و بعد آزاد شد.

*آتش سوزي

در طبقه دوم ساختمان مجلس دو اتاق اسلحه‌خانه بود، اتاقي هم اختصاص به پرونده‌هاي زندانيان و دستگيرشدگان گروه‌هاي چپي و مجاهدين داشت.
در آن سالها تمام سلاح و مهمات جمع آوري شده از مردم و گروه‌ها را در اسلحه‌خانه همين‌طور روي هم ريخته و انبار كرده بودند. آن موقع مسائل امنيتي كمتر رعايت مي‌شد.
روزي اسلحه خانه آتش گرفت و نارنجك،تي.ان.تي و … روي هم انباشته شده موجب انفجار مهيبي شد. آن روز افسر نگهبان عباس يزداني‌فر و خليل اشجع بودند كه بعد ‌پي‌گيري و معلوم شد كه اتصال سيمهاي برق در آن ساختمان قديمي و فرسوده دليل اصلي اين آتش سوزي و انفجار بوده است.

*ازدواج

در دوراني كه مشغول مبارزه با رژيم شاه بودم معتقد بودم كه نبايد ازدواج كرد و براي خود قيدوبند درست كرد به عبارتي يا مبارزه يا زن و زندگي. بعد هم كه زنداني شدم و تا پيروزي انقلاب در بند بودم. بعد از آزادي هم كوران پيروزي انقلاب بود و كارهاي بسياري كه بايد براي آن انجام مي‌داديم، لذا به خود اجازه نمي‌دادم كه در اين شرايط به ازدواج فكر كنم.
من از همان اوايل دهه چهل با بچه‌هاي مؤتلفه در ارتباط بودم، پس از آزادي از زندان هم با آنها رفت و آمد‌هايي داشتيم، از جمله ايشان جواد اماني فرزند حاج سعيد اماني بود. در آن شبهاي الله‌اكبر من به منزل آنها در حوالي بازار و مولوي مي‌رفتم و در پشت بام خانه‌ با هم الله‌اكبر مي‌گفتيم. روزي جواد به من گفت تو نمي‌خواهي زن بگيري، گفتم: چرا؟ اما الآن شرايطش را ندارم. گفت: اگر تصميمش را گرفتي خبرم كن تا مورد مناسبي برايت معرفي كنم.
از آنجا كه من دو دهه در به دري و خانه به دوشي كشيده بودم راضي نبودم كه همسرم را به مستأجري ببرم، لذا اول به دنبال آن بودم كه يك چهار ديواري براي خود مهيا كنم.در سال 59 برادرم تصميم داشت خانه‌اي بخرد، من هم از اين طرف و آن طرف قرض و وام گرفتم و با او در اين كار شريك شدم. خانه‌اي 120 متري حوالي بزرگراه آهنگ و شهيد محلاتي به قيمت 550 هزار تومان خريديم. اين خانه دو طبقه بود و در هر طبقه دو اتاق داشت، كه طبقه‌اي از آن در اختيار من قرار گرفت. پس از خريد خانه، رفتم سراغ جواد و گفتم خانه‌اي دست و پا كرده و آماده ازدواج هستم. گفت: دختر عمه‌اي دارم كه خيلي خوب است و خيليها هم به خواستگاري‌اش رفته‌اند، اما به دلايلي خود و يا خانواده با آنها موافقت نكرده‌اند، راستش نمي‌دانم با شما چه برخوردي شود وآيا تو را بپذيرند يا خير؟ به هر حال من پيشنهادش را مي‌دهم. گفتم: پدر و مادرم فوت كرده‌اند ولي برادران و خواهرم هستند كه براي اين كار پا پيش بگذارند. اما بهتر است قراري بگذاري من اول خود او را ببينم.
جواد رفت تا مقدمات كار را فراهم كند، اما پدر، سر سختي نشان داد و مخالفت كرد و گفت: به آنها كه پدر و مادر دارند، نمي‌شود به همين راحتي اعتماد كرد؛ حالا كه اين پدر و مادر هم ندارد. من به آدم بي پدر و مادر دختر نمي‌دهم. من حاج محمد باقر بادامچيان و بعد پسران ايشان را مي‌شناختم و مدتي هم با اسدالله بادامچيان در زندان قصر زنداني بودم. آنها صحبت مي‌كنند و توضيح مي‌دهند كه فلاني پسر خوبي است. خود جواد، پدرش حاج سعيد و اسدالله اصرار زيادي مي‌كنند اما حاج آقا زير بار نمي‌رود.
به هر حال اينها تصميم مي‌گيرند كه دختر خانم ما را ببيند و صحبت كند اگر پسنديد، آن وقت راهي براي راضي كردن پدر بيابند. قراري به ساعت 10 صبح در منزل آنها در سه راه امين حضور گذاشتند. من سر وعده راه افتادم. به سر كوچه كه رسيدم، ديدم جواد اماني آنجا ايستاده و دست تكان مي‌دهد كه نيا! رفتم نزديك گفتم: چه شده؟ گفت: امروز يكي از روزهاي وفات متفرقه (نه معصومين بلكه فرزندان آنها) است كه بازار براي آن تعطيل است و براي همين حاج آقا در منزل مانده است و اگر الآن تو بروي آنجا دعوا راه مي‌افتد. شما برو خيابان ايران، منزل يكي از دامادهاي ايشان (آقاي نظيفي) ما هم به بهانه‌اي دختر خانم را با مادرش به آنجا مي‌فرستيم تا شما صحبتهايتان را در ميان بگذاريد. يك ساعت بعد به آنجا رفتم، آنها هم آمدند و ما را به هم معرفي كردند و چاي آوردند. 10 دقيقه‌اي فقط به زمين نگاه مي‌كردم. مادر ايشان هم تسبيح به دست داشتند و ذكر مي‌گفتند. بعد يواش يواش سر صحبت باز شد. من دربارة خود، خانواده، گذشته و وضع حالم شرح دادم و گفتم: گول اين حرفها و تعريفها‌يي كه از من شده‌ است را نخور كه اين بابا مبارز بوده و زندان رفته و اهل بهشت است و… من معتقدم بسياري از زندانيان در قعر جهنم هستند و وضع من هم اين بوده. پامنبر مي‌رفتم و چندتا كتاب خوانده‌ام، با اين گروه‌ها كار كرده‌ام و… دندانهايم خراب است، كمرم درد مي‌كند. پايم تير خورده و مي‌لنگم، شهرستاني هستم، سرمايه‌اي، مغازه‌اي و امكان مالي ندارم. فقط در آستانه تهيه و خريد خانه‌اي اين چنيني هستم و بعد از زنم مي‌خواهم كه پوشيده باشد و… اين وضع و شرايطم است، فكر و مشورت كنيد بعد خبر را به آقا جواد بدهيد. دختر خانم در آن زمان مدرس كلاس عربي بود؛ لذا فقط يك جمله از من پرسيد كه آيا مي‌تواند كلاس عربي برود و درس بدهد؟ گفتم: به لحاظ سياسي هر كس از ما بايد خط خودش را برود گر چه بايد همفكر باشيم، اما من نمي‌‌خواهم كاري و امري را به شما تحميل كنم و نه مي‌پذيرم كه شما چيزي به من تحميل كنيد؟ عربي را هم قبول دارم ولي با دو شرط: اول اينكه فقط به زنان و دختران درس بدهي و با مردها سروكار نداشته باشي. دوم اينكه وقت اضافه داشته باشي و از وقت خانه و زندگي كم نكني، چرا كه من اهل ساندويچ و غذاي سرد و آماده نيستم.
خلاصه ايشان پذيرفت و جواب مثبت به ما داد. بعد سايرين هم كوشيدند تا حاج آقا را راضي كنند. بعداز چند روز قرار شد من به ديدن او بروم. من هم سرزده رفتم و نشستم، با حاج آقا احوالپرسي كردم، او دو جمله گفت: من كه از تو اصلاً خوشم نمي‌آمد، راضي هم نبودم كه دخترم را به تو بدهم، اما از بس كه آقا اسدالله و آقا سعيد از شما تعريف كردند من هم قبول كردم. مثل اينكه آدم بدي نيستي. در جمله بعد گفت: ولي من دو شرط دارم! گفتم: حاج آقا چه شرطي؟ گفت: من انتظار ندارم كه دخترم را به خانه بزرگ و مجللي ببري ولي حتماً و بايد يك خانه‌اي داشته باشي حتي اگر آن يك اتاق باشد، نمي‌خواهم بچه‌ام هر شش ماه اسباب و اثاثيه‌اش را به دوش بگيرد و از اين خانه به آن خانه برود. اگر اين شرط را قبول كردي، من هم حرفي ندارم مبارك است ان شاء‌الله. گفتم: من حرفي ندارم و بعد توضيح دادم كه با برادرم خانه‌اي خريد‌ه‌ام. بعد حاج آقا شرط دوم را طرح كرد و آن اينكه فاصله نامزدي و عقد و عروسي خيلي طولاني نشود. گفت: دو ـ سه ماه بعد بايد بيايي و زنت را ببري. قبول كردم. به او ياد آور شدم كه حاج آقا ما قبلاً چند تا فحش سر قضيه آن پاكت عكسي كه براي آقا اسدالله آورده بودم از شما شنيدم. حاج آقا خنديد و گفت: من كه چيزي يادم نيست.
به اين ترتيب قدم در عالم زندگي متأهلي گذاشتم و به لطف خدا زني پاكدامن، بساز، قانع و مؤمنه نصيب‌مان شد، خدا را شكر!

*حقوق، بودجه و امكانات

تا پايان سال 1359 من ريالي حقوق از كميته و كلاً از جمهوري اسلامي نگرفته بودم. چون مجرد بودم و خرج و مخارجي نداشتم. شب و روزم را در كميته مي‌گذراندم و از كفش و لباس آنجا هم استفاده مي‌كردم. غذاي همان‌جا را هم مي‌خوردم و هيچ خرج اضافه‌اي نداشتم. نه خرجي مي‌دادم و نه خرجي مي‌گرفتم. اوايل سال 1360 به همراه چند نفر ديگر از دوستان براي اقامه نماز به مسجد مطهري رفته بوديم كه هنگام بازگشت آقاي حاج حسن ميرزايي (مسئول تداركات كميته) دو يا سه هزار تومان به زور در جيبم گذاشت، گفت اين عيدي است، آقاي مهدوي كني آن را داده كه به شما بدهيم. كه البته اين هم حقوق نبود عنوان عيدي داشت.
تا قبل از سال 60 هر كه حقوق مي‌خواست، مي‌گرفت و هر كه مثل من نمي‌خواست، نمي‌گرفت. از اين سال به بعد نيمچه قانوني وضع كردند كه هر ماه به مجردها1500 تومان و به متأهلها 2000 تومان و براي هر فرزند 300 تومان بپردازند.
من هم در اين سال ازدواج كردم و طبق همين قاعده حقوق ‌گرفتم. جالب بود تلفنچي ما سه هزار تومان مي‌گرفت و من دو هزار تومان؛ چرا كه او زودتر ازدواج كرده و صاحب سه فرزند بود.
انصافاً اين دو هزار تومان به هيچ وجه كفاف زندگي مشترك را نمي‌داد، اگر نياز به دارويي داشتيم لنگ پول آن بوديم. نه ثروتي، نه مغازه اي، نه ملك و املاكي، نه پدر و مادر پولداري و… داشتم كه كمك حالم باشند، خودم بودم و خودم.
از اين به بعد بايد بخشي از آن دو هزار تومان را هم به اقساط خانه اختصاص مي‌دادم. تا زماني كه آقايان مهدوي كني و باقري كني در كميته بودند، در مخارج كميته به احتياط عمل مي‌شد، ريخت و پاش و ولخرجي صورت نمي‌گرفت. مثلاً بودجه كميته (در سال 1360) چيزي حدود يازده ميليارد تومان در سال بود، و اينها در ماه‌هاي پنجم و يا ششم حدود 3/4 ميليارد تومان خرج كرده بودند. قبل از سال 60 بودجه‌ مصوبي براي كميته نبود، و امور را از طريق پولهاي خيراتي و هدايا اداره مي‌كردند. در هزينه‌ها دقت داشتند، خرجي هم نمي‌كردند، وسايل نقليه كميته را از محل ماشينهاي مسروقه يا متروكه، يا بنزهاي ساواكيها و درباريان فراري تأمين مي‌كردند.
در اواخر سال 1360 تعدادي پيكان استيشن براي گشت و بازرسي خريدند. در مناطق هم كميته‌ها با مشكلات بودجه و امكانات مواجه بودند، اما براي رفع اين مشكلات راه‌هايي پيدا كرده بوديم. در بعضي مناطق حتي دوربين عكاسي نداشتند تا از متهم عكس بگيرند.
در آن ايام مقدار معتنابهي نوار ويدئو و كاست مبتذل كشف و ضبط مي‌شد. ما اينها را پاك مي‌كرديم و مي‌فروختيم. برخي انتظار داشتند اين غنايم را به ديگران هم خيرات كنيم. يك بار آقاي قدوسي نامه نوشت كه از اين نوارها 500 كاست بدهيد به حوزه علميه قم، يا چند صد تا بدهيد به فلان جا. گفتيم: حكم و نظر آقاي قدوسي براي ما محترم است، مي‌دهيم ولي بايد براي هر كاست نوار 10 تومان بريزيد به حساب 222 آقاي رجايي، و فيش را بياوريد. به اين ترتيب پول و بودجه جمع مي‌كرديم، و از محل آن دوربين و ساير ملزومات تهيه مي‌كرديم .
اين كارها هم بدون اشكال نبود. گاهي امثال آقايان سيد مهدي دروازه‌اي و ايرواني ايراد مي‌گرفتند و اعتراض مي‌كردند كه شما چرا اين پولها را قاطي مي‌كنيد بايد عين لقطه باشد. ما هم كه اين چيزها حاليمون نبود كه مثلاً بايد اينها از هم سوا باشند، قاطي نباشند. گفتم: آقا ما گاو صندوق سوا سوا نداريم، از هر كجا پول به دست بياوريم طي صورت جلسه‌اي مي‌ريزيم داخل يك گاو صندوق. با صورت جلسه مشخص است كه از مجموع پول موجود در گاو صندوق اين‌قدرش از آنجا و آن‌قدرش از اينجا آمده است، حالا اين اسكناس با آن اسكناس چه فرقي مي‌كند.
مشكل ديگر آن بود كه اين آقايان به ما ايراد مي‌گرفتند كه مشروبها و نوار‌هاي ضبط شده، مشروبش حرام و نجس و تصاويرش حرام است اما شيشه و خود نوار مالكيت دارد، شما بايد شيشه‌ها را خالي و نوارها را پاك كنيد و به صاحبش برگردانيد. ما گاهي به اين حرفها و نظرها عمل مي‌كرديم گاه به آن تن نمي‌داديم. مي‌گفتند كارهاي شما خلاف شرع است. وضع پيچيده و مشكلي بود. بچه‌ها سرخورده مي‌شدند چرا كه زحمت كشيده بودند، كلي هزينه شده بود تا اينها به دام بيفتند. حالا بايد شيشه‌ها را خالي و نوارها را پاك مي‌كردند و به صاحبانش برمي‌گرداندند تا بروند دوباره همان كارها را بكنند!

*دادستاني كميته انقلاب اسلامي

در ميان بازداشتيها، با آنها كه بي‌كس و كار بودند، مشكلي نداشتيم ولي اگر طرف به جايي بند بود و او را مي‌شناختند، حتي اگر خيانت و گناهش از ديگران بيشتر بود، هزار تا مدعي داشت. دائم زنگ مي‌زدند كه آقا چرا اين آدم متشخص را گرفته‌ايد؟ اصلاً شما نمي‌دانيد كه چه كار مي‌كنيد؟ ولش كنيد! ملاقات بدهيد!
شانسي كه ما داشتيم اين بود كه آقاي لاجوردي دادستان و با ما هماهنگ بود، اگر متهمي را مي‌گرفتيم و نياز بود كه قبل از اتمام بازجويي كسي او را نبيند، سريع با لاجوردي تماس گرفته مي‌گفتيم اين وضع را دارد. بعد كه تلفن زدنها شروع مي‌شد مي‌گفتيم ممنوع الملاقات است مگر اينكه دادستان اجازه بدهد. خوشبختانه آقاي لاجوردي هم همكاري مي‌كرد. گاهي سنبه خيلي پرزور بود و مي‌گفتند: حتماً بايد اين فرد آزاد شود يا بايد حتماً ملاقات بدهيد. مي‌گفتيم: نمي‌شود آقا اين امانت دادستاني است، به ما ربطي ندارد. شما برويد دادستاني مجوز بگيريد. بعد سريع متهم را به دادستاني فرستاده مي‌‌گفتيم قضيه‌اش اين است. بعد كه دوباره با دستور از مافوق براي آزادي و يا ملاقات مي‌آمدند. مي‌گفتيم: دادستاني متهمش را از ما تحويل گرفته است.
اين مسائل موجب كدورتهايي بين ما و آقاي مهدوي و برخي سياستگذاران و مسئولان كميته مي‌شد، مي‌گفتند: نه! شما با لاجوردي بانديد! هماهنگيد! شما بيخودي براي مردم مزاحمت ايجاد مي‌كنيد.
تا قبل از شكل گيري سپاه، دستگيري متخلفين و مجرمين و ضد انقلاب با كميته انقلاب اسلامي بود. سپاه كه روي كار آمد، اختلالات و اختلافاتي نيز پيش آمد. آنها درحيطه وظايف ما دخالت مي‌كردند. گاه مي‌رفتيم متهمي را بگيريم، آنها زودتر مي‌رفتند و مي‌گرفتند. به خانه تيمي گروهكي وارد مي‌شديم، آنها هم مي‌آمدند. تداخل در اين امور باعث شد تا چند نفر بيخودي از بين رفته و كشته شدند.
پس از اين اوضاع مسئله‌اي مهم در كميته رخ داد و آن اينكه وقتي ديدند ما سفت بر سر حرف و مواضع خود هستيم و دادستاني هم با ما هماهنگ است، آمدند يك روحاني را علم كردند و فرستادند اوين و چهارراه قصر تا آموزشهاي لازم را براي حاكم شرع شدن بگيرد.
شبي، آقاي مهدوي كني ما را به جلسه‌اي خواست، باقري كني و علي قنادها هم بودند و در ميانه‌هاي جلسه معاديخواه نيز آمد. مهدوي كني گفت: ما با دادستان (قدوسي) توافق كرده‌ايم و به اين نتيجه رسيده‌ايم كه شعبه 7 دادستاني در كميته داير شود. براي رسيدگي به امور متهمين حاكم شرعي هم تعيين شود كه بتواند متهمين تا ده سال محكوميت را محاكمه كند، ده سال به بالا يا موارد مصادره اموال و… را بفرستد اوين. من هم استقبال كردم و گفتم: خيلي خوب است از خدايمان است كه كسي بيايد و بالاي سرمان باشد و مسئوليت بپذيرد، اما كسي كه وقت بگذارد و فقط اسمي روي كار نباشد، چرا كه ما متهمي را آخر شب مي‌گيريم و نمي‌توانيم تا صبح از او بازجويي نكنيم و منتظر بمانيم تا صبح حاكم شرع بيايد و بگويد چه بكنيم و چه نكنيم. حاكم شرع بايد وقتش كاملاً در اختيار اينجا و دم دست باشد، هر وقت لازم شد بتوانيم تلفن بزنيم كه بيايد و بگويد كه چه كنيم و چه نكنيم.
فردي به نام "حبيب‌الله سلطاني" را به عنوان حاكم شرع شعبه هفت دادستاني در كميته معرفي كردند. به سبب شناختي كه از او پيدا كرده بوديم، خيلي تحويلش نگرفتيم. كميته براي خودش پادگاني درست كرده بود كه اين آقا مي‌‌رفت آنجا درس اخلاق و مسائل ايدئولوژيك مي‌گفت. با تحقيقي كه كرده بوديم فهميديم ايشان اصلاً اعتقادي به حرفهايي كه مي‌زند ندارد. او با لباس روحاني آمده بود ولي لباس پاسداري تنش مي‌كرد. روزي با همين لباس به ناهار‌خوري آمد. يكي از بچه‌ها به اوگفت: حاج آقا! آبروي شما، احترام شما، به آن لباستان است، شما با آن لباس باشيد بهتر است، اين لباس به درد شما نمي‌خورد، لباس پاسباني است براي شما مايه آبروريزي است. ايشان برگشت حرف بسيار زشتي زد. ما از آنجا فهميديم كه ايشان از نظر اخلاقي مشكل دارد.
از اين پس درباره او بيشتر تحقيق كردم و دريافتم كه او پيش‌تر در منطقه‌اي از مرز بازرگان حاكم شرع بوده و مسائل مالي‌و… پيش آورده است. وقتي درصدد دستگيري او بودند فرار كرده به اينجا آمده و شده است حاكم شرع كميته. كمي كه پيش رفت فهميدم كه او اصلاً آقاي خميني را قبول ندارد. حالا چنين آدمي مي‌خواهد حكم دستگيري بدهد، تعزير كند و….
با اين حال ما سكوت كرديم تا آقايان فكر نكنند ما دنبال باند و باندبازي هستيم. فقط به دوستاني كه بامن كار مي‌كردند گفته بودم هر كس را مي‌خواهيد تحويل بگيريد و كليه امكاناتش را هم صورتجلسه كنيدو بگيريد تا بعد ادعا نكنند كه آقا ما ماشين داشتيم، پول داشتيم، خانه داشتيم و اينها از ما ضبط كردند.
در انتظامات هم عده‌اي طرفدار سازمان مجاهدين انقلاب و بهزاد نبوي بودند كه به سپاه كانال زده بودند. بچه‌هاي سپاه آسان با قضايا برخورد مي‌كردند. بند 209 اوين هم در اختيارشان بود، لذا طرفداران بهزاد نبوي بيشتر مايل بودند از اين كانال عمل كنند، دوگانه عمل مي‌كردند. مسئولين انتظامي اينها بودند، شبانه مي‌رفتند عمل مي‌كردند، اگر كساني را كه دستگير مي‌كردند مي‌خواستند از امكانات ايشان استفاده كنند به ما تحويل نمي‌دادند چرا كه مي‌دانستند ما متهم را با كليه امكانات طي صورت جلسه‌اي تحويل مي‌گيريم، لذا خود مستقيم عمل كرده و اين قبيل متهمان را تحويل سپاه مي‌دادند، آنها در حد ما سخت‌گيري نمي‌كردند.
شبي مهدوي كني ما را به جلسه‌اي خواست. "سلطاني" هم آنجا بود. مهدوي گفت: ايشان از فردا علاوه بر حاكم شرع بودن، مسئول بازپرسي نيز هست. كمكش كنيد. گفتم: نه! نمي‌شود. گفت: چرا؟! گفتم: اين آقا صلاحيتش را ندارد، مهدوي ناراحت شد و گفت: اين تشخيص ماست هر چه ايشان گفت شما بايد رعايت كنيد. در اين لحظه كمي برخوردم تند شد و گفتم: هيچ عيبي ندارد، ايشان خيلي هم آدم محترمي است بيايد و با رفقايي مثل گلاب بخش كه دارد بيايد مسئوليت بازپرسي را هم بپذيرد، شما را به خير و ما را به سلامت! آنها اصرار كردند نه نمي‌شود تو هم بايد بماني. گفتم: نه نمي‌توانم با چنين آدمي كار كنم. ايشان صلاحيت اين كار را ندارد! علت اين نظرم را هر چه پرسيدند طفره رفتم و فقط گفتم براي من ثابت شده كه ايشان صلاحيت اين كار را ندارد، دليلي هم ندارد كه من با وي كار كنم، حالا شايد دوستان ديگرم بتوانند، من هم به آنها توصيه مي‌كنم كه با ايشان همكاري كنند.
آقاي مهدوي خيلي تند شد و گفت: آقاجان! من نماينده ولي فقيه هستم، هر چه مي‌گويم لازم الاطاعه است بايد رعايت شود غير از اين هم پذيرفته نيست. گفتم: ما مخلص شماييم، شما مي‌توانيد اين نظر را داشته باشيد، ولي نمي‌توانيد به من تحميل كنيد كه حتماً چنين كنم. من اينجا آزادم كه حرف شمارا قبول كنم يا بروم پي كارم. گفت: باشد! حالا كه اين طور است هر كه نمي‌تواند كار كند برود. گفتم: من كه حرفم از اول همين بود.
ديدم اگر خودم بروم بهتر از اين است كه با زور بروم. لذا استعفايي نوشته كناره گرفتم. بعد از آن جوي عليه ما درست كرده بودند كه اينها شكنجه كرند، خلاف شرع مي‌كنند، در صورتي كه خدا وكيلي ما آنجا كسي را شكنجه نمي‌كرديم، شلاق نمي‌زديم.
ما در كميته دو زندان داشتيم، يكي در طبقه همكف، مخصوص زندانيان عادي با جرمهاي سبك و ديگري براي زندانيان با جرمهاي سنگين اقتصادي ـ سياسي .در همين شرايط و جوي كه عليه ما درست شده بود، چندبار برخي آقايان براي بازديد و تحقيق از مجلس آمدند از جمله آقايان علي‌محمد بشارتي و محمد منتظري آمدند، منتظري وقتي زندان طبقه هم‌كف را ديد پرسيد: عزت! جاي ديگري هم زندان داري؟ گفتم: بله اگر تنها بيايي نشانت مي‌دهم. پرسيد چرا؟ گفتم: آنجا يك سري زندانياني هستند كه اتهامشان سنگين است و نياز به بازجويي دارند، ما نمي‌توانيم آنها را با زندانيان عادي قاطي كنيم، ممكن است اطلاعات آنها بسوزد. براي به‌دست آوردن اطلاعات‌شان هم به زور و شكنجه متحمل نمي‌شويم، راه خودمان را داريم.
با اين وصف طرفداران سلطاني، جوي عليه ما درست كرده بودند تا با استفاده از آن ما را محكوم و يا به انفعال بكشانند.
صبح روزي كه اين سلطاني آمد، من هم همه چيز را تحويلش دادم و گفتم آقا اين تلفن، اين دفتر و اين ميز. دوستان هم علي‌رغم سفارش من، حاضر نيستند با شما كار كنند. حال از اين به بعد آن طور كه مي‌خواهيد بازجويي كنيد. متهماني را كه مي‌آورند، شما مي‌خواهيد تحويل بگيريد، هركه را هم نمي‌خواهيد قبول نكنيد، بفرستيد اوين يا دادگستري، ديگر به ما ربطي ندارد. يعني كسي كه چهار ـ پنج هزار خلاف شرع از نظر شما دارد كه نبايد كار كند. آنها براي خراب كردن جو عليه ما مي‌گفتند كه اينها خلاف شرع مي‌كنند. من هم حساب كردم ديدم تا آن موقع حدود پنج هزار نفر را به عنوان متهم گرفته‌ايم. از سارق، كلاه بردار، فاحشه و… تا متهمين سياسي. كه از اين تعداد حدود هزار و سيصد نفر را به دادگستري يا اوين تحويل داده بوديم و الباقي را با صلاحديد خودمان در بازداشتگاهي كه داشتيم، يك ماه، دوماه نگهداشته و با گرفتن تعهد و ضمانت‌نامه آزاد كرده بوديم.
به سلطاني گفتم: ديگر زندان و متهمان در اختيار شماست هركاري دلتان مي‌خواهد بكنيد. ما ديگر نيستيم. از بچه‌ها هم كسي حاضر نشد با او كار كند. چون اين طوري كار پيش نمي‌رود، رفت نزد آقاي باقري كني. او هم مرا خواست و گفت: من اين حرف را ديشب هم به حاج آقا مهدوي گفتم الآن هم به خودت مي‌گويم، ما بدون شما نمي‌توانيم كار كنيم. بعد حالا يا شوخي يا جدي گفت: حالافكر نكنيها كه اگر شما برويد، كارهاي اينجا لنگ مي‌ماند، نه. بالاخره ما هم بالاجبار مي‌رويم از چهارراه مولوي چهار نفر را مي‌آوريم. گفتم چه بهتر همانها را بياوريد، ارزان‌تر تمام مي‌شود همانها به درد شما مي‌خورند.
به اين ترتيب سلطاني هم حاضر نشد به آنجا بيايد. ما مانديم، ولي بعداز آن هر وقت متهمي را مي‌آوردند، يكسره مي‌فرستاديم به اوين و اگر خلافش خيلي سنگين نبود به منطقه 3 در خيابان وزرا مي‌فرستاديم. در آنجا دوستي داشتم كه در امر بازجويي وارد بود و مي‌توانست از پس كار برآيد. اگر مي‌رسيد به اينكه واقعاً جرمش سبك است، از طرف ما مجاز بود تا با گرفتن ضمانتي مانند خانه و ملك او را آزاد كند و اگر غير از اين بود به اوين مي‌فرستاد.
در شرايط جديد ما كمي به خودمان آمديم. به دوستان و همكاراني كه داشتم: احمد سعادت، مرتضي ميرباذل، مختار ابراهيمي، حسين دقيقي، حسين مدبري، اكبر براتچي و… گفتم اگر بنا بشود كه ما برويم حمله مغول رخ مي‌دهد، كساني كه بعد از ما مي‌آيند دنبال گزك و فرصت هستند. مي‌گردند تا مدرك و سندي پيدا كنند و مچ بگيرند، آن وقت ما نمي‌توانيم پاسخگوي مردم باشيم. با توجه به شرايط آن زمان، يك بخش از كارهاي ما صوري بود. يعني قانوني نبود كه كارها و برخوردهاي ما در قالب آن رسميت يابد. ما اسناد و ضمانتها را توقيف نمي‌كرديم. به فرد خاطي مي‌گفتيم سند خانه، جواز كسب يا شناسنامه و گذرنامه بياور، مي‌آورد. ما هم ضميمه پرونده‌اش مي‌كرديم. حتي گاهي آنها عين مال را به عنوان وثيقه به ما مي‌سپردند، مثل موتور، ماشين و… لذا به دوستانم گفتم در نبود ما اينها از بين مي‌رود و ديگر نمي‌توانيم جوابگو باشيم پس بهتر است همه را به صاحبانش برگردانيم. منتها قبلش بياييد وضع آنها را بررسي كنيد. كساني را كه كارهاي سياسي نمي‌كنند و در ترور و انفجار نقشي نداشتند، سوا كنيد. آنهايي كه شماره تلفن دارند تماس بگيريد و بگوييد كه بيايند وثيقه‌ها و ضمانتها را پس بگيرند، آنها هم كه آدرس دارند ببريد به آدرسشان و رسيد بگيريد.
اسناد مربوط به متهمين سياسي را هم صورتجلسه كنيد و به اوين تحويل دهيد و رسيد بگيريد. به اين ترتيب وثيقه‌ها و اسناد و اموال زيادي از مردم را به خودشان برگردانديم يا تحويل اوين نمو‌ديم.
در اين موقع كه ما مشغول چنين اموري بوديم، شنيديم كه دنبال سلطاني مي‌گردند تا او را كه حاكم شرع بود و مي‌خواستند مسئوليت بازپرسي را هم به او بدهند (! ؟) و امكاناتي از قبيل خانه و ماشين و بي‌سيم و چند پاسدار محافظ در اختيارش بود، دستگير كنند. چرا كه بند را آب داده خودش را رو كرده بود. اين امر ادعاي مرا نسبت به نداشتن صلاحيت او به اثبات رساند.
بعد از اين اتفاق از ما خو‌استند كه بمانيم و به كارمان ادامه دهيم، گفتم: نه! همين تيپها به درد شما مي‌خورند. اينجا ديگر جاي ما نيست. آقاي مهدوي كني هم با استعفايم موافقت كرد. كارها را كه مرتب و پروند‌ه‌ها را رديف كرديم، آمديم بيرون. من سه ـ چهار ماهي بي‌كار بودم ولي برخي دوستان را كه با من همراه بودند به اوين فرستادم تا به دادستاني كمك كنند و بي‌كار نباشند.

*دوران رياست فلاحيان

در همين ايام اتفاق ديگري رخ داد؛ آقاي مهدوي كني از وزارت كشور رفت و به جاي او آقاي ناطق نوري وزيركشور شد. آقاي ناطق به ادامه همكاري من با كميته اصرار كرد و وعده داد كه تغييرات زيادي را در كميته بدهد و تيپهاي قبلي را كنار بگذارد و براي آن مسئول ديگري انتخاب كند. من هم قبول كردم اما بعد از سه ـ چهار ماه او كميته را تحويل آقاي فلاحيان داد، ديگر نور علي نور شد! مشكلات ما تازه شد.
آقاي فلاحيان پيش از اين در دادسراي انقلاب (واقع در چهارراه قصر ) با آقاي سيد حسين موسوي تبريزي (دادستان كل انقلاب) همكاري مي‌كرد. موسوي با لاجوردي خيلي مخالف بود، مي‌خواست به هر نحوي كه شده لاجوردي را از دادستاني اوين بردارد و فلاحيان را جايگزينش كند.
آنها به لطايف الحيلي در صدد بركناري لاجوردي بودند، اما هر چه كردند كه او استعفا بدهد، گفته بود: من استعفا بده نيستم، اخراجم كنيد، بگوييد مرا بيرون كنند، اما استعفا، نه! چرا كه من دارم كارم را مي‌كنم و تا زماني كه آقاي خميني راضي است ما كار خود را انجام مي‌دهيم.
آقاي بهشتي هم به لاجوردي گفته بود كه گوش به حرف هيچ كسي نده، سفت و محكم سر جايت باش و كارت را بكن.
وقتي اينها ديدند كه به هيچ طريقي نمي‌توانند لاجوردي را كنار بگذارند، ترفند ديگري به كار بستند. از آنجا كه لاجوردي كمي خشن بود و چهره تندي داشت، گفتند كه آقاي خميني به حاج سيد احمد آقا گفته‌اند كه ديگر شرايط تغيير كرده و الآن اوضاع سر و سامان يافته بايد ملايم‌تر بود و ايشان (آقاي لاجوردي) را بايد از دادستاني برداشت. لاجوردي به تأكيد مي‌پرسد كه اين حرف و نظر امام است؟! آنها جواب مي‌دهند حاج سيد احمد آقا چنين گفته است. لاجوردي هم مهر دادستاني را تحويل مي‌دهد و مي‌گويد: پس خداحافظ! مي‌روم! نه چيزي آورده بودم و نه چيزي دارم كه ببرم… از دادستاني بيرون مي‌آيد. رفقاي او آقايان عسگراولادي، سعيد اماني و … متوجه قضيه شده به او اعتراض مي‌كنند كه مرد حسابي چرا اين كار را كردي، حداقل مي‌گفتي يك دستخط از آقاي‌خميني نشانت مي‌دادند.
فردا يا پس فرداي اين واقعه آنها با آقاي خميني ملاقات مي‌كنند. در اين ديدار آنها موضوع را گزارش مي‌دهند كه بله مسائل دادستاني چنين است و از قول شما به آقاي لاجوردي گفته‌اند كه بايد برود كه او هم بيرون آمده است. آقاي خميني خيلي ناراحت مي‌شوند و آنها را سرزنش مي‌كنند كه نه! آنها بي‌خود كرده‌اند، حالا ايشان تازه جا افتاده است.…
پس از اين ملاقات، لاجوردي بدون اينكه با آنها مشورت كند و يا خبر دهد، رفت در اتاقش نشست، گفت: مهري را كه از من گرفته‌ايد پس بدهيد. گفتند: شما استعفا داده‌ايد. گفت: شما گفتيد امام اين‌طور نظر دارند، شما برويد يك دستخط از امام بياوريد تا من استعفا بدهم. به اين ترتيب نقشه آنها نگرفت و لاجوردي سر جايش ماند و قضيه دادستاني آقاي فلاحيان منتفي شد. حال كه او مسئول كميته شده بود مرا جزء باند لاجوردي مي‌دانست و حاضر نبود كه به من ميدان دهد. از طرفي هم آقاي ناطق نوري اصرار داشت كه من در كميته بمانم. وضعيت برزخي درست شده بود.
بعد از دو ـ سه ماه كه فلاحيان پاگير شد، يكي از بچه‌هاي سپاه به نام جمال اسماعيلي معروف به "اصفهاني" را آورد و سمت اطلاعات كميته را به او واگذار كرد. تا آن زمان ما نه واحد اطلاعات داشتيم نه واحد تحقيقات و تمام اين بگير و ببندها، بردنها و آوردنها را با حدود بيست نفر نيرو انجام مي‌داديم. هم گروه اطلاعات بوديم هم تحقيقات و هم بازجو و… هر كاري كه به دستمان مي‌رسيد و مي‌توانستيم از انجامش دريغ نمي‌كرديم.
آقاي اصفهاني از قبل مرا مي‌شناخت. قبل از اينكه بيايد مستقر شود تلفني تماس گرفت و گفت: بياييد سپاه. من هم با يكي ـ دو تا از بچه‌ها رفتيم به ديدنش. گفت: من به اميد شما مي‌آيم، اگر شما قول همكاري بدهيد مي‌آيم و اگر نه همين جا مي‌مانم. ما هم براي اينكه ثابت كنيم جزء هيچ دار و دسته و باندي نيستيم و از كسي خط نمي‌گيريم، گفتيم: براي ما فرقي نمي‌كند چه شما باشيد چه ديگري، تا آنجا كه به ما مربوط است همكاري مي‌كنيم تا جايي كه به اعتقادات، باورها و افكار ما خدشه‌اي وارد نشود. اما اگر كسي بخواهد با فكر و عقيده ما بازي كند و آسيب بزند نه با شما و نه با هيچ كس ديگر همكاري نمي‌كنيم.
پس از اين ديدار آقاي اصفهاني آمد و مسئوليت اطلاعات كميته را پذيرفت. او در قدم اول خواست كه چارت تشكيلاتي و اداري درست كند، گفت مي‌خواهد گروه تحقيق، گروه اطلاعات، (كيس راست، كيس چپ، كيس التقاط) و… درست كند، گفتيم بفرماييد ! باشد! خلاصه كارها و اموري را كه ما با 25 نفر انجام مي‌داديم، او با اين تشكيلاتش حدود 150 نفر را به كار گرفت، ساختمان و دفتر و دستكي راه انداخت.
جالب اينكه او براي من كه از بدو تأسيس كميته مسئول تحقيق و بازپرسي و رئيس كميته مركز بودم، هيچ مسئوليتي تعريف و تعيين نكرد. از اين پس احساس كردم كه جاي من اينجا نيست و براي اينكه آنها نگويند كه ما باند و دسته هستيم، صبر كردم و به بچه‌هاي هوادارم نيز گفتم: اينها دنبال بهانه هستند تا ما را خراب كنند، حواستان جمع باشد كه گزك دستشان ندهيد، هر كاري به شما گفتند انجام بدهيد، به هر قسمتي و اداره‌اي كه خواستند واردتان كنند، برويد. شما هم سابقه و هم تجربه و هم سوادتان از آنها بيشتر است. شما آنها را جذب كنيد، ما كه نمي‌خواهيم به كسي ضربه بزنيم، هدف آن است كه كارها زمين نماند.
به هر روي بچه‌ها و دوستان مرا پخش و پلا و جا‌‌به‌‌جا كردند. در اين گير‌و‌دار آقاي فلاحيان طي حكمي مرا مسئول بازپرسي كرد. آقاي اصفهاني كه از صدور حكم باخبر شد، در جايي گفته بود فلاحيان بيخود كرده كه حكم داده است، حكم فلاني را من بايد بدهم، ايشان زير نظر من بايد كار كند و… يك سري مسائل شخصي را هم پيش كشيده بود.
وقتي خبرش به گوشم رسيد، پيغام دادم كه بيايد، من كارش دارم. او آمد. من به حالت نيم‌خيز از روي صندلي بلند شدم و با تندي و صداي بلند گفتم: فلان فلان شده مگر تو نبودي كه در سپاه گفتي من به اميد شما مي‌خواهم بيايم و اصرار مي‌كردي كه ما با تو همكاري كنيم، من الآن چهار سال كمتر و بيشتر دارم اينجا كار مي‌كنم، هيچ‌كس به من حكم نداده است به حكم خودم كار كرده‌ام، نه آقاي مهدوي نه آقاي باقري و نه آقاي لاجوردي و نه هيچ‌كس ديگر به من حكم نداده‌اند، آنچه را كه فهميده‌ام انجام داده‌ام، حالا تو فكر مي‌كني اين حكم براي من چه ارزشي دارد. بعد حكم آقاي فلاحيان را پاره كردم و ريختم تو ظرف جا سيگاري روي ميز، گفتم: بردارش و ببر بده به آقاي فلاحيان بگو فلاني حكمت را پاره كرد، من براي حكم نيامده‌ام كه اينجا كار كنم، من آن روز هم به شما گفتم كه با شما يا هر كس ديگري فرق نمي‌كند، همكاري خواهيم كرد مگر اينكه او بخواهد به اعتقاد و افكار ما آسيب بزند. حال هم از اينجا مي‌روم، اگر مي‌خواهيد كسي يا كساني كار ياد بگيرند، يك ماه ـ ده روز جلساتي مي‌گذارم تا تجربياتم را منتقل بكنم، بعد مي‌روم.
او وقتي اين موضع مرا ديد گفت نه! اين حرفها چيست، من اشتباه كردم، منظورم اين نبوده شما بايد بمانيد. ما به شما احتياج داريم. گفتم به هر حال من از اينجا مي‌روم. اين جريان از وقتي كه به گوش آقاي فلاحيان رسيد از قبل مرا جزء باند لاجوردي مي‌دانست، نگاهش بدتر شد. ديگر تحويل نمي‌گرفت، وقت نمي‌داد. براي امكانات اداري هم مي‌گفت با آقاي اصفهاني هماهنگ كنيد. بدين ترتيب ما شديم طفيلي آنجا، نه مسئوليتي داشتيم نه كاري، هيچ هم حاضر نمي‌شدم كه براي رفع اين بحران از ارتباطات گسترده‌اي كه به آقايان (منتظري، هاشمي رفسنجاني، رباني شيرازي و…) به خصوص از دوره زندان داشتم، استفاده كنم.
آقاي فلاحيان حسابي در قضيه من ‌مانده بود كه چه كند، نه مي‌توانست حضورم را در كميته تحمل كند و نه مي‌توانست بيرونم كند چرا كه ممكن بود همان آقايان به او اعتراض كنند. از طرفي آقاي ناطق نوري هم اصرار كرده بود كه من بمانم.
به هر روي سعي فلاحيان بر اين بود كه مرا به استعفا بكشاند و در حركتي صوري هم استعفا را نپذيرد، در اين مرحله ما هم كه نمي‌مانديم بعد بگويد او خودش رفت، خودش خواست، ما در رفتنش دخيل نبوديم.
هفت ـ هشت ماهي وضع بدين منوال بود كه من در اتاق آقاي اصفهاني مي‌نشستم تلفن جواب مي‌دادم، تا اينكه رفته رفته امر بر او مشتبه شد كه واقعاً كسي است. اگر تلفن زنگ مي‌زد جواب نمي‌داد تا من گوشي را بردارم و بعد بگويم كه آقا با شما كار دارند؛ ما شديم تلفن چي آقا! جالب اينكه من اين اشتباه او را به خوبي دريافتم و براي اينكه او در اين اشتباه بماند صبح به صبح مي‌آمدم اتاق را تي مي‌كشيدم، شيشه را پاك مي‌كردم، ميز و صندلي را گردگيري مي‌كردم و … البته دوستان و رفقايم اصرار داشتند كه من اين كارها را نكنم، ولي براي من مسئله‌اي نبود چرا كه خودم را برتر از ديگران نمي‌دانستم.
ادامه اين وضع، كاملاً آقاي فلاحيان و يك روحاني به نام صالحي را مستأصل كرد، نمي‌دانستند كه با من چه كنند. صالحي گفته بود: عزت با سكوتش دارد پدر ما را درمي‌آورد، همين كه اينجا نشسته و چند ماه است كه هيچ حرفي نمي‌زند، بيشتر مارا كلافه كرده است. من واقعاً اين مدت هيچ نظري نمي‌دادم، هر وقت هم بر حسب تصادف آقايان را مي‌ديدم تعظيم و خوش و بش مي‌كردم، نه اعتراضي نه گلايه‌اي، هيچي! البته سعي مي‌كردم در كارها به آقاي اصفهاني كمك كنم. چرا كه بعضي از بچه‌ها در صدد سوءاستفاده از او بودند، به انحاي مختلف از او امضاء مي‌گرفتند، ماشينش را براي كار غير ضروري مي‌بردند، تصادف مي‌كردند بعد مي‌آمدند از او امضاء مي‌گرفتند و در تعميرگاه كميته درست مي‌كردند، بدون اينكه هزينه‌اي پرداخت كنند. وقتي من در اتاق بودم او را راه‌نمايي مي‌كردم كه به راحتي امضاء ندهد، لذا بچه‌ها بين خودشان مي‌گفتند اگر مي‌خواهيد از اصفهاني امضاء بگيريد زماني به اتاقش برويد كه عزت نباشد، يا در گوشه و كناري غير از اتاق او را گير بياوريد و امضاء بگيريد.
در اين مدت كار ديگري نيز براي من درست شده بود. يكي از كارهايي كه در دوره فلاحيان- اصفهاني شكل گرفت، تهيه بولتن از وقايع و اخبار مربوط به كميته و ارسال آن براي مسئولين درجه اول نظام بود. محتواي اين بولتن به عنوان اخبار كميته در شوراي امنيت كشور طرح و بررسي مي‌شد.از آنجا كه آقاي اصفهاني فرصت كافي براي بررسي اخبار بولتن نداشت گاهي از دستشان در مي‌رفت و خبرهاي سوخت شده و از زمان گذشته (حتي براي شش ماه قبل) در بولتن درج مي‌كردندو اين باعث آبروريزي مي‌شد. آقاي فلاحيان چند بار به اصفهاني ايراد گرفت كه آقا اين مطالب چيست كه تو در بولتن آورده‌اي؟ آبرويمان رفت! پس از آن از من خواستند كه كنترل و بررسي نهايي بولتن را به عهده بگيرم كه پذيرفتم و تا زماني كه اين كار در دستم بود خبر سوخت شده و غير ضروري در آن چاپ نشد.

*استعفا


آقاي اصفهاني به لحاظ شخصيتي خيلي دلش مي‌خواست كه مطرح شود. خيلي هم تلاش مي‌كرد، با هر جا در كانون قدرت و مسئوليتي تماس مي‌گرفت و شرح وظايف و عملكرد مي‌داد. به افراد مختلف من جمله آقايان اردبيلي، ري‌شهري، ناطق نوري و… زنگ مي‌زد وقت ملاقات مي‌گرفت، مي‌رفت و خودنمايي مي‌كرد. البته آقاي فلاحيان هم بدش نمي‌آمد كه كارهايي به عنوان كميته به رخ كشيده و مطرح شود. چه بهتر كه از زبان آقاي اصفهاني باشد! اين ارتباطات براي آنها خوب بود چرا كه مي‌توانستند كمك بگيرند و تأمين بودجه كنند.آن زمان كارها و طرحها بر اساس روابط پيش مي‌رفت نه ضوابط. در گرفتن بودجه و اعتبارات، ميزان و وسعت ارتباطات تعيين كننده بود.
آقاي اصفهاني در ديدارهايي كه با آقايان ترتيب مي‌داد چند نفري مثل آقاي صالحي را همراه خود مي‌برد و هر كسي را مسئول عنوان و كاري معرفي مي‌كرد كه در برخي موارد حقيقت نداشت. چند مرتبه هم از من خواستند كه با ايشان بروم، نپذيرفتم و گفتم من‌كه‌كاره‌اي نيستم، حرفي و گزارشي ندارم كه بيايم.
روزي قرار بود كه به ملاقات آقاي موسوي اردبيلي بروند. اصفهاني و صالحي اصرار كردند. كه تو هم بايد بيايي. گفتم: نمي‌آيم. گفتند: چرا اين‌قدر لج مي‌كني؟ آخر علتش چيست كه نمي‌آيي، گفتم: كساني كه به اين ملاقات مي‌روند هر كس مسئوليتي دارد(!) ‌من چه مسئوليتي دارم كه بيايم؟ آقاي اصفهاني بي درنگ گفت: خب شما هم رئيس دفتر ما هستيد! اين حرف به من برخورد، ناراحت شدم و گفتم: مورچه چيه كه كله‌پاچه‌اش چي باشد!؟ تو كه هستي كه من رئيس دفتر تو باشم و… بعد از بگو مگويي مختصر گفتم: نه آقا جان برويد من نه گزارشي دارم بدهم و نه به ملاقات كسي مي‌آيم.
اين قضيه مرا به فكر فرو برد. به اين نتيجه رسيدم كه اگر رفتني هستم حالا وقتش است. آنها به خوبي و خوشي به ملاقات رفتند و بازگشتند، فرداي آن‌روز به اصفهاني گفتم: ببين در همان روزهاي اول هم به شما گفتم كه من رفتني هستم، حالا هم هفت ـ هشت ماهي از آن زمان گذشته است، اميدوارم برايتان ثابت شده باشد كه ما باند نيستيم، بچه‌ها هم كه هر كدامشان در قسمتي ديگر مشغول به كار هستند، مِن‌بَعد امور آنها هم ارتباطي به من ندارد و ديگر من از شنبه زحمت را كم خواهم كرد، لذا اگر كاري مربوط به من است بگوييد تا ظرف دو ـ سه روزي كه به آخر هفته مانده انجام دهم.
او انتظار چنين تصميمي را نداشت. اصلاً اين فكر در خيالش نمي‌گنجيد، كسي كه هفت ـ هشت ماه بر همه چيز سكوت و صبر كرده است يكدفعه بگويد خداحافظ ! با ناراحتي خاصي گفت: چرا؟ من نمي‌گذارم، بايد بمانيد!
گفتم: اين كار ديگر در دست خودم است.
گفت: پس دو هفته‌اي صبر كن من بروم مسافرت برگردم.
او فكر كرد كه كاري براي من در نظر گرفته‌اند كه مي‌خواهم بروم،گفتم: خيلي خب، من كه مي‌خواهم بروم خانه استراحت كنم، اينجا استراحت مي‌كنم، اما فقط همين دو هفته!
ما دو هفته ديگر مانديم ولي اين آقا به مسافرت نرفت. در همين مدت به گوشه‌اي خزيدم و بدون اينكه كسي را به مشورت بگيرم شروع كردم به نوشتن دلايل استعفايم. لحن نوشته خيلي تند و خطاب به آقاي فلاحيان بود. متن به‌قدري تند بود كه احتمال برخورد مي‌دادم، اما برايم فرقي نمي‌كرد، مهم گفتن اين حرفها بود.

*ارزيابي


من در متن استعفا به ارزيابي روند و روال جديد پرداختم و به تفكر وارد شده به كميته از سوي آقاي فلاحيان و اطرافيانش خدشه وارد كردم.
با آمدن آقاي فلاحيان در سياستهاي كلي و جزيي كميته تغييرات اساسي ايجاد شد، اما آنچه كه مشهود بود بريز و بپاش و اسراف در تمامي شئون و مراتب كميته بود. لازمه اين اسراف، اخذ بودجه و تأمين اعتبار بود. در دوره‌هاي قبلي در شش ماهه اول سال مقدار كمي از بودجه مصرف مي‌شد، اما در اين دوره هنوز بودجه تخصيص نيافته مصرف مي‌شد، بدين‌ترتيب در پايان سال با كسري بودجه مواجه مي‌شدند. در آن زمان كميته حدود 11 ميليارد تومان بودجه داشت كه در دوره آقاي مهدوي و برادرش باقري كني، كلي از اين بودجه زياد مي‌آمد كه به خزانه دولت برمي‌گرداندند. ولي در دوره آقاي فلاحيان در همان سال اول كه من بودم، پس از گذشت چهار ماه، حدود 3 ميليارد از بودجه خرج شد و بعد بقيه‌اش هم مصرف شد كه هيچ، كلي هم كسري بالا آورد.
تز فلاحيان و اصفهاني اين بود كه كسري بودجه بهتر از مازاد بودجه است و سبب افزايش آن در سال آتي خواهد شد، لذا در پايان سال به دليل اينكه با مازاد بودجه مواجه نشوند، شروع به خريد وسايل و اقلام غير ضرور مي‌كردند. يكبار تعداد زيادي ماشين بنز از خارج وارد كردند، و دادند دست بچه‌هاي جوان و كم سن و سال كميته، در حالي كه رانندگي با اينها قلق دارد و آنها هم ناشي بودند. يكي برد زد به درخت، يكي زد به تير چراغ برق، يكي زد به جدول، يكي در خيابان تصادف كرد، خلاصه همه را از بين بردند. بعد هم آنها را تحت عنوان مازاد بر احتياج فروختند.
آنها مي‌خواستند كميته را شبيه سازمان C.I.A (سيا) كنند، يگان‌دريايي و يگان هوايي درست كردند، قايق و هليكوپتر خريدند، پادگان و لشكر به وجود آوردند و چون حساب و كتابي نبود، هر كسي هر طور مي‌خواست عمل مي‌كرد. سليقه‌اي و حسب ارتباطش معاملات مي‌نمود. نه بر اساس مصوبات مجلس و دولت، و با همين رويه مقدار معتنابهي اسلحه و مهمات خريدند، تعدادي را به كلاسهاي زبان فرستادند تا پس از يادگيري زبان خارجي براي انجام معاملات سلاح و مهمات و بي‌سيم و به خارج بروند، خدا مي‌داند كه ايشان در آن سالها چه معاملاتي انجام دادند. بعدها اين روند در وزارت اطلاعات آقاي فلاحيان نيز دنبال شد، در واقع اين وزارت‌خانه در دوره او بيشتر به وزارت‌خانه بازرگاني و تجارت مي‌ماند تا اطلاعات.
اين حيف و ميلها به جد مرا ناراحت مي‌كرد و روحم را آزار مي‌داد، اما كاري از دستم بر نمي‌آمد.
قبلاً در اتاق رئيس كميته از ميز‌هاي قديمي و چوبي نقش و نگاردار وجود داشت، وقتي آقاي فلاحيان آمد آنها ‌را كنار گذاشت و ميز شيشه‌اي به جايش نهاد، زير آن ‌هم يك "تردميل" قرار داده بود كه هنگام صحبت و كار كردن بازي هم مي‌كرد.
من تمام اين مطالب را در استعفا نامه‌ام آوردم، و تأكيد كردم كه حال بر شما ثابت شد كه ما باند نيستيم، خاصه باند لاجوردي، چرا كه من هر‌گونه باند و باند بازي را محكوم مي‌كنم و آن را خيانتي بيش بر سر انجام وظايف نمي‌دانم. شما ما را محكوم به باند بازي مي‌كنيد و عليه ما جو درست كرديد و دوگانه برخورد نموديد، تحويل نگرفتيد، گويي ما به شما تحميل شده بوديم و شما صبر مي‌ورزيديد!
شمايي كه دچار اين اسرافها شده‌ايد و براي خودتان برووبيايي درست كرده‌ايد، ماشين ضد گلوله سوار مي‌شويد، محافظ داريد و دفتر و دستكي به هم زده‌ايد. من از شما مي‌خواهم براي خاطر خدا هم كه شده بياييد برويد سري هم به قبر شهدا بزنيد، ببينيد و از خود بپرسيد كه ايشان براي كه و چه كشته شده‌اند.مردم در زير بار مشكلات مالي ناشي از جنگ كمر خم كرده‌اند و شما براي خود اين‌طور زندگي درست كرده‌ايد، اين‌جور حيف‌ و ميل مي‌كنيد؟!! اگر وحشت داريد روزها در ملأ مردم ظاهر شويد، شما كه ماشين و امكانات داريد، شب سري به قبرستان شهدا بزنيد.
جالب اينكه آنها همه اين بريز و بپاشها و حيف ‌و ميلها را مرتكب مي‌شدند و اگر كسي به آنها خرده مي‌گرفت مي‌گفتند ما نماينده ولي‌فقيه هستيم و چنين تشخيص مي‌دهيم و بقيه هم بايد به اين تشخيص عمل كنند، ولي من اين‌طور نبودم، اگر همين نماينده ولي‌فقيه مي‌گفت: اين ليوان را بگذار! فلان‌جا، مي‌پرسيدم: چرا؟ مي‌گفت: شما كاري به اين حرفها نداشته باش، من مي‌گويم بگذار! شما هم بگو چشم! مي‌گفتم: نشد! من اگر اين ليوان را لب ميز بگذارم، مي‌افتد زمين و مي‌شكند. مي‌گفت: به تو چه مربوط است، من نماينده ولي فقيه هستم، هر چه مي‌گويم بايد انجام شود. مي‌گفتم: والله كه من، ولي‌فقيه و نماينده اين‌جوري را قبول ندارم.و مطمئن هم هستم كه خود ولي‌فقيه هم اين وضع و اين شكل از تبعيت را قبول ندارد، شما اگر راست مي‌گوييد بياييد وقت ملاقات از ولي فقيه بگيريم و برويم نزد ايشان، بپرسيم كه آيا اين كار شما صحيح است يا نه؟! اگر گفتند تبعيت كنيد، ما هم روي چشممان مي‌گذاريم، اما من مطمئنم اگر ايشان بداند كه شما اين‌گونه عمل مي‌كنيد با شما برخورد خواهد كرد.
بعد از تهيه چنين استعفانامه‌اي، آن را درون پاكتي گذاشته مهروموم كردم و بردم پيش آقاي اصفهاني، گفتم: اين استعفانامه را بدهيد به آقاي فلاحيان و خداحافظ! گفت: خودتان ببريد و بدهيد. گفتم: مگر شما هميشه نمي‌گفتيد كه بايد سلسله مراتب رعايت شود. خب آقاي فلاحيان مسئول شماست و شما هم مسئول من هستيد، به قول خودت من رئيس دفترت هستم، پس بايد شما اين استعفا نامه را به ايشان بدهيد.

*جنگ و جبهه

پس از ناراحتيهايي كه در كميته برايم پيش آمد شايد بهترين جايي كه بايد مي‌رفتم جبهه بود، اما به چند دليل اين توفيق برايم حاصل نشد .اول اينكه فيزيك بدنم و آثار و جراحاتي كه در درگيري با ساواك و تيرهايي كه خورده بودم و پايم مي‌لنگيد، اجازه حضور مؤثر و مفيد در جبهه را به من نمي‌داد .ضمن آنكه نمي‌خواستم فقط به عنوان نيروي عادي اسلحه‌ به دوش جلو بروم و در نبرد حضور داشته باشم، نقش بيشتر و مفيدتري را خواستار بودم كه امكانش فراهم نشد . ديگر اينكه من آن‌موقع نسبت به ادامه جنگ انتقادهايي داشتم. همچنين در سن و سالي بود كه از من مي‌گذشت، و خانواده كه به آن وابستگي پيدا كرده بودم و كمي محتاط شده بودم، هم آن اعتقاد هم اين وابستگي و هم فيزيك بدنم، همه و همه دست به دست هم دادند تا من در جبهه حضور نداشته باشم، ولي به لحاظ مالي از هيچ كمكي دريغ نداشتم و چند بار هم براي رساندن كمكها و بازديد از مناطق عملياتي مثل فاو به آنجا رفتم.

*مدّ


در اواسط سال 62 در حالي من از كميته بيرون آمدم كه به نان شبم محتاج بودم. اگر مجرد بودم با قضيه خيلي راحت تر برخورد مي‌كردم اما ديگر متأهل شده بودم.
به هر جهت چند روزي اصلاً از خانه بيرون نيامدم، حاضر هم نشدم كه از روابطم استفاده بكنم و استيفاي حقوق نمايم، تصميم گرفتم بدون اتكا به كسي و فقط با اميد به خدا اين بحران را از سر بگذرانم. ماندن خيلي زياد در خانه هم صلاح نبود. برايم سخت و ثقيل بود كه در خانه بمانم، لذا صبحها از خانه مي‌زدم بيرون، مي‌رفتم بازار نزد بعضي از دوستانم و عصرها بر مي‌گشتم.
در همين ايام بود كه متوجه شدم يك سري حرف و حديثها پشت سر ما هست كه "فلان فلان شده‌ها دستشان تا آرنج به خون جوانها آغشته است، بچه‌هاي مردم را مثل گوسفند كشتند، چنين و چنان كردند، حالا هم در كمال پر‌رويي مي‌آيند و در خيابان راه مي‌روند به بازار مي‌روند و…".
شنيدن چنين حرفهايي برايم خيلي سنگين بود. آش نخورده و دهان سوخته. كاري و برخوردي هم در قبال آن نمي‌توانستم بكنم. در بازار هم نمي‌توانستم براي خود كاري بكنم چرا كه امكان، جا و سرمايه نداشتم، اما بايد هرطوري شده بود خود را سرگرم مي‌كردم، لذا به مغازه "كاغذفروشي" يكي از دوستان به نام "احمد ملكي" رفتم و آنجا را پاتوق خود كردم. ساعت 9 صبح از خانه مي‌آمدم بيرون و ساعت پنج ـ شش بعدازظهر برمي‌گشتم، البته كار خاصي نداشتم. مثل يك شاگرد و پادو كار مي‌كردم. ملكي هر وقت مي‌خواست بيرون برود به اميد من مغازه را رها مي‌كرد و مي‌رفت، من هم هر كاري از دستم برمي‌آمد مي‌كردم، كاغذ مي‌فروختم، آب و جارو مي‌زدم و… و براي اين‌همه حتي يك ريال نمي‌گرفتم، فقط اسمش اين‌بود كه ما براي كار از خانه مي‌آييم بيرون.
گاهي در اين حجره بچه‌ها سه ـ چهار نفر مي‌شدند، مي‌رفتند ناهار و دنگي حساب مي‌كردند، و چون من پولي نداشتم كه دنگم را بدهم به انحاء مختلف از همراه شدن با ايشان طفره مي‌رفتم، عزت نفس و غرورم اجازه نمي‌دادكه بنشينم و نگاه كنم كه ديگري پول ناهارم را حساب مي‌كند.
روزي آقاي ملكي گفت: عزت تو چرا با ما ناهار نمي‌خوري؟ گفتم: تو كه اوضاع و احوال كاري و مالي مرا مي‌داني، پولي ندارم كه همراه شما شوم و خوش ندارم كه ديگري دنگ مرا بپردازد. گفت: سخت نگير! گفتم: باشد، به هر جهت پاتوق من در دكان توست، با تو دوست هستم، اگر پول ناهار مرا خودت حساب مي‌كني، من حرفي ندارم مي‌آيم، حساب آن‌را هم نگه مي‌دارم و در آينده كه تمكن يافتم آن را تسويه مي‌كنم، اگر هم وضعم همين‌جوري ماند كه تو ديگر مرا مي‌شناسي، هم ديگر را حلال مي‌كنيم. قبول كرد و من هم از فردا همراه آنها شدم. ديگر همراهان هم تصور مي‌كردند چون من در دكان ملكي هستم با او حساب و كتابي دارم.
بودجه لازم خانواده را هم با قرض حل كرده بودم. همواره چند هزار توماني در خانه بود، تا همسرم متوجه وضعيت بغرنج مالي‌ام نشود و البته او به كارهاي من اعتراضي نداشت. خيلي هم همراه بود ولي نمي‌خواستم در اين مشكلات پيش آمده او هم خاطرش نگران شود و رنج ببرد. با اين حال همسرم بي‌خبر هم نبود. از سال 60 كه با او ازدواج كرده بودم اين اولين بار بود كه در چنين وضعيت مشقت باري افتاده بودم و اين وضع ظواهر مختص به خود را داشت لذا او نسبتاً متوجه وضعيت نامساعد من شده بود ولي به روي خود نمي‌آورد و الحمدلله نه آن وقت و نه بعد و نه هيچ‌گاه توقعات و خواسته‌هاي بيجا از من نداشت و ندارد. او زندگي معمولي و محقرانه مرا پذيرفته بود. در مراسم عروسي‌مان هم او خيلي رعايت حالم را كرد و من براي او فقط يك حلقه به قيمت پانصد تومان و يك ساعت به قيمت سيصد تومان خريدم و تا سال 1369 ـ 1370 عملاً هيچ چيزي براي او نخريدم، چون امكانش نبود.
در بين فاميل هم‌شأن و منزلت خود را حفظ مي‌كردم و اصلاً دوست نداشتم كه كسي فكركند من آدم نيازمندي هستم. يكي از برادران خانمم (اكبر بادامچيان) كه فرش فروش بود وقتي بو برده بود كه من بي‌كارم به خواهرش دو ـ سه مرتبه اصرار كرده بود كه مقداري پول به او بدهد، اما خانمم نپذيرفته و گفته بود الحمدلله هميشه در خانه پول هست. يكي ـ دو بار هم به خود من گفت كه قبول نكردم و گفتم لازم ندارم.
يك‌بار هم ديگر برادر خانمم (اسدالله بادامچيان) چك صد هزار يا يكصد و پنجاه هزار توماني در وجه من نوشته بود و خواست قبول كنم كه نپذيرفتم، او هرچه، اصرار كرد، قبول نكردم در حالي‌كه براي دو هزار تومان لنگ بودم.
خب ايشان اين ذهنيت را درباره من داشتند براي پاك كردن آن بايد كاري مي‌كردم تا خيالم راحت شود. لذا روزي رفتم نزد برادر خانمم اكبر آقا در بازار. پس از كمي خوش و بش درباره وضعيت بازار فرش پرسيدم، او هم توضيحاتي داد، در حالي‌كه از بي‌پولي رنج مي‌بردم. به وي گفتم: من سيصد ـ چهارصد هزار تومان دارم، آيا مي‌شود در اين راسته سرمايه‌گذاري كرد، قاليچه‌اي خريد، فروخت تا سودي هم گير ما بيايد. مي‌دانستم كه او في‌الفور جواب نمي‌دهد و خواهد گفت خبرت مي‌كنم، و اگر چنين شد و خبرم كرد به او خواهم گفت كه دير خبر كرديد و من آن را جاي ديگري سرمايه‌گذاري كردم. او همين جواب را داد و سه ـ چهار روز بعد هم كه خبرم كرد گفتم: ديگر دير شد، ديروز رفتم مقداري كاغذ خريدم، نسيه فروختم، و اين شد كه ذهنيت برادران خانمم و فاميل نسبت به بي‌پولي و نداري من پاك شد.
اين وضع تا مدتي ادامه داشت، تا آقاي ملكي و يكي - دو نفر ديگر كمكم كردند و يك دستگاه پرس پلاستيك جلد دفتر برايم خريدند، دكاني را هم از آقاي حسين طالب (يكي ديگر از دوستانمان) به ماهي دو هزار تومان اجاره كردند. من هم رفتم و مشغول شدم، ولي اين كار هم زد و بند‌هاي خودش را داشت. آن موقع سهميه‌بندي و تعاوني بود. اعضاي تعاوني و رئيس تعاوني خيلي سروكاري با انقلاب نداشتند و از كساني مثل من هم كه سوابق مبارزاتي داشتند خوششان نمي‌آمد، لذا صلاحيتم را براي گرفتن سهميه تأييد نمي‌كردند (!) من قبل از انقلاب و زندان در كار دفتر و كاغذ بودم ولي آنها اين تجربه و سابقه‌ام را قبول نداشتند.
من هم به بازار آزاد رو آوردم. آن موقع هر طاقه پلاستيك به قيمت تعاوني هفتصد ـ هشتصد تومان بود. من از بازار مي‌خريدم هزار و پانصد تومان، هر جلد دفتر براي آنها در مي‌آمد حدود چهارده ريال براي من درمي‌آمد حدود 23 ريال. بالطبع جنس من گران‌تر تمام مي‌شد، و كسي نمي‌خريد. مدتي گذشت، حدود دويست ـ سيصد هزار جلد دفتر درست كردم، مقداري را روز مزدي درست كردم، مقداري هم براي خودم.
كساني كه مرا مي‌شناختند باور نمي‌كردند كه چنين كاري پيشه كرده‌ام، فكر مي‌كردند اين محملي براي ديگر كارهايم است. مي‌گفتند: تو اطلاعاتي هستي، تو جاسوس هستي، اين كارها كارتو نيست، با اين امور خرج تو در نمي‌آيد، بعضي هم يا به شوخي يا جدي مي‌گفتند تو حقوقت از وزارت اطلاعات مي‌آيد، از سفارت مي‌آيد و… خلاصه كلي كنايه مي‌زدند.
پرس دفتر برايم با سن و سالي كه داشتم كار سختي بود، ممكن بود جوانِ تروفرزي بتواند در روز حدود دو هزار جلد دفتر بزند اما من از صبح كه مي‌آمدم تا شب حدود هشتصد جلد مي‌زدم، به علت پا درد و گلوله‌هايي كه هنگام دستگيري به پايم خورده بود نمي‌توانستم بيش از آن كار كنم. براي جبران كسري كار تا ساعت ده شب كار مي‌كردم در حالي‌كه پاساژ از ساعت هشت بسته مي‌شد. سرايدار مي‌آمد مي‌گفت هر وقت خواستي بروي، بيا بگو تا در را برايت باز كنم.
گاهي از آنچه كه برسرم آمده بود دلم مي‌گرفت. بعضي شبها كه تنها بودم در حالي كه كار مي‌كردم همين طور چشمم پر از اشك مي‌شد، از خود مي‌پرسيدم "چه شد كه ما به اينجا رسيديم…؟!" و بعد در دل مي‌گفتم خدايا ما هر چه كرديم و هر چه گفتيم به خاطر تو بود، حالاهم كه كنار آمديم باز به خاطر توست، اما اين حِكمت كارت را نمي‌فهمم كه چرا بايد اين‌گونه وضع من بشود، در اين سن و سال بياييم اين جوري زندگي كنم! در اين مدت خيليها مي‌آمدند و مي‌گفتند كه بيا در فلان معامله با ما شريك شو، ولي خب مي‌فهميدم كه آنها بي طمع اين كار را نمي‌كنند، بوي نوعي زدو بند و سياسي كاري و باند بازي از آن مي‌آمد، لذا به آنها جواب منفي مي‌دادم. مديرعامل يكي از كارخانه‌هاي پلاستيك‌سازي مي‌گفت كه بيا من پلاستيك به شما بدهم ببر بفروش هر چه فروختي فقط 20درصدش براي من، و الباقي براي خودت باشد. گفتم: اگر اين شرايط را براي ديگران هم قايلي، من نيز هستم. گفت نه تو با ديگران فرق داري قبول نكردم و گفتم اگر مي‌خواهيد شريك بشوم بايد در خريدش نيز سرمايه بگذارم در حالي‌كه من چنين تواني ندارم، پس اين رشوه است. كارخانه دار ديگري پيغام داد كه بروم ماهي پنج تن پلاستيك بگيرم. بررسي كردم ديدم او به خاطر سوابق سياسي‌ام چنين امتيازي برايم قايل است. حاضر نشدم آن سوابق را خرج اينجا كنم، نپذيرفتم و گفتم: اگر به ديگر متقاضيان هم همين تسهيلات را مي‌دهيد من هم مي‌آيم و مي‌گيرم. چنين نبود و ما هم نرفتيم.
در اين ميان به بدشانسي هم خوردم، چون كاغذ كم شده بود ديگر كسي دفتر صد برگ و دويست برگ درست نمي‌كرد. همه چهل برگ و شصت برگ مي‌ساختند. لذا اين جلد‌ها كه براي برگهاي صد و دويست سايزبندي شده بود حدود دو سال روي دستم ماند و من اجاره حتي يك ماه مغازه را هم نپرداخته بودم.
رفيقي داشتم كه با پلاستيك دمپايي درست مي‌‌كرد، از او خواستم تا اين جلدهاي توليدشده را بردارد و استفاده كند، او همه جلدها را برد، چهار تكه كرد و چسباند ته دمپاييها، بعد يك دفعه كاغذ در بازار توزيع شد و تقاضا براي جلد دفتر بالا رفت، در حالي‌كه ديگر من آنها را از دست داده بودم، به اين ترتيب براي هر جلد دفتر حدود دو ريال ضرر كردم. لابد قسمت ما اين بود.
از سرمايه تقليل يافته‌اي كه برايم احياء شده بود دوباره در بازار مقداري خريدوفروش جلد كرديم؛ نقد خريديم و نسيه فروختيم تا به تدريج زندگي ما را روبه‌راه كرد.بعد از يك‌سال ديگر، دكان حسابي خالي شده بود، گاهي به آنجا مي‌رفتم چيزي مي‌گذاشتم چيزي برمي‌داشتم.
روزي آقاي طالب آمد و گفت: عزت مي‌خواهم دكان را بفروشم، ترجيح مي‌دهم كه خودت آن‌را برداري، قيمت سرقفلي و پيشنهادي او پنج ميليون تومان بود و من چون آهي در بساط نداشتم قبول نكردم، فقط خواستم 24 ساعت مهلت دهد تا آنجا را آب‌و‌جارو كرده تحويلش دهم كه پذيرفت. بعد از مدت مزبور ميز و صندلي دكان را بردم به مغازه برادرم و يك‌سري وسايلش را هم بردم به دكان برخي رفقاي ديگر. دستگاه پرس را به ششصد هزار تومان فروختم، از دم‌قسط ماهي بيست هزار تومان، در حالي‌كه چهارصدهزارتومان خريده بودم، جالب اينكه يك‌ماه بعد قيمت اين دستگاه به يك‌ميليون تومان رسيد.
پس از آن مدتي ديگر در بازار پلكيدم بعد مدتي در چاپخانه كار كردم و نهايتاً به اينجا رسيدم كه براي صندوقهاي قرض‌الحسنه فرمها و قبوض لازم چاپ كنم و بفروشم، خدا را شكر كم‌ و زياد زندگي‌مان مي‌گذرد. دل‌خوش دارم كه روزي روزگاري براي از بين بردن ظلم و برقراري قسط و عدل قيام كردم تا چه مقبول افتد.

 

 
 
بازگشت به صفحه اول

ساير مطالب مربوط به سیمای نظام